شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نجینی و لرد وارد تالار اسلیترین شدند . مشکلی در این بین به وجود اومده و اون کثیف بودن نجینی و کثیف شدن تالار هست . به این نتیجه میرسن که یکی باید به لرد بگه این قضیه رو که خودش نجینی رو ببره حموم چون نجینی از آب بدش میاد . اسلیترینی ها با نامردی ، اما ی تازه وارد رو انتخاب میکنن . ارباب بهشون دستور میده که هر جا که نجینی خراب کاری کرد یا پوست انداخت ، اسلیترینی ها به سرعت اونجا رو تمیز کنن و کاری هم به نجینی نداشته باشن . همه اعضا به فکر فرو میرن تا نقشه ای بکشن تا از این مشکل بیرون بیان . ویلبرت به این نتیجه میرسه که باید با صحبت و مذاکره با نجینی این مشکل رو حل کنن و بهش در مورد اهمیت بهداشت توضیح بدن . ویلبرت کتابی در مورد حمام کردن مار ها میاره و به این نتیجه میرسن که باید گوشت بذارن تا توی حموم و نجینی به هوای خوردن گوشت ها وارد حموم بشه .اعضای تالار با کمک مورفین نجینی رو می فرستن حموم.ولی این کار براشون یه دردسر دیگه درست میکنه و اونم اینکه لرد بعد از دیدن نجینی از اعضا می خواد طلاکوبش کنن.بعد از یه سری تحقیقات معلوم میشه برای این کار به 3.5 کیلو طلا نیازه و اعضا تو این فکرن که چه جوری این مقدارو فراهم کنن.نارسیسا میگه طبق افسانه ها سالازار برای اسلیترینی ها گنج بزرگی تو تالار به جا گذاشته.در این گیر و دار لرد هم به وجود این گنج افسانه ای پی می بره و به اسلیترینی ها فرصت میده بگردن دنبالش.اسلی ها دست به دامن سالازار میشن و با هدایتش اون به تالار اسرار میرن که البته راهش از حفره شرارته!و در اونجا با باسیلیسک عظم الجثه ی سالی رو به رو میشن که سخت گرسنه اس.بلا تلاش داره با بیسکوییت چیز داری مورفینو راضی به صحبت و نهایتا منصرف کردن باسیلیسک مزبور کنه... ------------------------------------------------------------------------------------------------- مورفین خمیازه ای کشید. -این کمه... بلا با امیدواری گفت: - دوتا خوبه؟ - نچ! - سه تا؟ - - ده تا؟ - - میکشمت مورفین! مورفین خمیازه دیگری کشید. - اگه قبلش این یارو نکشتمون! بلا با ترس و حشت نگاهی به باسیلیسک غول پیکر انداخت که با هیس هیس مشتاقی به آهستگی به طرف انها می خزید. با لحنی که حالا اندکی نگران به نظر می رسید گفت: - باشه بابا یه باکس!خوبه؟ - - باشه...باشه...یه کارتون! مورفین با جستی از جا برخاست و شادمانه دستهایش را بر هم زد. - دمت شیز!می دونشتم میشه با تو معامله کرد!و حالا ای باژیلیژک بی ریخت...هاسس سسوسا شاسخسوس! باسیلیسک: مورفین با عصبانیت فریاد زد: - شته؟مگه ژبون ماری نمی فهمی؟نکنه هوش کردی به در میخت کنم؟ ایلین که از وحشت به دیوار سنگی جسبیده بود با صدای لرزانی گفت: - مورفین فکر نمی کنی این برای میخ شدن به در یکم ابعادش نامناسب باشه؟ مورفین چانه اش را متفکرانه خاراند: - خب شاید ولی فکر کنم حداقل بشه به دیوار تالار میخش کرد. بلاتریکس که از وحشت نفسش به سختی بیرون می امد در کمال ناباوری خزیدن مار عظیم را به جهت دیگر نظاره گر شد. در همان لحظه که رفتن مار را می نگریست فکری در ذهنش جرقه زد: - هی مورف...می تونی ازش بپرسی در مورد محل گنج چیزی می دونه یا نه؟
نارسیسا در حالی که از ترس به خودش می لرزید غش کرد و روی زمین افتاد. -این هم خواهره ما داریم؟ مورفین:نا امید نباش بلا.مشلاً تو دولت آژادی و پرواژ ژندگی میکنیم. -خب که چی؟مگه دولت تدبیر و امیده که نا امید نباشم؟ -ببین میتونی با ماره صحبت کنی؟ -من که مارزبون نیستم. - خودم کمکت میکنم. بلا ناگهان فهمید که مورفین دایی ارباب است و از نوادگان سالازار اسلیترین و مارزبان پس با اون کفش های پاشنه بلندش یک متر به هوا پرید :yoho: و جیغ کشان گفت: -تو مار زبونی،تو مار زیونی مورفین. - -تو مار زبونی. - تو که قبلاً این طوری نبودی بلا.حالا مار ژبونم که مار ژبونم.که شی حالا؟ -با ماره صحبت کن. -شی میگی بلا؟مگه میشه با مار شحبت کرد؟ -فکر کن داری با من صحبت میکنی ولی با ماره صحبت کن. - بلا بیسکوییت چیزداری به مورفین داد و حال مورفین سر جایش آمد. -حالا باهاش صحبت کن.
همه ی اسلیترینی ها باشنیدن آخرین جمله ی سالازار به این شکل در آمدن:
دقایقی بعد تالار اسرار
تالار سرد و تاریک بود.مجسمه ی سالازار در آخر تالار خودنمایی میکرد،صدای چکه چکه ی آب و رنگ نقره ای و سبز تالار احساس عجیبی را به همه ی اسلی ها داده بود.
بلا گفت:حالا این گنج گرانبها کجاست؟
سالازار گفت:ای نوادگان من گر صبر کنید گنج باپای خودش می آید پیش شما!
مورفین با چشم هایی نیمه باز گفت:شه گنژ با ادبی در راه رژای ارباب با پای خودش میاد پیش ما راستی شه صدای هیش هیشه زیبایی میاد!
آیلین که ترس در چشمانش موج میزد گفت: با پای خودش میاد؟هیس هیس؟نکنه منظورتون ...
ناگهان همه ی ملت اسلی با صدای هیس هیسی که از پشتشان شنیده بودند به پشت برگشتن و با تصویر ماری عظیم الجثه روبه رو شدن.
سلسیتنا این را گفت و به گوشه ای از تالار رفت و زانوی غم در بغل گرفت.
آنتونین آه کشان به سمت در اتاق لرد به راه افتاد. - امکان نداره بتونیم تا اونموقع جای گنج رو پیدا کنیم. من میرم خودمو به عنوان شام نجینی به ارباب تسلیم میکنم. بدرود اصیل زادگان... به زودی شما رو در معده نجینی زیارت میکنم و در پس در ِ اتاق لرد محو شد.
مورفین که از بابت در امان بودن خودش خیالش جمع بود در گوشهء دیگری از تالار نشست و سیگاری آتش زد. - هی هی هی روژگار... کی فکرشو میکرد این بشه های تالار انقدر ژود از پیش ما برن و ژوون مرگ بشن؟ تـف بهت ای روژگار نامروت!
آیلین با ناراحتی به سمت سالازار رفت. - ای بنیان گذار کبیر! خواهشا" به خاطر بیارید که این گنجُ کجا گذاشتید! یکم بیشتر فکر کنید...
سالازار با تمام توان به خود فشار آورد تا چیزی بخاطر بیاورد و در عرض چند ثانیه چهره اش از حالت :worry: به :hyp: و سپس تبدیل شد. - یادم نیمد!
آیلین که با امیدواری تمام به سالازار خیره شده بود و به دنبال کورسوی امیدی میگشت، ناامیدانه سری را تکان داد. - بی فایده اس... هیچ جوره یادش نمیاد.
بلاتریکس با عصبانیت شروع به قدم زدن در اطراف تالار کرد. - اینطوری نمیشه! ما نمی تونیم به این سادگی تسلیم بشیم... ما نباید ارباب رو از خودمون ناامید کنیم... اون گنج هرجایی باشه، باید پیدا بشه!
نارسیسا با ناراحتی شانه بالا انداخت و به دیواری تکیه داد. - آخه من نمیفهمم چرا لرد باید از ما بخواد نجینی رو طلاکوب کنیم؟ اصلا" سالازار شما که تجربهء نگهداری مار دارید بگید؛ شما هم باسیلیسکتون رو طلاکوب میکردید؟
با بر زبان آوردن نام باسیلیسک از زبان نارسیسا چهره سالازار به طور خاصی تغییر کرد و برق شادمانی در چشمانش به وضوح دیده میشد. - باسیلیسک! خودشه! گنج اونجاست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Those who don't believe in magic,will Never find it
لرد ولدمورت با جلال و جبروت کمی جلوتر آمد. - چه خبره اینجا؟این سر و صداها برای چیه؟مگه نمی دونید ارباب نیاز به استراحت دارن؟مثل اینکه تصمیم گرفتین شام امشب نجینی باشین؟ ملت اسلی: با این همه لرد چنان مشتاق دانستن مکان مخفی این گنج افسانه ای شده بود که بی خیال تبدیل کردن اسلی ها به شام شب نجینی شد.باز کمی جلوتر آمد و نگاهی به بدن لرزان سالازار،صورت له شده مورفین که در حال حاضر به خواب عمیقی فرو رفته بود و آنتونینی که هنوز از روی هوا برای مورفین خط و نشان می کشید انداخت. با لحنی آمرانه گفت: - جد یکم بیشتر فکر کن.شاید اون چیزی که خرج کردی گنج نبوده.تا جاییکه خاطرم هست هیچوقت حافظه ی درست و حسابی نداشتی. سالی ابروی پرپشتش را از روی صورتش کنار زد. -ا... مستشار تویی؟نه...تو که مستشار نیستی...کیه؟کـــــــــــــــــــیه؟ ملت: لرد: لرد با عصبانیت کروشیویی نثار مورفین کرد. - همه اش تقصیر توئه معتاد!ببین چیکار کردی؟متوجه هستی چه ضرری به اربابت وارد کردی؟حیف که حتی نمیشه تو رو به خورد نجینی داد می ترسیم اونم معتاد شه. مورفین: لرد که از شدت عصبانیت خون به مغزش نمی رسید چوبدستی را از جیب بیرون کشید. ملت اسلی با مشاهده آن در یک چشم بر هم زدن دیوانه وار هر یک به گوشه ای از تالار گریختند و مشغول خودزنی و بریدن اندام خود با انواع و اقسام وسایل شدند. لرد با مشاهده صحنه خودزنی ملت آهی کشید. - خیلی خب ارباب با دیدن این منظره تحت تاثیر قرار گرفت. با این حال این مانع از این نیست که ازتون نخوایم یه جوی قضیه ی این گنجو کشف کنین. تا فردا صبح وقت دارین به مکان مخفی این گنج پی ببرین تا به وسیله اش سرتاپای مار اربابو طلا بگیرین. وگرنه تک تکتون رو میدم دختر نازنینم نوش جان کنه. سپس در جا چرخید و درحالیکه با هیس هیسی نجینی را صدا می زد فریاد زنان گفت: - و در ضمن اما اگه نمی خوای تو اولین نفر این لیست باشی زود شام اربابو براش بیار به اتاقش! اما با وحشت از جا جست و با سرعت تسترال مسابقه به درون آشپزخانه دوید و ملت اسلی را که در سکوت به خاطر دو برابر شدن مشکلشان با بهت و وحشت و ناباوری به یکدیگر خیره شده بودند تنها گذاشت.
ناگهان شخصی از انتهای تالار به سمت سالازار دوید و پرید روش و یقه شو گرفت و شروع کرد به تکون دادنش و زدن تو گوشش و فریاد زد:
_ باید به ما بگی! تا نمردی باید به ما بگی! بگو بگو! این ارث ماست! باید بگی ما رو خوشبخت کنی!
همه وایساده بودن و هاج و واج اون شخص رو نگاه میکردن که ناگهان شخص دیگه ای از انتهای تالار به سمت شخص دیگری که از انتهای تالار روی سالازار پریده بود دوید و پرید روش و همونطور که اون شخص اولی داشت سالازارو میزد این شخصم شروع کرد به زدن شخص اولی!
همه همینجوری وایساده بودن و نگاه میکردن که یدفعه لرد ولدمورت وارد شد و با چوبدستی هر سه تا رو از رو زمین بلند کرد!
شخص اولی سالازار بود که مچاله شده بود! شخص دوم مورفین گانت بود که اونم مچاله شده بود و شخص سوم دالاهوف بود که رو هوا هم داشت برای مورفین مشت میپروند و میگفت حق نداری به بنیان گذار توهین کنی!
لرد ولدمورت از یه طرف داشت فکر میکرد با این سه تا چیکار کنه و از یه طرف ذهنش سمت گنج مخفی سالازار رفته بود! ...
سیسی: خب جد بزرگ ارباب ما تک تک مکان هارو میگیم شما فکر کنید ببینید یادتون میاد؟
یاکسلی ینی همه ی مکانارو بگیم اینطوری که تا شب طول میکشه!
سیسی: تو فکر دیگه ای داری ؟
3ساعت بعد
ملت اسلی در حال تمامی مکان های موجود بودن اما هیچی به یاد سالی نمیومد
بلا:تودخمه ها؟ تو روستای پدریت؟ سر قبر هلگا؟
واکنش اسلی به سوالات:
بلا : اه دیگه خسته شدم نوبت توئه .
سینسیترا:من؟
-:بله تو !
- آخه به نظرت من کجا رو میتونم بگم؟ دیگه مکانی تو این عالم هستی باقی نمونده !
- اون دیگه مشکل خودته این پرفسورا رو که الکی بهت ندادن.
- اه حالا هی مدرکمو بزنین تو سرم، بسیار خب پدرجان بیدار شین .
و پس از این جمله اسلی را که روی حالت استندبای رفته بود بیدار کرد خب پدر جان تو حمومتون نبوده ؟ بقالی سرکوچتون؟ مرلینگاه ؟؟
اسلی با شنیدن اسم مرلینگاه به این شکل در اومد اسلی : اوهوم درسته تو مرلینگاه بود آفرین دختر واقعا پرفسوری !
ملت اسلی که همه چرتشان پریده بود بی توجه به زحمات سینسترا اورا کنار زدند و دور اسلی جمع شدند
سلسی : پدر جان مطمئنین ؟
اسلی : ام راستش اونجا بود .
بلا : بود مگه دیگه نیست ؟
اسلی : خب نه همشو طی قرون متمادی خرج کردم الان یه ناتم ازش نمونده
مورفین : جد عژیز مطمئنین ؟
اسلی : ای موتاد من با تو شوخی دارم ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و همانا بر ساحره و جادوگر(!) واجب است که وصیت نامه ی خود را زیر بالشت قرار دهد(یا توی امضایش بنویسد و لب تابش را زیر بالشتش بگذارد!) و اینگونه بود که ما بر آن شدیم تا وصیت نامهای از خود تنظیم کنیم و در اینجا قرار دهیم تا الگویی باشد برای آیندگان. . . . و بدانید که مرگ حق است؛ پس در مرگ من نگریید که دستمال گران است و برای هر دستمال کاغذی چه تعداد درخت که قطع نمیشود و غیره. . . . . . وصیت میکنم من را یازده متر زیرزمین خاک کنید. تحمل صداهای پای روی قبرم را ندارم. . وصیت میکنم سنگ قبرم دو جداره باشد. تحمل دردودل های مردم را ندارم وقتی که میمیری هم ولت نمیکنند!
وصیت میکنم مرا با هدفون و گوشیم خاک کنید. صف حساب کتاب طولانی ـست حوصله ام سر میرود خب. . وصیت میکنم قبرم سیستم تهویه مطبوع داشته باشد. آن زیر بو میدهد! . وصیت میکنم قبرم عایق حرارتی باشد در زمستان و تابستان ناراحت نشوم. . وصیت میکنم بخاری در قبرم بگذارند. تا تنم در گور نلرزد.(!) . وصیت میکنم حشره کش و مرگموش به قدر نیاز دور مزارم بچینند. . وصیت میکنم دور قبرم خندق بکنند. دورش هم تمساح بگذارند. از این ملت بعید نیست به جان جنازهام بیفتند. . وصیت میکنم کفن و سنگ لهد م سیاه باشد. سیاه به من میآید. . وصیت میکنم سرقبرم آهنگهای قردار بگذارید تا "شادروان" شوم. . وصیت میکنم دعوا کنید سر قبرم با بقیهی روحها ببینیم بزنیم زیر خنده. . وصیت میکنم بعد مرگم برای همه تعریف کنید چه انسان گولاخی بودم. حالا واقعی هم نبود فدای سرتان. . وصیت میکنم سر قبرم بنویسید "بزرگ خاندان بوقی؛ بوقزن اعظم". . وصیت میکنم سر قبرم گریه نکنید. سوسن خانوم بگذارید و دوبس دوبس بزنید بترکانید. روح ارواح هم شاد میشود. ثواب دارد. . خودمان که میدانیم مردهایم حالا هی باید گریه کنید حالمان را بدتر کنید؟ . وصیت میکنم یک نوار ضبط شده سر قبرم بگذارید که به هر کس از اطرافم رد میشود تیکه بیندازد. . وصیت میکنم که وصیت نامه ام را پاره نکنید. شگون ندارد بوقیها. . وصیت میکنم سر قبرم تلویزیون بگذارید. حوصله مان آنجا سر میرود. . وصیت میکنم اگر هر چه زور میزدید و در قبر نمیرفتم چیزی را بر سرم نزنید. قلقلک بدهید. . وصیت میکنم بخندید تا وقتی وقت دارید. ما که نخندیدیم ولی حداقل خنداندیم.
سالازار در آن سمت تالار در خواب بود.انگار از خستگی زندگی به این بلندی خوابیده بود.پس اگر ملت منتظر می ماندند سالازار تا یک ماه دیگر بیدار نمیشد.آیلین رفت و پتوی سالازار رو از روش برداشت و به روی پسرش کشید. -سرما نخوری خوشگل مامان. - :zogh: -این کارا چیه آیلین؟هوا سرده،الآن سالازار سرما میخوره. سالازار از سرما به خود لرزید.از بینی ایشان آب جاری شده بود و سالازار عطسه ای جانانه کرد. -کدوم احمقی تو این سرما کولرو روشن کرده؟ همه انگشتشان رو به سمت یاکسلی بردند و برای ضایع شدن یاکسلی لحظه شماری میکردند. سالازار:ای آدم فروشا. به شما نمیشه اعتماد کرد. یاکسلی:خجالت هم نمیکشند. -آخه بی عقل،نمیگی من سرما میخورم؟ - تقصیر من نبود. مورفین:بریم شر اشل مطلب.گنجا کجاشت؟ -شما هر افسانه ای رو باور میکنید؟ ملت: سالازار:گنجه وجود داره ولی یادم نمیاد دقیقاً کجاست. ویلبرت:خب فکر میکنی کجا گذاشتیش؟ نمیدونم،یا توی تالار خودمون یا توی تالار گریف یا هافل یا تو جنگل ممنوعه یا ... . تعداد جاهای احتمالی به بیش از ۱۴۲۸ مکان رسیده بود. ویلبرت: خب،باید یه کاری کنیم که سالازار یادش بیاد گنج رو کجا گذاشته.
نجینی و لرد وارد تالار اسلیترین شدند . مشکلی در این بین به وجود اومده و اون کثیف بودن نجینی و کثیف شدن تالار هست . به این نتیجه میرسن که یکی باید به لرد بگه این قضیه رو که خودش نجینی رو ببره حموم چون نجینی از آب بدش میاد . اسلیترینی ها با نامردی ، اما ی تازه وارد رو انتخاب میکنن . ارباب بهشون دستور میده که هر جا که نجینی خراب کاری کرد یا پوست انداخت ، اسلیترینی ها به سرعت اونجا رو تمیز کنن و کاری هم به نجینی نداشته باشن . همه اعضا به فکر فرو میرن تا نقشه ای بکشن تا از این مشکل بیرون بیان . ویلبرت به این نتیجه میرسه که باید با صحبت و مذاکره با نجینی این مشکل رو حل کنن و بهش در مورد اهمیت بهداشت توضیح بدن . ویلبرت کتابی در مورد حمام کردن مار ها میاره و به این نتیجه میرسن که باید گوشت بذارن تا توی حموم و نجینی به هوای خوردن گوشت ها وارد حموم بشه .اعضای تالار با کمک مورفین نجینی رو می فرستن حموم.ولی این کار براشون یه دردسر دیگه درست میکنه و اونم اینکه لرد بعد از دیدن نجینی از اعضا می خواد طلاکوبش کنن.بعد از یه سری تحقیقات معلوم میشه برای این کار به 3.5 کیلو طلا نیازه و اعضا تو این فکرن که چه جوری این مقدارو فراهم کنن.نارسیسا میگه طبق افسانه ها سالازار برای اسلیترینی ها گنج بزرگی تو تالار به جا گذاشته... -------------------------------- ملت فرهیخته اسلیترین که اغلب از خانواده های اشراف و نجیب زاده بودند و سالها زیستن روی گنج بزرگی به هیچ عنوان برایشان جذابیتی نداشت با بی اعتنایی و بی علاقگی کامل به این شکل به صورت های هم خیره شده بودند. بلاتریکس که از فرط خشم موهای انبوهش را یک به یک می کند با جیغ بنفشی کوشید توجه ملت را به خود جلب کند.در کسری از ثانیه بی توجهی در صورت اسلی ها جای خود را به توجه و علاقه ای وافر داد. ملت اسلی: بلا موهایش را که حجیم تر از هر زمان دیگر به نظر می رسیدند از صورتش کنار زد: - بهتر شد.خب سیسی این گنج کجاست؟ نارسیا با بی علاقگی گفت: - فکر می کنی اگه می دونستم یه لحظه دیگه با لوسی زندگی می کردم؟ ملت: لوسی: گنج: بلا برای زدودن آثار عشق و علاقه وافری که میان خواهر و شوهرش دیده میشد و نیز برای پایین آوردن میزان حسادت ملت و جلوگیری از چشم شدن خانواده اش با سرعت صحبت را عوض کرد. - اصلا چرا راه دور بریم.مگه نگفتی سالازار این گنجو گذاشته تو تالار؟خب چرا از خودش نپرسیم؟ ملت:
ملت اسلیترین با شنیدن جمله ی ویلی همه به مورفین گانت خیره شدند. مورفین به اطرافش نگاهی کرد و گفت:چرا همه به من نگاه میکنید مگه وژیر ندیده اید؟ ملت اسلیترین: مورفین:
مورفین که تازه متوجه موضوع شده بود با کلی آه و ناله گفت:بابا وژارت خودش وژعش خرابه کارمندام خودشون حقوق ندارن چه برشه به من!
اسلیترینی ها فهمیده بودن که این دفعه نمیتونن رو کمک مورفین حساب باز کنن بنابراین به دنبال راه دیگری بودن.
نارسیسا گفت:کسی درباره ی گنج سالازار چیزی شنیده افسانه ها میگویند که سالازار جد بزرگوار ما ارثیه ای را برای همه ی اسلیترینی ها باقی گذاشته که از مقدار زیادی طلا تشکیل شده و آن را در تالار اسلیترین مخفی کرده.