جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 8 اسفند 1384 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
حاجی به سوی در بخش خواهران: الوهومورا
یهو سرژ و زاخی و شاهزاده و اتو و پیتر می افتن تو.
حاجی: نگاه های یواشکی!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاهزاده: نه ما فقط داشتیم میدیدیم چیزه...... همین دیکه. همین چیز...اِ!!! یادم رفت. سرژ: ما داشتیم چی کار می کردیم؟
سرژ: چی.؟.... همون>...... آره....
حاجی: بسّه دیگه
زاخی: ما داشتیم می گفتیم که غذا آماده است
حاجی: آها؛چیه؟
شاهزاده: پیتزا
حاجی: پس بریم بخوریم
دخترا با حالت نگاه مخصوصی: تو که غذای آماده نمی خوردی!!
حاجی: نه... چیزه.. همین ... چیز شده دیگه...نظرم عوض شده
شاهزاده: تو به اینا گفتی غذای آماده نمیخوری. تو که اون روز داشتی منم می.....
حاجی می پره وسط حرف شاهزاده و میگه: خب پیتزا ها سرد شد، بریم بخوریم دیگه
سرژ: آره منم فکر می کنم باید بریم غذا رو بخوریم وگر نه از دهن می افته
و همه با هم (نه؛ جهاد سازندگی نیست) می رن تو سالن غذا خوری هافلپاف تا پیتزا شون رو بخورن
============================
یحتمل هیچکدومتون نفهمیدین درون مایهی پست بالا چیه
فقط بگم بر می گرده به یه جلسه ی فراسایتی که خود حاجی می دونه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 6 اسفند 1384 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
معمولا آخر نمایشنامه رو با شروع دیالوگ تموم نمیکنن این شکلی باعث میشه فرد بعدی که بنده باشم در زیر فشارهای منگنه قرار بگیرم و نتونم اون طور که دوست دارم نمایشنامم رو شروع کنم.ممنون میشم آنیتا که اینو هیچ وقت دیگه فراموش نکنی ممنون
--------------------------------------------------------------------------

پیتر خوشحال و خندون:این که خیلی خوبه!!

ناگهان حاجی نگاهی ترسناک به پیتر انداخت و لحظه ای بعد انگار که صورت پیتر رو با وایتکس شسته بودند!....سفید سفید!

حاجی با صدای خشن و ترسناک و البته زیرلبی ای:اما اونا خیلی ترسناکن عزیزم!...خیلی...حتی ترسناکتر از خون آشام ها.....وقتی که عصبانی بشن همه چیز رو از بین میبرن....اونا حتی بعضی مواقع خون هم میمکن!!

صدایی شبیه قورت** دادن آب دهان از گلوی شاهزاده خارج شد.
زاخی زیر لب چیزی شبیه "مامان!!" رو به زبون آورد.
ناگهان حاجی با دست محکم به پشت پیتر زد که باعث شده همه ی پسرا از جاشون در حدود 1 متر و 23 سانتی متر به هوا بپرن!

حاجی:....ترسیدینا!! ...خب من برم ببینم خواهران در چه حالین!

حاجی در حال که عباش رو مرتب میکرد راهش رو به سمت خواهران در پیش میگیره....

حاجی:سلام بر دوستان خوب من!!!....کمی بیایید نزدیک تر تا بلکه بتوانیم کمی ارشادتان کنیم.

دختر ها کمی نزدیکتر میان....

حاجی:...خوبه...اوه نه دخترم از این دیگه نزدیکتر نیا!....یه دفعه بیا به ما هم متصل بشو دیگر!!!!!
و نگاهی حاجیانه به هپزیبا که شباهت بسیاری به یکی از بازیگران هالیوود داشت(!) کرد....

حاجی نگاهی به ساعتش کرد و گفت:خب بچه ها نظرتون در مورد اینکه بعد از صرف غذا متصل بشیم چیه؟

**چند دقیقه بعد**

هپزیبا:حالا نمیشه غذای آماده بخوریم؟
حاجی:نه اصلا من لب به غذایی که خونگی نباشه نمیزنم!

----------------------------------------------------------------------
**یکی از ناظرا بیاد بگه ببینم قورت درسته یا غورت!؟! (کوییرل بهم گفته بودا!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 6 اسفند 1384 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا در حالی که حسابی هول کرده بود گفت:
_ اهم....چیزه.....اون جلو.....
و با نگاهش به پیتر حالی کرد که یه جوری سرشو گرم کنن، بنابراین پیتر گفت:
_ بله....بله....بیایم این جلو مراسم رو برپا کنیم!!!
حاجی با نگاهی کج و کوله به پسرها گفت:
_ خیله خب....همه آماده اید؟؟....
هلن پرید توی حرف حاجی و گفت:
_ ااا...نه!!!......ما هنوز برای اتصال آماده نیستیم.....!!!
حاجی تفکری کرد و در حالی که محاسنش را نوازش میکرد گفت:
_ عجب.....باشه.....پس من فعلا پسرها رو موعظه میکنم، تا شما حاضر بشید!!!....پسرها...از این طرف!!!
حاجی پشتشو میکنه به دخترا و پسرا هم روشونو میکنن به حاجی و اونطرف حاجی رو دید میزنن!!
سوزان در حالی که آروم حرف میزد: حالا چی کار کنیم؟؟
رز ه، متعجب: نیدونم!!!
آنیتا در حالی که عصبانی بود گفت:
_ چند بار بگم از این لوس بازی ها در نیارین؟؟؟ حالا دیدین چی شد؟؟!!!
دخترا همگی با هم شروع کردن به سوت زدن و یابو آب دادن!!
_ خیله خوب.....حالا کی مراسم عبادی بلده؟؟؟
هپزیبا در حالی که حسابی مشوش بود، گفت:
_ چیزه.....من که بلد نیستم.......بچه ها؟؟!! این پسرا چرا محو حاجی شدن؟؟؟
هلن که داشت از فضولی میترکید گفت:
_ یکی بره ببینه چه خبره؟؟؟!!!!
بنابراین آنیتا رفت نزدیک اونا و شنید که حاجی میگه:
_ بله.....پسرای خوب من......حوریه ها....خیلی خوشگلن....اونا چشمای مشکی دارن!!!
شاهزاد در حالی که حالی به حولی شده بود، کش دار گفت:
_ ولی من....چش...آبی ....دوست دارم!!!!
سرژ عصبانی یکی زد توی سرش و گفت:
_ ساکت شو، بقیشو بگه!!!....بگو....حاجی جون......اونا....سوت* سوت سوت؟؟!!!
حاجی که خودشم داشت ،سوت!! گفت:
_ معلومه که سوت سوت.....اونا خیلی هم.....سوتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!
پیتر خوشحال و خندون:.....
**********
*= سانسور سوتی( همونی که شماها میگین، پی جی پی؟؟!!)
آقا.......از مراسم عبادی ببرین بحثو بیرون!!!!( ممکنه توهین بشه)....برین توی بحث سوت!!!!
:bigkiss:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1384/12/6 14:18:35
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 5 اسفند 1384 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
شاهزاده...حاجي داره ميره بيرون بعد ميگي اومد تو؟
___

در بيرون خوابگاه_بعد از خوندن«خوابگاه مختلط هافلپاف»

حاجي:قرارمون چي بود؟ الان به قاسم زنگ ميزنم
و هنگام در اوردن موبايل با انگشتاش حالت پول شمردن رو در اورد كه يعني پول بدي حله ولي حاجي نميدونست كه با بچه هاي زرنگي طرفه.
انيتا:حاجي جان.ما اين بالا نوشتيم خوابگاه كه بچه هاي گروه هاي ديگه كه تو هاگوارتزن نريزن اينجا نماز بخونن.ما ميخواستيم با همين جمعيت كم خلوت كنيم.چون هر چي كمتر باشيم اتصال بهتر برقرار ميشه
حاجي كه خام نشدگي!! از چهره اش موج ميزد:آفرين.پس من بيام اين نوبت نمازم رو در اين مكان مقدس برپا كنم
انيتا فقط خشكش زد و تكون نخورد.حاجي با لبخندي زيركانه دوباره وارد خوابگاه شد

دختر ها در حال مرتب كردن مو و همچنين آرايش هستن.پسر ها هم كه مثلا دارن مجله ميخونن ولي زير چشمي ديد ميزنن

حاجي:اهم اهم...اهيااااخ ملچ ملوچ
دختر ها رژ به دست برميگردن و خشكشون ميزنه
حاجي:احسنت...افرين بر شما كه قبل از اتصال خود را پاكيزه ميكنيد.در رساله حاجييه جلد چهارم فصل«چگونه متصل شويم» خودم نوشتم كه قبل از اتصال به معبود بايد عطر زد و خود رو پاكيزه نگه داشت...حالا كجا مراسم عبادتي رو برگذار كنيم؟

_
به به...ميبينم كه خوابگاه مختلطم زدين...من فقط همين صفحه اخرو خوندم.

اگر دوستان كوتاه تر بنويسن خيلي بهتر پيش ميره.چون اون وقت همه حوصله خوندن پيدا ميكنن...همه حوصله پست زدن پيدا ميكنن.و همچنين داستان جذاب تر ميشه

از انيتا هم تشكر ميكنم گيزر داده به ورود من

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اسفند 1384 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
حاجي اومد تو خوابگاه
شاهزاده: اِ!!!! حاجي تويي! سلام! چه خبرا؟
حاجي: نيمه خالص توام؟؟! تو اين بي ناموسيگاه چي كار مي كني؟
شاهزاده: كدوم بي ناموسي. اين جا فقط خوابگاه؟
-: خوب!!؟؟؟؟
_: خوب به جمالت
_: يعني بي ناموسي نيست؟
_: نه كه نيست! ما اينجا همه مثل خواهر و برادريم. بهت اطمينان مي دم
حاجي به همه: خوب خيالم راحت شد. وقتي نيمه خالص مي گه باناموسيه ديگه من حرفي ندارم
----و حاجي از خوابگاه مي ره بيرون.
همهي اعضاي هافلپاف مي آن دور شاهزاده و اونو رو دستاشون بلند مي كنن و مي گن تو قهرمان ما هستي
شاهزاده: متشكرم، متشكرم ولي قبل از اين كارا حق الزحمه ي من رو بدين
همه: ما ما ماا ا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگه مختلط :بودن يا نبودن!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اسفند 1384 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
همه همين طوري نشته بودن و هر هر كركر ميكردن كه صداي سرفه اي همه رو از جا پروند......
حاجي كه قيافش غير قابل درك بود يكي يكي بچه ها رو ورانداز مي كرد.
سوزان كه هل شده بود گفت:اوا...!س..س...سلام عليكم حاجي جون كم پيدايي!؟
حاجي همون طوري به بچه ها زل زده بود آخرش با عصبانيت داد زد:
خوابگاه مختلط هافلپاف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!همه همين طوري زل زل حاجي رو نگاه مي كردن هيشكي هيچي نميگفت....
حاجي چنان بلند بلند وبا عصبانيت حرف ميزد كه ميشد با آب دهنش يه دوش گرفت(!)
زاخي كه انگار تازه دوزاريش افتاده بود رفت جلو و با شجاعت تمام گفت:وا حاجي چرا مزخرف مي گي خوابگاه مختلط چيه؟
بعد از اين حرف بقيه هم به خودشون اومدن.
هپزيبا هم پشت زاخي در مياد وميگه:راست ميگه حاجي جون خوابگاه چيه ...اين حرفا يعني چي؟اصلن اسم خوابگاه همين طوري هم بي ناموسيه چه برسه كه مختلطم باشه؟..نه از ما نخواه كه همچين جاي بي ناموسانه اي رو تو گروهمون ...اونم گروهي كه به با ناموسترين گروه سايت معروفه بسازيم ...نه اصلن نميشه.
حاجي بيچاره كه كم كم داشت از حال ميرفت گفت:يعني شما ادعا مي كنين كه اصلن همچين مكاني وجود نداره؟
هلن :نه كه نداره ....شما حتمن داشتين ميومدين تو اسم اينجارو اشتباه خوندين....بله حتمن همين طوره...
پيتر كه هم مي خواست هيچي نگه و هم يه چيزي بگه گفت:بله اسم اينجا ....چيزه...خوب بچه ها بگين ديگه....
يهو همه با هم (به صورت اتفاقي )مي گن :نماز خونه ي مختلط هافلپاف.....!
حاجي كه باورش نميشد يه نگاه بسيار مشكوكانه اي به همه كرد....
آنيتا هم كه انگار قبلن رو اين حرف فكر كرده بود با خونسردي گفت:حاجي جون دركت ميكنم از صبح تا شب هي از اين تاپيك به اون تاپيك ميري كه ببيني يه وقت خدايي نكرده يه جايي يه مورد خلاف عفت نباش ديگه آخر شب قاتي مي كني صبح رو شب ميبيني ...خواهر رو جيگر ميخوني و... حالا هم اومدي اينجا نماز خونه رو خوابگاه مي خوني و ...ولي براي اينكه مطمئنت كنم بيا با هم بريم يه بار ديگه اسم اينجارو با صداي بلن براي خودت بخون..
حاجي كه ديگه حسابي قاتي كرده بود گفت:باشه بريم من بهتون ثابت مي كنم...بيا يربيم.ولي اگه من درست گفته باشم در گروهتونو با سيمان كاخونه ي جاسم و رفقا گل مي گيرم.

آنيتا كه تازه فهميده بود چي كار كرده با دستپاچگي گفت:چي ...بريم.. نه بابا حاجي جون بي خيال ...
اما ديگه دير شده بود ...حاجي انيتا رو با يك پارچه ي كتون گرفت و كشون كشون بردش بيرون....همه هاج وواج مونده بودن ....هيچ صدايي از كسي در نميومد....
....................................................
يه ذره بهتر شده بود نه؟ولي خوب چون هل هلكي شد تعريفي نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز* در 1384/12/3 22:10:51
آخرين برگ سفر نامه ي باران اين است -------كه زمين چركين است
((شفيعي كدكني))
من سمانه 15 سال دارم
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اسفند 1384 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان :‌چه قرصي بود نمي دوني ؟؟
جاسم :‌والله نمي دونم اكس تاــــــــــ
هگا:‌واي خدا حالا چي كار كنيم ؟
آنيتا:‌الان حالشون خوش نيست به نظرتون اتاق ها رو تميز مي كنن ؟
پسر ها داشتن مثل قبل تو سر و كله هم مي زدن و صداي موسيقي هاشون رو زياد مي كردن
پيتر:‌خرس قشنگم تپلي دوبس ــــ
اريكا:‌آره لباس هاي من نشسته مونده
هپزيبا:‌قرصه كو بابا
جاسم :‌دخترم قرصه تو جيب پيتره
سوزان مي ره طرف پيتر و سعي مي كنه بي حركتش كنه بعد دست مي كنه توجيبش
دخترا و جاسم كه داشتن نگاش مي كردن نفسشون تو سينه حبس مي شه
هپزيبا دستش رو مي كنه تو جيب پيتر و يه چيز مي كشه بيرون
سوزان :‌چيه ؟
هپزيبا :‌ مدل خرسشه امان از دست اين
هپزيبا دوباره دست مي كنه تو جيب كت پيتر و مي گه :‌ها پيداش كردم
دخترا :‌اهم اينه
هلن :‌بده ما ببينيم خوشمزه هست يا نه ؟
سوزان كه داشته مي رفته سمت هپزيبا سر راش يكي مي زنه پس گردن هلن
هلن :‌اوهوي بچه گير آوردي ؟
سوزان:‌نه ديدم چند وقتيه كسي اين مسئوليت خطير هديه رو بر عهده نگرفته من گرفتم
هلن:‌اِهه
سوزان و بقيه دور هپزيبا جمع مي شن
هپزيبا :‌اه برين كنار ببينم روش چي نوشته ؟
هپزيبا:‌اي بابا اينكه اكس تامينوفون خودمونه
جاسم :‌منم گفتم يه چيز توهمين مايه ها
دخترا :‌ اين يعني چه ؟
پيتر:‌ واي هلگا بيا ببينمت چه ناز شدي چقدر مي خوامت بابا
رز:‌ يه تو سري مي خواد ها
سوزان مي ره سمت زاخي:‌زاخي زاخي منم ها بابا ديوانه ها الكي تو حالين پاشين ببينم يكي مي زنه به زاخي
زاخي:‌ها چي شده ؟؟
رز:‌هيچي فقط شما ها گول پيتر رو خوردين اصلا قرص بهتون نداده كه
يه دفعه شاهزاده كه داشته سرش رو تكون مي داده بي حركت مي شه :‌چي يعني الان الكي مفتي مفتي رفتيم فضا ؟
آنيتا:‌اهوم ديگه
توصيف صحنه :‌ همه دخترا و پسرا پلاسن بغل همديگه و حرف مي زنن و اصلا هم توجه ندارن كه كي پشت سرشونه و اون كسي نيست جز :‌حاجي


ــــــــ
ببينين منم دارم قاچاقي پست مي زنم مي دونم بده فقط خواستم زده باشم نه فضا ساز ي داره نه ديالوگ ولي خوب ديگه

------
هپزيباي عزيز!
هم...به مشكل توصيف و فضاسازيش خودت اشاره كردي!!!سعي كن از اين به بعد وقت بيشتري براي پست زدن بزاري.ديالوگهات جالب نبودن!!
در واقع سعي كن از كلماتي مثل " پلاس " استفاده نكني!!و كلمات صحيح تري به كار ببر.
پاراگراف بندي نوشتت هم خوب نبود. توصيفات و ديالوگهاش همه با هم قاطي شده بودن. هميشه بين توصيف و فضاسازي با ديالوگ ها فاصله ايجاد كن!
در ضمن سعي كن سوژه سازي كني. يك سوژه ي خوب و مناسب كه قابل ادامه دادن باشه!

موفق باشي
پيتر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در 1384/12/3 13:14:29
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره يك شب زمستاني سرد
همه ي هافلپافيا در خوابگاه بودند صداي خر و پف از گوشه كنار خوابگاه به گوش ميرسيد اما هيچ كس نسبت به اين صداها واكنش نشان نمي داد
در همين هنگام صداي ناله ي يكي از بچه ها بلند شد
و بلافاصله پس از ان صداي جيغي نيز به گوش رسيد همه از خوااب پريدند
پيتر با سر در گمي پرسيد :
اين كي بود جيغ زد ؟
اما قبل از انكه كسي جوابش را بدهد چمش به صورت وحشت زده ي آنيتا خورد
رز ز : انيتا حالت خوبه ؟ چه اتفاقي افتاده ؟
آنيتا با حالتي وحشتزده :
م ...م ...ممن .......اا.....اا...اح سسساس .....كردم ....كه ...........يييه ...............چيزي روم ......اومده .....
هلگا با حالتي تهاجمي گفت :
و واسه همين همه ي ما رو از خواب پروندي ؟؟؟؟ واسه همين جيغ زدي ؟
آنيتا : نه من يه موش ديدم
در همين موقع همه ي دخترا جيغ كشيدن و پا به فرار گذاشتن كه
رز ز‌: هلگا پيتر چرا رو زمين افتاده ؟
هلگا : از ترس غش كرده !!!!!!!!!!
رز به سمت پيتر رفت و با پا بهش لگد زد
پيتر : ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رز : موووووووووووووووووووووووووووووووووووووووش
پيتر با ترس از جا پريد و پا به فرار گذاشت
با رفتن پيتر فقط رز در خوابگاه ماند او بدون هيچ گونه ترسي در خوابكاه قدم زد و به طرف تختش رفت از تو كيفش يه گوشتكوب دراورد چند لحظه اونو جلو گوشش گرفت و بعد
- آره رفتن فراريشون دادم نميدوني قيافه ي پيتر چقدر خنده دار بود انگار خرسشو ازش گرفته باشن زودتر بياين من تنهام .................. منتظرتونم .باي
*********************************
نقد
مي دونم خوب نبود اما نوشتمش تا يه موضوع واسه نوشتن بوجود بياد

نقد اين پست در==>نقد و بررسي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/30 18:53:00
هافلپاف هرم نبض آتشين ماست در شرجي عشق و اشتياق
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 24 بهمن 1384 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
همون موقع هلن بیدار شد و عصبانی داد زد:
_ مامان و کوفت!!!
پیتر ساکت شد وهلن هم گرفت خوابید!!! آنیتا و اوتو در عجب از اینکه چرا بچه های اینجا اینقدر اینجورین، بودند که ناگاهان صدای از ییرون برخاست:
_ دور باش.....دور باش........یک فرد مهم وارد می شود.....دور باش!!!
چشمای اون دوتا از حدقه زد بیرون!!!
_ دور باش.....دورباش......فرد خیلی خیلی مهمی وارد می شود!!!
بقیه ی بچه ها از خواب پریدن!!
_ دور باش....دورباش......یک آدم خیلی خیلی خیلی مهم وارد می شود!!!
چشمای بچه ها هم از حدقه زد بیرون!!
بعد از چند لحظه این صدا اومد:
_ دودورود دو دو دو دو دو دوووووووووووووووووووو........آن فرد مهم، وارد میشود!!!!....درررنگ...درینگ
یهو همه ی چراغا روشن شد.
همه بچه هاعصبانی: آآآاهههههههههه......اون چراغا رو خاموش کن.......چشام!!!!
بعد وقتی چشماشون رو باز کردند، با خرمنی از پشم رو برو شدند!!!!
اوتو: این چیه؟؟
هپزیبا: ها.....ای چه بید؟؟
سوزان: من اینو قبلا ندیدم؟؟؟
آنیتا: ها ..... صب کنین.....
و به سوی تل پشم به را افتاد. دستشو کرد توی توده ی پشم و یهو صدای جیغی از توش در اومد!!!
آنیتا نیز متقابلا جیغ کشید و پرید توی بغل اوتو. اوتو به شدت ذوق زده شده بود!!! و آروم در گوش آنیتا گفت:
_ دیدی؟؟؟
اما آنیتا اصلا حواسش به اون نبود. یهو توده ی پشم فریاد زد:
_ کدوم گلدن بوقی دماغمو کشید؟؟؟
همه با ترس و لرز به آنیتا اشاره کردند:
_ ای بید........خود خودش بود!!!.....ایناهاش، خودشه!!!.....همینه!!!
آنیتا مث بید می لرزید..... توده به سوی آنیتا قدم گذاشت.... اوتو آب دهنشو قورت داد.... پشم اومد جلو تر.... آنیتا لرزید....اوتو ، آنیتا رو پایین گذاشت.... پشم خیلی نزدیک شد.....اوتو رفت جلوی آنیتا....آنیتا لرزید و ترسید.....یک دست از توی پشم اومد بیرون و با یک حرکت آنتحاری دماغ اوتو رو چسبید و کشید و داد زد:
_ای.....بوقیه.......بوق بوقی......ورپریده.....
اوتو با ضجه:
_ آی...آی.....ول کن......غلط کردم.....اوخ.....مامان!!!!!
پشم هم اونو ول کرد و گذاشت تا آنیتا به دماغ سرخ شدش بپردازه و دلداریش بده!!!
پشم، ناگهان پشم هارو از جلوی صورتش کنار زد و گفت:
_ از این به بعد........تنبلی بی تنبلی!!!!.....تنبل های بی ثبات!!!!!....کاری نکین که آستکبار بر شما سایه اندازد!!!!!!....ژوهاهاهاهاها!!!!
همه: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ............................سرژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ؟!!!
سرژ: هه هه هه هه........ها....ای من بیدم.....شما چقدر خنگ وشدین!!!!
و شروع کرد به خندیدن!!!
یهو همه دویدن طرف سرژ و از سر و کولش رفتن بالا:
_ سرژ خودتی؟؟
_ چقدر عوض شدی!!
_ اوی....لنگتو از رو ریشم ور دار...اوی...
_ آخ جون....سرژ!!!
_ پسره ی ورپریده.....وردار....آیییییییییی
_ عب نداره....یه شب هزار شب نمیشه!!!
_ فقط اگه بیای پایین!!!....اوخ...مامان....
اما در این بین :
_ وای اوتو....ممنونم......تو خیلی خوبی!!!
_ هه هه.....خواهش میکنم......قابل....آخ.....
این آخ برای این بود که آنیتا پرید و اوتو رو یه ماچ دیگه کرد!!! و دستش خورد به دماغش!!!
اوتو خوشحال و سرزنده نگاهی به دوربین کرد و ابروهاشو بالا انداخت و نیششو تا بنا گوش باز کرد!!!!
---------------------------
چون من به شدت دارم قاچاقی این پستا رو میزنم، خیلی عجله ای شد، ولی میخواستم در راستای سرژ.....نه ببخشید، راه سرژ، یک حرکتی کرده باشم و ایناها!!!

=================

آنيتاي عزيز!
پستت نسبت به قبليها ضعيف تر بود ! فضاسازيت كم بود و توصيف هم توش به چشم نمي خورد.در ضمن بازهم موضوعي توليد نشد بجز اينكه سرژ وارد خوابگاه شد.سعي كن موضوع و سوژه هاي جذاب درست كني!

موفق باشي
پيتر....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/25 15:07:53
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 24 بهمن 1384 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
شب از نیمه گذشته بود و آسمان سرد وبارانی بود طوری که باران به شدت به شیشه ها ی خوابگاه میزد اما رفته رفته شدت از باران کاسته میشد
در داخل خوابگاه هافلپاف فضا فرق میکرد ,داخل گرم بود اما تاریک و به تعداد کمی شمع روشن بود هر از گاهی صداهایی از چند نفر که در خواب بود ند بر میخواست.
در میان در باز شد و دو جسم که در رتاریکی به زور دیده میشد ند وارده خوابگاه شدند...

اوتو: آنیتا یواش در ور ببند تا صداش در نیاد.
آنیتا باشه... و در رو به آرامی بست.
آنیتا :اوتو صبر کن منم بیام.
اوتو: زود باش ...و همین طور که داشت جلو میرفت پای خود را رو دست هپزیا گذاشت و...

هپزیا: آآآآیییییی... مامان جون... و باز به خواب رفت
آنیتا :چی کار داری میکنی اوتو میخوای همه رو باند کنی..
اوتو که عرق از صورتش سرازیر شده بود گفت:
اوتو: بابا چیکار کنم دسته اون جلوی راه من بود منم ندیدمش و پاهو گذاشتم روش.
آنیتا: خوب حالا مواظب باش صورت کسی رو له نکنی

همین طور که داشتند جلو میرفتند ناگاهان دستانی دور پای آنیتا حلقه زد و او را گرفت .

آنیتا: اوتو...اوتو...اوتو
اوتو: ها چی میگی...!؟
آنیتا: کمک کن یکی منو گرفته!!!
اوتو: اومدم ... و به طرف او رفت.

آنیتا : ول کن دیگه پیتر...
اما پیتر تو خواب بود و متوجه آنیتا نبود اما ناگهان گفت:
پیتر: مامان ... و انگشته شستشو تو ی دهانش گذاشت!!!
آنیتا: مامان دیگه کیه... ول کن ....ول میکنی یا .... اوتو زود باش
اوتو که دیگه به آنیتا رسیده بود خم شد تا دستان پیتر رو باز کنه

اوتو: ول کن دیگه پیتر , بابا عجب سیریشیه.
پیتر : مامان جون نرو...پپمو بده بخورم.خاپووووووووو
آنیتا: چی میگه این ,د زود باش داره پامو میکنه.
اوتو: فکر میکنی دارم چی کار میکنم... و آخر به زور دستای پیتر رو باز کرد و پای آنیتا رو آزاد کرد
آنیتا: آخییی... ممنون اوتو, و صورت اوتو رو ماچ میکنه...

اوتو که به حالت متعجب ایستاده بود و باور نمیکرد که آنیتا ماچ کرده بود....با خوشحالی گفت:
اوتو: آخ جون پس منو دوست داره
آنیتا که این حرف رو شنیده بود با خنده گفت:

آنیتا :به همین خیال باش ....
اوتو:!! فکر کردی آخر به هم میگی که دوسم داری
در همین مو قع باز دستانی داشتند دور پای اوتو حلقه میبستند کمه اوتو برگشت و لگدی نثار پیتر کرد.
پیتر:آآآخ .... مامان.
خوب اینم یه پست نه چندان خوب از من
**نقد**

===================
اوتو ي عزيز!
پستت از نظر توصيفي و فضاسازي خيلي خوب بود.خوشحالم كه اين دو نكته رو به خوبي رعايت كردي.
اما داستانت جالب نبود.سعي كنيد توي همين تاپيك ها موضوعات جالب به وجود بيارين.سوژه درست كنين.اينكه حالا اوتو و آنيتا وارد بشن و پيتر هم خواب ببينه خسته كنندست.بايد هيجان،زيبايي،تنوع و طنز رو وارد كنيد.
روي ديالوگهات بيشتر كار كن.مي توني قويتر و موثر تر بنويسي!

موفق باشي
پيتر....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/25 14:59:25
فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید