جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1387 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
داخلی راه آب حمام - روز و شب نا مشخص!!!

امپی با حواس پرتی بین دو تا گوشای شیپیش سوروس رو می خوارونه!

شیپیشه:

سوروس : هو امپی داری شیپیش منو لوس می کنی!!! خودت مگه شیپیش نداری!!

امپی : باشه بابا!!! خب چیزه...فعلا شما دوتا ونداتون رو روشن کنید که بتونیم جلو پامونو نگاه کنیم!!! اینجا زمین به طرز مشکوکی لیز و چسبناکه!بوی بدی هم میده !

سوروس : وند ؟ من وندمو جا گذاشتم رودی ... تو وندتو آوردی ؟

رودولف: نه ... مگه این بلا برای آدم حواس میذاره ... بس که جذابه

سوروس : آره جون ... امپی ما وندامون رو جا گذاشتیم ! تو که انقدر افه ی قدرت گذاشتی فعلا راه رو روشن کن تا بعد!

امپی : من ؟ ابدا پسرم! من امپراطور تاریکیم! بار آخرت باشه بهم توهین می کنی

در همون لحظه سو سوی نوری صورتی - طلایی به چشمشون می خوره!

امپی : ایول ! دنبال همین بریم شاید به یه جایی رسیدیم

*

کیلومتر ها آن طرف تر - بعد از چند ساعت پیاده روی!

سوروس : پس چرا نمی رسیم؟

سورو سو ( شیپیش سوروس!) : چیزی نمونده ! من یه بوهایی حس می کنم!

امپی : یه صدایی میاد ...

صدا: به آداس بپیوندید... در مقابل انواع لنگه دمپایی های جادوگران ازتون حمایت می کنیم!!!

ملت :

امپی : ونــــــــــــــــــــوس ؟!!!

رودی و سوروس :ســـــــــــــــوســــــــــک!!!

ونوس : ا چه جالب !!! نمی دونستم سوسک ها هم مثل ما امپراطور دارند!!!

امپی : تو ... تو ... تو داری اینجا سوسکا رو هم به آداس دعوت می کنی؟

ونوس : راه هدایت سوسک و غیر سوسک نمی شناسه! در ضمن اینجا راه آب آداسه! تاپیکمه اختیارشو دارم! می خوام سوسکاشم آداسی شن

سوروس : راه آب آداس ؟ ما مثلا قرار بود به جای اسرار آمیزی بریم که نواده اسلیترین توشه!

ونوس : مطمئن باش اینجا که نیست ! خود سالی هم از سوسک می ترسه چه برسه به نوادش

امپی : هوووم... مهم نیست ! به هر حال از اینجا به بعد تا وقتی که ما راه خروجو پیدا کنیم تو هم باهامون میای!به نورت احتیاج داریم!

ونوس : مگه من کرم شب تابم؟ بابا من الهه م !! یکم احترام بذارید !

***
بعد از مدتها ننوشتن شما به بزرگی خودتون ببخشید
نتیجه : داستانو ادامه بدید منم بهتون اضافه شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ونوس در 1387/10/23 17:02:31
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1387 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا به سرعت چوبدستیش را به سمت استخر گرفت:
- اکسیو لوسیوس!

لوسیوس نیمه مدهوش از داخل آب به بیرون پرت شد و

شپلق

روی نارسیسا افتاد. نارسیسا :
- ایشششششش! خیسم کردی تو هم! نمی دونی من از خیس شدن لباسام بدم میاد؟ لباسایی که تازه خریدم خراب کردی! همین فردا میری جدیدترین مدلشو برام می خری

کلمۀ می خری درست مثل آمونیاکی که در برابر بینی آدم بیهوش می گیرند، روی لوسیوس اثر گذاشت و:
- باز تو چشمت به پولای من افتاد؟ عمرا اگه برات یه دونه جوراب بخرم!

- نمی خری؟

- نه!

- نمی خری؟

- نه!

- بلااااااااااا... این واسم لباسای آخرین مدل نمی خره

لوسیوس بلافاصله تغییر موضع داد:
- نه بابا! کی گفته نمی خرم؟ من گلاب بخورم که برات لباس نخرم! جون مادر خدا بیامرزت منو با بلا سرشاخ نکن

در همان موقع، داخل سوراخ حمام

امپراطور همچنان که داخل سوراخ پیچ می خورد و پیچ می خورد و پیچ می خورد، با یک سری اجسام پراکنده برخورد کرد که کلا احوالاتش را به صورت در می آوردند:
- اینا معلوم نیس تو حموم خودشونو می شورن یا با توالت اشتباش گرفتن!!!

بلافاصله حبابی را دور سرش ساخت تا از خفه شدن نجات پیدا کند (ابدا هم از روی دیگوری تقلب نکرده بود ) و با دقت به اطراف نگاه کرد. کیلومترها (بنا به سایز بند انگشتی خودش) پایین رفت تا ناگهان...

تالاااااااپ

- اوخ اوخ ... این کی بود افتاد رو سرم؟

سوروس درحالیکه روی زمین پخش شده بود، به رودولف نگاه کرد که چشمانش گرد شده بود. رودولف با لکنت زبان به کسی که با خیال راحت روی کمر سوروس نشسته بود اشاره می کرد:
- با... با... باورم... نـ...نـ... نمیشه! امپراطور تاریکی! چشممون به جمالتون روشن شد باب!

امپراطور که جو تالار اسلیترین کمی (!) رویش اثر گذاشته بود و دچار تکبر اصیلزادگی شده بود، با افاده جواب داد:
- چشمانت چهار تا بشوند جوانک! من امپراطور تاریکی هستم و عمرا چیزی رو روشن نمی کنم

سوروس همچنان که با دلخوری دستش را زیر چانه اش زده بود و با دست دیگرش روی زمین ضرب می زد، غرولندی زد:
- خوب روزگار من یکی رو که تاریک کردی! از رو کمرم بلند میشی یا نه؟

امپراطور با خاطر جمعی از روی سوروس بلند شد و البته، قبل از بلند شدن فراموش نکرد که کمی فشار بیشتری به کمر سوروس وارد کند:
- خوب بیا ندید بدید! بلند شدم. حالا ما کجاییم؟

رودولف با همان حالت جوگیر:
- گمونم توی جای اسرارآمیزی باشیم که قراره افسانۀ نوادۀ اسلیترین رو توش کشف کنیم!

سوروس:
- با محاسبات ذهنی ای که من کردم، الان درست بالای تالار اسرار هستیم. احتمالا باید اون مکان اسرارآمیز پایین تر از اینجا باشه. منتها اینجا آخر سوراخ حمومه و ما باید راهی برای پایین تر رفتن پیدا کنیم. چی پیشنهاد می کنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/22 22:56:58
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1387 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پست حموم نسخه‌ی ۱.۰۵

خارج از سوراخ - در حال پرواز رمزتازی


- چیشت.. چیشت... الو الو سیریوس...
- چیشت الو امپراطور جونم بگو... خاررررچ!
- ای کوفتت بشه! چی داری می‌خوری؟
- هیچی میز رو گاز گرفتم!
- هااااا؟! بازم تغییر شکل دادی؟!
- آره این اخبار جادوگر تی‌وی اون روی سگم رو بالا آورد... قررررچ.... آآآآاااخ.... ایول!
- چه عجیب! اون چی بود؟!
- هیچی پشت اسکاور رو گاز گرفتم خیلی کیف داد!
- سیریوس من الان ازت نمی‌پرسم چطوری بی‌سیم دستته فقط تو مطمئنی این رمز‌تاز به زیرزمین وزارت‌خونه مي‌رسه؟!
- چــــی میـــــــگی؟! معلومه! هاف! هااپ! هاف!
- چرا پارس می‌کنی؟!
- هیچی اشتباه شد! فک کردم مری‌باود غریبس! باید قبلش یکی از لباساش رو می‌دادین من بو می‌کردم!
- آهان خیله خب رسیدم بهت......آآآآآآآآآآآ شپلخ!
- امپراطور!؟ امپی؟! الو؟! الو؟!

چیشششششششششششت (بی‌سیم قطع می‌شه)


بازم خارج از سوراخ - محوطه‌ی استخر


نارسیسا مشغول جعل کارت امتحانات دراکو هست تا به جای اون سر جلسه امتحان بده. بلاتریکس هم داره سعی می‌کنه چاله‌چوله‌های صورت لرد رو با چندین لایه بتونه بپوشونه و مورفین هم مشخصه که کماکان خوابیده!

پووووووووف.... چیییییییییشششش (صدای پرت شدن چیزی داخل آب)

نارسیسا: چی شد!؟ یعنی به این سرعت برگشتن؟!
بلاتریکس: امیدوارم اون شپشای لعنتی مرده باشن! اوووه ارباب ببخشید! حواسم پرت شد! الان بتونه‌ی جلوی چشماتون رو پاک مي‌کنم.
ولدمورت: کروشیو! این چه وضعیه! من الان صورتم هیچ حالت خاصی نداره! نمی‌تونم حتا لبخند بزنم...
بلاتریکس: ارباب صورت شما قبلاً هم هیچ حالت خاصی نداشتا!
ولدمورت: چطور جرأت می‌کنی؟! کروشیو! می‌گم وایستا! جاخالی نداریم! کروشیو!

مورفین: شیه؟ چرا نمي‌ژارین راحت بخوابم! ای دامبل تو این ژندگی! دهکی! اون شیه وشط اشتخر؟!

و توجه همه به وسط استخر جلب میشه که هیبت سیاه پوشی خیس شده ایستاده.

امپراطور: هووووم. سیریوس باید بهم می‌گفت زیرزمین وزارت‌خونه استخرم داره! ایول چه بهتر! تا عملیات رو شروع کنم یه کم آب بازی می‌کنم!

نارسیسا: اون اون...
بلاتریکس: چیه نارسیسا؟! چرا رنگت پریده؟!
ولدمورت: اون بیرون چه خبره؟! یکی این بتونه‌ها رو پاک کنه! من زاویه‌ی دیدم فقط ۱۰ درصده! کی بی‌اجازه داره توی استخر ما شنا مي‌کنه؟!
مورفین: اَه شه ژده حال این که امپراطور تاریکیه... یه لحژه هیجان‌ژده شده بودما...

امپراطور: ولدمورت؟! نارسیسا؟! بلاتریکس؟! دراکو؟! مورفین؟! لوسیوس؟! یعنی همه اومدین زیرزمین وزارتخونه استخر؟! مگه محله‌ی خودتون استخر نداره؟!

ولدمورت: معطل چی هستن! بکشیدش! این ملعون می‌خواست وزیر محبوب ما رو برکنار کنه! نابودش کنین!

امپراطور: آره؟! مثل این که چاره‌ای نیس! آهاهاها! بیایین جلو...

خب یه نبرد جدی بنویسیم که تنوعی باشه:

امپراطور تاریکی با یک جهش کوتاه به هوا پرید و وقتی فرود آمد در مقابل چشمان حیرت زده‌ی مرگ‌خواران روی آب ایستاده بود و لباس‌هایش کاملاً خشک به نظر می‌رسید.
مرگ‌خواران لحظه‌ای بي‌حرکت به امپراطور نگاه کردند و ناگهان لوسیوس مالفوی از میان آن‌ها جدا شده در حالی که در دور استخر می‌دوید چندین ورد زیر لب خواند و طلسم‌های مختلفی را به سمت امپراطور شلیک کرد. امپراطور در پاسخ روی آب شروع به گردش کرد و دیواره‌ای از آب که ردهای قرمز رنگ موهومی در میان آن‌ها دیده می‌شد دور امپراطور را فرا گرفت. طلسم‌های لوسیوس بعد از برخورد به دیواره‌ی آبی منعکس شده و در محل‌های مختلف پخش شدند.

ولدمورت: کروشیو! چی کار می‌کنین! اون همش یه نفره! نابودش کنین!

نارسیسا و بلاتریکس از سمت دیگه استخر حرکت کردند و چندین طلسم نیرومند و مرگ‌آور را به سمت ستون چرخان آب وسط استخر شلیک کردند. نوارهای سبز جادو به ستون چرخان برخورد کرد و صدای ناخوشایند کشیده شدن فلز روی فلز به گوش رسید و در یک‌عان ستون چرخان منفجر شده و ذرات کوچک آب همچون باران بر روی مرگ‌خواران شروع به باریدن کرد.

لوسیوس: تموم شد؟! راحت‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم!
امپراطور: ابداً...!
لوسیوس: هااا؟!

امپراطور از داخل دیوار پشت سر لوسیوس بیرون آمده و دستش را از پشت روی شانه‌ی لوسیوس گذاشت. لحظه‌ای امور جریان برق سریعی از بدن لوسیوس دیده شده و چند ثانیه‌ی بعد لوسیوس بیهوش داخل استخر شناور بود.

نارسیسا: نـــه! لوسیوس مرد؟! بلا ارباب رو از این جا ببر بیرون! با این وضعیت نمی‌تونه مبارزه کنه!
بلاتریکس: ولی تو چی؟!
نارسیسا: من باهاش مي‌جنگم! برو بقیه رو خبر کن!

ولی قبل از این که بلاتریکس فرصت حرکت داشته باشد امپراطور در طرف دیگر حمام ظاهر شد و شمشیر قرمز رنگ خود را از نیام بیرون کشیده و به بالای سر برد.

نارسیسا: من این حرکت رو قبلاً دیدم! بلا حرکت نکن!

امپراطور: مورتوس مورتوس! مانوس!

بلاتریکس در چند قدمی لرد ولدمورت ناگهان متوقف شده و شروع به فرو رفتن داخل زمین کرد.

امپراطور: بلاتریکس عزیز...! فرار از دست‌های مردگان بی‌فایدس!

نوارهای باریکی از تاریکی به پیچیدن دور بدن بلاتریکس ادامه دادند و هر از گاهی شکلی شبیه دست ایجاد می‌کردند و بلاتریکس را رفته‌رفته بیشتر به زیرزمین می‌کشاندند.

نارسیسا: تو... تو نمی‌تونی همه‌ی ما رو شکست بدی! به زودی کمک از راه می‌رسه!

امپراطور: هاه! کسی نگفته من می‌خوام همه‌ی شما رو شکست بدم! هدف من شکست دادن لرد ولدمورت در آسیب‌پذیرترین حالتش هستش! حالا برو کنار!

نارسیسا برای چند لحظه به نظر مردد می‌رسید و سپس در حالی که صورتش به رنگ کچ در آمده و دستانش مي‌لرزیدند چوب‌دستیش را روی زمین انداخته و از سر امپراطور کنار رفت.

امپراطور با قدم‌های منظم در حالی که شمشیر سرخ‌رنگش نور سرخ منحوسی را روی کف منعکس می‌کرد به سمت ولدمورت گام برداشت.

ولدمورت: هیچ معلوم هست دارین چه غلطی مي‌کنین؟! یکی حداقل وند من رو بده دستم!

پایان قسمت مبارزه‌ی جدی - اصلاً هم باحال نبود

امپراطور داره به سمت ولدمورت حرکت می‌کنه که پاش به مورفین مي‌خوره که روی زمین خوابیده.

مورفین: شیه باز؟! کدوم ژادوگر کله دامبل ژایعی منو جرأت کرده از خواب بیدار کنه؟! هان؟! الان حایتو ژا میارم.

مورفین از جاش بلند میشه و اولین چیزی که دم دستش بوده رو زمین که عبارت باشه از شیشه‌ی سوم معجون کوچک کننده می‌زنه تو سر امپراطور و شیشه می‌شکنه.

امپراطور: آخ مادر! هوووم. ایول خیلیم بد مزه نیس! این چی بود؟ مربای به‌لیموی ولدمورت؟!

امپراطور که آماده شده یکی از مرگ‌آورترین طلسم‌هاش رو روی مورفین اجرا کنه یهویی شروع می‌کنه به کوچیک شدن.

امپراطور: هااا؟! چرا عضله‌هام دارن آب می‌رن؟! پس اون همه پولی که واسه بدن‌سازی و آمپول خرج کردم چی میش؟! نه... نه ...نـــــــــــــــه!

امپراطور همین‌طور کوچیک‌تر میشه و مورفین با یه حرکت شوتش می‌کنه داخل آب استخر و دوباره می‌خوابه.

امپراطور (در حال غرق شدن): باز هم مي‌بینمت ولدمورت! قل قل قل قل قل قل....

ولدمورت: کروشیو! همش خودتی هر چی فحش دادی! یکی به من می‌گه اون بیرون چه خبره؟!

=======
نتیجه‌گیری اخلاقی: این همه حرکت زدم که منم برم تو اون سوراخه! اگه حال نکردین می‌تونین من رو داخل اون سوراخه در نظر نگیرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/22 20:49:49
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/22 22:23:53
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/22 22:26:36
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/22 22:33:40
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/22 22:38:28
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در 1387/10/22 22:41:19
!ASLAMIOUS Baby!
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 16 دی 1387 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا:
_یکی از کارایی که باید میکردیدم کردیم،اونم کوچیک کردن شما بود،حالا شما باید با تجهیزات لازم برین اون تو.
سوروس:
_کدوم از تجهیزاتتون اندازه ما 2 تاست؟
بلا در حالی که پشت چشم نازک میکرد گفت:
_همشون،من یهسری لباس و وسایل غواضی کوچیک کردم.
_تو خیلی باهوشی بلا،حالا چطوری اینکار رو کردی؟
_زیاد سخت نبود،اینا قبلا مال عروسک های دراکو بودن.زیاد لازم نبود کوچیکشون کنم.
_نه!این وسایل قابل اطمینان نیستن.


_زودباشین دیگه لباسا رو بپوشین،چیزی یادتون نره.
_نمیشه حالا اینا رو نپوشیم!
_نه!
سوروس فهمید که بلا اصلا شوخی ندارد.
_باشه میپوشیم.
و لباس ها را پوشیدند.
بلا خم شد و رودولف و سوروس را در دستانش گرفت و به سوروس گفت:
_به شپش ها بگو آماده باشن داریم میریم.
_باشه
سوروس سرش را به سورو نزدیک کرد و چیزی زمزمه کرد،سورو سریع به طرف رودی رفت.سوروس:
_بریم دیگه.


بلاتریکس وارد حمام شد و یکراست به سمت سوراخ رفت قصد داشت رودولف و سوروس را همراه شپشهایشان درون سوراخ بیندازد که ناگهان سوروس فریاد زد:
_صبر کن...
_باز چیه؟
_بهتر نبود میذاشتیم مورفین بیدار بشه بعد از اون بپرسیم سوراخ به کجا ختم میشه؟
_نه!
و لبخند بی رحمانه ای زد و آن ها را داخل سوراخ پرتاب کرد.
_اااا،اوخ،آخ،وای،نه.....
سوروس و رودلف و شپشهایشان دائما به اطراف سوراخ برخورد میکردند تا بلاخره....
_اوخ،مثل اینکه بلاخره رسیدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در 1387/10/16 19:08:15
سرور ما سالازار اسلیترین.
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 16 دی 1387 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

گروووووووووومپ (افکت سقوط یه چیزی!)

- کمــــــــــــــــــــــــــــــک! له شدم! یکی این سیسی رو از روی من بلند کنه!!!

لوسیوس که بهانۀ خوبی پیدا کرده بود تا از نگاه کردن به لرد دست بردارد، رو به بلاتریکس کرد که زیر جثۀ باریک و نحیف نارسیسای مدهوش هوار می کشید:
- بس کن بلا! نارسی من از یه پر کاه هم سبک تره!

خم شد و همسرش را با ملایمت بلند کرد و روی یکی از مبل ها نشاند. بلاتریکس درحالی که باقیماندۀ ذرات ابهت خود را جمع و جور می کرد، دوباره به لرد سیاه چشم دوخت:
- اوه، ارباب! چی به روزتون اومده؟

لرد سیاه با سردی به بلا نگریست:
- این بلائیه که تو سر من آوردی. اون چی بود دادی به من هرچی موجود زنده بود از صورت من زد بیرون؟ از صورت من که سرور مرگ و نیستی هستم، موجود زنده زده بیرون

ملت اسلی از ترس به خود می لرزیدند، به جز:
- ببین دایی ژون، بیخودی تقشیر بلا ننداژ. اون شابون برا همه درشت کار میکرد به ژژ تو! پش یه رافطه ای بین تو و اون شابونه هشت

لرد سیاه کنجکاو شد:
- چه رابطه ای یعنی؟

- اون شابون دشت تو بود. اوهون؟

- اوهون!

- تو هم وشط حموم بودی. اوهون؟

- اوهون!

- ژیر پات شی بود؟

- یه سوراخ! برای رد شدن آب چرکا!

- نه دیگه دایی ژون! اون شوراخ اژ حموم می رشه به یه ژای افشانه ای که مرفوطه به نوادۀ اشلیترین

ساعت خواب مورفین فرا رسیده بود و تمام سعی ملت اسلی برای بیدار کردنش و شنیدن افسانۀ اسلیترین ناکام ماند. لرد سیاه رو به سایرین کرد:
- من اصاب مصاب ندارم صبر کنم تا مورفین بیدار شه! زود میرین ته و توی این قضیه رو درمیارین و تا نفهمیدین صورت من چطوری دوباره روبراه میشه حق ندارین جلو چشام ظاهر بشین!

رودولف، رودی را به سرعت داخل ریشش پنهان کرد و گفت:
- ولی ارباب! بین ما کسی که عشق کتابه و حوصله داره همۀ کتابخونه رو زیر و رو کنه نارسیسه که اونم غشیده!

- کروشیو رودولف! من اصاب مصاب ندارم تا صبر کنم نارسیسا به هوش بیاد! خودتون هرچه زودتر یه راه چاره ای پیدا کنین

لرد سیاه پس از گفتن این حرف، به آشپزخانه رفت تا آنی مونی غذای مورد علاقه اش را تحویل دهد.

ملت اسلی به یکدیگر نگاهی انداختند. بلاتریکس به رودولف توپید:
- اگه رفته بودی حموم و نظافت کرده بودی و شپش نداشتی، لرد سیاه اون بیماری رو نمی گرفت که حالا ما به این دردسرا بیفتیم!

- به من چه

- ربطش به تو اینه که باید معجون کوچک کننده بخوری و از توی سوراخ حموم بری پایین و ببینی اون تو چه خبریه که نوادۀ اسلیترین رو به دردسر انداخته و راه حل خوب شدن لرد رو برامون بیاری

بقیه اسلیترینی ها (به جز رودولف) :
-

رودولف اعتراض کرد:
- مگه فقط منم که شپش دارم؟ سوروس هم شپش داره! اونم باید باهام بیاد!

سوروس:
- امکان نداره!

کمی بعد

بلارتریکس دو لیوان معجون را به دست سوروس و رودولف داد و گفت:
- بشمار سه می خورینش

سوروس و رودولف با بیچارگی به معجون ها نگاه کردند. و با شمارۀ سه که از دهان بلا خارج شد، معجون را سرکشیدند. کمی بعد، دو انسان که اندازۀ یک بند انگشت بودند در کنار دو شپش درشت دیده شدند. (معجون کوچک کننده به شپش ها کاری نداشت!)

********************
تغییر مسیر سوژه:

خوب، سوروس و رودولف باید از سوراخا برن پایین. شپش ها هم درمقایسه با رودولف و سوروس تا زانوشون می رسن (یعنی خیلی درشتن!) . درضمن شپش سوروس با سوروس حرف می زنه و زبون شپش رودولف رو هم بلده! یعنی یه ارتباط بین شپش ها و آدم ها! (رودولف زبون شپش خودشو بلد نیست )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/16 16:05:50
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/16 16:07:32
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/16 17:27:51
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1387 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد گفت:
_اوه سرورم شما همیشه با ابهتین.
با تمام وجود سعی میکرد احساس تنفرش را پنهان کند.
_با این حال پیشنهاد میکنم یه سری به حموم بزنین چون تو روند بهبود بیماریتون تاثیر مثبت داره.
_داری به من بی احترامی میکنی بلا.
_نه سرورم.
_باشه پس اول برام غذا بیارین بعد میرم حموم!

نارسیسا،بلا و سوروس یه سرعت به آشپزخانه رفتند و برای لرد ماهی کبابی آوردند.
لرد در حالی که چشمانش برق میزد گفت:
_این چیه آوردین دیگه؟
_اگه دوست ندارین عوضش میکنم.
_نه،حالا که مجبورم میخورم دیگه.
و با ولع خاصی شروع به خوردن کرد.مرگخواران که دچار دلپیچه شده بودند،به طرف دیگری نگاه میکردند.
_نه مثل اینکه خیلی هم غذای بد مزه ای نبود،بهتره دیگه برم حموم.
بلا:
_سرورم،چون حدس میزنم شپش ها تونستن به پوست صورتتون رخنه کنن،پیشنهاد میکنم از این سنگ ضد شپش و ضد باکتری استفاده بکنین.
_آهان،باشه.

در حمام
لرد سیاه در حال کلنجار رفتن با سنگ عجیب و غریب بود:
_کاش از بلا طرز استفادش رو میپرسیدم.
صورتش را با آب خیس کرد و شروع به کشیدن صابون کرد.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صورتش شروع به سوزش وحشتناکی کرد.احساس میکرد تمام جوش هایش در حال ترکیدن هستند.

صدای جیغ شپش ها می آمد و یکی پس از دیگری از پوست صورت او خارج میشدند،لرد هم همراه آنها از درد جیغ میزد.
بلاخره شپش ها تمام شدند،لرد از وان بیرون آمد و در آینه به صورتش نگاه کرد.تمام صورتش پر از چاله شده بود،احساس میکرد صورتش به یک صافکاری اساسی احتیاج دارد.

بیرون از حمام:
بلا:
_این سنگ خیلی تاثیر داره،الان پوست صورتش عین آینه شده من مطمئنم.
لرد در حمام را باز کرد همه سر ها به طرف او بر گشت و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در 1387/10/15 18:04:58
سرور ما سالازار اسلیترین.
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1387 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خب با توجه به اینکه مادام رزمرتای عزیز تازه وارد هستند و اشتباها" سوژه جدید دادند به جای ادامه دادن پست بلاتریکس ، من از پست بلاتریکس ادامه میدم و پست رزمرتای عزیز رو نادیده میگیرم.

******

بلاتریکس با آرامش صدایش را صاف کرد .
_ اهم اهم...به نظر من برای ارباب یه مشکل جدی پیش اومده که ما باید ازش سر دربیاریم...
مورفین در حالیکه چشمانش را میمالید ، به بلاتریکس نگاه کرد.
_ خب اونوقت کی میله تا شر از مژکلِ الباب در بیاله!؟

ملت اسلی :
سوروس در حالیکه شپش دوست داشتی خود را نوازش میکرد پوزخند زنان گفت : من با شپشم صحبت کردم ، اون حاضرِ تا بره و از اتاق لرد برای ما خبر بیاره...!
اعضای تالار اسلی با تعجب به اسنیپ خیره شده بودند که در همان لحظه رودولف به حرف در آمد.
_ شپش عزیزمن هم ،رودی، همین الآن آمادگی خودش رو برای همکاری با سورو اعلام کرد!

در ذهن رودولف :
نباید از این سوروس کم بیارم! یعنی رودی من نباید از این سوروی زشت این کم بیاره...باید بگم که رودی هم با من حرف میزنه
!

بلاتریکس با عصبانیت به سوروس و سپس به رودولف نگاه کرد.
_ هیچ میفهمین چی میگین!؟ مگه من باهاتون شوخی دارم!؟

سوروس بی تفاوت و خونسرد به بلاتریکس خیره شد و گفت : ما هم با تو شوخی نداریم! جدی گفتم... خودُ سورو گفت!

رودولف سرش را به علامت تایید تکان داد.
_ آره ، آره...خودِ خودِ رودی هم اینا رو به من گفت.

نارسیسا در حالیکه با دستمالی رنگارنگ اشکهایش را به آرامی پاک میکرد ، گفت : آخی ، الهی بمیرم ، ظاهرا" این شپش ها روی عقل آدم ها هم تاثیر میزاره..اینا دیوونه شدن...

سوروس با بیخیالی از جایش بلند شد و به سمت در اتاق لرد رفت.
_ خب برای اینکه بهتون اثبات بشه که دارم راست میگم ، حالا سورو رو میفرستم توی اتاق تا باور کنین...
و سپس در حالیکه سورو رو نوازش میکرد او را از پایین در اتاق لرد به داخل فرستاد و به سمت اعضای تالار برگشت.
_ حالا میبینین که راست میگم !اون با اطلاعات دقیقی از لرد برمیگرده...

بلاتریکس در حالیکه لبخند گشادی بر صورتش نقش بسته بود ، خود را بر روی مبل انداخت و دست به سینه به در اتاق لرد خیره شد.


چند دقیقه بعد...

_ خب، سوروس، چی میگه!؟
سوروس با نگرانی به حرفهای سورو گوش میکرد.
_ نــــــــــــــــــه!؟
_ چیـه!؟
_ سورو میگه یه مرد کچل با یه مار گنده توی اتاق بودن.

خنده بلند نارسیسا همه اعضای تالار را از جا پراند.
_ خب اینا رو که همه مون میدونیم! حتی تو! این که دلیل نمیشه....همین بود اطلاعات دقیقی که میگفتی!؟

سوروس با خونسردی تمام به صحبت هایش ادامه داد :
_ سورو میگه : موهای اون مرده ریخته بود و اصلا" ازش خوشش نیومده، چون اگه بره روی کله اش همه میبیننش...میگه هیچی موهای من نمیشه

دراکو خنده کنان گفت : خب ارباب که همیشه کچل بوده ، مگه نه مامانی!؟
سوروس بی توجه به بارتی ادامه داد : متاستفانه باید به عرضتون برسونم که سورو میگه ارباب به یه بیماری دچار شده چون تموم پوست صورتش پر از جوشهای قرمز بوده و سرش هم خاکستری شده!...

بلاتریکس با چشمانی گشاد به سوروس و سپس به سورو نگاه کرد.
_ یعنی اون شپش ِ واقعا" این چیزارو به تو گفت!؟
_آره چون شپش ماله سر منه من میتونم فکرشو بخونم! اونم میتونی فکر منو بخونه!
_ نه الآن دیگه به حرفی که سیسی زد ایمان اوردم ، تو و رودولف جدی جدی دیوونه اید!
سوروس و رودولف : خودتی

در اتاق لرد :

ولدمورت در حالیکه ردایش را میپوشید ، به سمت در اتاقش رفت.
_ به درک هرچی میخوان بگن. اگه یکی شون برگرده چپ نیگام کن از راست کروشیوش میکنم. مردم از گشنگی تو این خراب شده...
و در حالیکه سعی میکرد تمام خشونت و جدیت خود را به کار ببرد در اتاقش را باز کرد.

ملت اسلی : ، لولو
سوروس : من که گفتم!
بلاتریکس : بندازینش تو حموم! زووووووووووووود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/10/15 16:41:44
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/10/15 16:45:22
im back... again!
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید=حمام اسلیترین و تالار اسرار
ابرکسس مالفوی پیر روی صندلی مخصوصش نشسته بود و به لوسیوس نگاه میکرد که با نارسیسا دراکو درباره تالار اسرار صحبت میکردند.
یک بار شنیده بود که لرد سیاه به لوسیوس میگفت:
_سالها پیش که در تالاراسرار را باز کردم....
همیشه در این فکر بود که لرد سیاه چگونه در را باز کرده؟دوست داشت این افتخار یک بار هم نصیب خانواده مالفوی شود ،هر چه باشد خون آنها حتی از لرد سیاه هم خالص تر است.
نارسیسا که از بحث تکراری خسته شده بود گفت:
_من میرم حمام.
ناگهان ابرکسس یاد جوانی هایش افتاد، شب های بسیار لذت بخشی که در حمام اسلیترین گذرانده بود.همیشه عادت داشت آخر هفته ها بعد از ساعت 12 که دیگر همه میخوابیدند،پنهانی به حمام اسلیترین که پدرش مکان دقیق آن را به او گفته بود برود.رمز همیشگی یعنی افعی وحشی را میگفت و وارد میشد.با این که بارها به آنجا رفته بود اما هر بار این حمام برایش جذابیت خاصی داشت.ساعت ها در آنجا میماند و فکر میکرد و از این حمام زیبا لذت میبرد.همیشه از سقف آن حباب های کوچک و بزرگ میرخت، بر روی دیوار هایش با خطی عجیب چیزهایی نوشته شده بود. نقاشی های زیبایی نیز روی کاشی هایش حک شده بود.از پایین که به سقف شیشه ایش نگاه میکرد آسمان را زیبا تر از همیشه میدید.
یک بار که مثل همیشه در وان در حال فکر کردن بود ناگهان انگشتری که پدرش به او داده بود از دستش افتاد و به ته وان رفت.وقتی میخواست انگشتر را بردارد چشمم به نوشته ای افتاد که ته وان با رنگ سبز نوشته شده بود:
مکان تالار اسرار را فقط یکی از نوادگان واقعی سالازار اسلیترین میتواند پیدا کند.
و با زبان عجیبی زیر آن چیزهایی نوشته بود.
سالها بعد که بزرگتر شد فهمید آن نوشته به زبان مارها بوده است.در زمان اوج قدرت لرد سیاه او یکی از تنها کسانی بود که توانسته بود زبان مارها را از او یاد بگیرد.گرچه این زبان ارثی است آن هم به بعضی از اصیل زادگان واقعی.ولی او توانسته بود یاد بگیرد.چون هم بسیار باهوش بود و هم از اصیل زادگان واقعی بود.
بله،پس لرد سیاه اینگونه در تالار اسرار را باز کرده بود.از با لبخندی از سر پیروزی از جایش بلند شد و گفت:
_بلاخره فهمیدم چطوری میشه در تالار اسرار را باز کرد.
لوسیوس و دراکو فقط مبهوت به او نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در 1387/10/5 13:34:15
سرور ما سالازار اسلیترین.
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
یک بیماری پوستی در دنیای جادوگری شایع شده که رودولف که از ماموریت برگشته ظاهرا حامل این بیماریه.رودولف یک شپش درسرش داره به اسم رودی که حاضر نیست با حموم رفتن اونو بشوره! لرد سیاه هم دچار این بیماری شده ولی در اتاق خودشو حبس کرده تا اسلیترینی ها نفهمند و حالا اسلیترینی ها در فکرند که چرا لرد خود را پنهان کرده است..



اندرون اتاق لرد

لرد سیاه با ناراحتی روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و با جوش های درشتی که روی پیشانی اش ظاهر شده بود بازی می کرد و در دل افسوس می خورد

_وای ،حالا چی کار کنم؟کافیه این خبر به گوش اونوری ها برسه اون موقع حسابی مسخره می شم.نه ! اصلا برای چی ناراحتی؟تو اربابی.ارباب که از چیزی نمی ترسه،اصلا هرکی اربابو مسخره کنه کروشیو میشه،تازه بلا هم حسابشو می رسه.

تالار اسلـــــــــــــــــــــــــــی :

_رودی ..رودی هی هی! رودی ! رودییییییییییییییی .

سوروس دستانش را در میان خرمن موهای چربش فرو برد و با حالتی مرموز گفت : ولی کی گفته که رودی برنده شد؟نگاه کن سورو سو برنده شد .اون کثیف تر از رودی توئه.

رودولف نگاهی به شپش سوروس کرد ،سپس رودی را با اب دهانش خیس کرد و با افتخار گفت :نگاه کن.حالا رودی من از سورو سو کثیف تره،رودی برنده شد .
_تو تقلب کردی،این قبول نیست.

بلا با عصبانیت چشم غره ای به رودولف رفت و بعد در حالی که سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند در دل به اندو خندید.سپس به نارسیسا که مشغول نوشتن تکالیف دراکو بود نگاهی کرد و گفت :
_سیسی،اتفاق عجیبی افتاده،مای لرد از اتاقش بیرون نمی اد.خیلی وقته ندیدمش.باید یک کاری بکنیم.

نارسیسا دستانش را باز و بسته کرد ،سپس قلم پر دراکو را به کناری انداخت و گفت :بلا ،سخت نگیر.مای لرد داره استراحت می کنه.
_نارسیسا،به نظرم کار زیاد روت تاثیر زیادی گذاشته،چند بار بهت گفتم که تکالیف دراکو رو ننویس؟

نارسیسا اهی کشید و گفت :خب دراکو خستست ،نمی تونست بنویسه.
در همین لحظه دراکو از اتاقش بیرون امد و به نارسیسا نگاهی کرد و گفت :ماما ،اینا هم هست.اینا رو هم بنویس.تو که دفاع در برابر جادوی سیاهت این قدر خوبه.
_باشه پسرم.

بلاتریکس چشم غره ای به نارسیسا رفت و گفت :چی گفتی سیسی؟
_گفتم دفاع در برابر ج..
_ تصویر تغییر اندازه داده شده

بلیز که کلاه وزارت هوکی را قبل از این که به تالار ریون برود از او کش رفته بود در گوشه ای نشسته بود و با کلاهش بازی می کرد
_این حرفا رو بذارین کنار،همونطور که بلا گفت لرد به دلیل نامعلومی توی اتاقشه و بیرون نمی اد.این دلیل چی می تونه باشه؟

موج قوی صدای اسلیترینی ها تالار را به لرزه در اورد
_ خب شاید مواد لاژم داره همم پشر ژان؟
_نه مای لرد خسته اند می خوان استراحت کنن!
_نچ اشتباه می کنین،ارباب موهای منو دیده دچار کمبود اعتماد به نفس شده
_هووم من فکر می کنم ارباب جورابش سوراخه.
_من فکر می کنم که ارباب چشاش دیگه نمی بینه
_من فکر می کنم که ارباب رداش پاره شده
_من فکر میکنم ارباب گشنشه
_من فکر می کنم ارباب تشنشه
_من می گم ارباب خوابژ می اد.

_بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

بلاتریکس با عصبانیت به اسلیترینی ها نگاهی کرد و در حالی که به نظر می رسید می خواهد چیزی بگوید ردایش را صاف کرد و ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/30 13:55:17
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: حمام اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي چيك چيك آب در گوشش ميپيچيد و موج منفي و دردناكي را به درونش هدايت ميكرد. گرماي اتاق آذارش ميداد. عرق سردي بر روي پيشانيش نشسته بود. قطره اشكي كوچك چرك صورتش را ميشست و با رنگ قهوه اي تيره بر روي موهاي ژوليده اش ميريخت و چهره ي وي را به ديوانه ها شبيه ميساخت.

رودولف خود را در بياباني سرد و تاريك يافت كه كلاغها اشك ريزان بر فرازش در حال پروازند. زني در حال نزديك شدن به وي بود و شيئي را كه پارچه اي بر دورش پيچيده بودند حمل ميكرد.
زن نزديك تر و نزديك تر شد .... و پارچه را از روي آن شي مرموز كشيد و آينه اي كه در زيرش پنهان شده بود در برابر چهره ي اش آشكار شد.

-مو ها ها ها ....
-

رودلف با جيغ محكم و زنانه اي از خواب پريد.

-نه اون من نبودم! اون كچل بود! من كچل نيستم كه‌! من ريش دارم! اون ريش نداشت كه! تازه من تو ريشم رودي رو دارم! اون تو ريشش رودي نداشت كه! ولي خودمونيما چقدر زشت بود! از اربابم زشت تر بود! واستا ببينم چقد شبيه ارباب بود! اره راست ميگي خود ارباب بود! ولي ارباب كه كلش خاكستري نيست! جوشم داشت تازه! ارباب كه جوش نداره! تازه جوشاش چركي بود... ايشش.. ولمون كن بينيم تو هم! يه اتفاقاتي داره ميفته! فردا بايد يوزارسيفو ببينم تا خوابمو تعبير كنه! اره! چاره ي كار شامپو بسه! نه فردا ديره همين الان! شمارش چند بود!

مشترك مورد نظر شارج ايرانسلش تمام شده

-بابا يه پيامبري گفتن! منم خودم شارج ندارم! حقوق نميده كه بوقي! اربابو بذاري فقط به اون مارش برسه كه معلوم نيست ننش كيه!

-دينگ دينگ (افكت صداي پيام كوتاه)

شما برنده ي طرح تابستاني ايرانسل شديد

-بوقي الان كه زمستونه !

لحظاتي پس از ارسال شارج و صحبت كردن با يوزار



اندرون فكر رودولف

پس كه اينطور! لرد مريضي پوستي گرفته و از اتاقش نميتونه بياد بيرون! چون ميترسه مرگخوارا بفهمن و ببرنش حموم! تازه يكي از اجداد لردم گربه بوده! واي..اگه دامبل اينو بفهمه كلي سوژه واسش درست ميكنه! كلي ميخنديم! نه! من ديگه محفلي نيستم كه! يه مرگخوارم! اونم از نوع وفادارش! تازشم كلي اشك ريختم تا تغير جنيست دادم بابا! من بايد از اين موضوع فقط به نفع خودم استفاده كنم! اره! اگه بلا بفهمه كه لرد مريضي پوستي داره بي خيال من ميشه



..............

به نظر خودم بد شد! به بزرگي خودتو ببخشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/9/28 14:57:58
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/9/28 15:19:05
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/9/28 15:24:54