سوژه: مصدومیت
جاروی شهاب ۲۹۰: الزام به طنز بودن پست.
- به اولین دوره مسابقات کوییدیچ دنیای جادوگری خوش اومدید. اولین مسابقه رسمی ورزشی به اسم کوییدیچ که همین حالا درحال برگزاریه. متاسفانه گزارشگر قبلی بازی خانم بوغ-بوغا بخاطر کسالت جمعمون رو ترک کردن و حالا من، اقای ماچ-ماچا برای گذارشگری این بازی مهیج در خدمت شما هستم. اوه صبر کنید! اگه این تیکه های سنگ درست جلوم باشن، روشون حکاکی شده که این یک مسابقه رسمی نیست. بلکه یک مسابقه آزمایشیه و مسابقات رسمی در طی روز های آینده شروع میشن. بحرحال، مهم نیست، همیشه بنظرم این مسابقه ها یه مشت چرت و پرت وقت طلف کنی بودند که فقط چند نفر عین منگلا دنبال چند تا توپ میوفتن. واقعا که. اگه بخاطر کسالت خانم بوغ-بوغا نبود الان اینجا نبودم... صبر کنید ببینم مثل اینکه یکی از تیم ها گل دریافت کرد... بازی خیلی سریع در جریانه پس بهتره خیلی سریع یبار دیگه دو تیم رو به حضورتون معرفی کنم... تیم انسان های اولیه به کاپیتانی جنتی جوان، در مقابل تیم انسان های ثانویه به کاپیتانی آلبوس دامبلدور جوان. این بازی خفن قطعا در تاریخ ثبت خواهد... یدیقه صبر کنید... اوه... خب طبق اشاره ای که خانم بوغ-بوغا به ما کردن ما هنوز در عصر انسان های اولیه هستیم و هنوز تاریخ و ثبت وقایع بوجود نیومدن. پس قرار نیست در تاریخ ثبت بشه. نهایتش رو دیوار غار پنت هاوسمون نقاشیش کنیم

خب بریم که به بازیمون برسیم... نویسنده پست زیادی برام زر زر نوشته.
اولین عصر از انسان های اولیه و یکی از اولین بازی های اون دوران درحال برگذاری بود! میشه گفت دورانی که تازه آتش کشف شده بود. تیم اول به نام انسان های اولیه که شامل چندین انسان اولیه با ریخت و قیافه بد ترکیب و دماغ چغوندری بودند و از قضا فقط با چند تیکه برگ ریحون بدنشون رو پوشونده بودند به رهبری آلبوس دامبلدور خیلی جوان که هنوز ریشاش در نیومده بود. و همینطور پدر بزرگ جد آستریکس خونآشام که حالا ماستریکس نام داشت در یک تیم قرار داشتند. در عوض تیم حریف که جزو انسان های ثانویه بودند و یکم پیشرفته تر تشریف داشتند به کاپیتانی جنتی جوان نه با برگ ریحون، بلکه با تراش دادن سنگ ها برای خودشون پوشش درست کرده بودند و حتی با کشف آتش پشم ها و ریش های خودشون رو آتیش داده بودند و حسابی سیفیت میفیت کرده بودن.
مسابقه در اوج خودش جریان داشت. دو تیم شدیدا چماق به دست و لخت و عریان عین موش و گربه اینطرف و اونطرف پرواز میکردند.
بلاجر هایی که از سنگ های آتشفشانی بودند محکم سمت بازیکنا شوت میشدند، کوافل هایی که از جنس لاک لاکپشت بودند به سمت دروازه ها شوت میشدند و البته اسنیج طلایی که فقط یک پرنده کوچیک زرد رنگ بود وسط زمین اینور اونور میرفت و دو جستجوگر تیم برای خوردنش دنبالش بودند... درست شنیدید برای خوردنش!
در آن زمان قوانین بشر دوستانه و شعار و هشتگ #نه_به_حیوان_آزاری هنوز مد نشده بود و در اولین دوره بازی های کوییدیچ که تقریبا هیچ قوانین و داوری هم نداشت پرنده ای که بعنوان سنیج طلایی نام داشت فقط برای خوردن بود نه تنها گرفتن.
دو جستجوگر تیم های انسان های اولیه و ثانویه به نام های بغبغو و تلتلو دست از پا دراز با سرعت تمام به دنبال اسنیج بودند. اسنیج با اون بال های ظریفش شدیدا زور میزد که از دست خورده شدن فرار کنه اما مشخصا فقط بحث زمان بود.
جفت کاپیتان تیم ها جفت مدافعان خودشون رو مامور کردند تا مانع از رسیدن جستجوگر تیم حریف به اسنیج طلاین بشن. برای همین تقریبا کل تمرکز مسابقه روی جستجوگر ها معطوف شده بود و مهاجمین و دروازه بان ها زیاد به زحمت نمیوفتادند و درواقع در حاشیه قرار گرفته بودند.
مهاجمین براحتی به سمت دروازه ها حمله ور میشدند و سعی در گل کردن کوافل ها داشتند. برخی موفق و برخی ناموفق. تنها قسمتی که میتونست گل زدن رو برای محاجمین سخت کنه حرکات غیر منظم و یهویی تیرک دروازه ها بود. چون هر سه دایره ای که بعنوان دروازه شناخته میشدند صرفا طنابی از جنس گیاه درختان بود که روی گردن دراز چند دایناسور گردن خیلی دراز بسته شده بود و با حرکت اونها دروازه ها هم حرکت میکردند. درواقع اینطوری بگیم که زمین بازی کوییدیچ درواقع فضای بین یک گله از دایناسور های کله دراز بود.
صدای جیک جیک پرنده اسنیج وسط غوغای مسابقه اصلا به گوش نمیرسید. پرنده زبون بسته ولی خوردنی از لای گردن دایناسور ها رد میشد و میچرخید و جستجوگر هاهم با نهایت سرعت به دنبالش میرفتند. بخاطر حرکات بی نظم و غیر هماهنگ دایناسور ها دروازه های دو تیم بعضی وقت ها بجای اینکه مقابل هم قرار داشته باشن کنار هم قرار میگرفتن. حتی بعضا دروازه تیم خودی پشت تیم حریف قرار میگرفت و محاجمی که کوافل رو شوت میکرد هم گل برای تیم خودی و یک گل به خودی برای تیم حریف به ثمر میرساند. حتی در حالت دیگر با حرکت دروازه حریف و کنار رفتنش کوافل به جای شوت به بیرون، در عوض گل به خودی به نفع تیم حریف به ثمر میرسید. که نتیجش بالا رفتن صدای غار و غور کردن ملت میشد.
درست همزمان با غار و غور کردن محاجم ها و اینور اونور رفتن جستجوگر ها، یکی از مدافعین تیم خودی ضربه ای محکم به بلاجر میزنه تا بلکه بتونه جستجوگر تیم حریف رو ناکوت کنه ولی بجاش بلاجر به گردن یکی از دایناسور ها که مشغول خوردن برگ بود میخوره و سرش به سمت دروازه تیم خودی خم میشه. دروازه ای که آلبوس دامبلدور دروازه بان اون بود و حالا جفتشون روبروی هم قرار گرفتند. دامبلدور جوان یه لحظه ای ترسید که دایناسوره اون رو بخوره. ولی دایناسوره هشتگ #وجیترین روی گردن درازه خالکوبی داشت. چشم اون دنبال گوشت دامبلدور نبود. بلکه روی برگ ریحونی که تنها پوشش دامبلدور بود قفل شده بود، و البته که شما خواننده ای که وقتی جمله قبلی رو میخوندید دایناسوره اون برگ ریحون رو کند و خورد و آبرو و حیا دامبلدور به باد رفت.
دایناسوره پوکرفیس طور مشغول خوردن بود و یه ملت بازیکن مشغول نگاه کردن به قضیه بودند، هرچند سر دایناسور اونقدرا بزرگ نبود و بچه حساب میشد اما به اندازه ای بود که موضوع رو تحت پوشش قرار بده و چشم بقیه ملت به نقطه سانسور شده داستان نیوفته. بهرحال، دامبلدور در اوج جوانی بود و بسی خام و آبرو و حیا و عفت و حجاب مرلینی براش تو اون دوران اهمیت چندانی نداشت. عوضش مسابقه کوییدیچ بود که شدیدا براش پر اهمیت بود. او کاپیتان تیم بود و وظیفه ای داشت که باید در هر حالت به اون پایبند میبود. وظیفه بردن مسابقه. برای همین با اردنگی ضربه ای به سر دایناسور بچههه زد و اون رو کنار کشید و داد زد...
- عووووووی، بغبغو اون سنیج لعنتی رو بخورش دیگه...!
بازیکنا همگی بیخیال بی حیایی و بی عفتی دامبلدور شدند و بجاش مشغول بازی شدند.
بغبغو بیشتر به خودش فشار میاورد تا اسنیج رو بگیره و این رفتار او کاملا برای مدافعین تیم حریف مشهود بود. پس یکی از مدافعین به اسم بروسعلی به همتای خودش یعنی آبعلی اشاره کرد تا سریعا حرکتی بزنه. آبعلی چون نزدیک تر از بقیه به بلاجر بود با ضربه محکمی که به بلاجره زد اون رو محکم به سمت بغبغو فرستاد.
اسنیج بصورت دورانی از دور گردن یکی از دایناسور ها میچرخید و بالاتر میرفت و جفت جستوجوگر هم بدنبالش بالاتر میرفتند. و پایین تر از اون ها بلاجر بود که با چشم گذاشتن روی ماتحت بغبغو بسرعت بهش نزدیک میشد... اسنیج بلاخره به انتهای گردن و سر دایناسوره رسیده بود و همینطور بغبغو هم نزدیک تر از همیشه برای خوردنش بود که بلاجری برای ضربه به ماتحت او با سرعت حمله کرد. اما بغبغو زرنگ تر از این حرفا بود. اون فکر این قسمت رو کرده بود. برای همین به ماتحتاش دزدگیر وصل کرده بود. دزدگیری که یک کلاغ بود با دیدن بلاجر شروع به گارگار میکنه و بغبغو سریع جا خالی میده.
بلاجر که شدیدا سرعت گرفته بود از کنار بغبغو جیغ کشان رد میشه. درحالی که انتهای سر دایناسور یکی از دروازه های تیم خودی قرار داشت و از قضا دامبلدور هم جلوی اون ایستاده بود، بلاجر با دیدن موضوع بی حیایی دامبلدور جیغ بنفشی کشیده و سریع خودش رو به تنها زاویه ممکنی که میتونست، تغییر جهت میده. متاسفانه برای تیم حریف که از شانس بدشون اون زاویه درست مقابل جستجوگر حریف یعنی تلتلو بود و بلاجره صاف به نشیمنگاه اون بنده مرلینی میخوره و جفتشون با شدت زیاد روی زمین سقوط میکنند. درعوض آن طرف زمین بغبغو با خوشحالی هرچه تمام تر مشغول قورت دادن اسنیج مرلین بیامرزه بود.
- به به...عجب گوشتیه... همش گوشته...
دست و جیغ بازیکنای خودی به هوا میره و دامبلدور کاملا بیخیال عفت و حیا خودش میشه و دور زمین مسابقه مشغول دور پلیسی زدن میشه.
ماستریکس به سمت دامبلدور میره و توی دستش یک برگ جعفر بهش میده تا حداقل آبرو و شرف تیم حفظ بشه. سپس به سمت کنار زمین اشاره میکنه که وقت استراحت گرفته شده و بازیکنا برای دقایقی میتونن استراحت کنند. برای همین ماستریکس بهترین تایم میدونه که به مشکل بازیکن ذخیرشون رسیدگی کنند. بازیکن ذخیرشون به اسم نجم الدین شرتعلی قبل از شروع بازی بطور ناگهانی بهشون گفته بود که به مشکل خورده و نمیتونه بازی کنه. بخاطر وقت کم و بازی که بزودی قرار بود شروع بشه دامبلدور و ماستریکس وقت نکرده بودند بهش برسن. اما حالا وقتش بود.
سریع از وقت استفاده میکنن و به سمتش کنار زمین میرن.
نجم الدین کنار زمین روی سنگی که حکم صندلی رو داشت نشسته بود. صورتش رو گرفته بود و مشخص بود درد بدی رو داره تحمل میکنه...
- هی نجم الدین بلاخره وقت استراحت داریم. زود بگو ببینم چت شده مرد؟
- آه دلم باران... دستم باران... دهانم باران...
- چی میگی مرد حسابی؟
اما نجمالدین چیزی در جواب نمیگه و بجاش به داخل دهنش اشاره میکنه. توی دهنش که مشخصا یکی از دندون هاش خراب شده بود...
- آها... حالا فهمیدم... دندونت درد میکنه. اوه اوه... دندونتو کرم خورده که... مرد گنده چرا مسواک نمیزنی؟
- چیکار کنه؟ مرد حسابی مس چه واکی؟ عصر حجر زندگی میکنیما...
- راست میگیا... درسته. باید دندون این طفلی رو یجوری بکشیم. وگرنه حالا حالاها قراره درد بکشه...
- بیا بریم. من یه فکری دارم. اونطرف...
نجم الدین، دامبلدور پشت سر ماستریکس به سمت بازیکن مصدوم تیم حریف میرن.
بازیکن حریف که بدجور توسط بلاجر زمین خورده بود و دیگه توان ادامه مسابقه رو نداشت از درد به خودش میپیچید و عین کرم به خودش وول میخورد. عوضش بلاجر طفل معصوم هم با صحنه ای که دیده بودی حسابی اب روغن قاطی کرده بود و حال روز بهتری از بازیکن مصدوم نداشت...
- درود! آقایون اگه بازیکنتون مصدوم شده و قصد ادامه بازی رو نداره، اگه میشه ازتون بخوایم اون سنگی که برای پوشش به کمرتون میبندین رو بهمون قرض بدین.
نجم الدین نگاه عاقل اندر سفیه به ماستریکس میندازه ولی چیزی نمیگه تا ببینه قصد و نیت ماستریکس چیه.
کاپیتان تیم حریف جنتی، با تعجب به حرفش عمل میکنه و سنگ رو براش میبرن و صبر میکنن تا ببینن ماستریکس میخواد چیکار کنه.
ماستریکس سنگ رو با طنابی که از شاخک های درختان درست شده بود به دور پای یکی از دایناسور ها میبنده و از طرف دیگه نوک دیگهی طناب رو به دندون نجم الدین میبنده. با یک کف گرگی جادویی که به ماتحت دایناسوره میزنه، دایناسور عربده کشان سریع شروع به حرکت میکنه. بدنبال این تلتلو، بازیکن مصدوم تیم حریف که از قضا جلوی پای دایناسوره قرار داشت و خودش رو نزدیک له شدن میدید سریع به اذن مرلین شفا پیدا کرده و از جلوی پای دایناسوره کنار میره.
چند ثانیه ای بعد نجم الدین با صورتی مظلوم و اشک های روان زانو بغل کرده روی زمین نشسته بود بااینکه همچنان درد کنده شدن دندونش رو میکشید ولی اینبار گذرا بود.
- خب دیگه. اقای جنتی ممنون از کمکتون. بازیکن مصدومتونم مشخص شد دیگه درمان شده و حالش خوبه... نیاز نیست دیگه الکی پست رو بخاطرش هزار کلمه دیگه طولانی کنیم و همیشه بهترین انگیزه ها میتونن اثربخش ترین ها باشند.
وقت استراحت داشت تموم میشد و کم کم بازیکنا آماده پرواز و ادامه بازی میشدند. دایناسور ها یبار دیگه به حالت بیضی مانند زمین مسابقه قرار گرفته بودند. اینبار دیگه زمین بازی کنار دریاچه ای بود که به جنگل ختم میشد و جای مناسبی برای استراحت و ثابت موندن دایناسور ها بودند. پس بهترین زمان برای ادامه مسابقه و تموم کردن این بازی لعنتی بی حیا گونه بود.
ملت همه در جای خود قرار گرفتند و حتی اینبار نجم الدین هم توی پست خودش که دروازه بانی بود قرار گرفته بود و اماده شروع مسابقه بود و هم زمان با خوب شدن درد دندونش داشت یکی یکی به بازیکنا گوش زد میکرد که استراتژی جدید تیم قراره چطوری پیش بره که یهو صداش خفه شد!
دامبلدور که پست اصلی خودش که محاجمی بود برگشته بود با قطع شدن صدای نجم الدین تعجب کرد و به سمتش برگشت تا بفهمه چشده که... ناگهان جایش خشک زد.
یک دایناسور تیرکس سایز بزرگ که روی گردنش یک علامت عجیب یک مار و جمجمه بود روبروش وایساده بود و از لای دندون هاش یک جفت دست و پا دیده میشد.
مکث کوتاهی که بین همه بازیکنا برقرار شده بود با حجوم چند تا دایناسور تیرکس دیگه بهم خورد و با بالا گرفتن سروصدا و شروع به فرار کردن دایناسور های گردن بزرگ، بازیکنا هم عربده و جیغ کشان شروع به فرار کردند و هر از چند گاهی بازیکنان روی هوا توسط تیرکس ها شکار میشدند. با فرار بازیکنان، جنتی، ماستریکس و دامبلدور این پایانی بود برای اولین مسابقه کوییدیچ تاریخ که عملا پایان و نتیجه ای نداشت.