ملت که از ترس به گریه کردن افتاده بودند، صدای قدم هایی رو شنیدند.
ویلبرت با کتابی قطور وارد شد.
- ویلبرت؟ من فکر کردم که رفتی؟
- بلا، من برای تمرکز بیشتر باید به کتابخونه می رفتم که منصرف شدم.
- فرقی نداره، این همه اسلیترینی جرعت مقابله با یه مار رو ندارن. اون چیه دستت؟
- خب، کتابه دیگه.
- میدونم کتابه. از کجا آوردی؟ برای چی هست؟
- خب این یکی از کتاب های کتاب خونه ام هستش.
- چی؟ از کتاب خونه. ولی چه جوری؟
- ویلبرت جلو روی مبارک شما ایستاده. من یه کپی از تمامی کتاب ها رو توی بخشی از دست بندم گذاشته بودم. این یه دست بند جادویی هستش. سازندش هم خودم هستم.

این کتابه هم درباره ی مارهاست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه ی افراد حاظر در اتاق بر روی ویلبرت خم شده بودند تا بفهمند او چه کار میکند.
- اینجا درباره ی روش های حمام کردن مار ها توضیح داده. خب گفته که از روش گوشت میشه مار ها رو به حمام برد.
ویلبرت رو به اما دابز کرد و گفت:
اما، گوشتی توی آشپزخونه هست که استفاده کنیم؟
اما در حالی که به ویلبرت نگاه می کرد، گفت:
نه.
ملت حاضر در بر سر خود می زدند و حسرت می خوردند.
- امّا یه کمی گوشت داریم.
ملت که خوشحل شده بودند، کف می زدند.
ویلبرت در حالی که نفس راحتی کشید گفت:
خب، الآن به اون گوشت نیاز داریم.
اما با خشم به ویلبرت نگاه می کرد و در دل خود چیز هایی به او روانه می کرد.
- مگه نشنیدی ویلبرت چی گفت. برو گوشت ها رو بیار.
- ولی، بلاتریکس، خودت می دونی که... خوب می دونی که اگه ارباب بفهمه...
- خودم می دونم. مسئولیتش با من.
ملت:
اما دابز:
ویلبرت:
اما که تعجب کرده بود به سرعت رفت تا گوشت ها را بیاورد.
ویلبرت ادامه داد:
خب، ما گوشت ها رو تیکه تیکه می کنیم و بین حموم و نجینی میزاریم و منتظر میشیم که نجینی گوشت ها رو دونه دونه بخوره. نجینی وقتی که آخرین گوشت رو که توی حموم هستش خورد، یکی باید در حموم رو ببنده. بقیه ی کار هم به عهده ی اسکاج و لیف و صابون جادوییه.
همه ی اسلیترینی ها کف زدند و شادی کردند.

بلا به ویلبرت گفت:
آفرین. خوب بود. کارت حرف نداشت. حالا باید هر چه زودتر این فکر رو عملی کنیم.