جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1386 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با اینکه بورگین جواب سوالش را که " به کجا برای درخواست کمک زنگ بزنم " دریافته بود ، هنوز مسئله جدی همانند غولی بزرگ پیش و رو بود.
چندین مرگ خوار در حال کندن زمین بودند و بلاتریکس با نگاهی غضب آلود به بورگین و هاگرید ، در پشت پیشخوان نگاه می کرد.
در آن طرف اوری نیز دوباره مشغول بازی با یک شیء بود که این بار به نظر گران قیمت می آمد.
بورگین با خود ارزیابی کرد که اگر فقط چند ثانیه توجه بلاتریکس به چیز دیگر معطوف شود خواهد توانست تلفن قدیمی را بردارد.
همچنین او اوری را آدم حساب نمی کرد چون در همان نگاه اول دریافته بود که وی آدمی بیش از یک احمق نیست!
صدای دنگ دنگ کلنگ ها و خاک و غبار تمام فضای مغازه را پر کرده بود.
ناگهان در آن هماهنگی خوردن چکش به قسمتی از زمین ، صدای برخورد یک فلز با فلزی شنیده شد و برای چند ثانیه دیگر صدایی شنیده نشد.
همان طور که بورگین دعا کرده بود ، توجه بلاتریکس به پشت سرش ،جایی که دیگر مرگ خواران در حال کندن زمین بودند جلب شد و در آن خاک و غبار ، موقعیتی خوب برای بورگین فراهم شد.
توسط دستانش به هاگرید فهماند که به طرف تلفن می رود و هاگرید نیز برای کمک به وی ، ایستاد و تقریباً همانند کوه ، مانع دیدن بلاتریکس برای روئیت بورگین شد.
بورگین خمیده خمیده به طرف تلفن می رفت.
عرق پیشنای اش را با آستینش خشک کرد و نفسی عمیق کشید.
تقریباً تا اواسط راه بود.
چشمش به اوری افتاد که همچنان در حال سیخونک زدن به آن شیء گران قیمت بود. بورگین با خود گفت که اگر اوری تنها بود ، بهش می فهماند که آن شیء چقدر ارزش دارد.
کمی جلوتر رفت. پیشخان خیلی بزرگ بود و همین امر باعث می شد تا اوری نیز حتی کوچکترین شکی نکند.
سر انجام چشمش به تلفن قدیمی ، اما ساخته شده از طلا همراه با سیمی بلند افتاد. دقیقاً پنج پا جلوتر بود.خیلی آرام قدم های بعدی اش را گذاشت و ناگهان مکالمه بلاتریکس را شنید که داشت با مرگ خوارانش حرف می زد.
_ شما ها من رو خنگ گیر آوردین؟اون قدر کلنگ زدین ، بعدش به همین یک تیکه آهن پاره رسیدین؟بنالین!لرد از دیر انجام شدن کار هایش ناراحت میشه.
در سکوت مغازه ، بورگین توانست آه بلاتریکس را که از فرط تعجب بود را بشنود.
بلاتریکس خطاب به هاگرید که در جلوی پیشخان همچنان ایستاده بود گفت : اون یکی دوستت کجاست؟بورگین رو می گم...؟
باید عجله کنم!
این جمله رو بورگین خطاب به خودش گفت.
دیگر رسید!
تلفن را قاب زد و همچنان خمیده به طرف جایی که هاگرید بود دوید و درست زمانی که بلاتریکس چوبش را ترسناک و تهدید آمیز به طرف هاگرید گرفته بود ، بلند شد و لبخندی به پهنای صورت بلاتریکس تحویل داد و گفت : یک چیزی از دستم افتاد رفتم بردارمش!
هم اکنون بلاتریکس آرام گشته بود و به جای قبلی اش برگشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین که از ترس زبانش بند آمده بود و هاج و واج به این صحنه نگاه میکرد ناگهان چشمانش به تلفن، در آن سوی میز افتاد...
نمیتوانست مخفیانه تلفن را بردارد.آن زن ساحره و مردی که اوری اسمش بود گه و گاهی نگاهش میکردند.
ساحره به آرامی رویش را به آن طرف کرد و مواظب بود که زیردستانش کاری را اشتباه انجام ندهند.
اوری که هرزگاهی به وی نگاه میکرد، الان مشغول بازی با یکی از لوازم نه چندان گران که در سمت چپش قرار داشت بود. زمان خوبی بود که آرام تلفن را بردارد و زنگی بزند. ولی به کی؟
نه دوستی توانایی کمک به او را داشت و نه کس دیگری را داشت که به آن زنگ بزند.
در همین فکر ها بود که شیء از دست مرگخوار به زمین افتاد و باعث جلب توجه مرگخواران شد.
مردی که کلنگی به دست داشت با عصبانیت چوبش را درآورد و به قصد خواندن وردی،آن را به سوی اوری نشانه گرفت که ساحره با دستش به وی علامت توقف داد.
ساحره به سمت اوری رفت و با زمزمه ای خشن به وی گفت:
یک بار دیگه سروصدا بکنی، خودم دست لرد میدمت.
و بعد نگاهی به بورگین که از ترس.نفسش بند آمده بود انداخت و دوباره به نظارت پرداخت.
در هین هنگام، در باز شد و مردی نه چندان پیر ، با هیکلی بزرگ وریشی بلند وارد شد.
مرد که از دیدن مرگخواران ترسیده و تعجب کرده بود قصد بیرون رفتن از مغازه را داشت که اوری جلویش را گرفت.
هاگرید که از ترس رنگی به صورتش نمانده بود،به فرمان اوری
کنار بورگین،روی زمین نشست.
سایر مرگخواران که این اتفاق را دیده بودند با ساحره نگاهی ردوبدل کردند و بعد دوباره شروع به کار کردند.
بورگین که از دیدن هاگرید خوشحال شده بود با صدای آرام که به سختی قابل شنیدن بود گفت:
یک فکری بکن که از اینجا بریم بیرون،توی یک فرصت مناسب شاید من بتونم با تلفن زنگ بزنم.ولی نمیدونم به کجا.
هاگرید که به سختی سعی کرد آرام حرف بزند گفت:
به مدرسه یا چه میدونم به ...
همین طور که هاگرید صحبت میکرد، بورگین جواب سوالش را پیدا کرد.او باید به دفتر کارآگاهان زنگ بزند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بورگین جان،من هاگرید رو هم وارد داستان کردم،اگه فکر میکنی خوب نیست به ناظر بگو پاکش کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/2/4 12:40:45
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/2/4 17:16:28
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 1 اردیبهشت 1386 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
در جلوی آنها یک ساحره قرار گرفته، که از قرار معلوم بسیار خوشحال بود.یکی از مرگخواران که اوری نام داشت بعد از بسته شدن در، پشت آن ایستاد تا مراقب اوضاع باشد.
بورگین که تا حدودی دست و پایش را گم کرده بود با صدای لرزانی گفت:"امم... میتونم کمکی بهتون بکنم!؟ اگه چیزی لازم ..."
بلاتریکس با چشمانش به وی فهماند که بهتر است سکوت کند تا خطری آن را تهدید نکند. سپس چشمانش را باریک کرد و در کف مغازه چرخاند.بعد از چند دقیقه بالاخره چشمانش بر روی نقطه ای از مغازه ایستاد پس به یکی از مرگخواراتن اشاره کرد تا به سمت او بیاید.
- مکنر میخوام خیلی با دقت ولی با سکوت مطلق اینجا رو بکنی.به هیچ عنوان از طلسمی استفاده نکن چون نمیخوام افراد وزارت خونه قبل از اتمام کارمون مزاحمون بشن.
- اطاعت میشه. رابستین اون وسایل رو بیار.
بورگین که از پشت میزش با چشمانی از حدقه بیرون آمده و دهان باز در حال تماشا بود گفت:" نــه...شما که نمی خواین اینجا رو بکنید!؟"
اوری: چرا دقیقا داریم همین کارو میکنیم
همه مرگخواران شروع به خندیدن کردن.مکنر کلنگی را از کیسه ای بیرون آورد و به بالای سر خود برد.بورگین که از ترس زبانش بند آمده بود و هاج و واج به این صحنه نگاه میکرد ناگهان چشمانش به تلفن، در آن سوی میز افتاد...


* تلفن در اونطرف میز یعنی نزدیک به در قرار داره و اوری هم کنار در ایستاده و مراقب بیرون و گاهی صاحب مغازس.بقیه مرگخوارا به جز بلا پشتشون به بورگینه بنابراین متوجه اون نیستن.این توضیح رو دادم که یه مرتبه ننویسید بورگین به سمت تلفن شیرجه زد بدون اینکه کسی متوجه اون بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1386 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول:
دوستان قرار شد من مسئول این تاپیک باشم و حالا یک سوژه جدید دادم
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0

بورگین ، در حالی که یک دست اهریمنی را با پارچه اش تمیز می کرد به سوت و کوری مغازه اش اندیشید و اینکه هیچ اتفاق خاص و هیجان انگیزی برای وی اتفاق نخواهد افتاد.
سر انجام دست از پاک کردن دست اهریمنی 200 گالیونی اش بر داشت و رفت به درخواست یک مشتری که تازه وارد مغازه شده بود جواب بده.
_ سلام آقا. من در خدمتم.
مردی قد بلند و دارای پیشانی بلند که موهایی مجعد و سیاه داشت و ته ریشش اصلاً با قیافه اش جور در نمی آمد و یک کت فراک بلند و سیاه پوشیده بود در آستانه در ایستاده بود و به اجناس مختلف مغازه نگاه می کرد.
_ ممنون آقا. خودم دنبال شیئ مورد نظرم می گردم...
سپس مرد قد بلند حرکت کرد و به اطراف مغازه سرک کشید و هر از گاهی اجناسی را بر می داشت.
ولی چیزی که برای بورین بسیار عجیب بود ، این بود که فرد ناشناس ، بیشتر به اشیایی که در کف مغازه ود توجه می کرد و هر چند دقیقه به هوای مطالعه اشیا مشتی بر زمین می کوباند.
سر انجام صبر مرد ناشناس لبریز شد و با پرخاش به بورگین که همچنان مقابلش ایستاده بود گفت : نامله! عین متر سگ اینجا ایستادی داری بر و بر منو نگا می کنی؟مگه کار و بار نداری؟ من که دزد نیستم!
بورگین که جا خورده بود گفت : ببینید آقای محترم! من متوجهم که شما دستتون کج نیست ولی این سوال برام پیش اومده که چرا شما هر ازگاهی به کف مغازه من یک مشتی میزنین؟
مرد ناشناس بدون هیچ حرفی یک مشت دیگر به زمین زد و این بار چشمانش درخشید و ایستاد و زیر لب گفت : خودشه!
بورگین با تعجب ، در حالی که دهنش همچنان باز مانده بود به فرد ناشناس نگاه می کرد.
_ خوب آقای بورگین. کار ما که تموم شد ! راستی این جنسای بجنلت رو اینقدر به مردم ننداز!کار خوبی نیست! راستی اینکه من اومدم اینجا رو به هیچ کس نمی گی... شیر فهم شد؟
و نگاهی مملو از خشم به بورگین انداخت.
بورگین :
سپس فرد ناشناس بدون هیچ حرفی از مغازه بیرون زد.
فردای آن روز
حوالی عصر بود و بورگین در حالی که پشت میز بلوطی اش نشسته بود آهی از سر خستگی کشید که ناگهان در با صدای مهیبی باز شد و چند مرگ خوار ردا پوش وارد مغازه شدند.

_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*

سوژه اصلی : در زیر مغازه بورگین یک گنجینه بسیار بزرگ از سالازار اسلایترین می باشد که مرگ خواران برای در آوردن آن از زیر مغازه دست به هر کاری می زنند.
ولی بورگین دور از چشم همگان ، به دفتر کارآگاهی زنگ می زند و کارآگاهان برای دستگیری مرگ خواران وارد عمل می شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مهر 1385 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
روز شنبه ساعت 8 و نیم :
جاگسن : وای کاشکی غیب و ظاهر شده بودیم
رابستن : چرت نگو .... نمی شه ... اینجا غیب و ظاهر شدن ممنوعه
جاگسن : اوکی ... آی گت یو !
ولدی : پس چرا در رو باز نمی کنن ؟
جاگسن : هنوز 20 ثانیه مونده
ولدی : چه مقرراتین
رابستن : پس چرا بلا نیومد ؟
لرد : خیلی سرش شلوغه، به جاش سوروس میاد
رابستن : وای نه، اون همه چی رو به آلبوس خرفت میگه
لرد : نمیگه، مطمئن باش
جاگسن : راستی رابستن
در همین موقع در باز شد و سورورس هم از راه رسید
سورورس : سرزمین من ... خسته خسته .... است
جاگسن : بی مزه ...
رابستن : قرار شد یقیه ی فورتسکیو رو بگیری
جاگسن : این پست مال مالسیبر هست
رابستن : بیاین بریم تو وگرنه دیانا ترش میکنه
لرد : موافقم
سوروس : من الآن میام
رابستن : کجا ؟
سوروس : هیچی یه پیغام بفرستم
جاگسن : جاسوس
در همین موقع دراکو دم در اومد
دراکو : سلام علیکم
جاگسن : چرا موهاتو تراشیدی جیگر ؟
دراکو : مسلمون شدم
رابستن : ختنه هم شدی ؟
دراکو : به سختی
نارسیسا : کیه، پسرم
دراکو : مهمونا هستن، حبیب خدا هستن
نارسیسا : یهشون خوش آمد بگو
دراکو چوبدستیشو در آورد : ولکامیوس
چند دقیقه بعد همه روی مبل توی قصر نشسته بودن
جاگسن : فضولیه چرا در همه چیتون بازه ؟
دراکو : بس که از وزارت میان میگردن
رابستن : ما برای ...
لرد یه پا به رابستن زد و یواش گفت : ساکت !
جاگسن : ما برای یه امر خیر اومدیم
دراکو : چه امری ؟
لرد : خیلی خیره ها !
نارسیسا : عروس خانم چایی بیار
دراکو : مامان اول باید بگن کو عروس خانم ؟
نارسیسا : آهان ببخشید ...
ادامه دارد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1385 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
-------------------
دیانا میزنه زیر گریه : تو با احساسات من بازی کردی !
رابستن که می بینه دیانا هم عاشقش بوده ولی بروز نمی داده از موقعیت استفاده می کنه و میگه : حقته، تو هم احساسات من بازی کردی و ادای گریه کردن رو در آورد
دیانا : اصلاً تو رو نمیخوام، تیکه تیکه کردی دل منو ....
رابستن که دید اوضاع داره قاراش میش میشه گفت : دوست دارم مثل لحظه ی هستی و نیستی
دیانا جواب داد و به راهش ادامه داد
رابستن : من تو رو میخوام، تو رو میخوام اونا رو نمیخوام
ولدی : خره، بهش بگو تو خودت نمره ی بیستی ...
دیانا تا اینو از ولدی شنید برگشت و گفت : راست می گی، لرد جون ؟
لرد : نرو بیرون از خونه آدما عاشقت میشن
جاگسن : چرا همش میخواین به هم ثابت کنین که شعر بلدین
بورگین : همش تقصیر فورتسکیو هست که از این پستا میزنه
رابستن برای جلب توجه دیانا گفت : استغفر لله ، غیبت کردن در ماه مبارک حرام است ...
بورگین : ماه مبارک چیه ؟ مگه ماه غیر مبارک هم دارمی
دیانا : ویش، مردیکه ی نوسلمون دینشو به رخ ما میکشه، مگه نه ولدی جیگر ؟
ولدی که گیج شده بود گفت : نه، چی یعنی آره، نه من شوهر تو نمیشم
دیانا : خیلی نامردی،
و دوباره زد زیر گریه
بورگین : بیا در آغوش اسلام دیانا جان ....
دیانا : دیگه هیچکدومتون قابل اطمینان و اعتماد نیستین
رابستن : ازت خواهش می کنم، دیانا
دیانا : شنبه شب ساعت 8 و نیم قصر مالفوی ها جلسه ی آشنایی رو برپا می کنیم ...
رابستن : چی دادا ش ، ایولا
دیانا : پسر خاله نشو، بچه خوشگل
رابستن : سلامتی، دیانا خانم بفرستین
ملت : می فرستیم
بعد همه با هم شروع به خواندن کردند و دیانا می رقصید
دنیا دیگه مث تو نداره، نداره نمیتونه بیاره، دلا همه بی قرار عشقن اما عشقی که واسه تو بی قراره !
ملت : یه دست یه هورا ( تیریپ عمو پورنگی )
این داستان ادامه داشته بید ....
---------------------
ببخشید ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 15 مهر 1385 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
همه داشتن گریه میکردن که چشم رابی به خواهر جاگسن افتاد...
رابی:
ولدی:هووی..چه خبره..لاو میترکونی؟؟
رابی:
جاگسن در همین هین چشمش به رابی میافته که به خواهرش به صورت یجورایی بی ناموسی نگاه میکرد..
رابی:
خواره جاگسن که تازه تونسته بود رابی رو ببینه قیافش اینزوری شد..
ولدی:وااااای..خدا مرگم بده،،یه مرگخوار باید سنگدل باشه نه انقدر عاشق..
رابستن که اصلا حالیش نبود لرد چی میگه همونطور داشت به خواره جاگسن نگاه میکرد..
جاگسن بلند شد و دویو به سمت رابستن..
رابستن پا به فرار گذاشت و جاگسن دنبالش..
ولدی:نکنین..چرا دنبال همدیگه میکنین..این کارا چیه؟؟
رابستن:یکی این دیوونه رو از من دور کنه..
جاگسن:ایسکن..کاریت ندارم..به خدا کاریت ندارم..
رابی: ؟
جاگسن:بابا..میخوام قرار خواستگاری رو بذارم..
ملت:
بالاخره رابستن ایست میکنه و جاگسن تمام قضایا مربوط به خواهرشو میگه..
از قضا انگار خواهر جاگسن 77 سالش هست و هر روز 70 تا لیوان معجون جوانی میخوره..
رابی:نه..یعنی چی؟؟این که سن مامان بزرگ منو داره..
جاگسن:درست حرف بزن..
رابستن دیگه بیخیال خواهر جاگسن میشد که دیانا وارد شد..
دیانا:...تو چی کار کردی رابی؟؟
رابی:به جون مادرم من بی گناهم..(تیریپ فیلم هندی)
دیانا بدو بدو داشت میومد طرف رابی..
***
****
*****
اگه بد شد ببخشید..
تاپیکه جالبیه..
اگه افراد طنز نویس توش کار کنن تاپیک عالی ای میشه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط بای(از جادوگران) وجود داره و کسانی که از دادنش عاجزند
هدی راست گفت..جادوگران مردنیست..
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 14 مهر 1385 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه که فورتسکیو ارباب رو بالا نگه داشته بود جاگسن با یه حرکت کاملا انتحاری به سمت فورتسکیو حجوم برد و ارباب افتاد زمین.
جاگسن تا تونست این فورتسکیو رو زد و آخرش هم کوتاه اومد.
در همین لحظه گوشی جاگسن ویبره میره .
جاگسن : الو کیه؟
فرد : منم بلیز.
جاگسن : بفرمایید.
بلیز : جاگسن مامان بزرگت نفسش بند آومده چه کار کنم.
جاگسن : خوب الان خودم رو می رسونم و به اورژانس هم زنگ می زنم.
جاگسن گوشی رو قطع می کنه و میگه : بچه ها خواستگاری تعطیل . زود باشین باید بریم خونه ما مادربزگم حالش بده.
ولدی : تند نرو .
در همین لحظه جاگسن زنگ می زنه اورژانس.
اورژانس : بفرمایید.
جاگسن : ببخشید یه مورد اضطراری تو خیابان خرمشهر کوچه شهید باهنر پلاک 17 به وجود اومده.
اورژانس : الان یه گروه شفا دهنده می فرستیم.
جاگسن : بچه ها غیب شین و دنبال من بیاین.
ملت بعد از جاگسن غیب میشن و دم خونه جاگسن ظاهر میشن.
جاگسن : چی شده جناب شفادهنده؟
شفادهنده : فوت کردن.
جاگسن : نه من باورم نمیشه .
بلیز : به نظر من ببریمش سنت مانگو شاید حالش خوب شه.
جاگسن : باشه .
جاگسن غیب و ظاهر میشه .
جاگسن و بقیه ملت به اضافه بلیز تو سنت مانگو ظاهر میشن.
شفا دهنده ها که می بینن یه مریض با حال اضطراری دارن میرن سمتش .
یک ساعت بعد
یه شفا دهنده از اتاق بیرون میاد و میگه : رفت
مادر جاگسن : مادر کجا رفتی . چرا من رو تنها گذاشتی. من بدون تو چه کار کنم...
جاگسن :
خواهر جاگسن(جاسمین)که تازه از راه اومده بود با دیدن مادربزرگش به این حالت درمیاد:
__________________________________
این رول برگرفته از واقعیت بود با اضافه کردن یه قسمتهای جادوگری و سایتی.(مادربزرگم دیروز رفت پیش خدا )
یه صلوات باسه شادی روحش بفرستین و یه فاتحه هم بخونین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 14 مهر 1385 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
خارج از رول :سلام، ببخشید اگه من اینجا پست میزنم، از موضوعش خوشم اومد ...
-------------------
دیرینگريال زیلینگ
رابستن : اینجا که خونه ی مشنگا نیس که !
لرد : تو حرف نزن رابی، تو باید ساکت باشی ...
رابستن : ا وا ، آخه چرا ؟ خاک عالم
لرد : چون تو دومادی، ما به جات حرف می زنیم
جاگسن : وراجی بیجا موقوف می باشد
آیفن : کیه ؟ شما ؟
جاگسن : ما برای دیدن خانم دیانا اومدیم، اینجا از اون خانم دارین ؟
آیفن : شما کی باشین ؟
رابستن : برای امر خیر اومدیم
آیفن : من دیانا هستم، کاری دارین ؟ بفرمایید
رابستن : اینجا که نمیشه
دیانا : اختیار داری بچه خوشگل، همونجا حرفتو بزن !
لرد : خانم دیانا مالفوی ؟ من ولدی جیگرم باز وکنید
دیانا : تو هم هستی سبک ؟
لرد : چی ؟ چی ؟ نفهمیدم !
دیانا : اینایی که میگم بیان تو، ببخشید همین الآن لیست به دستم رسید :
1- لرد ولدمورت
2- جاگسن اون
3- بلاتریکس لسترنج
این سه نفر بیان تو
رابستن : خانم حتماً اشتباهی شده عزیزم
دیانا : چیزی گفتی ؟
رابستن /ک نه، نه
لرد : دهنتو ببند
دیانا : جان ؟
لرد : خانم، برو تو خجالت بکش، فالگوش وای نسا
دیانا : ا وا
رابستن : ولدی جون چیکار کنم ؟
بلا : من میگم، ما حرفامونو می زنیم اگه پسندیدیم میریم خواستگاری
رابستن و جاگسن : پس برای چیز اومدین ؟
بلا : وای نباید اینو می گفتم
لرد : حالا که گفتی
بلا : ما برای یه سری کار اومدیم، نه برای خواستگاری
بورگین : من میدونستم، اینا برای چی اومدن
بلا : دهنتو ببند
در باز شد و سه نفر وارد شدند
در همین موقع یه سری اومدن
عده ای : ایست، خونه تحت محاصره ی ماست
رابستن زد زیر گریه : من دیانا میخوام
جاگسن : برای این که تاپیک در مورد مغازست، خواستگاری توی مغازه انجام میشه
بورگین : من برم،میوه و شیرینی بخرم
عده ای : هی آقا، یواش یواش
جاگسن : تو فورتسکیو هستی ؟ بعد از مرگ اسکریمجیور جانشینش شدی ؟ تو که مرده بودی
فورتسکیو : خفه بمیر
جاگسن : فورتسکیو شما هم بیا ولی این دوستات برن
بورگین : قبلش اسمشو نبر رو هم ببر
فورتسکیو : وینگاردیوم لوی اوسا ، تا فردا این موقع آقا ولدی تو هوا می مونه !
بورگین : ایول
------------------------
ببخشید اگه بد شد، میخواستم ما جرا رو بکشونم .... خواستگاری رابستن رو میگم .... منو ببخشید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1385 08:16
نمایش جزئیات
آفلاین
جاگسن : من از کی سوژه دزدیدم .
رابستن : از پسر بابات. بذار هر وقت خودم پست زدم جواب می دهم .
چارلی : آقای بورگین من بیشتر از رابستن کار کردم و در ضمن من تا به حال جنس مجانی نفروختم .
و اینطور دوباره بورگین سه برابر پولی که باید به چارلی می داد داد ( چشم حسودا کور)
جاگسن : می خوام یکی از جادوهای سیاهمو بکنم . هیچ کس این یکی رو بلد نیست.
جاگسن : پودریوس
مرد تبدیل به خاک میشه .
رابستن :اه این رو از کجا یاد گرفتی ؟ تازه جادوی سیاه پیشرفته است.
بارکز : خوب حالا اون خاکهای دم مغازه رو جمع کن .
جاگسن : باشه بابا
و شروع می کنه به جمع کردن خاک مرده و می ریزه تو خیابان .
بورگین : آقا جان اگه یه ساعت دیگه بمونید خودم و بارکز هم مغازه را تعطیل می کنم و باهات میایم خواستگاری.
رابستن : باشه
جاگسن : پس من میرم بلاتریکس و رودولف هم بیارم .
رابستن : پس سریعتر برو
2 ساعت بعد
رابستن : بابا این جاگسن کجا موند ما حتی لباسهایمان رو هم پوشیدیم
ناگهان فردی با شنل سیاه موی قهوه ای و چشمان آبی وارد مغازه می شود .
رابستن : جاگسن آگه یه بار دیگه شنل سیاه و بعدشم شر و بر بگی من می دونم و تو.
جاگسن : آخه از این شنل سیاه جون تو خیلی خوشم میاد .
رابستن : ولی من خوشم نمیاد .
جاگسن : خوب باشه بابا همه بیرون منتظرند .
رابستن : یعنی کیا
جاگسن : ولدی و بلا و رودی.
چارلی : اسمشونبر اینجا
بورگین : الان به وزارت زنگ می زنم .
رابی: آقای بورگین . بارکز و چارلی مگه شما پولی نیستید ؟
همه با هم : معلومه .
رابی یه کم از زیر میز چیزی میده .
بورگین : اوضاع حله . بریم .
جاگسن : این همهپول رو از کی گرفتی ؟
رابی : هیچی ارباب تو دستم ظاهر کرد .
دم قصر مالفوی ها
_____________________________
ادامه بدبد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