شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
برف موهاي سياهش را سفيد جلوه مي داد،به سختي پاهاي سردش را روي سنگفرش مي كشيد.باد موزيانه به پالتوي ضخيمش نفوذ مي كرد،شبي را به ياد مي آورد كه با صداي مهيبي از خواب پريده بود.در نيمه شب بيستم دسامبر مرگخوار ها به خانه اش حمله كردند و همه را كشتند.سخت گيج شده بود.تاريكي اتاق با نفرين هاي آواداكداوراي مرگخواران شكسته شد.جلوي چشمانش زن و دو فرزندش را به قتل رساندند.فقط يك نفر توانست از چنگ مرگفرار كند و او خود مرد يعني پرد فوت بود.در حالي كه ترسان از آنجا دور مي شد علامت شوم را مي ديد كه در آسمان بالاي خانه اش خودنمايي مي كرد.مي دانست برنده نهايي اين جنگ كيست.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تئودور نات در 1388/5/1 21:57:14 ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/1 22:51:49
آسمان چادر تاریکش را بر دهکده گسترده بود. زمان به کندی می گذشت گویی آن شب نفرین شده پایانی نمی پذیرفت. علامت شوم در فراز تاریکی ها می درخشید و مرگ آرام آرام در دهکده قدم بر می داشت. آنشب ترس مهمان همه ی خانه ها شده بود و مرگ به هیچ کس رحم نمی کرد حتی به کودکانی که به امید اینکه تمام این اتفاقات کابوسی بیش نباشد و فردا با دست پر مهر پدر مادر خود از خواب بیدار می شوند ولی افسوس که والدینشان پیش از این در راه محافظت از فرزندانشان قربانی شده بودند. ای کاش باد امیدی به آن دهکده و مردم نگون بختش می وزید و نا امیدی و ترس را از آنجا فراری می داد...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی .* در 1388/4/30 23:24:27 ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/30 23:30:35
زمان به تندی می گذشت و بارها و بار ها علامت شوم در بالای خانه ها سایه می انداخت و ترس بر چهره ی مردم می انداخت و هر بار که علامت شوم در بالای خانه ای دیده می شد کسانی که در آن خانه ای که لرد سیاه می رفت با نفرین آواداکداورا به کام مرگ می رفتند.
خوب نبود دوست عزیز. کلمات رو تکرار کردید، خیلی کوتاه نوشتید و ایرادات دستوری هم داشت. تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/29 16:17:38
زمان به کندی گام برداشتن یک لاک پشت می گذشت. علامت شوم در آسمان تاریک شب، به همراه باد این سو و آن سو می رفت. آنگاه نبرد ترس و مرگ آغاز شد... مرگ، ابرچوبدستی را بالا آورد و ترس، هیبت خود را در دل مرگ انداخت؛ زمین و زمان منتظر فرجام این نبرد بودند.
ترس نزدیکی نفرین سخت مرگ را احساس می کرد... و آنگاه که نبرد به اوج خود رسید، هراس مرگ، بر ترس برتری یافت و او را از میدان فراری داد.
واضح است که برنده کیست.
کوتاه اما عالی بود تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/29 16:15:51
زمانمرگ فرا رسیده بود.علامت شوم در شب تاریک میدرخشید، نفرین نازل شده بود و ترس در استخوان هایشان همچون باد نفوذ میکرد، پل های پشت سر خراب و سخت ترین نبرد آغاز شده بود، که در آن برنده نیز بازنده بود.
زمان به كندي ميگذشت.علامت شوم در آسمان تاريك از بيكاري با باد اين طرف و آن طرف مي رفت، و آنگاه مبارزه ي ترس و مرگ آغاز شد... سرانجام مرگ برنده شد و ترس از نفرينسخت مرگ فرار كرد.
خوب بود اما خیلی کوتاه بود. یه بار دیگه با شاخ و برگ بیشتری اگر بنویسید قطعا بهتر میشه دوست من. تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/29 0:55:05
اول یه سلامی بدم. مرلینو خوش نمیاد... اینم از داستان( به نظرم خوب اومد، چطوره؟! )
مرگ تصمیم خودش را گرفته بود. دیگر نباید کوتاهی میکرد. افراد زیادی با کلک از دستش فرار کرده بودند. هرگز فکر نمیکرد کارش به اینجا بکشد... . به سمت قربانیش رفت، هوا تاریک بود، زمان به کندی میگذشت. ناگهان با صدای خش خشی در جای خود ایستاد. پس از چند لحظه به خنده افتاد. زیرا او مرگ بود و نباید از چیزی میترسید! به اطراف نگاه کرد ولی قربانیش دیگر آنجا نبود. با تعجب به جست و جو پرداخت. در آن صحرا هیچ کس نمیتوانست پنهان شود. بادسختی می وزید. ناگهان نور سبزی پدیدار شد و مرگ پس از قرن ها گرفتن جان دیگران بر زمین افتاد. مرگ دیگر نبود. قربانی در حالی که شنلی به تن داشت در صحرا میچرخید و با خود میگفت: من از مرگ نمیترسم، من حتی از مرگ هم قوی ترم. من هرگز دیگر مرگ را نمیبینم. ولدمورت با خوشحالی چوبدستی اش را به سمت آسمان گرفت و علامت شوم را به پرواز درآورد. اما هیچ گاه نفهمید که عاقبت عشق او را نزد مرگ بازمیگرداند و مرگ باز هم برنده شد...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/29 0:54:22
زمان می گذشت. علامت شوم، در آن شبِ تاريك، نشانه ی مرگ كسی بود. باد به طرزِ خوف انگيزی می وزيد و چيزی جز ترس در بر نداشت. مرد با ديدن علامت شوم از صحنه فرار كرده بود. مرگخواری از پشت درختان نفرينی را روانه ی مرد كرد. طلسم به سينه اش خورد و بر زمين افتاد. سرش در اثر برخورد با سنگ سفت و سختی خونريزی پيدا كرده بود. مرگخوار زير لب گفت: « هميشه برگ برنده دست ماست! »
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/4/25 18:04:20
علمت شومدر آسان تاریک خود نمایی میکرد و در زیر آن همه نوع نفرینیرد بدل میشد. مرگ فرا رسیه بود و جز فرار چاره ای نبود . تعداد مرگخواران آنقدر زیاد بود که به هیچ وجه نمیشد فکر کرد که محفل برنده میشود. در دل تاریکیباد شروع به وزیدن کرد .... بادی مخوف ... بادی سایه ... نه این باد نبود این انوار تاریک شیاطین بود .
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/4/25 18:04:12
:[i][b][size=large][color=0000FF]هیچ پایان خوشی وجود ندار?