جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

آرتميس فاول

آرتميس فاول : فصل سوم - هالي

<a href="https://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=7" title="آبرفورث دامبلدورold">آبرفورث دامبلدورold</a>
آبرفورث دامبلدورold 16 شهریور 1383 6:45 بعد از ظهر
صفحه:
«هالي شورت» روي تخت دراز كشيده بود و از عصبانيت نزديك بود جوش بياورد. از آن‌جا كه لپركان‌ها كلاً موجودات خوش‌اخلاقي نيستند، اين كار چمدان هم غير عادي نبود، اما هالي در آن لحظه حتي به عنوان يك لپركان هم فوق‌العاده بدخلق بود. هالي از قوم خاص بود، يا در واقع، از جن و پري‌ها. البته يك اپركان هم بود، اما اين فقط شغلش بود.
فكر مي كنم در حال حاضر معرفي كوتاهي از او خيلي مفيدتر باشد تا سخنراني در مورد تبارشناسي جن و پري‌ها. هالي شورت از لحاظ ظاهر، پوستي فندقي رنگ، موهايي خرمايي، و چشماني ميشي داشت. از بيني عقابي و لب‌هاي قلوه‌ايش به‌راحتي مي‌شد حدس زد كه كوپيدون، خداي عشق روميان باستان، پدرجدش بوده است. مادرش يك اِلف اروپايي تركه‌اي و سرزنده بود. هلي هم مثل مادرش لاغر بود و انگشتان بلند و كشيده‌اش جان مي‌داد براي اين كه دور باتون‌هاي الكتريكي حلقه بزند. گوش‌هايش هم قالباً نوك‌تيز بودند. با وجود اين كه هالي فقط يك سانتي‌متر از بقيه‌ي اجنه كه درست يك متر قد داشتند، كوتاه‌تر بود، اما همين يك سانتي متر هم چون هيچ‌كس مثل او نبود، كاملاً به چشم مي‌خورد.
علت دلخوري هالي، فرمانده روت بود. روت از همان روز اول، پا توي كفش‌ هالي كرده بود. انگار فرمانده از قبل تصميمش را گرفته بود كه بايد به اولين افسرِ مؤنث تاريخ پليس، كه متأسفانه در جوخه‌ي او هم افتاده بود، توهين كند. شغل‌ پليس‌ها شغلي فوق‌العاده خطرناك، با درصد مرگ و مير بسيار بالا بود و به نظر روت، به هيچ عنوان جاي مناسبي براي يك دختر بچه نبود. ولي خب، او چاره‌اي جز پذيرفتن اين مسئله نداشت، چون هالي شورت به هيچ عنوان تصميم نداشت به خاطر او، يا هيچ‌كس ديگر، دست از شغل مورد علاقه‌اش بكشد.
موضوع ديگري كه باعث بدخلقي هالي شده بود، سهل انگاريش در انجام مراسم آييني بود. چنين ماه بود كه مي‌خواست آن را به جا بياورد، اما انگار هيچ وقت فرصتش پيش نمي‌آمد و اگر روت متوجه مي‌شد كه جادوي او ضعيف شده است، حتماً به قسمت ترافيك منتقلش مي‌كرد.
هالي روي تشك غلتي زد، از تخت پايين آمد و با بي‌حوصلگي به طرف حمام رفت. يكي از حسن‌هاي زندگي در نزديكي هسته‌ي زمين، اين بود كه آب هميشه داغ بود. البته نور طبيعي نداشتند، اما در ازاي رسيدن به آرامش، بالاخره بايد اين بهاي كم را مي‌پرداختند. اعماق زمين تنها جايي بود كه هنوز آدميزاد‌ها پا به آن نگذاشته بودند. بعد از يك روز طولاني كار سخت، هيچ چيز مثل آمدن به خانه، خاموش كردن سپر پوششي، و فرو رفتن در وانِ حباب نبود. واقعاً كه لذت بخش بود.
