پیشتازان 1 و اربابان مرگ- فصل 1
پیشتازان گروهی هستند که بسیار قدرتمندند و هری یک قدرتی منحصر به فرد دارند. آن ها بعد از آخرین نبرد خود و دومین مرگشان حالا که بازگشته اند قدرت تکلم خود را از دست داده اند و باید به دیدار اربابان مرگ بروند ...
پیشتازان گروهی هستند که بسیار قدرتمندند و هری یک قدرتی منحصر به فرد دارند. آن ها بعد از آخرین نبرد خود و دومین مرگشان حالا که بازگشته اند قدرت تکلم خود را از دست داده اند و باید به دیدار اربابان مرگ بروند ...
_هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا _دوریکا میدونی ساعت چنده؟ _نه خوب چنده؟مگه امروز جمعه نیست ؟ وایییییییییییییییییییییییییییییی.ساعت 11 ظهر بود و من تازه از خواب پا شده بودم (البته با صدای مامانم که نزدیک ده دقیقه بود داشت بالای سرم یکسره میگفت پاشو پاشو ). _نه مثل اینکه نمیشه خوابید. _من و...
.............................................................. گرداب فصل چهارم مدرسه ی شگفت انگیز از امدن کاردنیا یه هفته ای میشد که میگذشت و دیگه مثل اعضای خانواده ی انها شده بود .در طی اون یه هفته جاهای دیدنی زیادی رفته بود .ولی این دفعه مثل دفعه های قبل نبود .کاردنیا خیلی هیجان زده...
گرداب فصل سوم یک جزیره استثنایی چهره زیبای خورشیدکم کم داشت پشت ابر ها پنهان می شد و کاردنیا وآنا بر روی ارشه کشتی در حال تماشای غروب خورشید بودند . _انا کاردنیا زود باشین تا بیست دقیقه ی دیگه میرسیم نمیخواین حاضر بشین.این صدای عمه تالیا بود که از ان ور کشتی داشت می اومد . _شمایین عمه جان...
قلب اهریمن...(1) دو ساعتی به همین وضع گذشت.تنفس دنی نظم پیدا کرده بود ولی بدنش به زمین عادت کرده بود.داگراس با سوز و صدا نفس می کشید و دستها و پاهایش کاملا بی حس شده بود.به شدت عرق کرده بود.داگراس با صدای بی نوایی دنی را صدا می زد.دنیستون می شنید اما رمق حرکت نداشت... داگراس بیشتر تلاش...
شناسه من پتونيا هستش و اولين بارمم هست که دارم داستاني رو در سايت قرار ميدم اگر ازداستان خوشتان نيومد به بزرگي خودتان ببخشيد و اگر که خوشتون اومد که بايد بگم انسان خوش سليقه اي هستين لطفا حوصله به خرج بدين و اين داستانو بخونين و نظر و انتقادم فراموش...
فصل ممتاز
رویاهای باور نکردنی...
چند هفته پيش تو مجله نوشته بود كه تو جنگلهاي فرانسه ، پليس عده اي رو كه از خون انسانها ميخوردن دستگير كرد.من در اين مورد چيزي نداشتم كه بگم، ولي براي اين كه كم نياورم گفتم:«از كجا معلوم كه خون آشام بودن؟ اونا فقط گفتن عده اي رو كه خون آدم رو خورده بودن دستگير كردن.» بابك از اين كه داشت تو اين بحث...
براي ورود به دنياي نحس و نفرين شده مردگان آماده شويد. چرا كه با هم به دنياي مردگان قدم ميگذاريم.
فصل سوم_ نداي جنگ نيكلاس سوار اسب مشكي رنگش شد. آهي كشيد و به راه افتاد. برادرش ناتان هم سوار بر اسبي قهوه اي رنگش شد و به دنبال نيكلاس رفت. نيكلاس سرعتش را كم كرد تا ناتان به او برسد. ناتان از او پرسيد: كجا قرار گذاشتي؟ نيكلاس_ توي كوهستان. ناتان_ نمي شد يك جاي نزديكتر را انتخاب كني؟ نيكلاس_ از اين...
صدای زنگ گنگی در گوشهای سینگا پیچید. دست و پای خود را گم کرد و با دست پاچگی تکرار کرد:"اژ...اژدها؟!" یولان به سرعت جادو می کرد. آن قدر سریع که دست هایش دیده نمیشد. از میان دندان های به هم فشرده اش با خشم زمزمه کرد:"الان فرصتی برای تکرار نیست... سینگا! ما نیاز به کمک داریم! کمک!" کم کم اژدهاها به...