شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در روز آخر رأی گیـری، مردم ِ هیجان زدۀ بلغارستان برای انتخاب فرد مورد نظر خود به پـای صندوق های رأی می رفتند. ویکتـور کرام، کاندیدِ تحت حمایت دولت (رئیس جمـهور مشنگی)، معروف ترین رقیبِ ایگور کارکاروف برای تصاحب کلاه وزارت بود.
این پست برای تمـرین بود، فقط. درضمن کلمات موردنظر Italic شدنـد! ممنون.
وزارت-كانديد-حمايت-دولت-بلغارستان-هيجان زده-رای گيري-معروف-رقيب-روز آخر
روز آخر تبلیغات برای رای گیری از برترین کارگاه بود وزارت سنگ تمام گذاشته بود. از بین کاندیدها بلغارستان و انگلستان از همه بهتر بود. تمامی مردم از معروف گرفته تا گم نام هیجان زده بودند و از کاندیدای منتخب خود حمایت می کردند.رقابت بین دو رقیب انگلستان و بلغارستان حتی روی مردم هم تاثیر گذاشته بود و همه به امید فردا برای پیروزی کاندیدای منتخب خود دعا می کردند.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/16 18:48:47
روزآخر تبلیغات هم به پایان رسید.همه کاندیدهابه امید پیروزی خود در سمت وزارت بلغارستان بودند.
روز موعود فرا رسید
رای گیری بعداز شمارش آرامشخص شد که دو رقیب قدیمی با اختلاف ناچیز پیروز وانتخاباب به دور دوم کشیده شد.مرحله دوم به سوم ،چهارم ،پنجمو...هشتاد ،نود ،صد آش ،ماش بیرون باش اِاِاِ حواسم نبود،کشیده شد.دیگر کارداشت به جاهای باریک می کشید که طی یک نظر سنجی روش معروف پریا پوچ انتخاب شد.
ناظر انتخابات پیر فرتوت وقد خمیده وریش هایش بارنگ سفید مزین شده بود.او یکی از بازنشستگان دولت بود.دونماینده توسط طرفداران خود مورد حمایت فرار گرفتند.کلوخ دردستان پیرمرد به رقص درآمدلحظه انتخاب بسیار حساس ونفس گیری بودسکوت بر مجلس حکم فرما بود یکی از حضار از فرط شوق هیجان زدهشدو از حال رفت صورت دو نماینده خیس عر ق شده بود.دستان پیر مرد با اشاره دو نماینه به آرامی باز شددر کمال ناباوری به همراه بهت در دستان پیر مرد دو کلوخ مشاهده شد.
ملت:
پیرمرد: ....................................................................... توضیح:من می خوام تغییر شناسه بدم ،به همین خاطر پست زدم خواهشا این پست را برام نقد کنید.((تا یید شد یا نشد را حتما بزنید.))باتشکر
تایید شد! کوتاه تر بنویس در ضمن برای تغییر شخصیت نیازی به گذروندن این مراحل نیست. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/14 18:36:25
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
وزارت-كانديد-حمايت-دولت-بلغارستان-هيجان زده-رای گيري-معروف-رقيب-روز آخر
رای گیری انتخابات وزارت سحر وجادو از صبح همانروز شروع شده بود.نخست وزیر هیجان زده ی ماگل ها در اتاق خود با اضطراب راه میرفت.منتظر نتایج بود. تا یک ساعت دیگر انتخابات پایان می یافت.بر خلاف ماگل ها که حدود یک روز برای اعلام نتایج وقت صرف میشد،جادوگران در کمتر از یک ساعت نتایج را اعلام میکردند.البته بطبع شیوه ی برگزاری انتخابات جادوگران متفاوت از شیوه ی ماگل ها بود.در این بین هری پاتر مشهور هم کاندید بود و مورد حمایت دولت و مردم قرار داشت و رقیب سر سختی برای دیگرکاندید هابشمار میرفت.دربلغارستان و نقاطی از انگلستان خبر از تشکیل گروه اغتشاش گری بنام سیاه پوشان رسیده بود. نخست وزیر از طریق منشی جادوگر خود فهمیده بود که گروه،جادوگرند و نگران اوضاع بود. زیرا همه مثل همیشه او را مقصر میدانستند.می دانست که اگر پاتر انتخاب شود امروز روز آخر نگرانی های او خواهد بود.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیندا گرنجر در 1387/3/14 18:24:48 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/14 18:33:21
وزارت-كانديد-حمايت-دولت-بلغارستان-هيجان زده-رای گيري-معروف-رقيب-روز آخر
تمام جادوگر ها از سر تا سر دنیا جمع شده بودن تا ببینن بالاخره نتیجه ی رای گیری انتخاب مقام "وزارت ارتباط بین کشور های جادویی" به کی میتونه برسه... از بین تمام کشور های دنیا که توی این انتخابات شرکت داشتند همه میدونستن که تنها رقیب انگلستان میتونه کاندید منتخب بلغارستان باشه و 100 البته جادوگر بلند قد با چهره ای منزجر کننده که با منش خوبش تونسته بود حمایت حتی بعضی از انگلیسی هارو جلب کنه! اما در روز آخر انتخابات در بین صف هیجان زده ی مردم که داشت انتظارشون به سر می اومد کاندید معروف بلغاری به مرگ مشکوکی جون خودش رو از دست میده و دولت بلغارستان اعلام میکنه که نتیجه ی این انتخابات عادلانه نخواهد بود و اون رو نخواهند پذیرفت. و مردم که همه شکه شده بودند میدونستن علت مرگ رو هیچ وقت نمیتونن به زبون بیارن...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/12 18:44:52
اون شب مهمونای زیادی به خونه ی ویزلیها اومده بودند من و هری روی چمنها نشسته بودیم و داشتیم از خرابکاری رئیس جمهور دولت ماگلها در روز اخر سمتش صحبت میکردیم من از هری پرسیدم پنچر شدن لاستیک پاره شدن سیم میکروفون و افتادن او از روی سن اونم در یک روز یکم عجیب نیس؟ هری خندید و چشمکی زد و گفت پس فهمیدی صدای خنده ی کینگز لی نظر منو به طرف خودش جلب کرد اودر حالی که مشروبی تو دستش بود وسط چندین مهمون که ازوزارت اومده بودند میخندید و میخواست خود را بیش از ان که هست مهربان جلوه دهد چون به تازگی او کاندید ریاست وزارت شده بود و میخواست افراد بیشتری را با خود اشنا کند تادر این رای گیری شانس بیشتری داشته باشد در همان لحظه کرنلیوس فاج رقیب دیرینه ی او وارد شد اقای ویزلی زیر لب گفت کی اینو دعوت کرده مالی........... سپس لبخندی مصنوعی تحویل کرنلیوس پیر داد 7 سال از مرگ لرد سیاه میگذشت و همه چیز ارام بود وسط حیاط میز بزرگی از انواع خوراکی ها ونوشیدنیها بود که خانم ویزلی جینی وهرمیون ان را به طرز هنرمندانه ای چیده بودند بهچشم میخورد رابطه ی هرمیون و رون خیلی جدی شده بود و همون طور که از هرمیون شنیدم قرار بود در اخرین روز ما ه می ازدواج کنند اونطرف میز مثل همیشه رون در حال بلعیدن یک تکه کیک بزرگ بود وهرمیون هم به او تنه ای زد اما او توجهی نکرد اون شب یک شخصیت معروف هم دعوت بود قهرمان دختر کوئیدیچ بلغارستان کیتی میسون این جمله از دهان ویکتور کروم که هم اکنون رئیس فدراسیون کوئیدیچ بود بیرون امد مهمانان هیجان زده جامهای خودرا بال بردند و به او لبخند زدند هنوز دستان مهمانان پایین نیامده بود که کینگز لی درحالی که یک متر اززمین فاصله گرفته بود فریاد زد با روی کار امدن من به مقام ریاست حمایت از ماگلهای علاقه مند به جادو را به وجود خواهد اورد سپس به من و چند ماگل دیگر لبخند زد سپس هری درحالی که میخندید پشت گردنم رو فشارداد ناگهان صدای مادرم را شنیدم که میگفت پاشو دیرت شده پاشو برو دانشگاه هوز جای فشار هری دست هری رو گردنمو حس میکنم تایید شد! یاد بگیر کوتاه تر بنویسی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/12 18:44:42
راي گيري ها در روز اخر به اوج خود رسيده بود به طوري که دو رقيبمعروف که از برد خود از کاندید شدن خود مطمئن بودند بسيار هيجان زده شده بودند يکي از اين دو نفر مورد حمايت وزارت خانه ي دولتبلغارستان بود و او کسي نبود جز پروفسور Amir.H
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور Amir.H در 1387/3/11 13:21:31 ویرایش شده توسط پروفسور Amir.H در 1387/3/11 13:22:38 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/11 18:39:59
طبق معمول هميشه،روي صندلي راحت وگرم ونرم كنار شومينه نشسته بود...چقدر دلش گرفته بودوبيشتر از هر وقت ديگه به كسي نياز داشت تا باهاش درد ودل كنه وازش راهنمايي بخواد،با خودش گفت:(اي كاش حداقل هري ورون اينجا بودند...)اما اين غير ممكن بود...اونا نيم ساعتي بود كه به همراه جيني وبدون اينكه حتي دليل نيامدن اورا را بپرسند به همراه همه ي اعضاي گروه ها به هاگزميد رفته بودندوجز هرميون ومادام پامفري وچند تا از بچه هاي بيمار داخل درمانگاه كسي در مدرسه نبود.اما هرميون زياد از نبود رون وهرميون دلگير نبود چون مساله اي كه فكرش را مشغول كرده بود براي اونا قابل درك نبود او به تنها كسي كه دركش مي كرد والبته حوصله ي گوش دادن به حرف هايش را داشت راداشت احتياج داشت ...جيني....اما اوهم اين چند وقته معلوم نبودچش شده بود كه به هيچكس جز هري محل نمي گذاشت ...تمام فكر وذكرش شده بود...هري!!!!البته هرميون هم بهش حق مي داد چون چند وقتي بود كه دوباره سروكله ي چو پيدا شده بود هر وقت هري را مي ديد با تحويل لبخندي به او باعث مي شد كه هري چند دقيقه اي به نقطه اي كه او ايستاده بود خيره بشه وبي توجه به نگاهاي چپ چپ جيني وچهره ي متحير/رون به كار خودش ادامه مي داد وتادور شدن كامل او دست بردار نبود ،خوب جيني هم حق داشت كه بترسه هري را از دست بده وبه خاطر همين موضوع بود كه همه جا،ازسرسراي ورودي گرفته تا دم در كلاس ها هري راهمراهي مي كرد اما چو بازم دست بردار نبود وبه بهانه هاي مختلف با هري خلوت مي كرد حتي همين نيم ساعت پيش،قبل از رفتن به هاگزميد هري را برده بودگوشه ي حياط ومعلوم نبود چي بهش گفته بود،اما اينجور كه هري تعريف كرده بود يك سوال فني درباره ي جاروي پرنده اش داشته كه در پاسخ،رون از هري پرسيده بود كه چرا نرفته از مادام هوچ ياپروفسورهاي ديگه بپرسه كه درپاسخ هري با لحن كنايه اميزي گفته بود كه چون چو فكر مي كرده كه من بهتر مي تونم كمكش كنم!!!!!!كه اين حرفش باعث تركيدن بغض چند روزه ي جيني شده ببود وهرميون ورون واقعا از دست هري عصباني شده بودند ولي حيف كه نمي تونستن چيزي بهش بگن!!! اما هرميون از هيچ چيز به اندازه ي مشكل خودش ودو راهيي كه در ان گير كرده بود نمي دانست.....اينكه براي جشن كريسمس امسال كه با افتتاحي ي مسابقات 3جادوگرهمزمان شده بود وامسال در مدرسه ي بوباتون برگزار مي شد،دعوت هاي مكرر ويكتور كرام را كه با نامه هايش او راكلافه كرده بود را بپذيرد ياخواهش هاي غير مستقيم رون ،دوست 5ساله اش راااا؟؟؟!!!!
پي نوشت:چطور بود اميدي هست؟؟؟؟!!!!!..................... در ضمن مي شه تكليف من را معلوم كنيد،؟من هر دفعه كه ميام تو بخش بازي با كلمات كلمه هايي كه برام مياد...ماگل،پروفسور،جاروي پرنده،ويكتور كرامو....است ...اما حالا كه براتون پيام زدم يك سري كلمه ي ديگه داديد كهه باهاش داستان بنويسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
روی لینک بازی با کلمات که بزنی میری به پست اول بنابراین شما باید برید به صفحه آخر و با کلماتی که دیگران در پستهاشون داستان مینویسند داستان بنویسید. با کلماتی که در ویرایش پست قبلیتون نوشتم یه داستان کوتاه بنویسید نه اینقدر بلند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط anjelina janson در 1387/3/11 12:00:18 ویرایش شده توسط anjelina janson در 1387/3/11 12:07:32 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/3/11 12:28:23
پاتر را عشق است.................................................................... hp:
هیکلی غول آسا که ریشهای مجعد داشت برفراز ایوان ایستاده بودوبادقت به دیده بانی مشغول بود،باصدای فلیچ به خودش آمد:پرفسورویکتور کرام،چپ چپ به فلیچ نگاه کردترس درچهره فلیچ نمایان شد،فلیچ آب دهانش را قورت دادوادامه داد:همه درسرسرا منتظرشما هستند تا جشن آغاز کنند .
سرسرا
باباز شدن درورودی تمامی بچه ها به هیس هیس افتادندتامبادا حرف زدنشان باعث ازدست دادن امتیاز شودچون دراین نصف روزی که به جای مگ گونگال مدیر شده بود به هر دلیلی از گروهها نمره کم کرده بود.دربین راه ویکتور لباسش راتغییر داد وبه دلقکی تبدیل کردبرجاروی پرنده اش سوار شد وکلاه ماگلیکه نیستی ظاهر شد بر سرش گذاشت.
امت جادوگر متحیر ازاین کارها مدیر باتعصب خود شده بودند.
ویکتور :با یلله چتونه بلند شین ها دلقک ندیدین؟
بچها با گفته او دل وجرات پیدا کردند.شب خاطره انگیزی برای همه بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