هالي لباس يك‌سره‌ي سبز تيره‌اش را پوشيد، زير آن‌را تا زير چانه‌اش بالا كشيد و كلاه‌خودش را سرش گذاشت. اين روز ها يونيفرم لپركان‌ها خيلي شيك شده بود. ديگر شباهتي به آن‌لباس‌هاي رسمي كه در گذشته مي‌پوشيدند نداشت. كت‌هاي بلند كه از روي باسن دوشاخه مي‌شد، كفش‌هاي سگك دار و شلوار‌هاي زير زانو! جاي تعجب نداشت كه لِپركان‌ها هميشه در داستان‌هاي آدميزاد‌ها، موجودات مسخره‌اي بودند. گرچه، شاي هم همان‌طور بهتر بود. چون اگر اين قوم خاكي مي‌فهميدند كلمه‌ي لپركان در واقع همان نيروي ويژه‌ي پليس موجودات زيرزميني‌ است، به احتمال قوي آن‌ وقت براي بيرون كشيدن آن‌ها از اعماق زمين، به هر اقدامي دست مي‌زدند. همان بهتر كه آن‌ها جلب توجه نمي‌كردند و مي‌گذاشتند آدميزاد‌ها تصورات مسخره‌ي خدشان را داشته باشند.
ماه بالا آمده بود، به همين خاطر ديگر فرصتي براي صبحانه‌ي مفصل نبود. هالي با عجله‌ باقي مانده‌ي جوشانده‌اي را كه در خنك‌كننده گذاشته بود، برداشت و آن‌ را همينطور كه از تونل‌ها مي‌گذشت، سركشيد. طبق معمول در تونل اصلي يك هرچ و مرج حسابي بود. اجنه‌هاي بي‌هوازي مثل سنگ‌ريزه‌هايي كه يك بطري را پركرده باشند، در تونل به هم چسبيده بودند. گنوم‌ها هم با آن چهارد دست و پا راه‌رفتن و باسن‌هاي قلمبه‌شان را اين‌طرف و آن‌طرف چرخاندن، هر دو مسير را بسته بودند. وزغ‌هاي بددهن هم همه‌ي چاله‌هاي آب را پر كرده بودند و همين طور بد و بيراه مي‌گفتند. بددهني اين وزغ‌ها با يك شوخي شروع شده بود و حالا مثل يك بيماري همه‌گير شده بود؛ به طوري كه با هيچ وردي نمي‌شد آن‌را خنثي كرد.
هالي به سختي راهش را از بين جمعيت باز كرد و به ايستگاه پليس رفت. بيرون ايستگاه بلوايي بود و سرجوخه نيوت سعي مي‌كرد اوضاع را آرام كند. مگر اين‌كه خدا به دادش مي‌رسيد، وحشتناك بود. خدا را شكر هالي شانس آورده بود و براي مأموريتي به روي زمين مي‌رفت.
درهاي ايستگاه پليس نيروي ويژه از فشار اعتراص كننده‌ها بسته بود. دوباره جنگ زغال سنگ بين گابلين‌ها و دورف ها بالا گرفته بود و هرروز صبح گروه گروه از پدر و مادر‌هاي عصباني كه خاستار آزادي بچه‌هاي بي‌گناه‌شان بودند، در آن‌جا پيدايشان مي‌شد. هالي زير لب غرغر كرد. اگر واقعاً گابلين بي‌گناهي در دنيا وجود داشت. هالي شورت تا به حال او را نديده بود. همين حالا هم كه در زندان بودند، با كفش‌هاي چوبي‌شان از در و ديوار بالا مي‌رفتند و به زبان خودشان داد و فرياد مي‌كردند و توپ‌هاي آتشي به طرف هم مي‌انداختند. هالي همانطور كه با شانه‌هايش جمعيت را كنار مي‌زد و جلو مي‌رفت، غرولند كرد: « پليس، بريد كنار.»
جمعيت مثل پشه‌هايي كه روي يك كرم مرده بيفتند، دور هالي جمع شدند.
- سركار! گرومپوي من بي‌گناهه.
- پليس‌هاي بي‌رحم!
- سركار مي‌شه لطفاً پتوي پسر كوچولوي منو بهش بديد؟ آخه بدون اين خوابش نمي‌بره.
هالي نقاب كلاه‌خودش را پايين انداخت و به هيچ كس توجه نكرد. زماني يونيفرم براي آن‌ها احترام مي‌آورد؛ اما نه در اين دوره و زمانه. حالا با اين يونيفرم فقط مشخص مي‌شدند.
- ببخشيد سركار، من شيشه‌ي زگيل‌هامو گم كرده‌ام؛ مي‌شه كمكم كني پيداش كنم؟
معذرت مي‌خوام جن جوان گربه‌ي من از يه استالاكتيت بالا رفته.
- سركار چند دقيقه وقت داريد؟ مي‌شه بگين از كجا مي‌شه رفت به چشمه‌ي جواني؟
هالي از عصبانيت به خودش لرزيد. توريست‌ها از همه بدتر بودند. اين شغل هم مشكلات خاص خودش را داشت، خيلي بيش از آن‌چه فكرش را مي‌كرد. تازه داشت كم‌كم با آن‌ها روبه‌رو مي‌شد.
در راهرو ايستگاه پليس يك دورف جيب‌بر، سخت مشغول خالي كردن جيب كساني بود كه در صف رفتن به زندان بودند. حتي جيب افسري كه به او دستبند زده بود را هم زد. هالي با باتون الكتريكي‌اش ضربه‌اي به باسن او زد. ضربه‌ي الكتريكي، شلوار چرمي را سوزاند.
- آهاي مالْچ! چه‌كار مي‌كني؟
مالچ يكه‌اي خورد و چيزهايي كه دزديده بود از آستين‌هايش بيرون ريخت. با قيافه‌اي پشيمان گفت:« سركار شورت! چه‌كار كنم؟ دست خودم نيست! طبيعت من اينه ديگه.»
- آره مي‌دونم مالچ طبيعت ما هم اينه كه يه چند قرني تو رو بندازيم تو زندون.
هالي به افسري كه مالچ را دستگير كرده بود چشمكي زد و گفت: « تو هم حواستو جمع‌كن.»
جنِ افسر از خجالت سرخ شد و دولا شد تا كيف پول و نشان افسريش را بردارد.
هالي با سرعت از جلو دفتر روت رد شد، به اين اميد كه قبل از اين‌كه او را ببيند، به اتاق كوچك خودش...
- شورت! بيا اين‌جا!
هالي آه بلندي كشيد. روز از نو روزي از نو.
كلاهخودش را زير بغلش زد، چروك لباسش را صاف كرد و وارد دفتر فرمانده روت شد.
صورت روت از عصبانيت به بنقشي مي‌زد. البته هميشه قيافه‌اش همين‌طوري بود. براي همين بود كه اسمش را گذاشته بودند لبو. توي اداره شرط‌بندي كرده بودند كه چه‌قدر مانده تا از اين عصبانيت قلبش از كار بيفتد. حداكثر نيم‌قرن را پيش بيني كرده بودند.
فرمانده روت داشت كارت ورود هالي را روي دستش مي‌زد.
- خُب مي‌شه بگي ساعت چنده؟
هالي احساس كرد كه صورت خودش هم كم‌كم بنفش مي‌شود. تأخيرش حتي يك دقيقه هم نمي‌شد. دست كم يك دوجين افسر در اين شيفت بودند كه هنوز حتي سركارشان نيامده‌بودند اما هميشه روت او را براي سؤال و جواب و اذيت كردن انتخاب ميكرد.
هالي بريده‌بريده و زيرلب گفت: « تونل اصلي خيلي شلوغ بود. چهار خطه شده بود.»
فرمانده يك‌دفعه فرياد كشيد: « با اين بهانه‌هاي مسخره اين‌قدر به من اهانت نكن! تو كه مي‌دوني مركز شهر چه‌طوريه! چند دقيقه زودتر از تختت بيا بيرون!»
حق با او بود. هالي خوب مي‌دانست وضعيت هون چه‌طور است. هالي شورت در اين شهر به دنيا آمده و بزرگ شده بود. از وقتي آدميزاد‌ها اكتشافات زيرزميني‌شان را شروع كرده بودند، جن و پري‌هاي بيش‌تري از مخفيگاه‌هاي‌شان در سطح زمين به شهر امن هون، در اعماق زمين پناه آورده بودند. پايتخت مملو از جمعيت شده بود و ديگر امكان خدمات رساني به تازه واردان را نداشت. اين اواخر قانوني تصويب شده بود كه اجازه مي‌داد ماشين ها وارد قسمت پياده‌هاي مركز شهر شوند. مثل اين‌كه آن‌جا قبلا به اندازه‌ي كافي با آن گنوم‌هاي دهاتي بيكار كه توي شهر پرسه مي‌زدند، به افتضاح كشيده نشده بود.
بله، روت حق داشت، او بايد زودتر از خواب بيدار مي‌شد. اما اين كار را نمي‌كرد. دست‌كم نه تا وقتي كه بقيه اين‌كار را نمي‌كردند.
روت گفت:« مي‌دونم داري به چي فكر مي‌كني. به اين‌كه چرا من هرروز فقط به تو پيله مي‌كنم و سر بقيه‌ي اون تنبل‌ها داد و فرياد نمي‌كنم.»
هالي چيزي نگفت، اما از صورتش مي‌شد خواند كه به شدت دلش مي‌×واهد علت آن را بداند.
- مي‌خواي به‌ت بگم چرا؟
هالي جرئتي به خودش داد و سرش را به علامت تأييد تكان داد.
براي اين كه تو يه دختري.
هالي دست‌هايش را محكم مشت كرد. خودش اين را مي‌دانست! روت ادامه داد: « اما نه به اون دلايلي كه تو فكر مي‌كني، بلكه به اين دليل كه تو اولين دختر توي نيروهاي ويژه هستي، اولين. كار تو اين‌جا در واقع آزمايشيه. يك ميليون جن و پري الآن تمام حركات تو رو زير نظر دارن. خيلي ها به تو اميد بسته‌ان، در عين حال، خيلي از جن و پري‌هاي متعصب هم با تو مخالفن. آينده‌ي قانون اجرايي، در حال حاضر در دست توئه و بايد بگم كه كمي هم سنگينه.»
هالي پلك‌هايش را به هم زد. روت تا آن موقع اين چيز‌ها را به او نگفته بود. معمولاً مي‌گفت: « كلاهخودت رو صاف كن. راست بايست، اين‌طور كن، اون‌طور كن...»
- شورت! تو بايد تمام سعي خودتو بكني و از همه بهتر باشي.
روت آهي كشيد، به صندلي چرخانش تكيه داد و ادامه داد: « فقط اينو مي‌دونم هالي ! نمي‌خوام جريان همبرگ دوباره اتفاق بيفته.»
هالي يك‌دفعه جا خورد. موضوع همبرگ يك فاجهخ بود. يكي از زنداني‌هايي كه مسئولش او بود، فرار كرده و روي زمين رفته بود و سعي كرده بود از قوم خاكي پناهندگي بگيرد. روت مجبور شده بود زمان را نگه دارد، جوخه‌ي اصلاح را خبر كند و چهار نفر را خاطره شويي كند. كلي از وقت پليس با اين كار‌ها هدر رفته بود و همه‌ش تقصير او بود.
فرمانده برگه‌اي از كشوي ميزش بيرون آورد.
- فايده نداره. من ديگه تصميم خودمو گرفته ام. تو رو مي‌فرستم به قسمت ترافيك و به جاي تو سرجوخه فراند رو مي‌آرم.
هالي يك‌دفعه تركيد:« فراند؟ اون دختره كه يه احمقه، يه كله پوك اون از پس كار آزمايشي برنميآد شما نمي‌تونين اين كار رو بكنين.»
صورت روت بنفش‌تر شده بود.
- من مي‌تونم و دقيقاً هم همين‌كار و مي‌كنم. چرا نبايد بكنم؟ تو هيچ وقت سعي خودتو نكردي... يا شايد هم بهتر از اين نمي‌تونستي در هر صورت، متأسفم شورت! به اندازه‌ي كافي بهت‌ فرصت داده شد.
فرمانده شروع كرد به نوشتن. جلسه تمام شده بود. اما هالي هنوز گيج و منگ آن‌جا ايستاده بود. كاري را كه هميشه در آرزويش بود، داشت از دست مي‌داد. فقط به خاطر يك اشتباه تمام آينده‌اش خراب شده بود. عادلانه نبود. هالي احساس كرد كم‌كم خشمي ناگهاني تمام وجودش را در بر مي‌گيرد، اما سعي كرد آن‌را كنترل كند. نبايد خونسرديش را از دست مي‌داد.
- فرمانده روت! قربان! من فكر مي‌كنم استحقاق يه فرصت ديگه رو داشته باشم.
روت حتي سرش را از روي كاغذ بلند نكرد:
- چرا اين‌طور فكر مي‌كني؟
هالي نفس عميقي كشيد.
- به خاطر ركوردي كه دارم، قربان! توضيح لازم نيست، قربان! تا حالا ده مأموريت موفقيت آميز داشته‌ام. بدون حتي يك‌بار خاطره شويي يا ايست زماني. البته به جز...
روت جمله‌ي هالي را كامل كرد و گفت: « به جز مورد همبرگ.»
هالي دوباره به خودش جرأت داد.
- اگر من يه مذكر بودم- يعني يكي از اون جن‌هاي مورد علاقه‌ي شما – در اون صورت، هيچ وقت گفتن اين حرف‌ها لازم نبود.
روت سرش را بلند كرد و نگاه تند و تيزي به او كرد. در همين موقع، يكي از تلفن‌هاي روي ميز زنگ زد.
- سروان شورت! لطفاً يه دقيقه اجازه بديد.
بعد تلفن دوم، و تلفن سوم. صفحه‌ي تلويزيون بسيار بزرگي كه روي ديوار پشت سرش نصب بود، جرقه‌اي زد و روشن شد. روت دمكمه‌ي كنفرانس را فشار داد تا در آن واحد با همه‌ي آن‌ها صحبت كند.
- بله؟
- يكي در رفته فرمانده!
روت با تأسف سرش را تكان داد.
- اسكوپز چيزي نشون داده؟
اسكوپز نامه آنتن‌هاي استتار شده‌اي بود كه از ماهواره‌هاي آمريكايي اطلاعات مي‌دزديدند.
نفر دوم گفت: « آره، يه نقطه روي صفحه‌ي رادار اروپاست. روي جنوب ايتاليا. اين‌طور كه معلومه، سپر پوششي هم نداره.»
روت زيرلب فحش داد. يك جن بدون سپر پوششي را آدميزاد‌ها به راحتي مي‌توانستند ببينند، البته اگر قيافه‌ي آن‌ها شبيه انسان‌ها بود اين مسئله چندان اهميتي نداشت.
- وضعيت؟
نفر سوم گفت: « خبرهاي بد، فرمانده! اين‌جا يه ترول قرمز داريم.»
روت چشم‌هايش را ماليد. چرا بايد هميشه اين چيزها درست موقع كشيك او اتفاق مي‌افتاد؟ هالي به راحتي مي‌توانست درماندگي او را تشخيص دهد. ترول‌ها از شرورترين و بدذات ترين مخلوقات زيرزميني بودند. عادت‌شان اين بود كه در تونل‌ها ول بگردند و هر بخت‌برگشته‌اي را كه سر راهشان قرار مي‌گرفت شكار كنند. مغز‌هاي كوچك‌شان توانايي پذيرش هيچ قانون يا قيدوبندي را نداشت. گاهي اوقات هم پيش مي‌آمد كه يكي از آن‌ها به مسير كانال يك آسانسور گاز پرفشار راه پيدا كند. در چنين وضعيتي معمولآً جريان گاز‌هاي پرفشار، آن را جزغاله مي‌كرد؛ اما گاهي اوقات هم يكي جان سالم به در مي‌برد و شانس مي‌آورد و به سطح زمين مي‌رسيد. در اين صورت، از درد، يا حتي به خاطر يك نور بسيار ضعيف، به سرشان مي‌زد و هر چيزي را كه سرراهشان قرار مي‌گرفت نابود مي‌كردند.
روت تند و تند سرش را تكان مي‌داد تا شايد حالش بهتر شود.
خيله‌خُب سروان شورت! مثل اين‌كه اون فرصتي رو كه مي‌خواستي، به دست آوردي. داري كم‌كم نسبت به موضوع علاقمند مي‌شي؛ درست حدس زدم؟
- بله قربان!
وقاعيت اين بود كه هالي او را فريب داده بود. اگر فرمانده مي‌فهميد كه او مراسم آييني‌اش را انجام نداده است، امكان نداشت اجازه دهد به سطح زمين برود.
- خوبه. پس برو يه سلاح كمري تحويل بگير تا به محل اعزام بشي.
هالي به صفحه‌ي تلويزيون عريض نگاه مي‌كرد كه تصوير يك شعر ايتالياي را نشان مي‌داد كه با ديوار‌هاي قديمي محصور شده بود. يه نقطه‌ي كوچك فرمز رنگ، با سرعت زياد از حومه‌ي شهر به طرف جمعيت آدميزاد‌ها حركت مي‌كرد.
: