جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

69 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

خوابگاه‌های گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1385 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا با شنیدن این حرف آرشام رو به دارن و تدی که هنور آرشام تازه وارد رو گرفته بودن کرد و گفت:
_بچه ها آرشام راست میگه این حقیقیه.....
و به آرشامی که در کنارش ایستاده بود اشاره کرد و سپس ادامه داد:
و اما آرشامی که در دستان شماست......فکر کنم چند قطره معجون حقیقت گویی کارشو بسازه .....
و به سمت خوابگاه دختران حرکت کرد تا مقداری از این معجون را به همراه بیاورد....آرشام تقلبی که آثار ترس به خوبی از چهره اش مشهود بود گفت:
نه....باشه...همه چیزو میگم.....تو رو خدا.....قول می دم راستشو بگم.....
اما سارا هم چنان به راه خود ادامه داد....او آدمی نبود که با این حرف ها رام انسان های متقلبی چون او(آرشام تقلبیه)شود .....همه با تعجب به آن دو آرشام می نگریستند.....اما دردنیای جادوگری این اتفاقات جای شگفتی نداشت.....آرشام با خشم به صورت کسی می نگریست که برای ساعاتی هرچند کوتاه در غالب او در آمده بود.....سارا از پله ها پایین آمد و همان طور که شیشه ایی سبز رنگ را در دستانش تکان می داد گفت:
خب بچه ها بزاریدش روی صندلی و دست و پاش رو بگیرید....چون شاید یه ذره تلخ باشه....آخه این اصلیشه و معجون از بین برنده ی طمع باهاش قاطی نشده......اما فکر کنم این جوری یه ذره هم ادب بشه... .....
آرشام تقلبی:
_گفتم که....همه چیزو بهتون میگم....فقط اون شیشه رو از من دور کنید.....
استرجس در حالی که نیشخندی می زد گفت:
پس معلومه قبلا هم اینو امتحان کردی که داری اینجوری التماس می کنی که بهت ندیم.......نگران نباش فقط 5 ساعت طول میکشه تا به حالت عادی بر گردی....... .....
آرشام که در طول این صحبت ها ساکت و مشغول فکر کردن بود گفت:
آهان یادم اومد............................


________________________________________________

روز خوش
سارا اوانز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1385 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
حفره ی تابلو باز شد و دارن و تدی در حالی که فردی را از دو طرف گرفته بودند وارد شدند.
همه ی نگاه ها متوجه ان فرد شد.و پس از چند ثانیه همه با تعجب سر هایشان را به سوی ارشام چرخاندند.
لوییس از خنده روی زمین می غلتید و سارا دستش را جلوی دهانش برده بود و به ان فرد تازه وارد خیره شده بود.
دو ارشام در یک تالار.!!!!!!!
ارشامی که از فبل در اتاق مانده بود به سمت ارشامی که تازه وارد شده بود رفت.و یقه ی او را گرفت.
ارشام:بگو ببینم تو کدوم...بووووووووق..(سانسور)هستی.
ارشام تازه وارد:من ارشامم.تو منو وارد یه بازی پیچیده کردی.اون معجونی که بهم دادی را نباید میخوردم
ارشامی که از اول تو اتاق بود:..بوق...دروغ نگو.این داره دروغ میگه.وبه اعضای تالار نگاه کرد.همه با بد بینی به او نگاه میکردند.
ارشام که اصلا تحمل این نگاه های سنگین را نداشت به سمت لوییس رفت و گفت:لوییس تو که باید بفهمی من ارشام اصلی هستم.اون روز یادته .پوست موز رو یادته.
لوییس کمی چهره اش تغییر کرد اما هنوز هم بد بینی در چشمانش دیده میشد.
ارشامی که از قبل در تالار بود وقتی دید که لوییس هنوز بد بین است به سمت مری رفت.مری تو که منو میشناسی با معصومه تو امین اباد همدیگر رو دیدیم.
و بعد به سمت سارا رفت:سارا یادته اون روز داشتی با بیل و استرجس صحبت میکردی من پریدم وسط.بعد تو گفتی هر وقت گفتن خاک انداز ارشی خودت رو بنداز.
سارا با شنیدن این حرف ارشام رو به دارن و تدی که هنوز ارشام تازه وارد را گرفته بودند کرد و گفت......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1385 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دارن ناگهان با صدایی بلند گفت: اونو بگیرین... با خیال ساز واقعی از تالار خارج شد!!!
سپس دیوانه کننده را روی یک صندلی انداخت و به سرعت به سمت خروجی تالار دوید. تدی گفت: مال خودمه.
و پشت سر دارن راه افتاد. لوییس گفت: یعنی توی تالار عمومی گریفیندور هم؟ من ک باورم نمی شود.
سپس قدم زنان به سمت خروجی تالار رفت. سارا که به خروجی تالار خیره شده بود گفت: لزومی ندارد ما هم دنبالشان برویم؟
استرجس پاسخ داد: فکر نکنم... سه نفر کفایت می کند.
جسیکا با تکان دادن سرش حرف استرجس را تایید کرد و در حالیکه دیوانه کننده را برمی داشت گفت: به احتمال زیاد کار یکی از بچه های اسلایترینه.
بیل پرسید: آخه چطوری؟ اونا که رمز را بلد نیستند.
آرشام دیوانه کننده را از دست جسیکا گرفت. آن را ورانداز کرد و گفت: احتمالا از یک حقه زیرکانه استفاده کرده اند... مثلا معجون مرکب پیچیده... می گم فعلا بهتر است که ما منتظر برگشتن بچه ها بشیم.
بدین ترتیب دقایق از پی هم گذشتند تا اینکه پس از حدودا چهل دقیقه لوییس در حالیکه خیال ساز واقعی را در دست داشت از حفره تابلو وارد تالار شد. سارا با هیجان گفت: عالیه...ولی...دارن و تدی کجان؟
لوییس چشمکی زد و گفت: دارن میان...با اون یارو دزده.
هیجان در نگاه تک تک بچه ها موج می زد. رومسا پرسید: کی بود؟! دزده رو می گم...
لوییس پاسخ داد:الان می بینید.
در آن لحظه حفره ی تابلو باز شد و ............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1385 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی گفت:
ولی من که داوطلب نشده بودم....کی اسم منو انداخت توی قرعه کشی؟.....
استرجس:
خب بابا......بیل یه اسمه دیگه در بیار ....مثله اینکه این پسر کوچولوی ترسو دلش نمی خواد یه ذره حال کنه....
تدی که دید فرصت خوبیه و شانسش گفته،مانع این کار شد و گفت:
خب باشه...خودم امتحانش می کنم.....فقط اگه دیگه ما رو ندید حلالمون کنید......
بیل:
اگه این جوری بشه که خیلی خوب می شه.....فقط اگه بشه.......من که شک دارم......
تدی:
زبونتو گاز بگیر....حالا ما یه چیزی گفتیم.....تو که نباید بل بگیری.......
لوییس:
انقدر دیگه حرف نزن.....بیا بیا اینو بگیر ببینیم چی میشه......
تدی به استوانه ایی که در دستان لوییس بود نگریست و آب دهنش را قورت داده و گفت:
حالا کی از اون فضا برمی گردم؟.......
دارن:
شاید دیگه هیچ وقت.....
و شروع کرد با صدای بلند خندیدن که استرجس گفت:
صبر کنید بابا.....مگه تدی نگفت نمی خواسته اسمش باشه...دقل بازی نکنید که حرف مرد یکیه....
تدی همان طور که به طرف لوییس می رفت تا خیال ساز را از او بگیرد گفت:
حالا کی گفته من مرد شدم.........
تدی می رفت که چشمانش را ببندد و به دنیای دیگری سفر کند که کسی فریاد زد:
نه اونو بزارش کنار.....اون تقلبیه.....اون یه بطریه دیوانه کنندست.....
بچه ها به طرف صدا برگشتند....جسیکا گفت:
سارا......تو اینا رو از کجا می دونی؟.....کی این چیزا رو بهت گفته.....
سارا:
اگر دقت کنید اون شیشه قهوه اییه با این حال که بطری های خیال ساز صورتین....فکر می کردم دارن اینو می دونه......
و نگاهی به دارن انداخت.دارن جلو آمد و گفت:
ولی وقتی که من دیدمش صورتی بود....شیشه را از تدی گرفت و در دستش فشرد و گفت:
حتما یکی اونو عوضش کرده.....یکی که با ما دشمنه......
و چرخی در سال زد و ناگهان دید که یک نفر به سرعت از تالار خارج شد همان طور که شیشه ایی صورتی رنگ در دستانش بود........
________________________________________________

تدی جان فکر نمی کنی خیلی زیاد نوشتی؟
دستت درد که نگرفت؟!!!!!
فکر کنم فقط می خواستی ابراز وجود کنی؟آره!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1385 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان اسم تدی در آمد.
_________________________________________________خارج از رول:
خواستم کوتاه بنویسم .
ایا اسم تدی در آمد؟
چرا اسم تدی در امد؟
کجا اسم تدی در آمد؟
تدی آیا اسم در امد؟
درآمد آیا تدی اسم؟
آیا من مردم آزار و بی کار هستم؟
آیا ضد حالم؟
ببخشید بچه ها یه ذره قاطی کردم.فکر کنم باید برم امین آباد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 فروردین 1385 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
لوییس با لبخندی بر لب گفت:یه چیزی تو این مایه ها.
لوییس برای صدمین بار گفت:کی می خواد اینو امتحان کنه؟
آرشام گفت:من
استرجس گفت :من
جسیکاگفت:من
رون گفت:من
لوییس گفت:این طوری نمیشه باید قرعه کشی کنیم.اسم هرکی در اومد اون خیال ساز رو امتحان می کنه.؟همه موافقن؟
همه به نشانه ی موافقت سرهایشان را تکان دادند.
آنها بیل را برای بیرون آوردن قرعه انتخاب کردند.
بیل برای بیرون آوردن قرعه دستش را به درون کاسه برد وکاغذ را بیرون آورد.نفس همه در سینه حبس شده بود که ناگهان بیل اسم....................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 فروردین 1385 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه کسی اظهار علاقه کند.ارشام گفت:خوب سلام دارن جان من ارشامم.دانش اموز سال ششم.
دارن نیز برای بار نودم تو چند دقیقه گفت:من هم دارن الیور فلاملم.خوشبختم.و با هم دست دادند.
بقیه هم جلو امدند و خودشون رو معرفی کردند.
دارن الیور هم نامردی نکرد و هر سری خودش را معرفی کرد.
وقتی همه یکدیگر را شناختند.لوییس گفت:خوب از ماجرا پرت نشیم.کی میخواد برای اولین بار از این خیال ساز استفاده کنه.
ارشام به لوییس نگاه کرد و پرسید:این یه جورایی توهم میاره دیگه؟
لوییس:توهم؟
ارشام:اره دیگه.مثل همون حالتی که مواد مخدر و شیشه به وجود می اورند.ادم رو میبرند تو فضا.
لوییس با لبخندی بر لب....
----------------------------------------------------------------------------
از قصد کوتاه نوشتم که اگر خواستید ادامه بدید حوصله خوندن پست را داشته باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 29 اسفند 1384 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان پسری با موهای سیاه وقدی بلند به طرف آنها آمد وگفت:من اسم رمز رو بلدم
لوییس که تعجب کرده بود گفت:این امکان نداره.
پسر گفت:چرا امکان داره.اسم رمز آبنبات لیمویی.
دهان لوییس از تعجب باز شد.
لوییس پرسید:تو کی هستی ؟ اسم رمز رو از کجا میدونی.؟
پسر گفت:اسم من دارن الیور فلامله.من نوه ی نوه ی نوه ی نوه ی نیکلاس فلامل کیمیاگر هستم.
جدم من خیلی از این خیال سازها درست می کرد.اینم یکی از خیال سازهای جدم هست.
میدونید هر خیال ساز نشونه ی خودشو داره ومن با استفاده از اون عقاب که بالای خیال ساز هست اونو شناختم.
خب فکر کنم وقت معرفیه.نمی خواید خودتونو معرفی کنید.؟
همه ی بچه ها یا او دست دادند.و دارن خیلی زود پسر خاله شد.
آرشام پرسید :تو جدتو دیدی.؟
دارن گفت:البته.همین دیروز پیش اون بودم.البته کم کم اکسیر
حیاتش تموم میشه.فکر کنم تا دو سال دیگه میره اون دنیا.
جسیکا پرسید:تو کیمیگری بلدی؟
دارن گفت:یه کمی از جدم یاد گرفتم.ولی هیچ وقت به پای اون نمیرسم.
لوییس گفت:حالا کی میخواد این خیال سازو امتحان کنه؟
.....................
ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 22 اسفند 1384 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لوییس گفت: خب داشتیم به طرز خوابیدنت می خندیدیم...خیلی ناز می خوابی
جسیکا خندید و گفت: نه، لوییس ما داشتیم به انتخاب جا برای خوابیدنش می خندیدیم.
رون گفت:آررررررررررررررره...
سپس در حالیکه خودش خنده اش گرفته بود گفت: اما راستش من با دیدن آرشام یاد یه خاطره افتادم و به خاطر همین خندیدم.
بیل که جدی تر از سایرین به نظر می رسید رو به آرشام گفت: باید با پروفسور در این باره صحبت کنی. اون حتما ترتیب اثر میده.
آرشام تکرار کرد: پروفسور؟ کدوم پروفسور؟
کوئنتین با تعجب گفت: خب معلومه دیگه، پروفسور...ارررررر...پروفسور...چی بود؟
رون به شانه کوئنتین زد و گفت: پروفسور دامبل دور دیگه...
جسیکا آهی کشید و اعتراض کرد: شماها نابغه اید. پروفسور دامبل دور منظور بیله.
آرشام بلند شد و گفت: آره باید همین کا را بکنم. باید با پروفسور دامبل...اه ه ه...پروفسور مک گنوگال صحبت کنم.
لوییس گفت: اگر شکایتی از اوضای خواب در هاگوارتز داری بگو تا پدرم یه گزارش ازش توی مجله منتقد چاپ کنه.
آرشام گفت: نه...ممنون...اِه...یه جغد پشت پنجره است.
همگی به جغد پشت پنجره نگاه کردند. نیک گفت: جغد کیه؟
لوییس گفت: وای این قلدره...جغد من.
رون که انگار چندشش شده بود گفت:چی؟! اسمش چیه؟!
لوییس گفت: قلدر...خیلی نازه نه؟ به جفت جغدهای لونا و پدرم حمله میکنه این اسم را روش گذاشتم.
استرجس گفت: اسم جالبیه، بهش میاد... چون اگه به زودی پنجره را باز نکنی میشکونتش!!!... اوهو...چه محکم هم می زنه به پنجره!!!
لوییس که به سمت پنجره رفت، رون گفت: احتمالا بعدش هم می خواد که به ما حمله کنه!!!
لوییس پنجره را باز کرد، گلوی قلدر را گرفت و آن را به داخل تالار عمومی آورد. در حالیکه قلدر را از گردن آویزان کرده بود جعبه ای را که به پای آن بسته شده و اندازه کف دست خودش بود باز کرد. سپس قلدر را به سمت پنجره پرت کرد. استرجس گفت: لوییس هم خشنه ما نمی دونستیما!!!
جسیکا به لوییس گفت: خب بنده خدا جغده حق داره وحشی بشه... خدا به بچه هات رحم کنه!!!
لوییس بی توجه به نظر اطرافیان گفت: می دونید این چیه؟ دوست آلفرد برام فرستاده.
و شیءِ استوانه مانندی که دربی از نقره داشت به همه نشان داد.
آرشام و نیک با هم پرسیدند: چیه؟!
و آرشام ادامه داد: باید چیز جالبی باشه.
لوییس جواب داد: این یه خیال سازه...اگر این را در دستتان بگیرید و رمزش را بگویید، یه روز تمام همه چیز و همه کس شکل تصویری که شما از آن چیز یا آن کس در ذهنتان دارید می شود که البته سایرین هم قادر به دیدنش هستند... دقیقا یعنی...
رون میان حرف لوییس پرید: یعنی اینکه اگر من ازش استفاده کنم همه تو رو به مدت یه روز شبیه غاز پرکنده می بینند.
بیل با صدای بلندی گفت: رون...
و خیلی جدی به چشمان رون خیره شد. رون صرفه(یا سرفه) ای کرد و رویش را از بیل برگرداند.
لوییس که اصلا بهش برنخورده بود ادامه داد: خب... رون درست گفت. اما موضوع اینه که توی کل زندگی اتان فقط یک بار می توانید این کار را انجام دهید.
جسیکا پرسید: حالا رمزش چیه؟
لوییس جواب داد: اگه قول بدید که یواشکی ازش استفاده نکنید، رمزش هست..............
ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 20 اسفند 1384 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض اینکه دست لوییس به پوست موز خورد آرشام و لویس با هم شروع به چرخیدن کردند.اخرین تصاویری که آرشام دید چهره ی متعجب نیک و استرجس و کونتین و رون بود.
آرشام تا به خود امد بر روی زمین پرتاب شد و بر روی پوست موز لیز خورد و از پشت به زمین افتاد.در حالی که خودش را میتکاند از روی زمین بلند شد و به لوییس گفت :این به اون در.
سپس نگاه خود را از لوییس متوجه دیوار های اطراف کرد و گفت:ما الان باید کجا باشیم.
لوییس سر خود را گرداند وبه دالانی که در ان بودند نگاه کرد.ان محل بیشتر شبیه سرداب های قرون وسطی بود.نور شمع ها نیز از ان محل فرار میکردند.و هوا بسیار...
چه هوای سرد و خفه ای (این جملات را آرشام گفت)
لوییس گفت بله این جا پایین تر از سطح زمین است.من چند تا راه مخفی بلدم.میتونیم سه سوته به خوابگاه بریم.
آرشام گفت: بزن بریم.و با سرعت برق و باد به راه افتادند.
حدود نیم ساعت بود که در حال راه رفتن بودند .
آرشام گفت :مگه نگفتی راه مخفی بلدم و لوییس پاسخ داد بلد بودم اما یادم رفته.
آرشام که ناامید شده بود گفت خوب ایرادی نداری ان قدر میگردیم تا مسیر را پیدا کنیم.
بعد از یک ساعت دیگر راه رفتن به در خواگاه رسیدند.و وارد شدند.رون و کوئنتین و استرجس در خواب عمیقی فرو رفته بودند.لوییس نیز به سمت تخت خود رفت وخود را بر روی تخت پرتاب کرد.اما ارشام در جای خودش ایستاد.
لوییس گفت پس چرا به دیوار خیره شدی برو بخواب دیگه.
آرشام:من میخوام بخوابم ولی کجا؟تخت خالی نیست.حتما یادشون رفته تخت مرا قرار دهند.اخه من امروز به هاگوارتز امده ام.
و به اطراف نگاه کرد.خوب مجبورم برم تو تالار عمومی بخوابم.فردا می بینمت.شب بخیر.
و از خوابگاه به سمت تالار عمومی بیرون امد.
ان قدر خسته بود که بر روی مبل خوابش برد.
وقتی چشمانش را باز کرد احساس دردی در ناحیه سر و دستش وجود داشت.به اطراف نگاه کرد و متوجه افراد بسیاری شد که دور او ایستاده بودند.یکی از دانش اموزان گفت:ساعت خواب.و همه زدند زیر خنده.ارشام دلیل خنده ی ان ها را نمیدانست ولی توانست از افرادی که میخندیند بیل و استرجس وکوئنتین و جسیکا و لوییس و رون را تشخیص دهد .بلند پرسید برای چی میخندید.و بلند شد.اما سرش به شدت درد میکرد و مجبور شد که دوباره در جای خود قرار گیرد.و منتظر جواب ان ها شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.