جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1385 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامي كه نيك گرم معرفي خودش بود دو بچه پشت سرش مشغول صحبت بود
-دفعه قبل كه بهش مشت زدم دستم ازش رد شد و يه احساسه خاصي داد ببين
پسرك مشتشو هوا برد يه ضربه به سر ميك زد اما رد نشد چون نيك ديگه روح نبود بلكه يه انسان بود نيك بلافاصله رو زمين ولو شد
چند ساعت بعد بچه ها تازه از ديدن نيك در بيمارستان خلاص شده بودن
حالا اونها جايي بودن كه بايد در مورد اپارات در موردش صحبت ميشد زاخي گفت:بايد از لرد اجازه بگيرم تا بتونيم بزنيم
صداي يه سفيد اومد:نه بايد از دامبل اجازه گرفت
-يعني برا اينكه ما مرگخوارا را وارد اينجا كنيم از دامبل اجازه بگيريم
-دقيقا
-يه چماقي چيزي بديد من بزنم تو سر اين اثلا تو كي هستي
تريپ جيمز باندي:جك.ادوارد جك
البته ديگه فرصت نكرد كه بگه يه سفيد كوچوله چون نفرين زاخارياس حسابه اونو رسيد
و سريع يه جغد كوچيكو برا جلب رضايت لرد فرستاد
در همين حين پروفسور به دامبلدور نيز به اين رفتا امدو شك كرده بود به اون نزديكي اون همه دور جك جمع شدند تا از ديد البوس دامبلدور پنهون بمونه
دامبلدور :چيزي شده
همه دسته جمعي:نه
ولي هنگامي كه داشت دامبل ميومد يه صدايي گفت:پروفسور دامبلدور
البوي با تعجب برگشت جمعيت شكافته شد و ادوارد نمايان شد:اينا ميخوان..اينا ميخوان.....
البوس:بگوببينم اينا چي ميخوان
ادوارد: اينا ميخوان اينا ميخوان

البي:چي
(اينا از حقه ها كارگردانه كه پسته به قسمت بعدي بكشونه)
ادوارد دوباره گفت اينا ميخوان اينا ميخوان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/5/8 22:14:23
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1385 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- اونجا میشه آپارت کرد . من باید ارباب رو ببینم. ولی آپارات بلد نیستم
ناگهان صدايي از پشت سرشان گفت:
ميتونم كمكتون كنم؟
همه برگشتند و به صاحب صدا نگاه كردند.
زاخي با خشانت گفت:
نيك بي كله!!! تو اينجا چيكار ميكني؟ كي به تو گفت بياي اينجا؟
ورونيكا ادامه داد:
نه. نميتوني. به تو ربطي نداره. اين يه مساله‌ايه كه فقط به هافليها ربط داره. زودتر از اينجا برو
زاخي صحبتهاي ورونيكا رو ادامه داد و گفت:
زود باش برو. برو پيش بچه‌هاي گريف
نيك مات و مبهوت گفت:
اما من.......
دورنت صحبتهايش را قطع كرد و با فرياد گفت:
مگه نميشنوي؟ بهت گفتن برو تو گروه خودت!!!! ( چه خشن)
- اما من از اون گروه استعفا دادم و اومدم به هافل. با يه شناسه جديد
زاخي كه از تعجب دهانش باز مانده بود با ترديد به نيك نگاه كرد و گفت:
مطمئني؟ از كجا معلوم تو جاسوس گريفيها نباشي؟
- نه اون جاسوس نيست!
آناكين كه در حال اداي اين جمله بود به سمت آنها آمد و به پشت نيك زد و ادامه داد:
نيك برادر منه. برادر دوقلوي من. ما با هم 1 ساعت اختلاف داريم.ولي تنها چيزي كه اهميت داره اينه كه اون الان يه هافليه!!!
و به كمك نيك ميتونيم بهتر و سريعتر هافل رو بسازيم. با شناختي كه من از برادر كوچكتر خودم دارم ميدونم كه اون طرحهاي زيادي براي بازسازي هافل داره. فقط كافيه كه به نيك كمك كنيم تا با محيط جديد زودتر آشنا بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1385 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی با بیشترین سرعت ممکن به سمت در تالار رفت و از آن خارج شد
چند تا از بچه ها هم به سرغت به دنبالش رفتن ولی انگار زاخی غیب شده بود

همهی بچه ها به سمت سالن ورودی هاگوارتز رفتن زاخی اونجا هم نبود
ولی بچه های که تو خوابگاه بودنمتوجه شده بون زاخی بعد از دیدن چیزی در حیاط مدرسه به شدت عصبانی شده و کنترل خودش رو از دست داده

همهی بچه ها فورا به سمت حیاط مدرسه رفتن ولی هیچ خبری از زاخی نبود نه توی گل خونه ها رفته بود نه سمت جنگل نه سمت دریاچه
بچه ها که دیگه ناامید شده بودن تصمیم گرفتن برگردن به سمت در موردی قلعه که یکی از بچه ها از دور زاخی رو دید
زاخی درست جلوی دروازه ی ورودی هاگوارتز ایستاده بود
انگار در جا خشک شده بود . داشت به دقت به بیرون مدرسه نگاه میکرد . بچه ها به آرامی به سمت زاخی رفتن . حالا همه ی بچه درست پشت سر زاخی ایستاده بودن ولی انگار زاخی کسی رو نمیدید . هنوز به بیرون مدرسه نگاه میکرد.

یکی از بچه ها از زاخی پرسید : اونجا چیه؟

زاخی برگشت و با تعجب به بچه ها نگاه کرد بعد بدون اینکه حرفی بزنه برگشت و به بیرون خیره شد
بعد از چند لحظه با دست به جاده ی بیرون مدرسه اشاره کرد و آهسته گفت:
- اونجا میشه آپارت کرد . من باید ارباب رو ببینم. ولی آپارات بلد نیستم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1385 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج رول: بچه‌ها سلام. من از امروز يه هافلي به حساب ميام. براي شروع گفتم از اينجا شروع كنم. اما نميدونم خوبه يا نه.
اگه خوب نبود از رول قبلي ادامه بدين.
--------------------------------------------------
همه ي بچه ها به سمت پنجره هجوم بردن تا ببينند كه زاخي چه چيزي ديده كه اين همه مضطرب شده ...
همه مثل زاخي از تعجب و ناراحتي فقط به بيرون نگاه ميكردند. بيرون، وسط حياط نيكلاس استبنز برادر دوقلوي آناكين بود كه با چندين چمدان در دست وارد حياط شده بود.
در نگاه اول همه او را شناخته بودند. او همان نيك بي سر گروه گريف بود كه با تغيير گروه و شناسه وارد حريم خصوصي هافليها شده بود.
در اين هنگام زاخي هم به نيكلاس رسيد و با تشر گفت:
كي به تو اجازه داد اينجا بياي؟ تو يه گريفي هستي. ما به هيچ عنوان تو رو اينجا قبول نميكنيم. از همون راهي كه اومدي برگرد.
نيك كه از اين حركت زاخي متعجب شده بود دهان باز كرد كه چيزي بگويد اما در همين حين يك نفر از پشت زاخي گفت:

بچه ها این پست رو در نظر نگیرن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/8 14:07:14
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1385 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخي بعد از اينكه از اتاق بيرون اومد با عصبانيت به سمت ديوار قبلي رفت و شروع به تميز كردن آن كرد . در حاليكه سخت در فكر بود و داشت به خوابي كه ديده بود مي انديشيد . همانطور كه مشغول انجام دادن كارش بود پيش خود زمزمه كرد :
يعني واقعا اون يه خواب بود ؟ نكنه تحقق پيدا كنه !
ناگهان احساس كرد كسي او را به اسم مي خواند . چرخي زد و نگاهي به پشت سرش انداخت و ورونيكا و اريكا و دورنت و ادوارد را ديد كه پشت سرش ايستاده اند .. اريكا چند قدمي به سمت او جلو آمد و او را با ترديد نگاه كرد . بعد گفت :
خب ،‌ زاخي . ما فكر مي كنيم كه تو امروز بر خلاف صبح ، حالت زياد خوب نيست .
ورونيكا ادامه داد : به خاطر همين هم حاضريم بهت كمك كنيم .
دورنت : يعني اينكه ... منظور ما اينه كه ما حاضريم به جاي تو ديوارها رو تميز كنيم .
اريكا اشاره اي به لباسهاي خيس و سرو وضع آشفته ي او كرد و گفت :
تو هم برو لباسهات رو عوض كن و خودت رو مرتب كن و يه استراحتي بكن .
بعد ادوارد به سمت زاخي حركت كرد و دستمال و سطل آبي را كه حالا تقريبا چيزي داخلش نمانده بود، از دست او گرفت و با مهرباني دستي به پشتش زد و گفت : برو رفيق !
زاخي با تعجب به آن چهار نفر نگاهي انداخت و لب گشود تا تشكر كند كه اريكا انگشتش را به نشانه ي سكوت روي لبانش گذاشت و به او اشاره كرد تا برود.
زاخي هم با مهرباني نگاهي به آنها انداخت به طرف خوابگاه حركت كرد . براي چند لحظه كنار پنجره ايستاد و با دقت به بيرون نگاه كرد . ناگهان رنگ صورتش به سرخي گراييد و بلند فرياد زد : نه . من اجازه نمي دم .
و بعد در ميان نگاه حيرت زده ي همه با عجله به سمت در خروجي تالار دويد .
همه ي بچه ها به سمت پنجره هجوم بردن تا ببينند كه زاخي چه چيزي ديده كه اين همه مضطرب شده ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آناكين مات و مبهوت به زاخي نگاه مي كرد بلكه بتواند ذره اي از منظوري كه حتما داشت را منوجه شود،ولي برقي كه در چشمان زاخي مي درخشيد چيزي جز خشم بي امان او را نشان نمي داد ، مونتاگ ناگهان متوجه تعجب تمسخر آميز اطرافيانش شد...ولي او نمي خواست زاخي در اولين روزهاي ورودش اينطور ضايع شود! بنابراي به سمت او رفت و آرام گفت:
- زاخي ، جان من توي خواب چي ديدي كه اينقدر ناجوره؟مي گم بيا بريم توي يه اتاقي كه تنها باشيم...بيا ديگه!
زاخي كه ديگر فرياد نمي زد بدون اينكه جواب بدهد پشت سر مونتاگ به راه افتاد . بچه ها همچنان به آنها نگاه مي كردند .

سه اتاق آنطرف تر از سه اتاق آن طرفتر(!)

_ زاخي جون ببين اگه مشكلي داري بگو بين خودمون حلش كنيم...تو كه نمي دوني اين ساحره ها چجورين...فكر مي كنن حالت رواني داري!
ولي زاخي همچنان به مونتاگ حسودي مي كرد...ارباب مي خواست او را از نظارت بر كنار كند در صورتي كه مونتاگ همچنان ناظر بود!ولي گفن اينها كمي احمقانه بود... زاخي ترجيح مي داد به سكوت خود ادامه دهد ولي مونتاگ گفت:
- آخه ما كه با هم مشكلي نداشتيم..تو يهو چت شد؟ الانم اگه چيزي شده بگو اگه نه يه جوري ماست ماليش مي كنيم بره!
زاخي كه همچنان سعي مي كرد با حس نفرتش نسبت به آناكين كنار بيايد گفت:
- هر جور دوست داري
آناكين كه به شدت تعجب كرده بود گفت:
- زاخي؟يعني واقعا مشكلي هست؟ ببين ما كه با هم رو در بايستي نداريم....
زاخي از اتاق بيرون آمد و با عصبانيت سر ساحره هاي پشت در داد زد

مونتاگ هم چند لحظه بعد بيرون آمد و به تالار رفت در اين فكر بود كه قضيه رو چطور از نظر ديگران پر اهميت نشان بدهد...


***
خارج از رول:شرمنده كه طنز نشد ولي اين قضيه در اين قسمت چيز چنداني براي خنده دار شدن نداشت...فقط اميدوارم درست متوجه منظور زاخي از داد زدنش شده باشم ، ديگه اينكه با اين پست برگشت خودم رو به هافل اعلام مي كنم

راهب جان اول بازگشتت رو تبریک میگم و دوم یه یاد آوری بکنم حتما نباید همه جا طنز باشه که خود این تاپیک بدون سژه یطنز خیلی خوب داره پیش میره (مخصوصا همین 4 تا پست آخر)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/6 21:37:31
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی هنوز تو فکر بود
چهره ی ارباب در حالی که میگفت از نظارت برداشته میشی یه لحظه از جلوی چشمش کنار نمیرفت

یه نفر با خشونت یه سطل آب و یه تیکه پارچه ی بزرگ داد دست زاخی
زاخی با تعجب به پارچه و سطل آب نگاه میکرد که یه نفر از پشت سرش گفت:
- عجله کن تا شب که نمیتونی واسی دیوار رو نگاه کنی این دیوار باید تا شب تمیز بشه

تعدادی ساحره شروع کردن به خندیدن
زاخی احساس میکرد پشت گردنش به شدت قرمز شده
ناخداآگاه دستی رو باهاش سطل رو نگه داشته بود به طرف گردنش برد
تمام آب روی لباس های زاخی خالی شد

حالا صدای قهقه ی پسر ها هم درمیاون صدای زخنده ی دختر ها شنیده میشد

یه صدا رشته ی افکار زاخی رو پاره کرد . نور خیره کننده ای توی فضا پیچید و سطل خالی که توی دست زاخی بود یه دفعه براش سنگین شد . نزدیک بود تعادلش رو از دست بده و با مخ بره تو دیوار ولی اینبار تونست خوش رو جمع کنه

صدا: زود باش دیگه مسخره کردی ما رو

زاخی بدون اینکه جواب بده شروع کرد به پاک کردن دیوار
احساس میکرد همه دارن به اون نگاه میکنن ولی توجهی بهشون نکرد و با جدیت بیشتری به کارش ادامه داد

همین تغییر حالت کارکردن زاخی باعث شده همه با هم بزنن زیر خنده
سطل از دست زاخی افتاد رو زمین . دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه

برگشت با تمام توان شروع کرد به داد زدن
هر چی فحش که بلد بود به آناکین داد . همه بچه ها با قیافه های متعجب داشتن به اون نگاه میکردن . بعضی ها هم ترسیده بودن

زاخی هنوز داشت داد میزد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از پيمودن تعداد زيادي پله بالاخره به درب خانه رسيد . دستگيره ي در را كه مار نشان بود در دستان لرزانش گرفت و سه بار كوبيد . بعد از چند ثانيه در خود به خود باز شد . با طمانينه وارد شد . داخل خود خانه هم به اندازه ي بيرونش تاريك و مخوف بود . از راهروي باريكي گذشت و خود را به سالن رسانيد . در ضلع غربي سالن راه پله اي دايره اي شكل وجود داشت كه گويي به طبقه ي بالا راه مي يافت . در ضلع شرقي هم پنجره اي قرار داشت كه كاناپه اي در كنار آن به چشم مي خورد . ناگهان صدايي از سمت كاناپه به گوش زاخي رسيد كه او را به سمت خود فرا مي خواند . صدايي كه براي زاخي واقعا آشنا بود .
زاخي جلوتر رفت و ناگهان فرياد زد : ارباب ... ارباب ... از ديدنتون واقعا خوشحالم .
او كسي جز ارباب لرد دلدمورت كبير نبود .
لرد با صدايي موحش گفت : زاخي ، اين چند روز حضور نداشتي . كجا بودي ؟
زاخي : مسافرت بودم قربان .
- مسافرت ؟ اونم موقعي كه به وجودت انقدر نياز هست ؟ حالا نتيجه ش رو مي بيني . دستور مي دم تمام تاپيكهايي كه تو ناظرشون بودي رو از نظارت تو خارج كنن.
زاخي با التماس گفت : ولي ارباب ، من ...
- ساكت . از دستور ارباب سرپيچي مي كني ؟

*****************************************

- زاخي ... زاخي .. زاخيييييييييييي ... زااااااااااخيييييييييي ...
آناكين در حاليكه به شدت زاخي رو تكون مي داد اون رو صدا مي كرد . همه دور زاخي كه كنار پنجره خوابش برده بود حلقه زده بودند . بالاخره بعد از چند دقيقه بچه ها به زور تونستن زاخي رو بيدار كنن .
زاخي در حالي كه هنوز گيج مي زد پرسيد : چي شده ؟ من كجام ؟ تاپيكها چي شد ؟ من مي خوام ناظر باشم ...
آناكين با بي حوصلگي گفت : چي مي گي بابا ؟ وسط كار رفته خوابيده ، حالا هذيون هم ميگه !
ورونيكا : پاشو . پاشو كه ديوارها رو براي تو گذاشتيم تا حسابي برقشون بندازي .
اريكا : حالا خيال نكن ناظري هيچ كاري نبايد بكني ها ! مگه خودت نمي گفتي كه اين يه كار عموميه ؟
زاخي با درماندگي گفت : آخه من ....
آناكين : آخه بي آخه . زود باش . بجنب .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1385 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
همه گیج و منگ خواب ، به آناکین نگاه می کردند . انگار کسی حوصله ی جابجایی ، اونم این وقت صبح رو نداشت .
همه ی چهره ها خسته بود و انگار از حوادث روز های گذشته خیلی خسته بودند . ولی چاره نبود ، باید کار را انجام می دادند .
هر کس به سمتی رفت . اریکا به سمت خوابگاه رفت تا لباسش را عوض کند . مک لاگن هم مدام به سمت بچه ها می رفت و پیشنهاد کمک می داد . در حالی که داشت با آناکین کمدی رو جابجا می کرد ، وسط راه یهویی ولش کرد و گفت :
- من نمی تونم الان کمک کنم . من می خوام لیقاتم رو ثابت کنم !
و به سمت پروفسور اسپراوت رفت .

همه در تکاپو و حرکت بودند و فقط یک نفر ثابت یک جا وایساده بود ! زاخاریاس کنار پنجره ایستاده بود . سرش رو به شیشه ی پنجره تکیه داده بود و در افکارش غوطه ور بود .

اانگار صداهای اطرافش را نمی شنید . حس می کرد سرش سنگین شده و هر لحظه بیشتر احساس خواب آلودگی می کرد .
چشم هایش می سوخت ولی با این حال ، به بیرون نگاه می کرد . خیره به بچه هایی نگاه کرد که در اون روز تعطیلبیرون از تالار خصوصی خود ، در حیاط می دویدند .
پیش خودش فکر کرد ، حتی اگر بیرون ساحره هم رد بشه ، من که نمی رم بیرون !
هر قدر می گذشت بیشتر خواب چشم هایش را سنگین می کرد .
پاهایش داشت شل می شد . چه ش شده بود ؟

به بچه ها نگاه کرد . کسی حواسش به او نبود . دیگر نمی توانست چشم هایش را باز نگه دارد ...

انگار داشت سقوط می کرد . انگار درون چاهی افتاده بود ولی این چاه انتها نداشت . انتها نداشت ؟
لحظه ای حس کرد بالاخره روی زمین ایستاده است . به اطرافش نگاه کرد . این جا مطمئنا تالار هافلپاف ، یا حتی اطراف هاگوارتز هم نبود . کجا آمده بود ؟

به اطرافش نگاه کرد . خانه ای در برابرش روی تپه ای سیاه ، در سکوت مرگ باری ، خودنمایی می کرد . به طرزی عجیب ساکت بود . انگار آرامش قبل از طوفان بر آن حاکم بود .
چاره ای نداشت . باید می فهمید که این کارها چه طور اتفاق افتاده است .
به سمت خانه ی مرموز راه افتاد و پایش را روی اولین پله ی این خانه ، که از سنگ سیاه بود گذاشت . سرمای پله ، تا مغز استخوانش رسید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1385 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
***صبح روز بعد ، يعني روز تعطيلي دانش آموزان***

تالار عمومي هافلپاف ديدني بود .برخلاف تمام روزهاي تعطيل كه همه تا لنگ ظهر مي خوابيدن ، امروز همه كاملا هشيار و آماده و مرتب وسط سالن دور آناكين و زاخي حلقه زده بودند و مشتاقانه به حرف هاي آن دو گوش مي دادند .
آناكين : خب دوستان ، از اونجايي كه فعلا ديگه موضوع برادر حميد و گيزرهاش تموم شد ، ما ، يعني من و زاخي ، در پي اين هستيم كه تغييراتي رو در تالار ايجاد كنيم .
زاخي : البته در قدم اول به همكاري هاي شما نياز داريم .

آناكين : البته قدم اول و اولين كاري كه ما ميخواهيم انجام بديم يه كار عموميه و هيچ تفاوتي بين دخترها و پسرها وجود نداره ،‌ يعني همه بايد همكاري كنن . خواهش مي كنم كه لطفا به كسي بر نخوره و فكر نكنين كه ماها نبايد از اين كارها انجام بديم ، صرفا به خاطر اينكه دانش آموزيم .
دورنت با بي صبري گفت : خب ، برو سر اصل مطلب . سه ساعته ما رو از خواب ناز بيدار كردين كه اينها رو بگين ؟

زاخي : اولين كار ما اين هستش كه مي خواهيم با نظر همديگه يه تغييراتي توي دكوراسيون تالار ايجاد كنيم . اجازه ش هم قبلا از مقامات بالاتر كسب شده كه خودمون اين كار رو انجام بديم . خب مي دونين ، اينجا يه مقدار زيادي خاك گرفته و يك سري تغييرات مي تونه تحولات عظيمي رو در تالار و حتي روحيه ي شما هم ايجاد كنه .
آناكين : خب ، همه موافقين ؟ كسي نظر جديدي نداره ؟

*****************************************
مي دونم ديالوگهاش زياد شد و فضاسازيش كم . ولي خب ، بايد موضوع پيش مي رفت .

نقد شد

دوستان سعی کنن این سوژه که به نظر جالب میاد و میشه پست های طنز نوشت رو خراب نکنن
یه مقدار خر حمالی بد نیست برای بچه ها تالار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/5 12:00:41
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !