جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1391 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی با دست پاچگی گفت:نه میخواستم حالتو بپرسم
و سیریوس ادامه داد:حالا که پرسیدی سریع تر برو من باید مدرسه رو نشون خانم بدم
در حالی که سیریوس داشت با پرسی دعوا میکرد هلوتیکا با ملایمت به سیریوس گفت سیریوس بنظرم اشکالی نداره اگه ایشون هم همراه ما بیان
سیریوس که خیلی عصبانی بود گوش پرسی رو گرفت کمی دور شد و گفت اگه مزاحمت ایجاد کنی میکشمت پرسی که خیلی خوشحال بود از اینکه میتونست به حرفاشون از نزدیک گوش بده
هلوتیکا و سیریوس راه افتادن و پرسی هم دنبال اونا به راه افتاد
سیریوس:هنوز خیلی جاها مونده که نشونتون بدم
پرسی:بنظر منکه جایی نمونده میخواین برگردیم تالار؟
هلوتیکا:اما من دوست دارم بیشتر ببینم
سیریوس:بله حتماااااااااااااااا :pretty:
در همین حال سیریوس ادامه داد پرسی تو میتونی برگردی به تالار منم بقیه جاها رو نشون ایشون میدم
پرسی:نه هرگز هنوز خیلی جاها مونده که بخوایم نشون ایشون بدیم

هلوتیکا و سیریوس در حالی که متعجب بودند به راهشان ادامه دادند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1391 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هلوتیکا در حالی که از این پیشنهاد خوشش اومده بود ،از آن استقبال کرد و همراه سیریوس به کنار دریاچه رفتند .سیریوس چون در حال صحبت کردن با هلوتیکا بود اصلا متوجه پرسی که آن طرف دریاچ از دیدن آنها تعجب کرده بود نشد.هلوتیکا و سیریوس در حال حرف زدند بودند که پرسی دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و رفت پشت درختی که آنها به آن تکیه داده بودند و حرف میزدند فال گوش وایستاد ولی صدای بچه ها نمی گذاشت او خوب صدای آنها را بشنود .برای همین تصمیم گرفت کمی جلو بره اما صدای خش خش برگی که زیر پایش له شده بود او را لو داد . سیریوس و هلوتیکا که متوجه حضور او شده بودند به او نگاه میکردند حالا دیگر او چاره ای نداشت جز اینکه جلو برود .کمی که جلو رفت رو به هلوتیکا کرد وگفت :
سلام خانم.
سیریوس برای اینکه او مزاحمشان شده بود خیلی عصبانی بود پرسی را چپ چپ برانداز می کرد که ناگهان هلوتیکا گفت:
سیریوس نمی خواهی ایشون رو به من معرفی کنی؟
_آه بله ،ببخشید .ایشون دوست من پرسی ویزلی است. سپس رویش را به پرسی کرد و ادامه داد:
کاری داشتی؟
و در حالی که خیلی از دست او عصبانی بود به او نگاه میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1391 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هلوتیکا ادامه داد:
- پدر من از بلک ها بود ولی به دلیل ازدواج با یک مشنگ زاده از بلک ها اخراج شد نامش هم از فرشی که نام همه بلک ها بود خط خورد و دیگر عضوی از بلک ها نبود.پدر و مادر من ،من را به جایی دور بردند تا از دست بلک ها به خصوص لسترنج در امان باشم.من تا الان در مدرسه دورمشترانگ درس خواندم برای همین است که شما مرا نمیشناسید اما فکر میکنم مدرسه من را بشناسید.
سیریوس مدتی به حرف های هلوتیکا فکر کرد و بعد رو به دامبلدور کرد و گفت:
- شما با هلوتیکا چیکار د�شتین که مدام پیش شماست؟
دامبلدور کمی مکث کرد و بعد گفت:
- سیریوس همان طور که میدانی دوست صمیمیه من در دوران جوانی یعنی گلرت گریند والد در این مدرسه درس خونده برای همین من از دوشیزه هلوتیکا خواستم که برای من راجب او بگویند چون در آن مدرسه همچنان صحبت هایی درباره گلرت گفته میشود و میخواستم بدانم که مردم راجب او چه فکری میکنند.
سیریوس تازه متوجه شده بود که چرا هلوتیکا همیشه در کنار دامبلدور بوده.پس از چند دقیقه دامبلدور ادامه داد:
- البته دلایل دیگری هم مثل آشنایی ایشون با مدرسه داشت اما دلیل اصلی همین بود که من به تو گفتم سیریوس.
سپس دامبلدور از سیریوس خواهس کرد که مدرسه را به هلوتیکا نشان بدهد و سیریوس هم با خوشحالی این درخواست را پذیرفت.

