_بچه ها آرشام راست میگه این حقیقیه.....
و به آرشامی که در کنارش ایستاده بود اشاره کرد و سپس ادامه داد:
و اما آرشامی که در دستان شماست......فکر کنم چند قطره معجون حقیقت گویی کارشو بسازه
.....و به سمت خوابگاه دختران حرکت کرد تا مقداری از این معجون را به همراه بیاورد....آرشام تقلبی که آثار ترس به خوبی از چهره اش مشهود بود گفت:
نه....باشه...همه چیزو میگم.....تو رو خدا.....قول می دم راستشو بگم.....
اما سارا هم چنان به راه خود ادامه داد....او آدمی نبود که با این حرف ها رام انسان های متقلبی چون او(آرشام تقلبیه)شود
.....همه با تعجب به آن دو آرشام می نگریستند.....اما دردنیای جادوگری این اتفاقات جای شگفتی نداشت.....آرشام با خشم به صورت کسی می نگریست که برای ساعاتی هرچند کوتاه در غالب او در آمده بود.....سارا از پله ها پایین آمد و همان طور که شیشه ایی سبز رنگ را در دستانش تکان می داد گفت:خب بچه ها بزاریدش روی صندلی و دست و پاش رو بگیرید....چون شاید یه ذره تلخ باشه....آخه این اصلیشه و معجون از بین برنده ی طمع باهاش قاطی نشده......اما فکر کنم این جوری یه ذره هم ادب بشه...
.....آرشام تقلبی:
_گفتم که....همه چیزو بهتون میگم....فقط اون شیشه رو از من دور کنید.....
استرجس در حالی که نیشخندی می زد گفت:
پس معلومه قبلا هم اینو امتحان کردی که داری اینجوری التماس می کنی که بهت ندیم.......نگران نباش فقط 5 ساعت طول میکشه تا به حالت عادی بر گردی.......
.....آرشام که در طول این صحبت ها ساکت و مشغول فکر کردن بود گفت:
آهان یادم اومد............................
________________________________________________
روز خوش
سارا اوانز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


استرجس: