جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385 02:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای جرج براون احتمالا ناظر بهتون می گه ولی من پیش دستی می کنم که لازم نیست حتما خودتون رو وارد ماجرا کنید ضمنا شخصیتی که شما برای خودتون در نظر گرفتید هیچ وقت حتی به طور نمایشی نمی خواد وارد ارتش سیاها بشه!
-------------

زاخی که داشت منفجر می شد گفت: بابا شما ها از جون من چی می خواین؟
- هان؟ منو ارباب فرستاده که...چیزه...باهات بیام!
از آنجایی که صحبت کردن جرج بسیار ارزشی می نمود زاخی گفت:
- چه مشکوکیوس! برای چی ارباب تو رو فرستاده؟ اون که گفت فقط من انجام بدم ماموریت رو؟
جرج که هم ترسیده بود هم هول شده بود بعد از کمی فکر کردن(چیزی حدود ده دقیقه) گفت: آخه من تازه مرگخوار شدم ...می خواست که تو یادم بدی چی کارا باید بکنم!
زاخی بلافاصله دست چپ جرج را گرفت و گفت:
- فهمیدیوس! فکر کردی با خر طرفی؟ سیفید؟ این سیفیدا کی دست از سر من بر می دارن ؟ این ردای گنده رو از کجا آوردی تو؟ از کی دزدیدی؟ ارباب کجایی که به لباسمون توهین کردن!

بیست دقیقه بعد، بیرون جنگل:
جرج با دست و پای بسته شده، بیهوش روی زمین افتاده بود در همان حال زاخی چوبدستی اش را رو به صورت او گرفت و گفت:
- فراموشیوس
بعد یک پفک نمکی از جیبش بیرون آورد و به نیک داد که انقدر ونگ نزند!

زاخی دوباره به طرف جنگل به راه افتاد و نیک را به درخت بست تا کسی از طریق صدای او متوجه زاخی نشود! بعد به راهش ادامه داد

همان لحظه- تالار عمومی:
ورونیکا در حالی که بالا و پایین می رفت گفت:
- آنی جون خودتو ناراحت نکن داداشت پیدا می شه !
- داداش کدوم خریه دیگه! ردای نازنینم رو دادم به این بوقی که بره دنبال زاخی بعد این هنوز برنگشته...اگه ردام پاره بشه چی؟
- عمرا اگه این یارو سالم برگرده! زاخی می فهمه از قیافش تابلو بود که مرگخوار نیست!
مونتاگ که احساس کل کل می کرد گفت:
- مگه قیافه ی مرگخوارا چیه؟
- هان؟ این یارو خیلی تمیز بود! بهش نمیاد دیگه!
مونتاگ با خوشحالی گفت:
- آره...تازه قیافش کلی بوقی بود! صد درصد سیفیده! من می رم دنبال ردام! حیفه میکروبی می شه!

یک ربع بعد- جلوی جرج:
یک عده دانش آموز با قیافه های کج و کوله دور یک دانش آموز(چه جمله بندی قشنگی!) جمع شده بودند و ردای گشادی را که خاکی شده بود از تن او در می آوردند!!!
سرانجام همه تصمیم گرفتند که آناکین را به داخل جنگل بفرستند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1385 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
درون تالار (نیم ساعت قبل از شنیده شدن صدا توسط زاخی )
آناکین : باید یه کاری کنم ! این جوری نمیشه ! باید بفهمم! چرا نیک رو برد ؟
در همین حال ادوارد که خواب از سرش کاملا پریده بود نزدیک آناکین شد
ادوارد : کی این دیوونه رو پهلوی من فرستاد ؟ این عاقل نیست ! میپرسم چه کاری بودی میگه جاسوس ! اسم خودشو هم گذاشته سرهنگ !!
آناکین : جاسوس !!
آناکین رو به ادوارد کرد و نقشه خود را با او در میان گذاشت
5 دقیقه بعد
ادوارد وارد خوابگاه شد . سرهنگ به خواب عمیقی فرو رفته بود
ادوارد فریاد زد : جاسوس رو بگیرین
سرهنگ با این فریاد از خواب پرید و محکم خودشو به زمین پرتاب کرد و زیر تخت قایم شد !!
ادوارد : هههه هههه ههههه سرکاری !!! بیا بیرون !!
سرهنگ با عصبانیت از زیر تخت بیرون آمد
سرهنگ : این رسم ادب نیست آقا ! شما باید ملاحظه من را می کردید من خواب بودم
ادوارد : بی خیال ! یه ماموریت برات دارم تو مایه های جاسوسی فقط از دست خودت بر میاد آخه تو جاسوسی ما که نیستیم (مخ زنی )
سرهنگ نیشش باز شد و تعظیمی کرد
سرهنگ: برای خدمت گذاری آماده ام
ادوارد با خودش فکر کرد : چه زود خر میشه !! یه جایی بفرستیمت !
ادوارد : بهتره بریم پایین اناکین منتظر شماست
5 دقیقه بعد
آناکین : فهمیدی سرهنگ ؟ ماموریت جا افتاد ؟
سرهنگ : بله ! ولی علت اینکه شما نمی آیید را نمی فهمم ! همیشه دو نفر بهتر از یک نفر است !
آناکین : زاخی مارو میشناسسه و ما هم جاسوس نیستیم ! تو لباس یه مرگ خوار رو بپوش و بگو فرستاده ی لردی !
20 دقیقه بعد
زاخی ناگهان صدایی شنید ! یک نفر درست به سمت او می امد . سیاه پوش و نقاب مرگ خواران را هم زده بود
مرد : زاخی ؟
زاخی :
ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما منتظر شما هستیم
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1385 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
من نميخواستم كسي باشم كه به دنبال زاخي ميرم تو جنگل. ولي چون هلگا جان منو با زاخي فرستاد پس منم همينو ادامه ميدم.
---------------------------------------------------
براون که اوضاع را وخیم شروع به دویدن به سوی در اصلی کرد و ادوارد هم به دنبال او میدوید تا اینکه به در اصلی رسیدند و نگهان زاخی وارد شد.
زاخي رو به بچه‌ها كرد و با خشانت تمام گفت:
ديگه نبينم كسي به نيك چپ نگاه كنه!! شير فهم شد؟
و نگاهي يه نيك كرد كه داشت قاقاليلي رو كه زاخي جونش خريده بود با ولع تمام ميخورد.
آناكين رو به برادرش كرد و با حسادتي كه در صداش موج ميزد گفت:
بيا اينجا نيكي كوچلو!
-من كوچلو نيستم. فقط يك ساعت از تو كوچيكترم!!!!!؟
زاخي دستي به سر و روي نيك كشيد و گفت:
بيا بريم نيكي جون. اينا رو ولشون كن. من و تو با هم برنامه‌ها داريم :o
و با هم از درب تالار خارج شدند. زاخي در حال خروج از تالار فرياد زد:
كسي حوس نكنه دنبالمون بياد. حتي تو آناكين.
آناكين اگه ببينم تو يا كس ديگه‌هاي بياد دنبالمون مطمئن باش از نظارت تالار عزلت ميكنم.
و ديگر صدايي نيومد.
@@@@@@ درون تالار@@@@@@@@

آناكين همانطور كه از يك سوي تالار به سوي ديگري قدم ميزد با خود زير لب حرف ميزد و ميگفت:
الان ممكنه كجا باشن. يعني نيك رو كجا برد؟؟؟
@@@@@@ درون جنگل@@@@@@@

نيك به دنبال زاخي روان بود و جرات صحبت كردن را نيز نداشت. زاخي مانند آدمهاي مسخ شده فقط راه ميرفت و از درختان سر به فلك كشيده سبقت ميگرفت. هر چه بيشتر به عمق جنگل نزديكتر ميشدند ، فاصله درختان كمتر ميشد و فضا تاريكتر. زاخي همچنان با همان سرعت راه ميرفت.از دور صداهايي ميامد. زاخي ناگهان ايستاد و با دقت گوش داد.......
ادامه بدين........
_---------_---------_---------_---------_---------_---------_

بچه‌ها از اين به بعد بايد داستان رو به اين صورت ادامه بدن تا ماموريت زاخي تموم بشه و برگرده. يعني مثل من بنويسن
درون تالار و درون جنگل.
البته با اجازه زاخي و آناكين

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1385 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
اناکین بعد از رفتن راخی با عصبانیت رو به بچه ها کرد و گفت :
شما نمیتوین یه خورده سرعت عمل داشته باشین !!!
سه چهار تا از بچه ها از این حرف او ناراحت شدند و از او دور شدند در همین حال در تالار زده شد !!
اناکین : این دیگه کدوم ... که وقتی میخواد بیاد تو تالار در میزنه !! حذف شناسش میکنم!!
باز هم در زده شد البته باشدت بیشتر و به صورت متداوم !!
ادوارد با قیافه خواب آلودی از خوابگاهش بیرون دوید و باعصبانیت فریاد زد :
یکی اینو خفش کنه !! و گر نه میکشمش!!
اناکین به سوی در ورودی رفت و اونو باز کرد
مردی با لباس مردم صده ی هشتاد وارد شد و بلافاصله تعظیمی کرد و دست خود را به سوی اناکین گرفت و گفت
سرهنگ براون هستم . از اعضای تازه وارد ! بانویی در راه رو پشتی گفتند : تالار هافلپاف همین است . رسم ادب دیدم اول در را بزنم سپس وارد شوم !
اناکین در دل خود گفت : هرچی آدم عتیقه است میفرستن این ور !!
بروان : چیزی گفتید آقا ؟
اناکین : نه ! ولی دفعه دیگه خواستی بیای در نزن !
براون رو به جلو حرکت کرد و ناگهان فریاد زد :
چه با شکوه !! دریاچه زیبایست !! همانطور که در ذهن پرورانده بودم ! بسیار زیباست
در همین حال لنگه کفشی از بالا به طرف او پرتاب شد !
ادوارد : مرتیکه تو بودی این قدر در میزدی ؟ حالا که اومدی داخل هوار میکشی !!
براون : چه استقبال گرمی !
اناکین : خوابگات کدوم شمارست ؟
براون : 24
اناکین : همونی رو که دیدی لنگ کفش پرتاب کرد برو همونجایی که اون رفت بعد کنار همونجایی که اون خوابیده یه تخت هست.
براون : متشکرم اسم دوست گرامی را میتوانم داشته باشم ؟
اناکین : اناکین
براون : متشکرم
براون وارد اتاق شد ادوارد را دید که سرش را زیر بالشتی قرار داده و به خواب رفته
براون با صدایی بلند : سلام آقا !
ادوارد تکان عجیبی خورد و از تخت افتاد
ادوارد : میکشمت !!
براون که اوضاع را وخیم شروع به دویدن به سوی در اصلی کرد و ادوارد هم به دنبال او میدوید تا اینکه به در اصلی رسیدند و نگهان زاخی وارد شد
ادامشو بنوسین ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1385 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخي در دخمه رو باز كرد تا از تالار بره بيرون كه يادش اومد چوبدستيش رو روي مبل جا گذاشته!همين كه صورتش رو به سمت تالار برگردوند آناكين رو جلوي خودش ديد!پشت سرش هم هلگا و اريكا و ورونيكا و خلاصه بقيه بروبچز تالار!
بچه ها:
آناكين ديد خيلي اوضاع بيريخته خواست يه جوري راست و ريستش كنه و سر صحبت رو باز كنه،براي همين با يه لبخند مليحي گفت:
آناكين:راستي صورتت رو از جلو نديده بودم زاخي چه جوش خوشگلي داري!
زاخي در حالي كه چشماش از عصبانيت گرد شده بود و دندوناش رو به همه نشون ميداد:
زاخي:
بچه ها:
زاخي با عصبانيت داد ميزنه:شماها پشت سر من چيكار ميكردين؟
نيكلاس يهو با نيش باز ميپره وسط و ميگه:
نيك:داداشي گفت كه ميخوايم تبعيقت كنيم!(نتونست درست تلفظ كنه)
از اونجايي كه آناكين درست بغلدست نيك واستاده بود و نيك هم كوتاهتر از آناكين بود،آناكين بدون اينكه حتي كلش رو برگردونه دست راستش رو به طرف سمت راستش دراز كرد و محكم زد تو دل برادرش و در عين حال داشت به اين صورت به زاخي نگاه ميكردو تازه در عين حال اين لبخند مليحش داشت زير لبي ميگفت وربپري بچه!
جيغ نيك رفت بالا و پريد توي بغل زاخي و همونطوري كه گريه ميكرد گفت:
نيك:اصلا اين داداشي از همون بچگي اينجوري بود..من رو وشگون ميگرفت..ااهواهواهواهوا(صداي گريه)
زاخي يه نگاه به اناكين ميكنه و ميگه:
زاخي:خجالت نميكشي بچه رو اذيت ميكني؟بي نزاكت؟
بعد نيك رو بغل كرد و يه نگاه چپ چپ هم به آناكين كرد و از تالار بيرون رفت صداش از بيرون ميومد كه داره به نيك ميگه كه براش قاقاليلي ميخره!
آناكين:
بروبچز تالار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1385 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
(يه نكته،بعد از پست نيك سه نقطه بگذاريد!!!)

داخل هاگوارتز:


زاخي در حالي كه اهميت ماموريتش را مي سنجيد به آرامي از جايش برخاست و بي هدف به راه افتاد چند لحظه بعد با خودش فكر كرد لرد سياه مي توانسته اين ماموريت را به هر كس ديگري بدهد، چيز مهمي نبود كه بخاطرش از او كه يك مرگخوار با سابقه و قديمي بود استفاده شود . كم كم داشت احساس مي كرد كه با انجام دادن اين ماموريت در بين مرگخواران تحقير مي شود...ولي اگر اين مجازاتش بود، ناظر نبودن را ترجيح مي داد! ولي او حق اعتراض نداشت اين لرد سياه بود كه تعيين مي كرد او چه كار كند ناگهان زاخي صداي خنده ي جمعي از دانش آموزان را شنيد و متوجه شد كه دارد توي درياچه راه مي رود!!!
***
زاخي با ناراحتي روي يكي از صندلي هاي تالار عمومي نشسته بود و جلبك هاي درياچه را از پاچه هاي شلوارش جدا مي كرد خوشبختانه هيچ يك از بچه ها آنجا نبودند تا او را درچنين وضعيت فلاكت بار و احمقانه اي ببينند. طرف راست شلوارش تقريبا تمام شده بود كه آناکین با عجله وارد شد،او در حالي كه نفس نفس مي زد گفت:
- زاخي ؟ چت شده؟ چرا حواست انقدر پرته...آخه تو به چي فكر مي كني كه انقدر مهمه؟
زاخي از اينكه آناکین چيزي راجع به ماموريتش نمي داند كمي خوشحال شد و گفت:
- يه چيزي گم كرده بودم داشتم دنبالش مي گشتم!
مونتاگ كه از شدت تعجب ابروهايش را بالا انداخته بود گفت :
- باشه...فقط خواستم بهت بگم كه بچه ها خيلي از دستت ناراحتن...بيا دو تايي بريم قضيه رو تموم كنيم بره پي كارش ديگه!
-من بعدا خودم مي رم تو نمي خواد بياي فعلا يه كار ديگه اي دارم!
زاخي از توهين كوچكي كه به آناکین كرده بود خيلي خوشنود و راضي به نظر مي رسيد و با خوشحالي به طرف جنگل ممنوعه به راه افتاد...

...
خارج از رول:من مي خواستم ماموريت زاخي رو هم بذارم همينجا ولي خيلي بي مزه مي شد فقط بگم كه ماموريتش توي جنگل انجام مي شه و شايد بهتر باشه كسي تعقيبش كنه!

ویرایش مونتاگ سابق : اگه یه بار دیگه به من بگی مونتاگ با این میشه دوبار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/10 17:18:32
فقط عشق به ارباب وجود دارد وکسانی که از ورزیدن آن عاجزندتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو از من میترسی زاخاریاس؟
- بله ارباب همه ما از شما میترسیم
ولدمورت از روي صندلي بلند شد و به سمت زاخارياس رفت.ولدمورت با قامتي بلند و ردايي مشكي كه بر روي كف چوبي اتاق كشيده ميشد ترسناكتر از هر وقت ديگر به نظر ميرسيد. دستش را به سمت زاخارياس دراز كرد و با لحني خشك كه هيچگونه احساسي در آن يافت نميشد گفت: ولي تو نترسيدي؟ مگه نه؟
عرق سردي بر چهره زاخارياس نشست. خواست صحبت كند، اما صدايي از گلويش بيرون نيامد.
ولدمورت ادامه داد:
وقتي كه دامبلدور خرفت از تو در مورد خوابهايت سوال ميكرد احساس قدرت ميكردي؟ درسته؟!!!
من ميبينم و ميشنوم، حتي اگه اونجا نباشم. ناگيني از شما وفادارتر است.
صداي هيسي آمد و مار عظيم الجسه به سمت اربابش خزيد.
ولدمورت ناگيني را در آغوش گرفت و با انگشتان باريكش زير گلوي مار را خاراند. سپس با زبان مارها چيزي گفت.
مار را بر روي زمين گذاشت و رو به زاخارياس گفت:
ولي من هنوز به تو اعتماد دارم. ميدونم كه حاظري جونتو در راه من فدا كني. براي همينم من يه فرصت ديگه به تو ميدم.

-----------------------------------------------------------
اگه بد بود به بزرگواري خودتون ببخشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظرش رسید صدای را از دور میشنود

بیا تردید نکن بیا

زاخی هنوز رو به روی تپه ایستاده بود . انگار صدا از دور ذهنش بود . مدام او را به جلو فرا میخواند . واقعا غیر قابل تحمل شده بود . به طور مرتب به او میگفت به سمت خانه حرکت کن
به نظرش رسید که پاهایش دیگر به اختیار او عمل نمیکنند . او نمیخواست حرکت کند . نه جرعتنزدیک شدن به خانه را داشت و نه برگشتن و فرار کردن . ولی پاهایش طصمیم گرفته بودند به سمت خانه حرکت کنند به نظر می رسید چیزی آن را به سمت خوب جذب میکند
زاخی دیگر تحمل این حس را نداشت . حتی قدرت مقاوت و یا کنترل روی پاهایش را هم نداشت . به سرعت به سمت خانه حرکت میکرد . نزدیک در خانه بد. با خود اندیشید که هنوز کنترل دست ها با خودم است امکان ندارد در خانه را باز کنم.
تا این فکر از مفزش گذشت در خانه خود به خود باز شد . زاخی به سمت طبقه یبالا رفت . از در بازی وارد اتاقی شد. یک مار بزرگ در انتهای اتاق چنبره زده بود . صندلی رو به آتش قرار داشت . شخصی بر رو آن نشسته بود و آهسته میخندید .
آن شخص با صدای عجیبی گفت:
-تو از من میترسی زاخاریاس؟
- بله ارباب همه ما از شما میترسیم

لرد فقط خندید
آهسته گفت : باید کاری برای من انجام بدی .
زاخار: چشم ارباب شما امر بفرمایید

_____________________________
دوستان توجه داشته باشین که بعد از شنیدن دستور لرد زاخی از خواب بیدارمیشه و میبینه که هنوز تو مدرسه هستش و میره دنبال انجامدستور ارابابش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- ساخته ی ذهن تو هستن؛ می فهمی چی می گم؟
زاخی به آرامی سرش را به علامت تاٌیید تکان داد و باری دیگر به کابوسی که شب هاست گریبان گیر او شده بود، اندیشید. هنوز فضای خفقان آور، محیط بسته و صدای تهدید ولدمورت در درونش قابل لمس بود. به آسانی نمی توانست از همه ی آن ها رهایی بابد... نمی توانست!
چند لحظه ای سکوت برقرار شد؛ سکوتی که فشارش بر قلب ها احساس می شد. سرانجام آناکین این سکوت سنگین را در هم شکست و با صدای گرفته ای گفت: پروفسور ما باید بریم...
دامبلدور نگاهی گذرا به زاخی که حالا سرش را پایین انداخته و به نقطه ای از زمین خیره شده بود، انداخت. مشخص بود چیزی را از آن ها پنهان می کند. بعد از آن آه عمیقی کشید و رویش را از همه ی آن ها برگرداند و به سوی مقصدش حرکت کرد.
زاخی نگاه اندوهبارش را از روی زمین برداشت و به چشمان ادوارد که با بی خیالی گوشه ای ایستاده بود، دوخت. لحظه ای به چهره ی او خیره شد. سپس وقتی که دامبلدور از آن جا دور شد، فریاد کشید: تو... تو... برای چی گفتی؟!
ادوارد مغرورانه جواب داد: برای این که نمی خواستم هافلی ها تو دردسر بیفتن.
زاخی مدتی کوتاه نفس نفس زد. بعد از آن دهانش را باز کرد که دوباره چیزی نثار ادوارد کند اما به نظر می رسید از انجام این کار صرفنظر کرده است. یک قدم به جلو برداشت، سپس بدون اعتنا به دوستانش با سرعت آن جا را ترک کرد... دیگر صدای سرزنش های دوستانش را نمی شنید... افرادی که از کنارش می گذشتند را نمی دید و در آخر حال و هوای هاگوارتز را حس نمی کرد... در جای دیگری به سر می برد.
ناگهان در راهرویی باریک و خلوت که تمام دیوارهای آن سنگی به نظر می رسید، به طرز عجیبی تلو تلو خورد. دستش را بر روی سنگ سرد آن جا گذاشت و چشمانش را بست. با تمام وجود حسش می کرد. اما او نباید تسلیم می شد، با این حال دیر شده بود.
هوا به شدت سرد بود. سوزش آن تا مغز استخوان ها نفوذ می کرد. باد شدیدی نیز می وزید و صورت عرق کرده ی زاخی را که در میان تاریکی ایستاده بود، خنک می کرد و موهای پریشانش را به بازی می گرفت.
درختان بلندی در کنار او به چشم می خوردند؛ درختانی با شاخه های در هم تنیده که گه گاهی باد آن ها را وحشیانه به حرکت وا می داشت.
زاخی نفس عمیقی کشید. می دانست کجاست و چه چیزی انتظارش را می کشد... انگار توانسته بود آینده را بخواند، ببیند و با تمام وجود آن را حس کند.
نگاهی به دور و اطرافش انداخت. هیچ کس را مشاهده نکرد، به نظر می رسید تنها خودش آن جا حضور دارد، اما اشتباه فکر می کرد؛ چون زمانی که به روبرویش خیره شد، تپه ای را دید که روی آن خانه ای عجیب به چشم می خورد. خانه ای فرو رفته در تاریکی محض... سکوت... ترس و وحشت...
زاخی بی اختیار یک قدم به جلو برداشت، اما به دلیلی نامشخص به ندای قلبش که به او گوشزد می کرد مواظب باشد گوش فرا سپرد؛ به همین خاطر لحظه ای مکث کرد... از رفتن تردید داشت، با این حال طاقت نمی آورد همان جا بایستد... بر سر دوراهی بزرگی قرار گرفته بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا ادونکور در 1385/5/9 12:12:40
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1385 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اینا میخوان یه جای درست کنن که بتونن توش آپاراد کنن

دامبل گفت: اینا یعنی کیاه؟

یه سفید بوقی از اون وسط برگشت گفت: این سیاه های بوقی

بلا فاصله نگاه دامبلدور متوجه زاخی و آناکین و راهب چاق ...شد. دامبل طوری به این سه نفر نگاه میکرد که انگار داره اون ها رو اسکن میکنه
بعد نگاهش متوجه زاخی شد . بیشتر از بقه به زاخی خیره مونده بود. آثار ترس توی چهرش به خوبی قابل دیدن بود . بعد بدون اینکه حرفی به کسی بزنه به زاخی اشاره کرد که دنبالش بره . آناکین و چن تا دیگه از بچه ها هم دنبال دامبل و زاخی راه افتادن ولی دامبلدور به اون ها توجه نکرد حتی بهشون نگفت که برگردن
بعد از دقایقی که به سکوت گذشت دامبلدور از زاخی پرسید: چند وقته که این کابوس ها رو میبینی؟

زاخی ناگهان ایستاد و مستقیم به دامبلدور نگاه کرد
آناکین و دو تا دیگه از بچه ها هم که دنبالشون می اومدن با تعجب به دامبلدور نگاه کردن
دامبلدور ادامه داد: مثل اینکه این کابوس ها تاثیر بدی روی تو گذاشته
اینقدر بد که میخواستی از مدرسه بری پیش لرد ولدمورت

زاخی با اکراه گفت: اون میخواست منو از نظارت برداره . در حالی که آناکین هنوز ناظر بود. میخواستم بدونم چرا

دامبلدور گفت: اون خوبا ها خواب واقعی نیست همش ....
ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!