پس از پنج دقیقه در حیاط مدرسه
سیریوس داشت حیاط را نشان هلوتیکا میداد که یاد حرف هایی افتاد که بخاطر �ن ها به دنبال هلوتیکا رفته بوده اما حالا که او پیشش است در کل یادش رفته که آن ها را به هلوتیکا بگوید.
سیریوس آرام سرفه ای کرد تا حواس هلوتیکا جمع شود و بعد گفت:
- هلوتیکا الان همه در کنار دریاچه جمع شده اند و از هوای بهاری لذت میبرند می آیی ما هم به اون جا برویم.
درست است که حرف های سریوس حرف هایی نبود که تمرین کرده بود ولی نتیجه خوبی داد و هردو با هم به طرف دریاچه رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/4/26 13:32:04
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده




تصویر تغییر اندازه داده شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1391 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس با حیرت رفت و روبه روی هلوتیکا نشست وبا حیرت به دامبلدور نگاه کرد.اما قبل از اینکه دامبلدور چیزی بگوید .سیریوس گفت:
دامبلدور منظورت از قصه چیه؟
_خب،....
ناگهان هلوتیکا وسط حرف دامبلدور پرید وگفت:
آقای دامبلدور بگذارید خودم بگم.
دامبلدور با حرکت سر رضایت خودش رو بیان کرد.
_اهم .اهم،خب آقای بلک راستش همونجور که فامیلی های ما یکیه خونی که در رگ هامو جاری هم یکیه.
_چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_لطفا وسط حرفم نپرید.داشتم میگفتم خب راستش ما فامیلیم.
سیریوس طاقت نیاورد و گفت:
چییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سپس ادامه داد:
امکان نداره .من تمام فامیل هامو میشناسم حداقل اسمتون رو روی اون فرشینه میدم .اما من حتی یک بار هم اسم شما رو ندیدم.
_برای اینکه پدر و مادر من از نقاط سوخته ی اون فرشینه بودن.
هلوتیکا که بی قرار به نظر میرسید ادامه داد:
آقای بلک لطفا بشینید تا من تمام داستان رو براتون تعریف کنم.
سیریوس که از فرط تعجب از جاش پا شده بود سر جاش نشست ومنتظر شنیدن ادامه ی داستان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1391 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس در افکار خودش غوطه ور بود که ناگهان صدای فریادی او را به خود آورد:
- نام رمز
بانوی چاق این سوال را از سیریوس میپرسید که الان تازه فهمیده بود کجا هست و آن صدا از کجا آمده است.
سیریوس به آرامی گفت:
- بستنی وانیلی با آب کدو حلوایی
بانوی چاق با شنیدن نام رمز کنار رفت و سیریوس را به تالار گریفندور راهی کرد.سیریوس هم چنان در فکر خودش بود که بار دیگر که آن زن را دید چه به آن بگوید که مثل الآن دست پاچه نشود.پس از این که بارها و بارها جملات آماده شده خودش را را در جلوی آینه تکرار کرد از تالار خارج شد و به دنبال آن زن گشت تا برای قرار بعدی زمان و مکان را مشخص کند.
سیریوس تمام مدرسه را دنبال آن زن گشت اما نتوانست آن را پیدا کند که ناگهان یادش افتاد که زمانی که یواشکی آن زن را زیر نظر داشته او از دفتر دامبلدور بیرون آمده بود برای همین به دفتر دامبلدور رفت تا بپرسد که آن زن برای چه پیش دامبلدور بوده و الان کجاست؟
سیریوس پس از گفتن نام رمز در دفتر دامبلدور از پله ها بالا رفت و در جلوی در دفتر ایستاد تا خودش را مرتب کند.پس از پنج دقیقه که از سر تا پاهاش را مرتب کرد در زد و منتظر جواب ماند.
بالاخره صدای دامبلدور آمد که گفت:
- بفرمایید
سیریوس با شنیدن این صدا وارد دفتر دامبلدور شد و آن جا صحنه عجیبی را دید، او دید که زن در دفتر دامبلدور نشسته و در حال خوردن چایی با دامبلدور است.دامبلدور تا سیریوس را دید گفت:
- سلام سیریوس.
- سلام آقای دامبلدور.
سیریوس در حالی جواب دامبلدور را میداد که اصلا حواسش به دامبلدور نبود و فقط جواب سوالات همیشگی دامبلدور را که حفظ شده بود میداد.
پس از اتمام احوال پرسی دامبلدور گفت:
- ایشون هلوتیکا بلک هستند که قراره از این به بعد در این مدرسه درس بخونند.
هلوتیکا گفت:
- آقای دامبلدور من قبلا افتخار آشنایی با آقای بلک را داشته ام.
دامبلدور که از گفته هلوتیکا تعجب کرد به سیریوس گفت:
بیا بنشین تا برایت بگویم قصه هلوتیکا چیست.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1391 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس با بی میلی به سمت قلعه بر میگرده و با خودش می گه کاشکی اینقدر من من نمی کردم .تو افکار خودش غوطه ور بود که یکدفع به پرسی برخورد کرد . سپس باشک وتردید سرش را بلا گرفت و گفت :
تو این جا چی کار می کنی ؟
پرسی گفت : هیچ کار.
سپس سرش را پایین انداخت .سیریوس که مشکوک شده بود گفت:
هیچ کار!!!!!!!!
پرسی که تحت فشار قرار گرفته بود گوش هاش قرمز شد درست مثل تمام ویزلی ها.اما از طرف دیگه هم خیلی دلش میخواست بدونه اون خانم کیه ؟بالاخره سرش را بالا گرفت و پرسید:
سیریوس اون خانومه کی بود ؟
سیریوس سرش را با خشم بلند کرد وگفت:
آهان ،جنابعالی گوش وایستاده بودید .سپس با عصبانیت از اونجا دور شد. پرس پشت سر او فریاد زد: نه بابا فقط اتفاقی دیدم.سیریوس حتی پشت سرش را نگاه هم نکرد. اما پیش خودش گفت :
تو گفتی و منم باور کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1391/4/17 21:28:44
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1391 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی: کجا رو نگاه میکنی سیریش . دارم باتو حرف میزنما.
سیریوس بالاخره دست از سر کچل مو داره اون خانم بر میداره و یک سری حرف های رکیک در دلش به پرسی میزنه و به سمت اون برمیگرده.
ـ چیزی میخواستی بگی.من سرم شلوغه.
پرسی نگاه عاقل اندر سفیه ای به سیریوس میندازه واز اونجا دور میشه.


>>بیرون قلعه
سیریوس وقتی مطمئن میشه که پرسی رفته به خانم متشخص نزدیک میشه:
ـ سل .. سلام
خانم در حالی که ابروهاشو داده بالا برمیگرده وبا دیدن سیریوس لخندی کوچک بر روی لبانش جوونه میزنه.سیریوس با دیدن این صحنه گل از گلش میشکفه و به خانم نزدیک تر میشه و در حالی که به این شکل :ball: در اومده دستش رو به سمت خانم دراز میکنه و میگه:
ـ من سیریوس بلک هستم. از اشنایی با شما خوشحالم.
ٍٍٰٰٔخانم پس از اینکه سیریوس روسر تا پا برانداز کرد دست داد و گفت:
ـ منم هلوتیکا بلک هستم .همچنین.
سیریوس:

>>پشت در قلعه
پرسی با بی میلی داشت به سیریوس و خانم نگاه میکرد و در دلش میگفت:
ـ واه واه.سیریشو چه به این کارا.واه واه موی بلند روی سیاه ناخن کوتاه واه واه واه.

>>در حیاط هاگوارتز
سیریوس همچنان در حالت به خانم نگاه میگرد که صدای سرفه ای او را به خود اورد.
ـ اهم اهم .جناب اقای بلک .آز آشنایی با شما خرسند شدم .من دیگه باید برم.خوشحال میشم دوباره شما رو ملاقات کنم.
سیریوس با بی میلی جواب خانم رو با یک لبخند تلخ داد وبه سمت قلعه برگشت.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1391/4/15 23:23:12

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1391 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان موقع فکری در سر سیریوس گنجید او به این فکر افتاد اینقدر مننظر بمونه تا خانم بیرون بیاد و دوباره باهاش صحبت کنه

ساعت ها منتظر موند و پرسی هم از اون دور نظاره گر بود

تا اینکه بعد از چند ساعت دوباره اومد بیرون

سیریوس تو این فکر بود که چطور شروع کنه سینه اش رو جلو داد و راه افتاد که به سمت اون خانم بره که پرسی جلوش سبز شد:

سیریوس:سلام پرسی چطوری؟اینجا چیکار میکنی

پرسی:سلام سیریش داشتم رد میشدم که....

هنوز حرف پرسی تموم نشده سیریوس حرفش رو قطع میکنه و میگه:

داشتی رد میشدی که چی؟ هاااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟

در همین حال سیریوس زیر چشمی مسیری که اون خانم میرفت رو دنبال میکنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس که دست پاچه شده بودسرش رو پایین انداخت .
زیر چشمی به خانم نگاه کرد.تا حالا ایشونو ندیده بود .
با شرم و حیا گفت:
ـ س..سل..س ..سلام.
خانم نیز سرش رو پایین انداخت و با عشوه گفت:
ـ سلام. :pretty:
پرسی که داشت از اونجا رد میشد یک دفعه اونا رو میبینه با دهن یک متر باز به اونا زل می زنه. اما اونا اصلا هواسشون به پرسی نبود.
انگار که یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودند.
سیریوس که انگار داشت خفه میشد شروع کرد به حرف زدن:
- اگه موافق باشید من...
اما همین که میاد حرفشو کامل کنه صدای دامبلدور رو میشنوه که داره فریاد میزنه:
- خانم... بفرمایید تو.
سیریوس دوباره سرشو پایین انداخت و آهی کشید و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس با قدم های بلند و استوار از تابلوی بانوی چاق گذشت و به سمت دفتر پرفسور دامبلدور پیش رفت تا بلکه ببیند او می تواند برایش کاری کند.

پشت در دفتر پرفسور دامبلدور

سیریوس ضربه آرامی به دفتر زد و منتظر جواب ماند.

- کیه؟ کیه در میزنه؟
سیریوس صدایش را رسا کرد و گفت:

- منم منم سگ خودتون.

سپس دامبلدور گفت:
- اِ سیریش تویی؟ من یه سری کار اداری دارم. بعدا بیا.

و در همان لحظه صدای sms گوشی دامبل به صدا در آمد.

سیریوس که نا امید شده بود تصمیم گرفت که به تالار باز گردد ولی در راه باز گشت با خانمی رشید، نجیب، زیبا، پاکدامن و ... بر خور کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه قبلیمه

شناسه جدیدمه

ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک

ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده