جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- سرسرای چهارگانه
- [[continious]] تالار عمومی هافلپاف!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/05
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: سهشنبه 9 دی 1393 16:22
از: تالار هافلپاف
پستها:
457

با آخرين سرعت به گوشهای از ستون که در نزديکی آنجا قرار گرفته بود پناه آوردند و مشتاقانه اما با ترس به باز شدن در چشم دوختند...
ابتدا سه نفر که انتظار ديدنشان را داشتند از در خارج شدند؛کوين،سامانتا و اوريک در حالی که با احتياط به اطرافشان نگاه ميکردند وارد راهرو شدند و بدون توجه به سه پيکر خاموشی که در گوشهی ستون کز کرده بودند از آنجا دور شدند.
لودو،اريکا و ورونيکا با نفسهای حبس شده چشمانشان را باريک کردند و دوباره به در خيره شدند...هر لحظه ممکن بود شخصيت عامل همهی اين دردسرها برايشان آشکار شود.چند ثانيه سکوتی ابهام آميز در ميانشان برقرار شد و اين بار هر سه نفسهای صداداری را در سينه حبس نمودند.مردی که از اتاق بيرون آمده بود و اکنون با گامهای بلند و ملايم از آنها فاصله ميگرفت کسی نبود جز آلبوس دامبلدور.دهان هرسه باز مانده بود و به نظر ميرسيد در حال سر دادن فريادی خاموش باشند.حتی بعد از اينکه ردای دامبلدور در پشت پيچ راهرو از نظرها پنهان گشت نيز صدای آنها در نيامد.
سرانجام اريکا که گويي به مرز انفجار رسيده بود با صدای زيری گفت:
- ب...باورم نميشه...اين غيرممکنه!...آخه دامبلدور برای چی بايد بخواد گروه ما از هم بپاشه؟!!
ورونيکا که چشمهايش هم از تعجب و هم از ترس گشاد شده بود گفت:
- شايد واقعاً دامبلدور نباشه و فقط خودشو به شکل اون درآورده باشه!
اما لودو که برخلاف آنها حالتی متفکرانه داشت نظری متفاوت ارائه داد.
- نه،در اون صورت طرف بايد يه جوری دامبلدور واقعیرو سر به نيست کرده و باشه و از نظر من که اين غيرممکنه.تازه،اصلاً معقولانه نيست که کسی اين همه خودشو تو دردسر بندازه فقط به خاطر اينکه هافلپافو از بين ببره!
اريکا و ورونيکا با اين حرف لودو تا حدی متقاعد شدند و از ديد ديگری به قضيه نگريستند.
- پس دامبلدور دفعهی قبل به اون سه تا گفته که با انجام همون کارها بين بچهها تفرقه بندازن،اينجوری گروه خود به خود از هم ميپاشه.
ورونيکا پس از بر زبان راندن اين جملات با حالتی پرسشگرايانه به دو نفر ديگر چشم دوخت.اما با سوالی که اريکا طرح کرد آنها به اول خط بازگشتند.
- آخه دامبلدور برای چي بايد بخواد همچين کاری بکنه؟!
اين بار لودو دوباره موضوع را از زاويهای ديگر مورد بررسی قرار داد و گفت:
- به نظر من اينکه چرا دامبلدور ميخواد هافلپافو نابود کنه آخرين چيزيه که بايد نگرانش باشيم...
سپس با اشارهی دست به آنها فهماند که دنبالش بروند و همانطور که با قدمهاي سريع به جلو پيش ميرفت ادامه داد:
- ...موضوع مهم اينه که دامبلدور ازشون خواست که به کارشون ادامه بدن پس احتمالاً اونا الان ميخوان دوباره با يه سری خرابکاری همهرو به جون هم بندازن و ما بايد مچشونو بگيريم.
اريکا و ورونيکا سرشان را به نشانهی موافقت تکان دادند و هرسه دوان دوان به طرف تالار شتافتند.
-----------------------------------------------------------------------
اريکا جان،اين نهايت لطف شماست که همه ی پستهارو خوب تلقی مي کنيد و اميد ميديد وگرنه پست قبلي من تو اين تاپيک اصلاً خوب نبود.
با تشکر
خب . اما جان من به همه هم از اين لطف ها ندارم . وقتي مي گم خوبه يعني نظر واقعيم رو گفتم عزيزم.
پستت مثل ورونيكا خوب بود . فقط همين ايراد رو داشت :
* مردی که از اتاق بيرون آمده بود و اکنون با گام¬های بلند و ملايم از آن¬ها فاصله مي¬گرفت کسی نبود جز آلبوس دامبلدور.* اگه اينجوري مي نوشتي جالبتر بود :
(مردی که از اتاق بيرون آمده بود و اکنون با گام¬های بلند و شمرده از آن¬ها فاصله مي¬گرفت کسی نبود جز آلبوس دامبلدور).
يه بار ديگه هم توي نقد پست يكي ديگه از بچه ها هم گفته بودم . كاما ، نقطه و ... اينا هيچ كدوم تزييني نيست كه . اينا رو گذاشتن تا توي نوشته تون ازش استفاده كنين . مخصوصا رعايت كاما كه در واقع به خواننده كمك مي كنه كه متن رو كاملا درست بخونه .
اشكال ديگه اي نداشت . موفق باشي.
ابتدا سه نفر که انتظار ديدنشان را داشتند از در خارج شدند؛کوين،سامانتا و اوريک در حالی که با احتياط به اطرافشان نگاه ميکردند وارد راهرو شدند و بدون توجه به سه پيکر خاموشی که در گوشهی ستون کز کرده بودند از آنجا دور شدند.
لودو،اريکا و ورونيکا با نفسهای حبس شده چشمانشان را باريک کردند و دوباره به در خيره شدند...هر لحظه ممکن بود شخصيت عامل همهی اين دردسرها برايشان آشکار شود.چند ثانيه سکوتی ابهام آميز در ميانشان برقرار شد و اين بار هر سه نفسهای صداداری را در سينه حبس نمودند.مردی که از اتاق بيرون آمده بود و اکنون با گامهای بلند و ملايم از آنها فاصله ميگرفت کسی نبود جز آلبوس دامبلدور.دهان هرسه باز مانده بود و به نظر ميرسيد در حال سر دادن فريادی خاموش باشند.حتی بعد از اينکه ردای دامبلدور در پشت پيچ راهرو از نظرها پنهان گشت نيز صدای آنها در نيامد.
سرانجام اريکا که گويي به مرز انفجار رسيده بود با صدای زيری گفت:
- ب...باورم نميشه...اين غيرممکنه!...آخه دامبلدور برای چی بايد بخواد گروه ما از هم بپاشه؟!!
ورونيکا که چشمهايش هم از تعجب و هم از ترس گشاد شده بود گفت:
- شايد واقعاً دامبلدور نباشه و فقط خودشو به شکل اون درآورده باشه!
اما لودو که برخلاف آنها حالتی متفکرانه داشت نظری متفاوت ارائه داد.
- نه،در اون صورت طرف بايد يه جوری دامبلدور واقعیرو سر به نيست کرده و باشه و از نظر من که اين غيرممکنه.تازه،اصلاً معقولانه نيست که کسی اين همه خودشو تو دردسر بندازه فقط به خاطر اينکه هافلپافو از بين ببره!
اريکا و ورونيکا با اين حرف لودو تا حدی متقاعد شدند و از ديد ديگری به قضيه نگريستند.
- پس دامبلدور دفعهی قبل به اون سه تا گفته که با انجام همون کارها بين بچهها تفرقه بندازن،اينجوری گروه خود به خود از هم ميپاشه.
ورونيکا پس از بر زبان راندن اين جملات با حالتی پرسشگرايانه به دو نفر ديگر چشم دوخت.اما با سوالی که اريکا طرح کرد آنها به اول خط بازگشتند.
- آخه دامبلدور برای چي بايد بخواد همچين کاری بکنه؟!
اين بار لودو دوباره موضوع را از زاويهای ديگر مورد بررسی قرار داد و گفت:
- به نظر من اينکه چرا دامبلدور ميخواد هافلپافو نابود کنه آخرين چيزيه که بايد نگرانش باشيم...
سپس با اشارهی دست به آنها فهماند که دنبالش بروند و همانطور که با قدمهاي سريع به جلو پيش ميرفت ادامه داد:
- ...موضوع مهم اينه که دامبلدور ازشون خواست که به کارشون ادامه بدن پس احتمالاً اونا الان ميخوان دوباره با يه سری خرابکاری همهرو به جون هم بندازن و ما بايد مچشونو بگيريم.
اريکا و ورونيکا سرشان را به نشانهی موافقت تکان دادند و هرسه دوان دوان به طرف تالار شتافتند.
-----------------------------------------------------------------------
اريکا جان،اين نهايت لطف شماست که همه ی پستهارو خوب تلقی مي کنيد و اميد ميديد وگرنه پست قبلي من تو اين تاپيک اصلاً خوب نبود.
با تشکر

خب . اما جان من به همه هم از اين لطف ها ندارم . وقتي مي گم خوبه يعني نظر واقعيم رو گفتم عزيزم.
پستت مثل ورونيكا خوب بود . فقط همين ايراد رو داشت :
* مردی که از اتاق بيرون آمده بود و اکنون با گام¬های بلند و ملايم از آن¬ها فاصله مي¬گرفت کسی نبود جز آلبوس دامبلدور.* اگه اينجوري مي نوشتي جالبتر بود :
(مردی که از اتاق بيرون آمده بود و اکنون با گام¬های بلند و شمرده از آن¬ها فاصله مي¬گرفت کسی نبود جز آلبوس دامبلدور).
يه بار ديگه هم توي نقد پست يكي ديگه از بچه ها هم گفته بودم . كاما ، نقطه و ... اينا هيچ كدوم تزييني نيست كه . اينا رو گذاشتن تا توي نوشته تون ازش استفاده كنين . مخصوصا رعايت كاما كه در واقع به خواننده كمك مي كنه كه متن رو كاملا درست بخونه .
اشكال ديگه اي نداشت . موفق باشي.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/30 23:20:27
جزئیات کاربر

هیچ کس در راهرو و نزدیکی سکو به چشم نمی خورد. بیش تر بچه ها در کلاس ها حضور داشتند و در این میان لودو، اریکا و ورونیکا با حالتی مشوش گوشه ای ایستاده بودند. چند لحظه ای بین آن ها سکوت برقرار شده بود. هیچ کس سخنی به میان نمی آورد و از چهره ی متفکرانه ی آن ها مشخص بود که هیچ کدام متوجه دور و اطراف خود نیستند. تا جایی که حتی متوجه رد شدن کوین، سامانتا و ادوارد با آن کاغذ پوستی غریب ولی آشنا نشدند.
سرانجام بعد از گذشت چندین دقیقه که برای آن ها به طول نینجامید، لودو لب به سخن گشود و سکوت را در هم شکست :
- ما شب می تونیم این کار رو بکنیم. یادمه کاغذ توی یه کتاب قدیمی بود... اون کتاب سامانتا بود یا از کتابخونه گرفته بود؟... ورونیکا... حواست کجاست؟!
ورونیکا از خوابی مغشوش بیدار شد و با اضطراب به دور و اطراف خود نگاهی گذرا کرد. سپس نفسی از روی آسودگی کشید و بعد از شنیدن دوباره ی حرف لودو سرش را به علامت تاٌیید تکان داد و گفت :
- فکر می کنم کتاب سامانتا بود... اما احساس می کنم برام آشنا بود... انگار یه جایی دیده بودمش... در هر حال فعلاً کاری از دست ما برنمیاد جز این که کارای اونا رو زیر نظر بگیریم و دنبالشون کنیم... و این که ببینیم اون کاغذ رو کجا پنهان می کنن... !
اریکا آهی کشید و از کنار سکو فاصله گرفت. در حالی که با سنگی روی زمین بازی می کرد، با لحنی اندوهبار گفت:
- امشب... امشب باید همه چیز رو بفهمیم... چون دیگه وقت زیادی نداریم.
سپس همگی با قدم هایی شمرده و در یک راستا به جلو پیشروی کردند. در راه با یکدیگر صحبت نمی کردند و سکوت را ترجیح می دادند. اما در نهایت زمانی که از یکی از راهروهای تقریباً خلوت هاگوارتز که کلاس های قدیمی و بی استفاده در آن ها قرار داشت، متوجه موضوعی عجیب شدند.
قسمتی از راهرو که از نظرها پنهان بود، دری سیاه رنگ به چشم می خورد که روی آن با حروفی نقره ای رنگ نوشته شده بود :
" ممنوعه "
نور خورشید از میان پنجره ای کوچک که در اواسط راهرو قرار داشت، داخل می شد و قسمت کوچکی از در را روشن می ساخت. با این حال تشخیص درست بقیه ی حروف در که کوچک تر از بقیه نوشته شده بودند، دشوار بود.
اریکا سقلمه ای ناگهانی به پهلوی ورونیکا زد و با حرکات صورت به آن جا اشاره کرد. ورونیکا با دیدن آن ابروهایش را در هم کشید و لبش را گزید. لودو نیز بدون توجه به آن دو چند قدم به طرف آن برداشت. اریکا و ورونیکا نیز پشت سر او حرکت کردند... در نزدیکی آن صداهایی زمزمه وار به گوش می رسید؛ صداهایی که شاید سرنخی از معمای عجیب آن ها به شمار می رفت :
- اما ما نمی تونیم گروهمون رو خراب کنیم !
صدایی دخترانه این را گفت و سپس خاموش شد. بعد از آن صدایی مردانه پاسخ داد:
- شما کارتون رو تا این جا خوب انجام دادین پس خرابش نکنین.
- اما ممکنه به قیمت...
- بسه دیگه... حالا هر سه تاتون برین.
اریکا، ورونیکا و لودو با شنیدن حرف آخری با تشویشی آشکار به یکدیگر نگاه کردند. سپس با آخرین سرعت به گوشه ای از ستون که در نزدیکی آن جا قرار گرفته بود، پناه آوردند و مشتاقانه، اما با ترس به باز شدن در چشم دوختند...
ورونيكا جان بازگشت محددت رو تبريك مي گم .
خب حالا ميريم سراغ نقد پستت. طبق
همون چيزي كه توي تاپيك ناظرين گفتم پس يه جورايي ديگه باريك بيني زيادتر خواهد شد .
فقط ايراد پستت رو ميگم .
* اما در نهايت زمانی که از يکی از راهروهای تقريباً خلوت هاگوارتز که کلاس های قديمی و بی استفاده در آن ها قرار داشت، متوجه موضوعی عجيب شدند.*
اينجا فعل دوم رو جا انداخته بودي . در واقع درستش اين ميشه :
( اما در نهايت زمانی که از يکی از راهروهای تقريباً خلوت هاگوارتز که کلاس های قديمی و بی استفاده در آن ها قرار داشت، عبور مي كردند ، متوجه موضوعی عجيب شدند. )
* قسمتی از راهرو که از نظرها پنهان بود، دری سباه رنگ به چشم می خورد که روی آن با حروفی نقره ای رنگ نوشته شده بود . *
( در قسمتی از راهرو که از نظرها پنهان بود، دری سباه رنگ به چشم می خورد که روی آن با حروفی نقره ای رنگ نوشته شده بود .)
بقيه ش از نظر من ايرادي نداشت . اندازه ي پست ، فضاسازي ، توصيف حالات افراد و مكان ها ، از نقاط قوت پستت بود . ايرادهاي نگارشي هم نداشتي . سوژه ت هم خيلي توپ بود.
راستي از اين به بعد به جاي استفاده از*ادوراد * * اوريك * رو به كار ببر . چون شناسه ش رو تغيير داده .
موفق باشي.
سرانجام بعد از گذشت چندین دقیقه که برای آن ها به طول نینجامید، لودو لب به سخن گشود و سکوت را در هم شکست :
- ما شب می تونیم این کار رو بکنیم. یادمه کاغذ توی یه کتاب قدیمی بود... اون کتاب سامانتا بود یا از کتابخونه گرفته بود؟... ورونیکا... حواست کجاست؟!
ورونیکا از خوابی مغشوش بیدار شد و با اضطراب به دور و اطراف خود نگاهی گذرا کرد. سپس نفسی از روی آسودگی کشید و بعد از شنیدن دوباره ی حرف لودو سرش را به علامت تاٌیید تکان داد و گفت :
- فکر می کنم کتاب سامانتا بود... اما احساس می کنم برام آشنا بود... انگار یه جایی دیده بودمش... در هر حال فعلاً کاری از دست ما برنمیاد جز این که کارای اونا رو زیر نظر بگیریم و دنبالشون کنیم... و این که ببینیم اون کاغذ رو کجا پنهان می کنن... !
اریکا آهی کشید و از کنار سکو فاصله گرفت. در حالی که با سنگی روی زمین بازی می کرد، با لحنی اندوهبار گفت:
- امشب... امشب باید همه چیز رو بفهمیم... چون دیگه وقت زیادی نداریم.
سپس همگی با قدم هایی شمرده و در یک راستا به جلو پیشروی کردند. در راه با یکدیگر صحبت نمی کردند و سکوت را ترجیح می دادند. اما در نهایت زمانی که از یکی از راهروهای تقریباً خلوت هاگوارتز که کلاس های قدیمی و بی استفاده در آن ها قرار داشت، متوجه موضوعی عجیب شدند.
قسمتی از راهرو که از نظرها پنهان بود، دری سیاه رنگ به چشم می خورد که روی آن با حروفی نقره ای رنگ نوشته شده بود :
" ممنوعه "
نور خورشید از میان پنجره ای کوچک که در اواسط راهرو قرار داشت، داخل می شد و قسمت کوچکی از در را روشن می ساخت. با این حال تشخیص درست بقیه ی حروف در که کوچک تر از بقیه نوشته شده بودند، دشوار بود.
اریکا سقلمه ای ناگهانی به پهلوی ورونیکا زد و با حرکات صورت به آن جا اشاره کرد. ورونیکا با دیدن آن ابروهایش را در هم کشید و لبش را گزید. لودو نیز بدون توجه به آن دو چند قدم به طرف آن برداشت. اریکا و ورونیکا نیز پشت سر او حرکت کردند... در نزدیکی آن صداهایی زمزمه وار به گوش می رسید؛ صداهایی که شاید سرنخی از معمای عجیب آن ها به شمار می رفت :
- اما ما نمی تونیم گروهمون رو خراب کنیم !
صدایی دخترانه این را گفت و سپس خاموش شد. بعد از آن صدایی مردانه پاسخ داد:
- شما کارتون رو تا این جا خوب انجام دادین پس خرابش نکنین.
- اما ممکنه به قیمت...
- بسه دیگه... حالا هر سه تاتون برین.
اریکا، ورونیکا و لودو با شنیدن حرف آخری با تشویشی آشکار به یکدیگر نگاه کردند. سپس با آخرین سرعت به گوشه ای از ستون که در نزدیکی آن جا قرار گرفته بود، پناه آوردند و مشتاقانه، اما با ترس به باز شدن در چشم دوختند...
ورونيكا جان بازگشت محددت رو تبريك مي گم .
خب حالا ميريم سراغ نقد پستت. طبق
همون چيزي كه توي تاپيك ناظرين گفتم پس يه جورايي ديگه باريك بيني زيادتر خواهد شد .
فقط ايراد پستت رو ميگم .
* اما در نهايت زمانی که از يکی از راهروهای تقريباً خلوت هاگوارتز که کلاس های قديمی و بی استفاده در آن ها قرار داشت، متوجه موضوعی عجيب شدند.*
اينجا فعل دوم رو جا انداخته بودي . در واقع درستش اين ميشه :
( اما در نهايت زمانی که از يکی از راهروهای تقريباً خلوت هاگوارتز که کلاس های قديمی و بی استفاده در آن ها قرار داشت، عبور مي كردند ، متوجه موضوعی عجيب شدند. )
* قسمتی از راهرو که از نظرها پنهان بود، دری سباه رنگ به چشم می خورد که روی آن با حروفی نقره ای رنگ نوشته شده بود . *
( در قسمتی از راهرو که از نظرها پنهان بود، دری سباه رنگ به چشم می خورد که روی آن با حروفی نقره ای رنگ نوشته شده بود .)
بقيه ش از نظر من ايرادي نداشت . اندازه ي پست ، فضاسازي ، توصيف حالات افراد و مكان ها ، از نقاط قوت پستت بود . ايرادهاي نگارشي هم نداشتي . سوژه ت هم خيلي توپ بود.
راستي از اين به بعد به جاي استفاده از*ادوراد * * اوريك * رو به كار ببر . چون شناسه ش رو تغيير داده .
موفق باشي.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/30 23:13:00
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
[b][s
جزئیات کاربر

ساعت خوابگاه هفت صبح را نشان مي داد . همه ي بچه ها يكي يكي مشغول آماده شدن براي يك روز ديگر بودند . اما تفاوتي كه بين امروز با روزهاي ديگر وجود داشت كاملا قابل لمس بود . ديگر از آن جنب و جوش هميشگي كه بين بچه ها وجود داشت ، خبري نبود . حتي دنيس هم كه هميشه با كلي غر زدن از خواب بيدار مي شد ، امروز بي سر و صدا مشغول پوشيدن لباس هايش بود . بالاخره همه، خوابگاه را براي صرف صبحانه ترك كردند .
نيم ساعت بعد همه سر كلاس تغيير شكل بودند . به جز دنيس ، ورونيكا ، لودو و اريكا ، بقيه ي بچه ها در قسمت هاي مختلف كلاس پراكنده شده بودند . ديگر از آن وحدت هميشگي بين بچه ها خبري نبود .
بالاخره راس ساعت هشت ، پروفسور مك گونگال وارد كلاس شد و بعد از سلام و احوالپرسي هاي معمول تدريس خود را آغاز كرد .
چند دقيقه بيشتر به اتمام كلاس نمانده بود كه پروفسور با آرامش بر روي صندلي خود ، پشت ميز نشست و همانطور كه با دقت بچه ها را زير نظر گرفته بود اعلام كرد كه به احتمال قوي در جلسه ي بعد نمرات بچه ها را اعلام خواهد كرد .
با اين حرف پروفسور ، اريكا كه در كنار لودو نشسته بود ، به سمت لودو برگشت و در حالي كه ديگر رنگي بر چهره نداشت با نگراني به اوچشم دوخت و زير لب گفت : نه ... خداي من ... امكان نداره ...
لودو با نگاه خود سعي كرد او را دلداري دهد ، اما تلاشش بيهوده بود . چون اريكا هر لحظه بيش از قبل رنگ مي باخت .
با صداي زنگ ، بعد از اينكه پروفسور كلاس را ترك كرد ، ورونيكا فورا به سمت اريكا آمد و با نگراني دستش را دور گردن او حلقه كرد .
لودو رو به ورونيكا كرد و بالحني نگران گفت : ورونيكا ببرش بيرون ... حالش اصلا خوب نيست .
دستان اريكا به سمت وسايلش رفت تا آنها را جمع كند . لودو دستانش را گرفت و در حالي كه مجبورش مي كرد بلند شود گفت: اونا ول كن . من برات ميارم .
* پنج دقيقه بعد . حياط مدرسه .*
ورونيكا همانطور كه كنار اريكا كه بر روي سكوي كوچكي چمباتمه زده بود ، نشسته بود ، به نقطه اي اشاره كرد و گفت :
لودو داره مياد .
و بعد دستش را براي لودو تكان داد . لودو كه تازه متوجه آنها شده بود قدمهايش را تند كرد و به سمت آنها رفت . همين كه به آنها رسيد با عجله گفت : ديدمشون . هر سه تاشونو ديدم كه يه گوشه ي دنج واستاده بودن و يه تيكه كاغذ پوستي هم دستشون بود . حسابي هم سرهاشونو كرده بودن توي هم .منظورم ادوارد و كوين و سامانتاست .
ورونيكا : ديشب داشتم به اريكا مي گفتم ...
و بعد تمام ماجرايي را كه براي اريكا تعريف كرده بود، براي لودو شرح داد .
لودو در حالي كه چشمانش را تنگ كرده بود و با عصبانيت دندانهايش را بر هم مي ساييد گفت : هر چي هست به اين سه تا و اون كاغذ پوستي ربط داره . بايد خودمون كشف كنيم ببينيم اون تو چي نوشته .
نيم ساعت بعد همه سر كلاس تغيير شكل بودند . به جز دنيس ، ورونيكا ، لودو و اريكا ، بقيه ي بچه ها در قسمت هاي مختلف كلاس پراكنده شده بودند . ديگر از آن وحدت هميشگي بين بچه ها خبري نبود .
بالاخره راس ساعت هشت ، پروفسور مك گونگال وارد كلاس شد و بعد از سلام و احوالپرسي هاي معمول تدريس خود را آغاز كرد .
چند دقيقه بيشتر به اتمام كلاس نمانده بود كه پروفسور با آرامش بر روي صندلي خود ، پشت ميز نشست و همانطور كه با دقت بچه ها را زير نظر گرفته بود اعلام كرد كه به احتمال قوي در جلسه ي بعد نمرات بچه ها را اعلام خواهد كرد .
با اين حرف پروفسور ، اريكا كه در كنار لودو نشسته بود ، به سمت لودو برگشت و در حالي كه ديگر رنگي بر چهره نداشت با نگراني به اوچشم دوخت و زير لب گفت : نه ... خداي من ... امكان نداره ...
لودو با نگاه خود سعي كرد او را دلداري دهد ، اما تلاشش بيهوده بود . چون اريكا هر لحظه بيش از قبل رنگ مي باخت .
با صداي زنگ ، بعد از اينكه پروفسور كلاس را ترك كرد ، ورونيكا فورا به سمت اريكا آمد و با نگراني دستش را دور گردن او حلقه كرد .
لودو رو به ورونيكا كرد و بالحني نگران گفت : ورونيكا ببرش بيرون ... حالش اصلا خوب نيست .
دستان اريكا به سمت وسايلش رفت تا آنها را جمع كند . لودو دستانش را گرفت و در حالي كه مجبورش مي كرد بلند شود گفت: اونا ول كن . من برات ميارم .
* پنج دقيقه بعد . حياط مدرسه .*
ورونيكا همانطور كه كنار اريكا كه بر روي سكوي كوچكي چمباتمه زده بود ، نشسته بود ، به نقطه اي اشاره كرد و گفت :
لودو داره مياد .
و بعد دستش را براي لودو تكان داد . لودو كه تازه متوجه آنها شده بود قدمهايش را تند كرد و به سمت آنها رفت . همين كه به آنها رسيد با عجله گفت : ديدمشون . هر سه تاشونو ديدم كه يه گوشه ي دنج واستاده بودن و يه تيكه كاغذ پوستي هم دستشون بود . حسابي هم سرهاشونو كرده بودن توي هم .منظورم ادوارد و كوين و سامانتاست .
ورونيكا : ديشب داشتم به اريكا مي گفتم ...
و بعد تمام ماجرايي را كه براي اريكا تعريف كرده بود، براي لودو شرح داد .
لودو در حالي كه چشمانش را تنگ كرده بود و با عصبانيت دندانهايش را بر هم مي ساييد گفت : هر چي هست به اين سه تا و اون كاغذ پوستي ربط داره . بايد خودمون كشف كنيم ببينيم اون تو چي نوشته .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo
JUST JUST HUFFELPUFF !
JUST JUST HUFFELPUFF !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/05
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: سهشنبه 9 دی 1393 16:22
از: تالار هافلپاف
پستها:
457

در همان لحظه در ورودی تالار به آرامی گشوده شد و قامتی آشنا روبروی آن آشکار گرديد...
پروفسور دامبلدور با مو و ريش نقره فامش پس از لحظهای مکث به طرف آنها آمد.ابتدا چهرهی بچهها را از نظر گذراند و بسيار عجيب مينمود که با ديدن قيافههای گرفتهی آنها سرش را با رضايت تکان داد،البته در آن لحظه هيچکس متوجه اين حالت وی نشد.او مانند هميشه با لحنی آرام شروع به صحبت کرد.
- خب،من خبر خوبی براتون دارم و اون اينکه تونستم اعضای هيئت مديره رو راضی کنم تا تصميمگيری دربارهی گروه هافلپاف رو دو روز عقب بندازن.توی اين مدت شما فرصت داريد تا مشکل گروهتونو بين خودتون حل کنيد.
او در انتظار ديدن عکسالعملی از طرف بچهها ساکت ايستاد اما وقتی سکوت آنها ادامه يافت در حالی که لبخندی بر لبش نشانده بود گفت:
- سوالی نداريد؟
لحظهای به نظر رسيد که اريکا با خود در کشمکش است،بالاخره تصميمش را گرفت و از جايش برخاست.او که سعی ميکرد لحن مؤدبانهی کلامش را حفظ کند گفت:
- قربان،ما فکر نميکنيم راهی برای نجات گروهمون وجود داشته باشه و حتی حاضريم که همين الان بين گروههاي ديگه تقسيم بشيم.
همهمهی ضعيفی در ميان بچهها برپا شد اما هيچکس عملاً با حرف اريکا مخالفت نکرد.در نهايت تعجب لبخند محو دامبلدور تبديل به خنده شد و دوباره با همان لحن ملايم گفت:
- دوشيزه زادينگ،من حرف شما را نشنيده ميگيرم و بهتون اطمينان ميدم که به زودی از گفتهی خودتون پشيمون خواهيد شد...خب،حالا اگه کسی صحبت ديگهای نداره من ميرم تا شما به وضعيت گروهتون سر و سامون بديد.
او با حالتی پرسشگرايانه به بچهها نگاه کرد و وقتی کسی چيزی نگفت لبخندی زد و رفت.
بعد از رفتن دامبلدور نيز کسی چيزی نگفت.سکوتی آزار دهنده بر جو تالار حاکم شد که ابدی به نظر ميرسيد.همه در افکار خود غوطهور شده بودند.در اين ميان اريکا که زير لب غرولند ميکرد متوجه ورونيکا نشد که کم مانده بود برای جلب توجه او پشتک بزند.بالاخره ورونيکا سرفهی خشک و دروغينی کرد و سکوت را در هم شکست.
- اهم اهم...خب،من که ديگه ميرم بخوابم.اريکا،تو با من نمياي؟
لحن ورونيکا عادی بود و تنها با نگاه معنی داری که به اريکا انداخت او را متوجه ساخت که ميخواهد با وی صحبت کند.آن دو بقيه را در همان سکوت رخوتآور رها کردند و به طرف خوابگاه شتافتند.ورونيکا خيلی سريع و فرز در خوابگاه را بست و رو به اريکا گفت:
- من تمام مدت کوين،سامانتا و ادوارد رو زير نظر داشتم...وقتی دامبلدور حرف ميزد اونا خيلی راحت نشسته بودن و پوزخند ميزدند.درضمن،وقتی دامبلدور ميخواست بره به اون سه تا نگاه کرد و يه لبخند عجيبي بهشون زد!
اريکا چشمانش را با سوءظن تنگ کرد و گفت:
- شايد يه ربطی به اون کاغذه داره...نتونستی بخونی توش چی نوشته؟
- نه.دستخطش هم که آشنا نبود...يه جورايي ظريف و مايل بود.
صدای پای بچهها از پلکان به گوش رسيد.لحظهای بعد همه وارد خوابگاه گشتند و ورونيکا و اريکا مجبور شدند گفتگويشان را به اتمام رسانند و با وجود افکار مغشوششان به خوابی نا آرام فرو روند.
--------------------------------------------------------------------
ميدونم پستم افتضاح بود.اما من اين پستا رو فقط به اين خاطر ميزنم بلکه توجه بقيه جلب بشه و بيان ادامه بدن چون به نظر ميرسه هيچکس به ياد تاپيکهای تالار خودمون نيست
با تشکر
فقط بايد بگم كه * خوب بود *
و من منظورتو از اين حرفت متوجه نميشم كه ميگي مي دونم افتضاح بود . ملاك تو براي افتضاح بودن پستت چيه اما جان ؟
پروفسور دامبلدور با مو و ريش نقره فامش پس از لحظهای مکث به طرف آنها آمد.ابتدا چهرهی بچهها را از نظر گذراند و بسيار عجيب مينمود که با ديدن قيافههای گرفتهی آنها سرش را با رضايت تکان داد،البته در آن لحظه هيچکس متوجه اين حالت وی نشد.او مانند هميشه با لحنی آرام شروع به صحبت کرد.
- خب،من خبر خوبی براتون دارم و اون اينکه تونستم اعضای هيئت مديره رو راضی کنم تا تصميمگيری دربارهی گروه هافلپاف رو دو روز عقب بندازن.توی اين مدت شما فرصت داريد تا مشکل گروهتونو بين خودتون حل کنيد.
او در انتظار ديدن عکسالعملی از طرف بچهها ساکت ايستاد اما وقتی سکوت آنها ادامه يافت در حالی که لبخندی بر لبش نشانده بود گفت:
- سوالی نداريد؟
لحظهای به نظر رسيد که اريکا با خود در کشمکش است،بالاخره تصميمش را گرفت و از جايش برخاست.او که سعی ميکرد لحن مؤدبانهی کلامش را حفظ کند گفت:
- قربان،ما فکر نميکنيم راهی برای نجات گروهمون وجود داشته باشه و حتی حاضريم که همين الان بين گروههاي ديگه تقسيم بشيم.
همهمهی ضعيفی در ميان بچهها برپا شد اما هيچکس عملاً با حرف اريکا مخالفت نکرد.در نهايت تعجب لبخند محو دامبلدور تبديل به خنده شد و دوباره با همان لحن ملايم گفت:
- دوشيزه زادينگ،من حرف شما را نشنيده ميگيرم و بهتون اطمينان ميدم که به زودی از گفتهی خودتون پشيمون خواهيد شد...خب،حالا اگه کسی صحبت ديگهای نداره من ميرم تا شما به وضعيت گروهتون سر و سامون بديد.
او با حالتی پرسشگرايانه به بچهها نگاه کرد و وقتی کسی چيزی نگفت لبخندی زد و رفت.
بعد از رفتن دامبلدور نيز کسی چيزی نگفت.سکوتی آزار دهنده بر جو تالار حاکم شد که ابدی به نظر ميرسيد.همه در افکار خود غوطهور شده بودند.در اين ميان اريکا که زير لب غرولند ميکرد متوجه ورونيکا نشد که کم مانده بود برای جلب توجه او پشتک بزند.بالاخره ورونيکا سرفهی خشک و دروغينی کرد و سکوت را در هم شکست.
- اهم اهم...خب،من که ديگه ميرم بخوابم.اريکا،تو با من نمياي؟
لحن ورونيکا عادی بود و تنها با نگاه معنی داری که به اريکا انداخت او را متوجه ساخت که ميخواهد با وی صحبت کند.آن دو بقيه را در همان سکوت رخوتآور رها کردند و به طرف خوابگاه شتافتند.ورونيکا خيلی سريع و فرز در خوابگاه را بست و رو به اريکا گفت:
- من تمام مدت کوين،سامانتا و ادوارد رو زير نظر داشتم...وقتی دامبلدور حرف ميزد اونا خيلی راحت نشسته بودن و پوزخند ميزدند.درضمن،وقتی دامبلدور ميخواست بره به اون سه تا نگاه کرد و يه لبخند عجيبي بهشون زد!
اريکا چشمانش را با سوءظن تنگ کرد و گفت:
- شايد يه ربطی به اون کاغذه داره...نتونستی بخونی توش چی نوشته؟
- نه.دستخطش هم که آشنا نبود...يه جورايي ظريف و مايل بود.
صدای پای بچهها از پلکان به گوش رسيد.لحظهای بعد همه وارد خوابگاه گشتند و ورونيکا و اريکا مجبور شدند گفتگويشان را به اتمام رسانند و با وجود افکار مغشوششان به خوابی نا آرام فرو روند.
--------------------------------------------------------------------
ميدونم پستم افتضاح بود.اما من اين پستا رو فقط به اين خاطر ميزنم بلکه توجه بقيه جلب بشه و بيان ادامه بدن چون به نظر ميرسه هيچکس به ياد تاپيکهای تالار خودمون نيست
با تشکر
فقط بايد بگم كه * خوب بود *
و من منظورتو از اين حرفت متوجه نميشم كه ميگي مي دونم افتضاح بود . ملاك تو براي افتضاح بودن پستت چيه اما جان ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1385/10/25 6:39:25
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/27 17:37:36
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/27 17:37:36
جزئیات کاربر

صدای ساعت تقریباً بزرگی که در گوشه ی دیوار قرار گرفته بود، سکوت را در هم می شکست. بعد از گذشت چندین دقیقه که به اندازه ی سال هایی متمادی و طاقت فرسا سپری شد، سرانجام عقربه های ساعت روی 8 ایستاد و زنگ همیشگی خود را به صدا در آورد. با این حال آن آهنگ قبل از این که صدای یک ساعت ساده باشد، صدای تلنگری بود که آن ها را از خوابی جادویی بیدار می کرد.
لودو با دیدن آن صحنه چهره اش را تا حدی که می توانست، بی حالت کرد و چشمانش را به دیوار دوخت. پاهایش را با حالتی عصبی تکان داد و سپس به طرزی غیر منتظره سر سامانتا فریاد کشید:
- این دلیل قانع کننده ای نیست... باید راستش رو بگی... موضوع نمی تونه فقط سراین باشه که تو به اریکا حسودی کرده باشی... !
سامانتا با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت. موهای روشن اش روی صورتش ریخته شده بود و مانع از دیدن چشمانش که برقی شیطانی از آن ها می گذشت، می شد. او بعد از گذشت چندین ثانیه سرش را به طرف بالا متمایل کرد و آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد... از حالت چهره اش چیزی مرموز هویدا بود که در آن لحظه هیچ کس متوجه آن نمی شد.
ادوارد با صدای بلندی اعلام کرد:
- قصد ما از این کار چیز دیگه یی بود... یعنی... خب...
حرفش را ادامه نداد و با چهره ای تاٌسف بار به لودو خیره شد. نفسی کوتاه کشید و روی مبل ولو شد. اریکا که حالا از گریستن دست کشیده بود و همان حالت حس کینه کشی قبلی را به دست آورده بود، با عصبانیت کنار لودو نشست و غضب آشکار خود را به نمایش گذاشت. سپس گفت:
- خب... قصد شما از انجام این کار چی بود؟! ... البته این طور که پیداست همه ی شما یه قصدی داشتین... نمی دونم چطوری می شه بهتون اعتماد کرد !
ورونیکا که روی زمین دستانش را دور زانوانش خم کرده و موهای پریشانش را باز کرده بود، ابروهایش را در هم کشید و اعتراض کرد:
- این درست نیست... همه ی ما این کار رو نکردیم... !
اریکا شکلکی برای او در آورد و به نشانه ی مخالفت سرش را به چپ و راست تکان داد. این کار او خشم ورونیکا را برانگیخت. از جایش برخاست و روی مبل کنار شومینه نشست. با حرص کتاب سامانتا را برداشت و آن را باز کرد. در حالی که با بی هدفی آن را ورق می زد، به کاغذی کاهی رنگ که با جوهر مشکی رنگی روی آن نوشته شده بود، برخورد. کاغذ را به آرامی برداشت و شروع به خواندن کرد. در همان لحظه سامانتا به طرف او بازگشت و با دیدن آن ورقه بدون معطلی به سویش یورش برد.
- اون رو نخون... بده به من !
سامانتا کاغذ را در دستانش گرفت و با آخرین سرعت از تالار دور شد. اریکا نگاهی معنی دار به ورونیکا انداخت و در گوش لودو چیزی را زمزمه کرد. در همان لحظه در ورودی تالار به آرامی گشوده شد و قامتی آشنا روبروی آن آشکار گردید...
= 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0
خیلی بد شد... به خاطر خلاصه کردن بیش از انداره !
واقعا پست عالي اي بود . آخه كي ميتونه از تو كه بهترين نويسنده ي هافلپافي ايراد بگيره ؟
سوژه ، فضاسازي ، رعايت قوانين نگارشي ، ديالوگها ، توصيف حالات افراد ، طول پستت ، همه و همه واقعا عالي بود .
چون پستهاي تو خيلي خوبه من هم حسابي ميزارمشون زير ذره بين . اين بار فقط توي دو قسمت از پستت تونستم دو تا ايراد كوچولو پيدا كنم .
يكيش يه غلط املايي بود :
- قصد ما از اين کار چيز ديگه يی بود... يعنی... خب... (* چيز ديگه اي* )
و ديگري:
ورونيکا که روی زمين دستانش را دور زانوانش خم کرده و موهای پريشانش را باز کرده بود، ابروهايش را در هم کشيد و اعتراض کرد
اينجا رو بهتر بود مي نوشتي ( ورونيكا در حالي كه روي زمين نشسته بود ، دستانش را دور زانوانش حلقه كرده و موهاي پريشانش را باز كرده بود ، ابروهايش را در هم كشيد و اعتراض كرد )
موفق باشي .
اريكا
لودو با دیدن آن صحنه چهره اش را تا حدی که می توانست، بی حالت کرد و چشمانش را به دیوار دوخت. پاهایش را با حالتی عصبی تکان داد و سپس به طرزی غیر منتظره سر سامانتا فریاد کشید:
- این دلیل قانع کننده ای نیست... باید راستش رو بگی... موضوع نمی تونه فقط سراین باشه که تو به اریکا حسودی کرده باشی... !
سامانتا با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت. موهای روشن اش روی صورتش ریخته شده بود و مانع از دیدن چشمانش که برقی شیطانی از آن ها می گذشت، می شد. او بعد از گذشت چندین ثانیه سرش را به طرف بالا متمایل کرد و آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد... از حالت چهره اش چیزی مرموز هویدا بود که در آن لحظه هیچ کس متوجه آن نمی شد.
ادوارد با صدای بلندی اعلام کرد:
- قصد ما از این کار چیز دیگه یی بود... یعنی... خب...
حرفش را ادامه نداد و با چهره ای تاٌسف بار به لودو خیره شد. نفسی کوتاه کشید و روی مبل ولو شد. اریکا که حالا از گریستن دست کشیده بود و همان حالت حس کینه کشی قبلی را به دست آورده بود، با عصبانیت کنار لودو نشست و غضب آشکار خود را به نمایش گذاشت. سپس گفت:
- خب... قصد شما از انجام این کار چی بود؟! ... البته این طور که پیداست همه ی شما یه قصدی داشتین... نمی دونم چطوری می شه بهتون اعتماد کرد !
ورونیکا که روی زمین دستانش را دور زانوانش خم کرده و موهای پریشانش را باز کرده بود، ابروهایش را در هم کشید و اعتراض کرد:
- این درست نیست... همه ی ما این کار رو نکردیم... !
اریکا شکلکی برای او در آورد و به نشانه ی مخالفت سرش را به چپ و راست تکان داد. این کار او خشم ورونیکا را برانگیخت. از جایش برخاست و روی مبل کنار شومینه نشست. با حرص کتاب سامانتا را برداشت و آن را باز کرد. در حالی که با بی هدفی آن را ورق می زد، به کاغذی کاهی رنگ که با جوهر مشکی رنگی روی آن نوشته شده بود، برخورد. کاغذ را به آرامی برداشت و شروع به خواندن کرد. در همان لحظه سامانتا به طرف او بازگشت و با دیدن آن ورقه بدون معطلی به سویش یورش برد.
- اون رو نخون... بده به من !
سامانتا کاغذ را در دستانش گرفت و با آخرین سرعت از تالار دور شد. اریکا نگاهی معنی دار به ورونیکا انداخت و در گوش لودو چیزی را زمزمه کرد. در همان لحظه در ورودی تالار به آرامی گشوده شد و قامتی آشنا روبروی آن آشکار گردید...
= 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0 = 0
خیلی بد شد... به خاطر خلاصه کردن بیش از انداره !

واقعا پست عالي اي بود . آخه كي ميتونه از تو كه بهترين نويسنده ي هافلپافي ايراد بگيره ؟
سوژه ، فضاسازي ، رعايت قوانين نگارشي ، ديالوگها ، توصيف حالات افراد ، طول پستت ، همه و همه واقعا عالي بود .
چون پستهاي تو خيلي خوبه من هم حسابي ميزارمشون زير ذره بين . اين بار فقط توي دو قسمت از پستت تونستم دو تا ايراد كوچولو پيدا كنم .
يكيش يه غلط املايي بود :
- قصد ما از اين کار چيز ديگه يی بود... يعنی... خب... (* چيز ديگه اي* )
و ديگري:
ورونيکا که روی زمين دستانش را دور زانوانش خم کرده و موهای پريشانش را باز کرده بود، ابروهايش را در هم کشيد و اعتراض کرد
اينجا رو بهتر بود مي نوشتي ( ورونيكا در حالي كه روي زمين نشسته بود ، دستانش را دور زانوانش حلقه كرده و موهاي پريشانش را باز كرده بود ، ابروهايش را در هم كشيد و اعتراض كرد )
موفق باشي .
اريكا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/24 23:17:19
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
[b][s
جزئیات کاربر

زاخاریاس که تا حالا ساکت مونده بود و گوش به سخنانه بچه ها فرا می داد نزدیک اومد بچه ها با دیدن او گفتند :
تو دیگه ای جا چی کار داری تو که برات مشکلی پیش نیومده!!!!!!!
و طوری به او نگاه کردندند انگار همش تقصیر اونه .
ولی زاخاریاس کفت : چطور مشکلی پیش نیومده ها؟! تمام اعضای گروه گه روزی دوستی من بودند الان مثل سگ و گربه به جون هم افتادند تمام کار گروه مختل شده و تمام ما ها کارمون شده دعوا کردن با همدیگه ولی آخه چرا!؟ تازه شما به من می گید مشکلی ندارم؟ نه تنها من بلکه همه ی ما مشکل داریم حالا بهتره بیاید بشنیم با هم دلایل این کار های ادوارد و دنیس و سامنتا رو بررسی کنیم .
بچه ها که به خودشون اومده بودند به دنبال زاخی روی مبل های راحتی نشستند هر هفت نفر ناراحت بودند که لودو گفت:
بیاید بینیم که ادوارد و سامانتا و دنیس چرا این کاره رو مرتکب شده اند؟
اریکا گفت: فکر خوبیه ولی باید قسم بخورید که راستش رو بگید
و همه قسم خوردند که حقیقت امر را از سیر تا پیاز بیان کنند.
زاخی گفت: بیاید از سامانتا شروع کنیم
و بقیه هم قبول کردند پس سامنتا شروع کرد به تعریف کردن ماجرا:
خب موضوع از اونجایی شروع شد که من دیدم اریک توی کلاس های تغییر شکل خیلی بهتر ازمن عمل می کنه اون اول زیاد اهمیت نمی دادم و سعی می کردم بیشتر از اون تلاش کنم ولی بعد که پی بردم اون یک نوع استعداد زاتی در این در دارد یک حس غریب نسبت بهش پیدا کردم که رفته رفته این حس من به حسودی نسبت به اون تبدیل شد و این حس اینقدر منو آزار می داد که منو از خواب و خوراک انداخت و سعی کردم جلوی کارامو بگیرم ولی وقتی که پرفسور مک گونگال اعلام کرد که می خواهد از ما امتحان بگیرد بر این امر بر اومدم که ورقه ی امتحانی اریکا رو از جواب پاک کنم پس وقتی ورقش رو تحویل داد آخر از همه تو جلسه موندم و وانمود کردم که دارم بند کفشم رو می بندم و وقتی پرفسور برای پاک کردن تخته یک لحظه برگشت من اون کارو کردم.
ببخشید اریک جون اصلا نمی فهمیدم چی کار می کنم.
اریکا سامانتا را که گریه می میکرد در آغوش گرفت و....
خارج از رول : من مسله ی سامانتا و اریکا رو هدف قرار دادم لطفا
موضوع بقیه ی بازجویی هارو بنویسید
ادامه دارد...
با احترام
بعد از مدتها ديدن يك پست از تو توي تاپيك هاي رول واقعا جاي تعجب داره .
خب حالا ميريم سراغ نقد پست :
با توجه به اينكه توي زمينه ي پست رول زدن سابقه ي درخشاني نداري بايد بگم كه پستت پست خيلي خوبي بود . البته با احتساب همون شرطي كه گفتم . معمولا براي كساني مثل تو كه پست رول كم مي زنن ، براي نقد وارد جزئيات نمي شم .
به طور كلي ايرادهاي چشمگيرت اشتباهات نگارشي و رعايت نكردن فاصله ي بين كلمه ها بود . زياد شدن اين ايرادها خواننده رو آزار ميده .
يه جورايي سعي كرده بودي خودت رو توي پستت پر رنگ تر جلوه بدي . يه كم زياده روي كرده بودي .
يه كم هم موضوع رول قبلي رو سريع تر پيش برده بودي . در حالي كه مي تونستي بيشتر روي همون پست وقت بذاري.
حالا نكات مثبت پستت رو كه كم هم نيست ميگم .
طول پستت عالي بود . به هيچ وجه نمي شه ازش ايراد گرفت . سوژه ت هم جالب بود . گرچه جاي كار بيشتري داشت .
موضوع اعتراف سامانتا رو خيلي خوب پرورش داده بودي . ولي مي تونستي واكنش اريكا رو در انتهاي پست يه جور ديگه جلوه بدي كه مثلا سخت گيرانه تر با اعتراف سامانتا برخورد كنه .
اينو خطاب به همه مي گم :
البته در زماني كه ورونيكاي عزيز كار نقد پست ها رو بر عهده داشت ، قبلا اين نكته توسط اون گوشزد شده بود . حالا لازم مي بينم كه من هم دوباره بگم كه:
*** وقتي يه پستي رو مي نويسيد قبل از ارسال حتما حداقل يك يا دو بار از روش بخونيد تا ايرادهاي نگارشي و چيزهايي كه به نظر خودتون مورد داره رو رفع كنيد.***
در كل پست خوبي بود . با توجه به طرز نوشتنت مطمئنم كه بهتر از اين هم مي تونه باشه .
موفق باشي .
اريكا
تو دیگه ای جا چی کار داری تو که برات مشکلی پیش نیومده!!!!!!!
و طوری به او نگاه کردندند انگار همش تقصیر اونه .
ولی زاخاریاس کفت : چطور مشکلی پیش نیومده ها؟! تمام اعضای گروه گه روزی دوستی من بودند الان مثل سگ و گربه به جون هم افتادند تمام کار گروه مختل شده و تمام ما ها کارمون شده دعوا کردن با همدیگه ولی آخه چرا!؟ تازه شما به من می گید مشکلی ندارم؟ نه تنها من بلکه همه ی ما مشکل داریم حالا بهتره بیاید بشنیم با هم دلایل این کار های ادوارد و دنیس و سامنتا رو بررسی کنیم .
بچه ها که به خودشون اومده بودند به دنبال زاخی روی مبل های راحتی نشستند هر هفت نفر ناراحت بودند که لودو گفت:
بیاید بینیم که ادوارد و سامانتا و دنیس چرا این کاره رو مرتکب شده اند؟
اریکا گفت: فکر خوبیه ولی باید قسم بخورید که راستش رو بگید
و همه قسم خوردند که حقیقت امر را از سیر تا پیاز بیان کنند.
زاخی گفت: بیاید از سامانتا شروع کنیم
و بقیه هم قبول کردند پس سامنتا شروع کرد به تعریف کردن ماجرا:
خب موضوع از اونجایی شروع شد که من دیدم اریک توی کلاس های تغییر شکل خیلی بهتر ازمن عمل می کنه اون اول زیاد اهمیت نمی دادم و سعی می کردم بیشتر از اون تلاش کنم ولی بعد که پی بردم اون یک نوع استعداد زاتی در این در دارد یک حس غریب نسبت بهش پیدا کردم که رفته رفته این حس من به حسودی نسبت به اون تبدیل شد و این حس اینقدر منو آزار می داد که منو از خواب و خوراک انداخت و سعی کردم جلوی کارامو بگیرم ولی وقتی که پرفسور مک گونگال اعلام کرد که می خواهد از ما امتحان بگیرد بر این امر بر اومدم که ورقه ی امتحانی اریکا رو از جواب پاک کنم پس وقتی ورقش رو تحویل داد آخر از همه تو جلسه موندم و وانمود کردم که دارم بند کفشم رو می بندم و وقتی پرفسور برای پاک کردن تخته یک لحظه برگشت من اون کارو کردم.
ببخشید اریک جون اصلا نمی فهمیدم چی کار می کنم.
اریکا سامانتا را که گریه می میکرد در آغوش گرفت و....
خارج از رول : من مسله ی سامانتا و اریکا رو هدف قرار دادم لطفا
موضوع بقیه ی بازجویی هارو بنویسید
ادامه دارد...
با احترام

بعد از مدتها ديدن يك پست از تو توي تاپيك هاي رول واقعا جاي تعجب داره .
خب حالا ميريم سراغ نقد پست :
با توجه به اينكه توي زمينه ي پست رول زدن سابقه ي درخشاني نداري بايد بگم كه پستت پست خيلي خوبي بود . البته با احتساب همون شرطي كه گفتم . معمولا براي كساني مثل تو كه پست رول كم مي زنن ، براي نقد وارد جزئيات نمي شم .
به طور كلي ايرادهاي چشمگيرت اشتباهات نگارشي و رعايت نكردن فاصله ي بين كلمه ها بود . زياد شدن اين ايرادها خواننده رو آزار ميده .
يه جورايي سعي كرده بودي خودت رو توي پستت پر رنگ تر جلوه بدي . يه كم زياده روي كرده بودي .
يه كم هم موضوع رول قبلي رو سريع تر پيش برده بودي . در حالي كه مي تونستي بيشتر روي همون پست وقت بذاري.
حالا نكات مثبت پستت رو كه كم هم نيست ميگم .
طول پستت عالي بود . به هيچ وجه نمي شه ازش ايراد گرفت . سوژه ت هم جالب بود . گرچه جاي كار بيشتري داشت .
موضوع اعتراف سامانتا رو خيلي خوب پرورش داده بودي . ولي مي تونستي واكنش اريكا رو در انتهاي پست يه جور ديگه جلوه بدي كه مثلا سخت گيرانه تر با اعتراف سامانتا برخورد كنه .
اينو خطاب به همه مي گم :
البته در زماني كه ورونيكاي عزيز كار نقد پست ها رو بر عهده داشت ، قبلا اين نكته توسط اون گوشزد شده بود . حالا لازم مي بينم كه من هم دوباره بگم كه:
*** وقتي يه پستي رو مي نويسيد قبل از ارسال حتما حداقل يك يا دو بار از روش بخونيد تا ايرادهاي نگارشي و چيزهايي كه به نظر خودتون مورد داره رو رفع كنيد.***
در كل پست خوبي بود . با توجه به طرز نوشتنت مطمئنم كه بهتر از اين هم مي تونه باشه .
موفق باشي .
اريكا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/24 23:00:01
[i]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/12
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: چهارشنبه 3 مهر 1392 21:47
از: هافلپاف
پستها:
809

بچه ها با چشماني گشاد شده به آنها نگاه كردند: هي...چي شده؟؟؟
لودو با چشماني تنگ شده به آنها خيره شده و بعد ناگهان خودش را انداخت روي ادوارد وشروع كرد به دعوا با اون؛ اريكا هم با چشماني غضب آلود نگاهي به سامانتا كه دور از آنها نشسته بود، كرده وفرياد زد: تو چرا اينكار كردي؟؟ من امتحان تغيير شكلم را خيلي خوب نوشته بودم. تو خيلي نامردي...
سامانتا سرجايش خشك شده بود و با وحشت به اريكا يي كه هميشه آرام و ساكت بود خيره شد. سدريك داشت به زور لودو را از روي ادوارد بلند ميكرد. ورونيكا بلندتر گفت: چي شده بچه ها؟ خب يك چيزي هم به ما بگيد.
اريكا موهايش را از روي صورتش جمع كرد و رو به بقيه گفت: فكر نميكردم بعضي از شماها اينجوري باشيد؛حالا معلوم نيست... شايد بقيه هم همينجوري باشيد. يك مشت نمونه خروار!! واقعآ كه...
سدريك وسط حرفش پريد و گفت: منظورت چيه؟؟؟ دامبلدور به شما چي گفت؟؟!؟
لودو كه از عصبانيت صورتش سرخ شده بود غريد: وقتي ماها پشت هم نباشيم...از هيچ كس انتظار نميره كه ما را از هم جدا نكند. مثلآ ما يك گروهيم. اريكا، حالا منظور پروفسور را ميفهمم. به چيزي گروه ميگن كه همه ي اعضايش با هم باشن و يار هم باشن؛ نه اينكه...
اريكا ادامه داد: دامبلدور چيزهايي از شما به ما نشون داد كه بهمون يك چيزايي رو ثابت كرد.
دنيس عصباني از گوشه اي گفت: حق نداري به ما تهمت بزني اريكا!
اريكا با پوزخندي گفت: تو خودت نميدوني كه كوين چه بلايي سرت آورده. در هر حال من الان به تو هم اعتماد ندارم.
لحن اريكا به يكباره خشك و سرد شد. لودو بالاخره تصميم گرفت موضوع را به بچه ها بگه: ادوارد به من داروي بدي خوروند و باعث شد كه من دو هفته تو درمونگاه بخوابم. اين بود رسمش رفيق؟
ادوارد به تته پته افتاد و گفت: ن..نه...
اريكا گفت: سامانتا ورقه پر از جواب امتحان تغيير شكل من رو پاك كرد. چرا سامانتا؟؟ از توانتظار نداشتم.
اينبار لودو از سامانتا طرفاري نكرد و به جاش گفت: و كوين هم پاتيل معجون دنيس را خالي كرده.
دنيس با ناباوري به كوين كه با لبخندي مظلومانه به او نگاه ميكرد، خيره شد.
هر كدام از بچه ها چيزي ميگفتند و داد وبيداد ميكردند و اريكا عقيده داشت كه بيشتر بچه ها خيانت كارند و بعضي از بچه ها اعتراض ميكردند.
از نيم ساعت گذشته بود و اتفاقي كه بچه ها انتظارش را داشتند نيفتاده بود. اما ديگر بين بچه ها آن يكرنگي و دوستي وجود نداشت. همه با هم دعوا ميكردند و شايد...شايد اين همان اتفاق بزرگ و ناگوار بود. اتفاقي كه زودتر هافلپاف را درهم ميكوبيد.

براوو...
بعد از مدت ها واقعا براي من جالب هست كه يه تاپيكي در طول يك روز سه تا پست پشت سر هم توش خورده . يه جورايي ياد تابستون افتادم . هــــــــــــــــي ... يادش بخير...
خب. حالا ديگه ميريم سراغ نقد پست:
دنيس جا پستت پست خوبي بود . گرچه سوژه ي جديدي نداشت . يه جورايي پستت مكمل پست قبلي بود . يعني روال اتفاقات يه كمي آروم تر شد . اين خودش خيلي جالبه كه توي يه پست به خواننده يه شوكي وارد بشه و توي پست بعدي يه كم اون شوك آروم تر بشه و به تفصيل ماجرا بپردازه .
بيشتر پستت ديالوگ بود . فضاسازيش با اينكه كم بود اما به جا و مناسب بود . يعني جاهايي كه لازم بود از فضاسازي استفاده كرده بودي و حالات افراد رو هم خيلي خوب توصيف كرده بودي.اون ديالوگ ها هم با توجه به پست قبلي ميشه گفت تماما لازم بود . چون توي همين پست كوتاهت تونستي اين مطلب رو به خوبي منتقل كني كه بچه ها در جريان اتفاقات پست* اما * به طور كامل قرار بگيرن.
طول پستت هم عالي بود . هيچ ايرادي نمي شه ازش گرفت . ( قابل توجه لودو )
اما يه جورايي پستت زيادي فشرده بود . خوندنش رو دشوار مي كرد.
چند تا ايراد نگارشي هم داشتي . گفته بودم كه به غلط هاي املايي خيلي حساسم .
در كل مي گم كه واقعا خوب بود.
موفق باشي .
اريكا.
لودو با چشماني تنگ شده به آنها خيره شده و بعد ناگهان خودش را انداخت روي ادوارد وشروع كرد به دعوا با اون؛ اريكا هم با چشماني غضب آلود نگاهي به سامانتا كه دور از آنها نشسته بود، كرده وفرياد زد: تو چرا اينكار كردي؟؟ من امتحان تغيير شكلم را خيلي خوب نوشته بودم. تو خيلي نامردي...
سامانتا سرجايش خشك شده بود و با وحشت به اريكا يي كه هميشه آرام و ساكت بود خيره شد. سدريك داشت به زور لودو را از روي ادوارد بلند ميكرد. ورونيكا بلندتر گفت: چي شده بچه ها؟ خب يك چيزي هم به ما بگيد.
اريكا موهايش را از روي صورتش جمع كرد و رو به بقيه گفت: فكر نميكردم بعضي از شماها اينجوري باشيد؛حالا معلوم نيست... شايد بقيه هم همينجوري باشيد. يك مشت نمونه خروار!! واقعآ كه...
سدريك وسط حرفش پريد و گفت: منظورت چيه؟؟؟ دامبلدور به شما چي گفت؟؟!؟
لودو كه از عصبانيت صورتش سرخ شده بود غريد: وقتي ماها پشت هم نباشيم...از هيچ كس انتظار نميره كه ما را از هم جدا نكند. مثلآ ما يك گروهيم. اريكا، حالا منظور پروفسور را ميفهمم. به چيزي گروه ميگن كه همه ي اعضايش با هم باشن و يار هم باشن؛ نه اينكه...
اريكا ادامه داد: دامبلدور چيزهايي از شما به ما نشون داد كه بهمون يك چيزايي رو ثابت كرد.
دنيس عصباني از گوشه اي گفت: حق نداري به ما تهمت بزني اريكا!
اريكا با پوزخندي گفت: تو خودت نميدوني كه كوين چه بلايي سرت آورده. در هر حال من الان به تو هم اعتماد ندارم.
لحن اريكا به يكباره خشك و سرد شد. لودو بالاخره تصميم گرفت موضوع را به بچه ها بگه: ادوارد به من داروي بدي خوروند و باعث شد كه من دو هفته تو درمونگاه بخوابم. اين بود رسمش رفيق؟
ادوارد به تته پته افتاد و گفت: ن..نه...
اريكا گفت: سامانتا ورقه پر از جواب امتحان تغيير شكل من رو پاك كرد. چرا سامانتا؟؟ از توانتظار نداشتم.
اينبار لودو از سامانتا طرفاري نكرد و به جاش گفت: و كوين هم پاتيل معجون دنيس را خالي كرده.
دنيس با ناباوري به كوين كه با لبخندي مظلومانه به او نگاه ميكرد، خيره شد.
هر كدام از بچه ها چيزي ميگفتند و داد وبيداد ميكردند و اريكا عقيده داشت كه بيشتر بچه ها خيانت كارند و بعضي از بچه ها اعتراض ميكردند.
از نيم ساعت گذشته بود و اتفاقي كه بچه ها انتظارش را داشتند نيفتاده بود. اما ديگر بين بچه ها آن يكرنگي و دوستي وجود نداشت. همه با هم دعوا ميكردند و شايد...شايد اين همان اتفاق بزرگ و ناگوار بود. اتفاقي كه زودتر هافلپاف را درهم ميكوبيد.

براوو...
بعد از مدت ها واقعا براي من جالب هست كه يه تاپيكي در طول يك روز سه تا پست پشت سر هم توش خورده . يه جورايي ياد تابستون افتادم . هــــــــــــــــي ... يادش بخير...
خب. حالا ديگه ميريم سراغ نقد پست:
دنيس جا پستت پست خوبي بود . گرچه سوژه ي جديدي نداشت . يه جورايي پستت مكمل پست قبلي بود . يعني روال اتفاقات يه كمي آروم تر شد . اين خودش خيلي جالبه كه توي يه پست به خواننده يه شوكي وارد بشه و توي پست بعدي يه كم اون شوك آروم تر بشه و به تفصيل ماجرا بپردازه .
بيشتر پستت ديالوگ بود . فضاسازيش با اينكه كم بود اما به جا و مناسب بود . يعني جاهايي كه لازم بود از فضاسازي استفاده كرده بودي و حالات افراد رو هم خيلي خوب توصيف كرده بودي.اون ديالوگ ها هم با توجه به پست قبلي ميشه گفت تماما لازم بود . چون توي همين پست كوتاهت تونستي اين مطلب رو به خوبي منتقل كني كه بچه ها در جريان اتفاقات پست* اما * به طور كامل قرار بگيرن.
طول پستت هم عالي بود . هيچ ايرادي نمي شه ازش گرفت . ( قابل توجه لودو )
اما يه جورايي پستت زيادي فشرده بود . خوندنش رو دشوار مي كرد.
چند تا ايراد نگارشي هم داشتي . گفته بودم كه به غلط هاي املايي خيلي حساسم .
در كل مي گم كه واقعا خوب بود.
موفق باشي .
اريكا.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/23 23:50:41
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/05
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: سهشنبه 9 دی 1393 16:22
از: تالار هافلپاف
پستها:
457

دنيس با سردرگمی پرسيد:
- کسی فهميد دامبلدور از چی حرف ميزد؟!
اکثر بچهها مانند خود او گيج شده بودند و سرشان را به نشانهی جواب منفی تکان دادند به جز اريکا که سخت به فکر فرو رفته بود.همه اميدوارانه به او چشم دوخته بودند و هنگامیکه وی سرش را بالا آورد نفسها در سينه حبس شد.
- راستش حالا که درست فکر ميکنم ميبينم فقط يه جمله از حرفاشو فهميدم...ما فقط نيم ساعت وقت داريم!
سدريک بلافاصله گفت:
- پس فکر کنين بچهها...وقتمون کمه،هرکس فکر کنه ببينه راهحلی چيزی پيدا ميکنه.
همه چهار زانو روی زمين نشستند و تمرکز کردند.سکوتی سنگين بر تالار هافلپاف حکمفرما شد که گهگاهی با صدای هرهر و کرکر دخترهايي که در گوشهای از تالار پچپچ میکردند شکسته میشد.بچهها چشمانشان را بسته بودند و به مغزشان فشار میآوردند.در اين ميان کوين زيرچشمی بقيه را از نظر میگذراند و بالاخره با کلافگی گفت:
- ميشه بگين بايد به چي فکر کنيم؟!!!
رشتهی افکار بقيهی بچهها پاره شد و لودو با حرص به کوين گفت:
- تو پنج دقيقه هم نمیتونی ساکت بمونی و بذاری بقيه کارشونو بکنن؟
- حالا کسی هم به نتيجه رسيده؟
و اين واقعيتی تلخ بود که در آن چند دقيقه هيچکس نتوانسته بود راه چارهای بيابد درنتيجه با اين حرف کوين همه سرها را بلند و نچنچ کردند.سرانجام ورونيکا گفت:
- من ميگم چند نفر برن دنبال دامبلدور و برگردوننش تا بهش بگيم بيشتر توضيح بده...آخه يعنی قراره چه اتفاقی بيفته؟!
اريکا و لودو از جا پريدند و گفتند:
- ما میريم.
و تقريباً دوان دوان به طرف حفره رفتند.ابتدا فکر میکردند دامبلدور را در ميانههای راه خواهند يافت اما وقتی به نزديکی دفترش رسيدند فهميدند او آن قدرها که فکرش را ميکنند پير نيست.در مقابل ناودان کلهاژدری ايستادند و با نا اميدی به آن خيره شدند.اريکا که نزديک بود گريهاش بگيرد گفت:
- حالا چيکار کنيم؟ما که اسم رمزو نميدونيم!
اما در مقابل چهرههای حيرتزدهی آن دو ناودان کلهاژدری جان گرفت و کنار رفت.لودو و اريکا ابتدا نگاهی با هم رد و بدل کردند و سپس از پلکان مارپيچی بالا رفتند،در زدند و وقتی دامبلدور گفت: "بفرماييد" با فشاری در را گشودند و وارد دفتر دايرهای شکل او شدند.دامبلدور که در پشت ميزش نشسته و نوک انگشتان درازش را به هم چسبانده بود با چشمان آبی پر فروغش به آنها نگاه ميکرد،لبخند محوی بر لبانش نشسته بود.اريکا و لودو همزمان با هم شروع به صحبت کردند:
- قربان،ما میخواستيم ازتون بخوايم...
- قربان،ما هيچی از حرفاتونو نفهميديم..
- شما گفتين نيم ساعت ديگه...
- ميخواستيم بپرسيم آخه چه اتفاقی...
دامبلدور با آرامشِ تمام دستش را بالا آورد تا آن دو را ساکت کند و در حالیکه چشمانش برق میزد و لبخندش گشودهتر ميشد گفت:
- ميدونم برای چی اومديد و ازتون ميخوام خونسرديتونو حفظ کنيد.
او وسيلهی استوانه شکلی را از روی ميزش برداشت،به راحتی قابل حدس بود که آن را از قبل آماده کرده و آنجا گذاشته بوده است.از همان ابزارهای عجيب دامبلدور بود که بر روی ميزهای پايه کوتاه قرار داشتند.لودو و اريکا،حيران و سرگردان،به او نگاه میکردند که گويا آن وسيله را تنظيم ميکرد.وی بعد از چند دقيقه از جايش برخاست و به وسط اتاق آمد،درست در کنار آندو.
- حالا خوب دقت کنين بچهها،من چيزی بهتون نشون ميدم که اميدورام با درک درست از اون بتونين گروهتونو نجات بدين وگرنه...
او با ظرافت کامل جملهاش را ناتمام گذاشت.استوانهی طلاييرنگ را بالا آورد و درِ کوچکی بر روی آن را با صدای تقی باز کرد...نور عجيبی از داخل دريچهی استوانه تابيدن گرفت و لحظهای بعد تشعشع تابناکش فضای اطراف آنها را پر کرد،گويي به درون آن نور فرو ميرفتند و ناگهان تصاوير تاری در پيرامونشان جان گرفت...اکنون آنها در کلاس معجونسازی بودند،معجون دنيس سر ريز کرده بود و کمی آن طرفتر کوين کنار پاتيلش لبخندی موذيانه بر لب داشت...دوباره همه چيز به درون نور کشيده شد و بعد...آنها در سرسرای بزرگ ايستاده بودند،بچهها مشغول امتحان دادن بودند و درست هنگامیکه برگهها را جمع ميکردند سامانتا افسون پاککننده را بر روی برگهی اريکا اجرا کرد،نفرت بر چهرهاش سايه افکنده بود...پرتوهای نور سرسرا را در خود بلعيد و اينبار...آنها خود را در درمانگاه يافتند،ادوارد دو شيشه پر از معجون را به طرف تخت لودو ميبرد و هنگام دادن يکی از آنها به او برقی شيطانی در چشمهايش ديده ميشد...
پاق
صدای نفسهای سنگين اريکا و لودو به گوش ميرسيد.آندو که احساس ميکردند مسافت زيادی را دويدهاند دوباره در وسط دفتر دامبلدور ايستاده بودند اما خود او دوباره به پشت ميزش بازگشته بود.آندو بعد از اينکه از نفسنفس زدن بازايستادند باز هم نتوانستند چيزی بگويند،تصاويری که ديده بودند زبانشان را بند آورده بود.سرانجام بريده بريده گفتند:
- قربان...اون تصويرا...
- قربان اونا واقعاً...واقعاً اتفاق افتادهن؟
دامبلدور که دوباره لبخندی بر لبانش نشانده بود گفت:
- همهی چيزايي که ديديد واقعی بودن و شما بايد با يه نتيجهگيری درست از مشاهداتتون راه پابرجا موندن گروهتونو پيدا کنيد...پس شببخير.
لودو و اريکا سوالات زيادی داشتند و به هيچوجه مايل نبودند آنجا را ترک کنند اما جرأت مخالفت با دامبلدور را نداشتند بنابراين از او اطاعت کرده و از دفترش خارج شدند.
وقتی به اندازهی کافی از ناودان کلهاژدری فاصله گرفتند اريکا که از بعد از ديدن آن تصاوير داشت منفجر ميشد گفت:
- خدای من،نمیدونستم سامانتا انقدر بدجنسه...پس اون برگهی تغييرشکل منو پاک کرده بود!
- منم نميدونستم ادوارد انقدر نامرده!به خاطر اينکه خودش تو کوييديچ بهترين باشه يه معجون ديگه به من داد تا يه هفته تو درمانگاه بيفتم...
- بيچاره دنيس...همون روزی که اسنيپ ميخواست معجونشو به عنوان بهترين معجون معرفی کنه کوين خائن خرابش کرد.
- اصلاً باورم نميشد بچهها اينجوری باشن!همون بهتر که از هم جدا بشيم و اون اتفاق...خدای من،ساعت چنده؟
- نيم ساعت شده!الانه که اون اتفاقی که دامبلدور ميگفت بيفته...
آن دو شروع به دويدن کردند و سراسيمه خود را به تالار هافلپاف رساندند.همه ساکت بودند و قيافههايشان طوری بود که به نظر ميرسيد منتظر نازل شدن بلايي از آسمان هستند.اريکا نفسنفس زنان گفت:
- اتفاقی نيفتاد؟
بچهها يکصدا جواب دادند:
- نه.
آنگاه سدريک پرسيد:
- دامبلدور چی گفت؟
اريکا و لودو به يکديگر نگاه کردند.لودو پوزخندی زد و به اريکا گفت:
- تو هم به همون چيزی فکر ميکنی که من ميکنم.
اريکا درحالیکه لبخند شيطنتآميزی بر لب داشت جواب داد:
- دقيقاً.
و هردو رو به بچهها کردند و
--------------------------------------------------------
ميدونم زياده روی کردم،دوستان ميتونن خيلی راحت پست افتضاح منو ناديده بگيرن و داستانو خودشون پيش ببرن
پستت یه زودی توسط اریکا نقد میشه....
فقط یه مطلب رو بگم:
**دیگه پست به این طول نزنید. هیچ کس.
اینجور پست ها باعث میشه تاپیک بخوابه. کسی حوصله نمیکنه پست طولانی بخونه!
مرسی
لودو؛
ببخشيد يه خورده دير شد . ولي اين امتحان ها به آدم اجازه ي نفس كشيدن نميدن چه برسه به كانكت شدن .
خب ... حالا مي رسيم به نقد پست .
اول از همه نكات مثبتش رو ميگم .
سوژه ت واقعا عالي بود . اينو بدون تعارف ميگم . خيلي خيلي جالب داستان رو برده بودي جلو . واقعا لذت بردم .
من كه به سوژه ت نمره ي بيست ميدم .
قوانين نگارشي رو هم ميشه گفت خوب رعايت كرده بودي . ايرادي كه توي چشم باشه نداشت . غلط املايي هم نداشتي . اين خودش يه نكته ي مثبته .
فضا سازيت هم ايرادي نداشت . خيلي راحت صحنه رو توي ذهن خواننده مجسم ميكرد.
حالات افراد ( مثلا كلافگي كوين ، حرص خوردن لودو از دست اون ، تعجب لودو و اريكا بعد از فهميدن بلاهايي كه بچه هاي ديگه بر سرشون آوردن و كاملا ازش بي خبر بودن ) به خوبي توصيف شده بود
تنها ايراد پستت رو هم لودو بهش اشاره كرد . طولاني بودن پست باعث ميشه از جذابيت نوشته كاسته بشه . اگر هم پست جالب و پرمحتوايي باشه ، اما به هر حال خواننده رو خسته مي كنه .
اين تنها ايرادي هست كه مي تونم از پستت بگيرم .
در انتها بايد بگم كه توي اين پست تبحر ويژه اي از خودت نشون دادي . واقعا عالي بود . باز هم منتظر پستهاي بعديت هستم .
موفق باشي.
اريكا.
- کسی فهميد دامبلدور از چی حرف ميزد؟!
اکثر بچهها مانند خود او گيج شده بودند و سرشان را به نشانهی جواب منفی تکان دادند به جز اريکا که سخت به فکر فرو رفته بود.همه اميدوارانه به او چشم دوخته بودند و هنگامیکه وی سرش را بالا آورد نفسها در سينه حبس شد.
- راستش حالا که درست فکر ميکنم ميبينم فقط يه جمله از حرفاشو فهميدم...ما فقط نيم ساعت وقت داريم!
سدريک بلافاصله گفت:
- پس فکر کنين بچهها...وقتمون کمه،هرکس فکر کنه ببينه راهحلی چيزی پيدا ميکنه.
همه چهار زانو روی زمين نشستند و تمرکز کردند.سکوتی سنگين بر تالار هافلپاف حکمفرما شد که گهگاهی با صدای هرهر و کرکر دخترهايي که در گوشهای از تالار پچپچ میکردند شکسته میشد.بچهها چشمانشان را بسته بودند و به مغزشان فشار میآوردند.در اين ميان کوين زيرچشمی بقيه را از نظر میگذراند و بالاخره با کلافگی گفت:
- ميشه بگين بايد به چي فکر کنيم؟!!!
رشتهی افکار بقيهی بچهها پاره شد و لودو با حرص به کوين گفت:
- تو پنج دقيقه هم نمیتونی ساکت بمونی و بذاری بقيه کارشونو بکنن؟
- حالا کسی هم به نتيجه رسيده؟
و اين واقعيتی تلخ بود که در آن چند دقيقه هيچکس نتوانسته بود راه چارهای بيابد درنتيجه با اين حرف کوين همه سرها را بلند و نچنچ کردند.سرانجام ورونيکا گفت:
- من ميگم چند نفر برن دنبال دامبلدور و برگردوننش تا بهش بگيم بيشتر توضيح بده...آخه يعنی قراره چه اتفاقی بيفته؟!
اريکا و لودو از جا پريدند و گفتند:
- ما میريم.
و تقريباً دوان دوان به طرف حفره رفتند.ابتدا فکر میکردند دامبلدور را در ميانههای راه خواهند يافت اما وقتی به نزديکی دفترش رسيدند فهميدند او آن قدرها که فکرش را ميکنند پير نيست.در مقابل ناودان کلهاژدری ايستادند و با نا اميدی به آن خيره شدند.اريکا که نزديک بود گريهاش بگيرد گفت:
- حالا چيکار کنيم؟ما که اسم رمزو نميدونيم!
اما در مقابل چهرههای حيرتزدهی آن دو ناودان کلهاژدری جان گرفت و کنار رفت.لودو و اريکا ابتدا نگاهی با هم رد و بدل کردند و سپس از پلکان مارپيچی بالا رفتند،در زدند و وقتی دامبلدور گفت: "بفرماييد" با فشاری در را گشودند و وارد دفتر دايرهای شکل او شدند.دامبلدور که در پشت ميزش نشسته و نوک انگشتان درازش را به هم چسبانده بود با چشمان آبی پر فروغش به آنها نگاه ميکرد،لبخند محوی بر لبانش نشسته بود.اريکا و لودو همزمان با هم شروع به صحبت کردند:
- قربان،ما میخواستيم ازتون بخوايم...
- قربان،ما هيچی از حرفاتونو نفهميديم..
- شما گفتين نيم ساعت ديگه...
- ميخواستيم بپرسيم آخه چه اتفاقی...
دامبلدور با آرامشِ تمام دستش را بالا آورد تا آن دو را ساکت کند و در حالیکه چشمانش برق میزد و لبخندش گشودهتر ميشد گفت:
- ميدونم برای چی اومديد و ازتون ميخوام خونسرديتونو حفظ کنيد.
او وسيلهی استوانه شکلی را از روی ميزش برداشت،به راحتی قابل حدس بود که آن را از قبل آماده کرده و آنجا گذاشته بوده است.از همان ابزارهای عجيب دامبلدور بود که بر روی ميزهای پايه کوتاه قرار داشتند.لودو و اريکا،حيران و سرگردان،به او نگاه میکردند که گويا آن وسيله را تنظيم ميکرد.وی بعد از چند دقيقه از جايش برخاست و به وسط اتاق آمد،درست در کنار آندو.
- حالا خوب دقت کنين بچهها،من چيزی بهتون نشون ميدم که اميدورام با درک درست از اون بتونين گروهتونو نجات بدين وگرنه...
او با ظرافت کامل جملهاش را ناتمام گذاشت.استوانهی طلاييرنگ را بالا آورد و درِ کوچکی بر روی آن را با صدای تقی باز کرد...نور عجيبی از داخل دريچهی استوانه تابيدن گرفت و لحظهای بعد تشعشع تابناکش فضای اطراف آنها را پر کرد،گويي به درون آن نور فرو ميرفتند و ناگهان تصاوير تاری در پيرامونشان جان گرفت...اکنون آنها در کلاس معجونسازی بودند،معجون دنيس سر ريز کرده بود و کمی آن طرفتر کوين کنار پاتيلش لبخندی موذيانه بر لب داشت...دوباره همه چيز به درون نور کشيده شد و بعد...آنها در سرسرای بزرگ ايستاده بودند،بچهها مشغول امتحان دادن بودند و درست هنگامیکه برگهها را جمع ميکردند سامانتا افسون پاککننده را بر روی برگهی اريکا اجرا کرد،نفرت بر چهرهاش سايه افکنده بود...پرتوهای نور سرسرا را در خود بلعيد و اينبار...آنها خود را در درمانگاه يافتند،ادوارد دو شيشه پر از معجون را به طرف تخت لودو ميبرد و هنگام دادن يکی از آنها به او برقی شيطانی در چشمهايش ديده ميشد...
پاق
صدای نفسهای سنگين اريکا و لودو به گوش ميرسيد.آندو که احساس ميکردند مسافت زيادی را دويدهاند دوباره در وسط دفتر دامبلدور ايستاده بودند اما خود او دوباره به پشت ميزش بازگشته بود.آندو بعد از اينکه از نفسنفس زدن بازايستادند باز هم نتوانستند چيزی بگويند،تصاويری که ديده بودند زبانشان را بند آورده بود.سرانجام بريده بريده گفتند:
- قربان...اون تصويرا...
- قربان اونا واقعاً...واقعاً اتفاق افتادهن؟
دامبلدور که دوباره لبخندی بر لبانش نشانده بود گفت:
- همهی چيزايي که ديديد واقعی بودن و شما بايد با يه نتيجهگيری درست از مشاهداتتون راه پابرجا موندن گروهتونو پيدا کنيد...پس شببخير.
لودو و اريکا سوالات زيادی داشتند و به هيچوجه مايل نبودند آنجا را ترک کنند اما جرأت مخالفت با دامبلدور را نداشتند بنابراين از او اطاعت کرده و از دفترش خارج شدند.
وقتی به اندازهی کافی از ناودان کلهاژدری فاصله گرفتند اريکا که از بعد از ديدن آن تصاوير داشت منفجر ميشد گفت:
- خدای من،نمیدونستم سامانتا انقدر بدجنسه...پس اون برگهی تغييرشکل منو پاک کرده بود!
- منم نميدونستم ادوارد انقدر نامرده!به خاطر اينکه خودش تو کوييديچ بهترين باشه يه معجون ديگه به من داد تا يه هفته تو درمانگاه بيفتم...
- بيچاره دنيس...همون روزی که اسنيپ ميخواست معجونشو به عنوان بهترين معجون معرفی کنه کوين خائن خرابش کرد.
- اصلاً باورم نميشد بچهها اينجوری باشن!همون بهتر که از هم جدا بشيم و اون اتفاق...خدای من،ساعت چنده؟
- نيم ساعت شده!الانه که اون اتفاقی که دامبلدور ميگفت بيفته...
آن دو شروع به دويدن کردند و سراسيمه خود را به تالار هافلپاف رساندند.همه ساکت بودند و قيافههايشان طوری بود که به نظر ميرسيد منتظر نازل شدن بلايي از آسمان هستند.اريکا نفسنفس زنان گفت:
- اتفاقی نيفتاد؟
بچهها يکصدا جواب دادند:
- نه.
آنگاه سدريک پرسيد:
- دامبلدور چی گفت؟
اريکا و لودو به يکديگر نگاه کردند.لودو پوزخندی زد و به اريکا گفت:
- تو هم به همون چيزی فکر ميکنی که من ميکنم.
اريکا درحالیکه لبخند شيطنتآميزی بر لب داشت جواب داد:
- دقيقاً.
و هردو رو به بچهها کردند و
--------------------------------------------------------
ميدونم زياده روی کردم،دوستان ميتونن خيلی راحت پست افتضاح منو ناديده بگيرن و داستانو خودشون پيش ببرن

پستت یه زودی توسط اریکا نقد میشه....
فقط یه مطلب رو بگم:
**دیگه پست به این طول نزنید. هیچ کس.
اینجور پست ها باعث میشه تاپیک بخوابه. کسی حوصله نمیکنه پست طولانی بخونه!
مرسی
لودو؛
ببخشيد يه خورده دير شد . ولي اين امتحان ها به آدم اجازه ي نفس كشيدن نميدن چه برسه به كانكت شدن .
خب ... حالا مي رسيم به نقد پست .
اول از همه نكات مثبتش رو ميگم .
سوژه ت واقعا عالي بود . اينو بدون تعارف ميگم . خيلي خيلي جالب داستان رو برده بودي جلو . واقعا لذت بردم .
من كه به سوژه ت نمره ي بيست ميدم .
قوانين نگارشي رو هم ميشه گفت خوب رعايت كرده بودي . ايرادي كه توي چشم باشه نداشت . غلط املايي هم نداشتي . اين خودش يه نكته ي مثبته .
فضا سازيت هم ايرادي نداشت . خيلي راحت صحنه رو توي ذهن خواننده مجسم ميكرد.
حالات افراد ( مثلا كلافگي كوين ، حرص خوردن لودو از دست اون ، تعجب لودو و اريكا بعد از فهميدن بلاهايي كه بچه هاي ديگه بر سرشون آوردن و كاملا ازش بي خبر بودن ) به خوبي توصيف شده بود
تنها ايراد پستت رو هم لودو بهش اشاره كرد . طولاني بودن پست باعث ميشه از جذابيت نوشته كاسته بشه . اگر هم پست جالب و پرمحتوايي باشه ، اما به هر حال خواننده رو خسته مي كنه .
اين تنها ايرادي هست كه مي تونم از پستت بگيرم .
در انتها بايد بگم كه توي اين پست تبحر ويژه اي از خودت نشون دادي . واقعا عالي بود . باز هم منتظر پستهاي بعديت هستم .
موفق باشي.
اريكا.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/19 21:52:47
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/20 15:28:32
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/20 15:28:32
جزئیات کاربر

چهره ی اکثر بچه ها به نوعی با دیدن دامبلدور معطوف شد. هر یک به آرامی از جا برخاستند و به صورتی مشوش در کنار یکدیگر قرار گرفتند. اریکا در کنار سدریک ایستاد و با سقلمه ای آشکار روی او را به سمت خود برگرداند، سپس با حالتی پرسشگرانه به او خیره شد. سدریک نیز در مقابل شانه هایش را بالا انداخت و نگاهش را روی چشمان دامبلدور که از پشت عینک نیم دایره ای شکلش ریز و آبی به نظر می رسید، متمرکز کرد. دامبلدور نیز چند قدمی به جلو برداشت. در را با صدایی بسیار آهسته در پشت خود بست و نفس عمیقی کشید.
در همان لحظه کوین با صدای بلند سکوت را در هم شکست: ما همین الآن می خواستیم پیشتون بیایم... در واقع قضیه از این قراره که ما نمی خوایم هافل رو از دست بدیم... نباید گروه های ما رو عوض کنین... این رو به پروفسور مک گونگال گفتیم ولی قبول نکرد... ما هم سختکوش هستیم... ما...
بعد از آن دنیس که در کنار کوین قرار گرفته بود، دندان هایش را از خشم بر روی یکدیگر سایید و به طرزی نامحسوس به پای او ضربه وارد آورد. سپس طوری که لب هایش تکان نمی خورد، گفت: می شه ساکت شی؟!
کوین صدای خود را قطع کرد و دیگر کوچک ترین کلمه ای بر زبان نیاورد. دامبلدور بعد از شنیدن صحبت های ناگهانی کوین دو قدم دیگر برداشت و چوبدستی اش را بالا آورد. همگی از این حرکت او متعجب شدند، اما او برخلاف تصور اعضای هافلپاف چوبدستی اش را به طرف روشنایی که از آن نور به تالار ساطع می شد، گرفت و وردی مخصوص را زیر لب زمزمه کرد. بعد از آن نیز تنها تاریکی دیده می شد و جز آن خاموشی محض !
سپس کمی سرش را تکان داد و لب به سخن گشود: " همه اینا رو می دونم... و برای همین هم به این جا اومدم... نیم ساعت دیگه ممکنه خیلی اتفاق ها بیفته و دیگه جای جبرانی براش باقی نمی مونه " ... دستش را با حالتی متفکرانه زیر چانه اش قرار داد و ابروهایش را در هم کشید... " البته باید این رو هم در نظر داشته باشیم که همه ی این موضوعات ممکنه برگشت پذیر باشن !
بچه ها با شنیدن این حرف دامبلدور چشمانشان را باریک کردند و در آن تاریکی مطلق عرصه ی دید را بر خود تنگ ساختند. چند نفری از آن ها به یکدیگر نگاهی معنی دار و گذرا انداختند و عده ای دیگر از جمله ورونیکا و اریکا به دامبلدور چشم دوختند. در پس نگاه او چیزی عجیب و شاید مشکوک به چشم می خورد.
سرانجام ورونیکا سوالی را که در ذهن تک تک اعضا ایجاد شده بود، مطرح کرد: منظورتون از این که ممکنه این اتفاقات برگشت پذیر باشن، چیه؟!
دامبلدور به کنار در نزدیک شد و در حالی که دستش را روی دستگیره ی آن قرار داده بود، پاسخ داد: همه چیز دلیل داره... حتی از بین بردن گروه هافلپاف... اگر همگی شما بتونین این دلیل رو کشف کنین موفق می شین و اگر نتونین هافلپاف نابود می شه... من تو این راه بهتون کمک می کنم اما همه چیز به خودتون بستگی داره !
سپس در را به آهستگی گشود. بچه ها که با حالتی بهت زده به این حرکت او نگاه می کردند جز سکوت عملی دیگر انجام ندادند، اما در این بین لودو که متوجه حرف دامبلدور نشده بود، سرش را به علامت عدم تاٌیید تکان داد و گفت: ولی... ولی...
در این میان ورونیکا به حالتی شتاب زده میان صحبت لودو پرید و با سرعت گفت: ولی ما فقط نیم ساعت وقت داریم !
در همان لحظه لبخندی معنی دار بر روی لبان باریک دامبلدور نقش بست. لبخندی که در پس آن راز هایی نهفته، پنهان می نمود. با این حال بعد از رفتن او همگی دور هم جمع شدند تا شاید پاسخی مناسب برای کلمات رمز گشای او بیابند !
| - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - |
من یه سوالی دارم... باید جدی بنویسیم یا طنز؟!
در همان لحظه کوین با صدای بلند سکوت را در هم شکست: ما همین الآن می خواستیم پیشتون بیایم... در واقع قضیه از این قراره که ما نمی خوایم هافل رو از دست بدیم... نباید گروه های ما رو عوض کنین... این رو به پروفسور مک گونگال گفتیم ولی قبول نکرد... ما هم سختکوش هستیم... ما...
بعد از آن دنیس که در کنار کوین قرار گرفته بود، دندان هایش را از خشم بر روی یکدیگر سایید و به طرزی نامحسوس به پای او ضربه وارد آورد. سپس طوری که لب هایش تکان نمی خورد، گفت: می شه ساکت شی؟!
کوین صدای خود را قطع کرد و دیگر کوچک ترین کلمه ای بر زبان نیاورد. دامبلدور بعد از شنیدن صحبت های ناگهانی کوین دو قدم دیگر برداشت و چوبدستی اش را بالا آورد. همگی از این حرکت او متعجب شدند، اما او برخلاف تصور اعضای هافلپاف چوبدستی اش را به طرف روشنایی که از آن نور به تالار ساطع می شد، گرفت و وردی مخصوص را زیر لب زمزمه کرد. بعد از آن نیز تنها تاریکی دیده می شد و جز آن خاموشی محض !
سپس کمی سرش را تکان داد و لب به سخن گشود: " همه اینا رو می دونم... و برای همین هم به این جا اومدم... نیم ساعت دیگه ممکنه خیلی اتفاق ها بیفته و دیگه جای جبرانی براش باقی نمی مونه " ... دستش را با حالتی متفکرانه زیر چانه اش قرار داد و ابروهایش را در هم کشید... " البته باید این رو هم در نظر داشته باشیم که همه ی این موضوعات ممکنه برگشت پذیر باشن !
بچه ها با شنیدن این حرف دامبلدور چشمانشان را باریک کردند و در آن تاریکی مطلق عرصه ی دید را بر خود تنگ ساختند. چند نفری از آن ها به یکدیگر نگاهی معنی دار و گذرا انداختند و عده ای دیگر از جمله ورونیکا و اریکا به دامبلدور چشم دوختند. در پس نگاه او چیزی عجیب و شاید مشکوک به چشم می خورد.
سرانجام ورونیکا سوالی را که در ذهن تک تک اعضا ایجاد شده بود، مطرح کرد: منظورتون از این که ممکنه این اتفاقات برگشت پذیر باشن، چیه؟!
دامبلدور به کنار در نزدیک شد و در حالی که دستش را روی دستگیره ی آن قرار داده بود، پاسخ داد: همه چیز دلیل داره... حتی از بین بردن گروه هافلپاف... اگر همگی شما بتونین این دلیل رو کشف کنین موفق می شین و اگر نتونین هافلپاف نابود می شه... من تو این راه بهتون کمک می کنم اما همه چیز به خودتون بستگی داره !
سپس در را به آهستگی گشود. بچه ها که با حالتی بهت زده به این حرکت او نگاه می کردند جز سکوت عملی دیگر انجام ندادند، اما در این بین لودو که متوجه حرف دامبلدور نشده بود، سرش را به علامت عدم تاٌیید تکان داد و گفت: ولی... ولی...
در این میان ورونیکا به حالتی شتاب زده میان صحبت لودو پرید و با سرعت گفت: ولی ما فقط نیم ساعت وقت داریم !
در همان لحظه لبخندی معنی دار بر روی لبان باریک دامبلدور نقش بست. لبخندی که در پس آن راز هایی نهفته، پنهان می نمود. با این حال بعد از رفتن او همگی دور هم جمع شدند تا شاید پاسخی مناسب برای کلمات رمز گشای او بیابند !
| - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - | - |
من یه سوالی دارم... باید جدی بنویسیم یا طنز؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
[b][s
جزئیات کاربر

بچه ها در گروه های چند تایی به گوشه و کنار تالار رفتن ... اریکا و سدریک و دنیس و ورونیکا کنار شومینه نشسته بودندو گویا راجع به چیز مهمی بحث می کردن ... ادوارد، اسپروات و لودو نیز به جمع آونا پیوستن ... اونا راجع به ملاقاتشون با دامبلدور صحبت می کردن ... کوین در حالی که به شدت فکر می کرد سیفون رو کشید و از مرلین گاه خارج شد.یه نگاه به گوشه و کنار تالار انداخت و گروه هفت نفره ی کنار شومینه رو دید که گرم صحبت بودن... به سمت اونا رفت و به زور خودش رو تو جمع اونا جا داد ... سدریک شروع به صحبت کرد:
- خب من فکر نمی کنم به جز جمع هفت نفره ی ما ...
کوین: با من می شین هشت تا!
سدریک ادامه می دم:
-
به جز جمع هشت نفره ی ما کسی به بودن یا نبودن هافل پاف اهمیت ده ...
لودو روش رو از گروهی از دختر ها که گوشه ی تالار در حال گفتگو بودن بر می گردونه و می گه:
- مگه اینکه معجزه ای بشه!
- اگه قراره معجزه ای بشه بهتره تا قبل از ساعت 8 اتفاق بیفته!
ورونیکا این رو گفت و به آتش درون شومینه خیره شد ...
اریکا که تا حالا فقط شنونده بود می گه:
- مهم اینه که ما می دونیم دامبلدور با ماست!
ادوارد: درسته! ولی فکر این جارو کردین که چطوری می تونیم با دامبلدور صحبت کنیم؟! با وجود اسنیپ و ... مک گوناگال؟!
- خب می تونیم دامبلدور رو تو تالار احضار کنیم!
- می شه بگی رو چه حسابی این حرف رو می زنی کوین؟!
دنیس در حالی که به سختی خودش رو کنترل کرده این حرف رو با آرامشی ساختگی به کوین می زنه ...
- ما جادوگریم! می توینم با ورد اکسیو اونو بکشونیم اینجا!
اسپروات:
این پیشنهاده خیلی خوبیه کوین ... چطوره تو از همین الان شروع کنی شاید دامبلدور زود تر اومد! ( و با اشاره به بچه ها به اونا می فهمونه که حالش خوش نی! اهمیت ندین)
همه بدون توجه به کوین دوباره شروع به صحبت درباره ی اینکه دامبلدور چطور می تونه به اونا کمک کنه، می کنن.( کوین چوب جادوش رو به طرف سقف گرفته و مدام زیر لب می گه اکسیو دامبلدور ... اکسیو دامبل! اکسیو دومبول!) زمان به شدت سپری میشه و درست در ساعت 7:30 در های تالار عمومی به شدت باز میشه و دامبلدور وارد تالار میشه ...
****************
این دامبلدور ترجیحا می تونه دامبل خودمون باشه نه دامبلدور تو کتاب!
- خب من فکر نمی کنم به جز جمع هفت نفره ی ما ...
کوین: با من می شین هشت تا!
سدریک ادامه می دم:
-
به جز جمع هشت نفره ی ما کسی به بودن یا نبودن هافل پاف اهمیت ده ...لودو روش رو از گروهی از دختر ها که گوشه ی تالار در حال گفتگو بودن بر می گردونه و می گه:
- مگه اینکه معجزه ای بشه!
- اگه قراره معجزه ای بشه بهتره تا قبل از ساعت 8 اتفاق بیفته!
ورونیکا این رو گفت و به آتش درون شومینه خیره شد ...
اریکا که تا حالا فقط شنونده بود می گه:
- مهم اینه که ما می دونیم دامبلدور با ماست!
ادوارد: درسته! ولی فکر این جارو کردین که چطوری می تونیم با دامبلدور صحبت کنیم؟! با وجود اسنیپ و ... مک گوناگال؟!
- خب می تونیم دامبلدور رو تو تالار احضار کنیم!
- می شه بگی رو چه حسابی این حرف رو می زنی کوین؟!
دنیس در حالی که به سختی خودش رو کنترل کرده این حرف رو با آرامشی ساختگی به کوین می زنه ...
- ما جادوگریم! می توینم با ورد اکسیو اونو بکشونیم اینجا!
اسپروات:
این پیشنهاده خیلی خوبیه کوین ... چطوره تو از همین الان شروع کنی شاید دامبلدور زود تر اومد! ( و با اشاره به بچه ها به اونا می فهمونه که حالش خوش نی! اهمیت ندین)همه بدون توجه به کوین دوباره شروع به صحبت درباره ی اینکه دامبلدور چطور می تونه به اونا کمک کنه، می کنن.( کوین چوب جادوش رو به طرف سقف گرفته و مدام زیر لب می گه اکسیو دامبلدور ... اکسیو دامبل! اکسیو دومبول!) زمان به شدت سپری میشه و درست در ساعت 7:30 در های تالار عمومی به شدت باز میشه و دامبلدور وارد تالار میشه ...
****************
این دامبلدور ترجیحا می تونه دامبل خودمون باشه نه دامبلدور تو کتاب!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كوين ویتبای در 1385/8/24 15:47:33
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج