تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
229 کاربر(ها) آنلاین هستند (155 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
223
مهمانان
|
6
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
صندوقهای رأی باز است
بیستویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو
روز رأیگیری
۱۵ و ۱۶ مهر
از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.
ورود به صندوق رأی-
۳

دابی
-
۵

سیبل تریلانی
به نفعش انصراف دادند
مرلین
تلما هلمز
-
۶

پرنتیس گاتو
به نفعش انصراف دادند
هوریس اسلاگهورن
نیکلاس فلامل
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

هری.رون .هرمیون وجینی در حیاط خانه ی ویزلی ها در حال کوییدیچ بازی کردن بودند.حالا دیگه اونها نمی توانستند عادلانه یار کشی کنند چون حالا دیگه جینی ورون برای خود بازیکنان خوبی بودند وهرمیون هنوز به اون صورت بازی بلد نبود برای همین معمولا هری و رون با هم بودند وجینی وهرمیون باهم. نتیجه 20-20 مساوی بود .هری تمام تلاش خود را می کرد ولی هرچه او گل میزد در اون سمت یا جینی گل می زد یا هرمیون جلو میامد وضربه می زد البته ضربه های او خیلی ارام بود ولی برای اینکه دل او نشکنه رون اجازه می داد توپ توی دروازه جای بگیره.اونها در حال بازی بودند که خانم ویزلی آنها را برای ناهار صدا زد همین که هری ورون برگشتند تا ببینند خام ویزلی چی می گه جینی توپ رو توی حلقه ی وسط جای داد به این ترتیب هری ورون اونروز بازی را باختند سر ناهار هم همش بحث در مورد بازی بود هری ورون عقیده داشتند که اونها با نامردی بازی رو بردند ولی جینی همش می گفت: باید حواستون رو جمع می کردین حالا هم که باختین تقصیر خودتونه ولی از نظرهرمیون هم بازی کوییدیچ احمقانه بود و هم صحبت کردن درباره ی اون.به این ترتیب اونها ونروز را پشت سر گذاشتند این یکی از معدود روز هایی بود که اون ها بدون هیچ اتفاق بدی پشت سر گذاشتند.
دوست عزیز!
ویرایش پست قبلی رو بخون و بر اساس اون پستت رو بنویس!
با تشکر
دوست عزیز!
ویرایش پست قبلی رو بخون و بر اساس اون پستت رو بنویس!
با تشکر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/7/1 16:21:52
هری تا موقع استراحت به این فکر میکرد که جان پیچ احساسی دارد یعنی وقتی ولدمورت عصبانی یا خوشحال میشود جان پیچ طوری عمل میکند که هنگام مواجه شدن هری با مشکل او نتواند چوبدستی اش را به کار بیندازد و در نتیجه صدمه ببیند.چرا وقتی دامبلدور داشت جان پیچ را نابود یا از بین میبرد توانست از چوبدستی اش استفاده کند یا اینکه هری باید ان قاب اویز را هیچ گاه به گردن نیندازد یا چوبدستی هری جوری است که وقتی وجود جان پیچی را حس میکند تسلیم شده و قادر به انجام و پرتاب طلسمی نیست. اما وقتی رون نیز در زمانی که چادرشان را در دشتی برپا و او برای تهیه ی غذا داوطلب شد و در مقابل چندین دیوانه ساز قرار گرفت نتوانست طلسمی اجرا و از خود دفاع کند چون او نیز قاب اویز را به گردن داشت .هری نتوانست رضایت مند بخوابد از وقتی که از دره ی گودریک امده بوند او کابوسهایی وحشتناک میدید.
صبح شده بود .هری اندامش را تکانی داد و کش و قوسی به بدن داد تا شاید خواب از سرش بپرد .چشمش را با دست مالید .در ان چادر سرد و نیمه تاریک هیچ چیز جز دو دوستش پدیدار نبود که ان دو را نیز تار میدید.عینکش را به چشمانش زد و به طرف دستشویی رفت بعد از شستن دست و صورتش نگاهش به قاب اویز افتاد که روی زمین بود که از روی تختی که هرمیون روی ان میخوابید افتاده بود .وسوسه شد تا ان را دور گردنش بیاویزد
چون از قرار معلوم نه رون و نه هرمیون صلاحیت لازم را برای نگهداری ان نداشتند. ان را در دستانش گرفت و دور گردن انداخت .احساس بسیار عجیبی داشت .خیلی دوست داشت بیرون برود و غذایی تهیه کند.احساس لذت بخشی بود.اماده برای رفتن شد اما معلوم بود دلش نمیخواد بیخبر برود.به رون و هرمیون
نگاهی انداخت.
صورت گل انداخته ی هرمیون خنده دار تر از لبخند ملیح رون بود که با لبخند لاکهارت شباهتی دورادور داشت .رون طوری خوابیده بود که صورتش به سمت هرمیون انگار چشمکی مانند ستاره ی دنباله دار میزند که یک لحظه ظاهر و یک لحظه ناپدید میشود .هری کاغذ پوستی اش را از داخل کیف هرمیون در اورد که یکی از 20 کاغذی بود که برای مقاله نویسی درس های دفاع دربرابر جادوی سیاه و تغییر شکل بود .قلم پرش را دراورد و نوشت:
هرمیون و رون عزیز
من دارم میرم تا دهکده غذایی تهیه کنم .نگران من نباشید.رون
عزیز من چوبدستی ات را میبرم و خوب نگهداری میکنم که
اسیبی به ان نرسد.
هرمیون تا موقع برگشتن وسایل صبحانه را اماده کن که با دست
پر میایم.راستی من جان پیچ هم با خودم میبرم تا برای شما
دردسر ساز نشه.
از طرف هری
هری کاغذ پوستی را در کنار رون گذاشت و چند سیسی از معجون مرکبی که هرمیون از مودی کش رفته بود نوشید و به
راه افتاد.در راه به این فکرمی کرد که اگر برای ان ها اتفاقی بیفتد
چه؟پس می بایست سریع تر بجنبد.هری به یک پیرمرد میان سال تبدبل شده بود که 10 کیلو اضافه
وزن داشت و موهای جوگندمی اش گیس کرده بر روی پشتش تلو تلو میخورد .وکت و شلوار قدی می اش با پیراهن ابی موگولی اش ست بود.چشمانش از حدقه به بیرون میزد وابرو های پر پشتش نشانی از غرور و مردانگی میداد .صورت بدون سیبیلش او را به یاد اقای ویزلی می انداخت.
وقتی به دهکده رسید و مغازه هایی را میدید که بیشتر به مغازه ی ویزلی ها شباهت داشت.خفاشی بر روی یکی از مغازه ها بود که گاه به گاه بالش را تکان داده و گرده های جادویی را در اطراف پخش کرده که نشان دهنده ی جمله ای است یکی از ان جمله ها بدان معنی بود:
از ما خرید کنین تا یه وقت اسیب نبینین
هری از ان مغازه دور شد تا یک وقت اسیبی نبیند.
وقتی در طول جاده راه میرفت احساس عجیبی داشت .سردش بود و احساس پوچی میکرد .چرا؟
-لباس نمیخوای اقا؟ردای جدید دارم ...فقط 1 گالیون
هری با اضطراب تمام و با صدای کلفت گفت:
- ..نه ...برو..ممنونم
ان مرد دور شد اما موقع رفتن چشمکی به هری زد .هری تا ان موقع ادمی به این وضع ندیده بود.ردای عجیبی در تن داشت و صورتش ..انگار طلسمی مرگبار به صویش فرستاده بودند .چیزی به هری گفت او را تعقیب کن.
هری به هیچ چیز جز ان مرد فکر نمیکرد چون به طور عجیبی به او نگاه میکرد و تنها کسی بود که لباس ردای فروشی اش را به او تعارف کرد .هری ان مرد را دید که از جاده ی فرعی ای از دهکده خارج شد ...
هری با سرعت زیاد او را تعقیب کرد به حصار هایی رسید که در قدح اندیشه ی دابلدور شبیه به جاده ی خانه ی ماروولو بود امانگاهی به اطرافش کرد ...بله انجانبود ...طول جاده را طی کرد اما ان مرد را نیافت و به دهکده ای نگاه کرد که از او فاصله ی زیادی دارد . در این فکر افتاد که ان مکان را ترک کند...
اما ناگهان صدا هایی عجیب امدند و کسانی نزدیک هری میشدند او تا ان لحظه احساس پوچی را بیشتر حس میکرد .بدنش رو به انجماد و دندان های درشتش که به دندان های اسب ابی شبیه بود فشرده میشد.
هری به دامنه ای رفت که صدا از انجا میامدند.
انجا تاریک بود خیلی تاریک و در ان افتاب سوزان این امری
طبیعی نبود .دامنه کوه ان قدر تاریک .
هری جلو رفت تا نگاهی به ان اطراف بیندازد .چیزی را دید که
ایکاش نمیدید او تک و تنها در میان تعداد زیادی دیوانه ساز
گرفتار شده بود ان مرد تله بود و چگونه او را شناخت .ایکاش
از چادرش بیرون نمیامد اما از این خوشحال بود که نامه ای
برای دوستانش گذاشته است .اما ان ها که خبر نداشتند او
کجاست در میان دامنه ی کوهی که همه اش را سیاهی در بر
گرفته .
هری احساس میکرد هیچ چیز نیست و در حالی که از دست
دیوانه سازی فرار میکرد که به طرف او می امد ناگهان
چوبدستی رون را بیرون کشید و فریاد زد :
-پروتگو لوموس
اما اتفاقی نیفتاد به فکر قاب اویز افتاد که به قلبش چسبیده بود و
نمیتوانست ان را در بیاورد .به هرجا میجست ناگهان دیوانه
سازی جلویش را میگرفت .
طوری شد که دیوانه ساز ها به صورت دایره واری او را
محاصره کردند و او نمیتوانست کاری کند اولین دیوانه ساز
نزدیک او شد و هری چندین طلسم را بر زبان اورد اما بی فایده
بود .
بوسه ی اولین دیوانه ساز بی فایده بود چون هری خود را به
طرف سنگریزه ها پرتاب کرد و نگذاشت روحش را از او
بگیرد .دومین دیوانه ساز به طرف او امد دستان مومیایی شکلش
را دراز کرد تا بوسه ای به هری بزند اما هری این بار نیز خود
را کشان کشان به طرف روشنایی برد اما نتوانست خود را به ان
برساند و دیوانه ساز بوسه ای به او زد و هری وجودش را
کدری و پوچی فرا گرفت دیگر زمان وداع بود . دیوانه سازها
نزدیک و نزدیکتر میشدند تا بوسه ای بر هری بزنند .انگار
عطش روح ان ها زا مست کرده بود و هری کمکم از حال
میرفت .
-پروتگو لوموس
هری صدای اشنایی را شنید .هرمیون در طول دامنه پیش میامد
و رون نیز ژولیده نزدیک میشد .طلسم هرمیون به مرگخواری
خورد که بر هری بوسه زده بود .هری با شدت تمام روی زمین
افتاد .نیمه بیهوش بود چیزی دستش را فشرد بعد رها کرد .
چوبدستی در داخل دستش نبود .رون ان را برای محافظت از
هری گرفت صدای طلسم ها گوش هری را می ازرد .همه جا
تار بود و فقط سیاهی دیوانه ساز ها معلوم بود او نمیتوانست
درست ببیند دستی به چشمش زد و دید عینکش نیست و وقتی ان
را پیدا و به چشم زد ناگهان تعجب کرد ان سیا هی ها دیگر
نبودند و فقط هرمیون و رون در کنارش بودند.
-حالت خوبه ...چقدر من و رون توصیه میکنیم تو تنها بیرون
نری واسه چیه؟ ...واسه اینه که تو رو به مقصودت برسونیم ...
اگه اونا به تو اسیب میرسوندن چی؟
-هرمیون بس کن دیگه حال هری رو نمیبینی ؟
-چرا؟میبینم ...اما
-تو رو جان مرلین ساکت باش ببینیم حالش چه طوره؟
-من خوبم...فکر میکنم تله بود
-چی میگی
هرمیون ناگهان تعجب زده بلند شد.
-راست میگم...یه نفر داشت به من ردا میفروخت ...حالت عجیبی
داشت منم اونو تعقیب کردم و به این روز افتادم .
-نکنه مرگخوار...
رون از روی ترس این را گفت.
-نه ...لرد میخواد خودش هری رو ....ولش کن از دست تو رون
حالا بعدا تو چادر به این موضوع هم رسیدگی میکنیم
-راستی هری خیلی قیافه ی مزحکی پیدا داری با اون عینک
دایره ایت راستی این یارو که موی سرشو ریختی توی معجون
کی بود.
هرمیون در جواب رون گفت:
مال یه پیرمرد موگوله که دنبال زنش میگشت و من موی اونو
طوری بریدم که فکر نکرد از کجا بریده شده.فکر کنم قهرمان
بوکس بوده ...شما چی میگین؟
-رون گفت چی بوده؟
هری و هرمیون با هم داد زدن :
-هیچی
-رون راستی ببخشید من چوبدستی تو رو
-ولش کن رفیق
بعد ان سه به طرف چادرشان راه افتادند...
.........................................................................
تو رو خدا تایید کنین...من 3 تا پست زدم!!!
ببخشید عمودی شد نتونستم کارش کنم.....
محمد علی جیمز پاتر عزیز!
پستت بد نبود. کمی اول پستت تصعنی بود. بعد مگه کمی در مورد بعضی چیزها کم توضیح داده بودی.
مثلا چرا اونها به دره گودریک اومدن....مثل اینکه این ادامه پست قبلیت هست...
ولی در کل توصیفاتت خوب بود . موفق باشی.
صبح شده بود .هری اندامش را تکانی داد و کش و قوسی به بدن داد تا شاید خواب از سرش بپرد .چشمش را با دست مالید .در ان چادر سرد و نیمه تاریک هیچ چیز جز دو دوستش پدیدار نبود که ان دو را نیز تار میدید.عینکش را به چشمانش زد و به طرف دستشویی رفت بعد از شستن دست و صورتش نگاهش به قاب اویز افتاد که روی زمین بود که از روی تختی که هرمیون روی ان میخوابید افتاده بود .وسوسه شد تا ان را دور گردنش بیاویزد
چون از قرار معلوم نه رون و نه هرمیون صلاحیت لازم را برای نگهداری ان نداشتند. ان را در دستانش گرفت و دور گردن انداخت .احساس بسیار عجیبی داشت .خیلی دوست داشت بیرون برود و غذایی تهیه کند.احساس لذت بخشی بود.اماده برای رفتن شد اما معلوم بود دلش نمیخواد بیخبر برود.به رون و هرمیون
نگاهی انداخت.
صورت گل انداخته ی هرمیون خنده دار تر از لبخند ملیح رون بود که با لبخند لاکهارت شباهتی دورادور داشت .رون طوری خوابیده بود که صورتش به سمت هرمیون انگار چشمکی مانند ستاره ی دنباله دار میزند که یک لحظه ظاهر و یک لحظه ناپدید میشود .هری کاغذ پوستی اش را از داخل کیف هرمیون در اورد که یکی از 20 کاغذی بود که برای مقاله نویسی درس های دفاع دربرابر جادوی سیاه و تغییر شکل بود .قلم پرش را دراورد و نوشت:
هرمیون و رون عزیز
من دارم میرم تا دهکده غذایی تهیه کنم .نگران من نباشید.رون
عزیز من چوبدستی ات را میبرم و خوب نگهداری میکنم که
اسیبی به ان نرسد.
هرمیون تا موقع برگشتن وسایل صبحانه را اماده کن که با دست
پر میایم.راستی من جان پیچ هم با خودم میبرم تا برای شما
دردسر ساز نشه.
از طرف هری
هری کاغذ پوستی را در کنار رون گذاشت و چند سیسی از معجون مرکبی که هرمیون از مودی کش رفته بود نوشید و به
راه افتاد.در راه به این فکرمی کرد که اگر برای ان ها اتفاقی بیفتد
چه؟پس می بایست سریع تر بجنبد.هری به یک پیرمرد میان سال تبدبل شده بود که 10 کیلو اضافه
وزن داشت و موهای جوگندمی اش گیس کرده بر روی پشتش تلو تلو میخورد .وکت و شلوار قدی می اش با پیراهن ابی موگولی اش ست بود.چشمانش از حدقه به بیرون میزد وابرو های پر پشتش نشانی از غرور و مردانگی میداد .صورت بدون سیبیلش او را به یاد اقای ویزلی می انداخت.
وقتی به دهکده رسید و مغازه هایی را میدید که بیشتر به مغازه ی ویزلی ها شباهت داشت.خفاشی بر روی یکی از مغازه ها بود که گاه به گاه بالش را تکان داده و گرده های جادویی را در اطراف پخش کرده که نشان دهنده ی جمله ای است یکی از ان جمله ها بدان معنی بود:
از ما خرید کنین تا یه وقت اسیب نبینین
هری از ان مغازه دور شد تا یک وقت اسیبی نبیند.
وقتی در طول جاده راه میرفت احساس عجیبی داشت .سردش بود و احساس پوچی میکرد .چرا؟
-لباس نمیخوای اقا؟ردای جدید دارم ...فقط 1 گالیون
هری با اضطراب تمام و با صدای کلفت گفت:
- ..نه ...برو..ممنونم
ان مرد دور شد اما موقع رفتن چشمکی به هری زد .هری تا ان موقع ادمی به این وضع ندیده بود.ردای عجیبی در تن داشت و صورتش ..انگار طلسمی مرگبار به صویش فرستاده بودند .چیزی به هری گفت او را تعقیب کن.
هری به هیچ چیز جز ان مرد فکر نمیکرد چون به طور عجیبی به او نگاه میکرد و تنها کسی بود که لباس ردای فروشی اش را به او تعارف کرد .هری ان مرد را دید که از جاده ی فرعی ای از دهکده خارج شد ...
هری با سرعت زیاد او را تعقیب کرد به حصار هایی رسید که در قدح اندیشه ی دابلدور شبیه به جاده ی خانه ی ماروولو بود امانگاهی به اطرافش کرد ...بله انجانبود ...طول جاده را طی کرد اما ان مرد را نیافت و به دهکده ای نگاه کرد که از او فاصله ی زیادی دارد . در این فکر افتاد که ان مکان را ترک کند...
اما ناگهان صدا هایی عجیب امدند و کسانی نزدیک هری میشدند او تا ان لحظه احساس پوچی را بیشتر حس میکرد .بدنش رو به انجماد و دندان های درشتش که به دندان های اسب ابی شبیه بود فشرده میشد.
هری به دامنه ای رفت که صدا از انجا میامدند.
انجا تاریک بود خیلی تاریک و در ان افتاب سوزان این امری
طبیعی نبود .دامنه کوه ان قدر تاریک .
هری جلو رفت تا نگاهی به ان اطراف بیندازد .چیزی را دید که
ایکاش نمیدید او تک و تنها در میان تعداد زیادی دیوانه ساز
گرفتار شده بود ان مرد تله بود و چگونه او را شناخت .ایکاش
از چادرش بیرون نمیامد اما از این خوشحال بود که نامه ای
برای دوستانش گذاشته است .اما ان ها که خبر نداشتند او
کجاست در میان دامنه ی کوهی که همه اش را سیاهی در بر
گرفته .
هری احساس میکرد هیچ چیز نیست و در حالی که از دست
دیوانه سازی فرار میکرد که به طرف او می امد ناگهان
چوبدستی رون را بیرون کشید و فریاد زد :
-پروتگو لوموس
اما اتفاقی نیفتاد به فکر قاب اویز افتاد که به قلبش چسبیده بود و
نمیتوانست ان را در بیاورد .به هرجا میجست ناگهان دیوانه
سازی جلویش را میگرفت .
طوری شد که دیوانه ساز ها به صورت دایره واری او را
محاصره کردند و او نمیتوانست کاری کند اولین دیوانه ساز
نزدیک او شد و هری چندین طلسم را بر زبان اورد اما بی فایده
بود .
بوسه ی اولین دیوانه ساز بی فایده بود چون هری خود را به
طرف سنگریزه ها پرتاب کرد و نگذاشت روحش را از او
بگیرد .دومین دیوانه ساز به طرف او امد دستان مومیایی شکلش
را دراز کرد تا بوسه ای به هری بزند اما هری این بار نیز خود
را کشان کشان به طرف روشنایی برد اما نتوانست خود را به ان
برساند و دیوانه ساز بوسه ای به او زد و هری وجودش را
کدری و پوچی فرا گرفت دیگر زمان وداع بود . دیوانه سازها
نزدیک و نزدیکتر میشدند تا بوسه ای بر هری بزنند .انگار
عطش روح ان ها زا مست کرده بود و هری کمکم از حال
میرفت .
-پروتگو لوموس
هری صدای اشنایی را شنید .هرمیون در طول دامنه پیش میامد
و رون نیز ژولیده نزدیک میشد .طلسم هرمیون به مرگخواری
خورد که بر هری بوسه زده بود .هری با شدت تمام روی زمین
افتاد .نیمه بیهوش بود چیزی دستش را فشرد بعد رها کرد .
چوبدستی در داخل دستش نبود .رون ان را برای محافظت از
هری گرفت صدای طلسم ها گوش هری را می ازرد .همه جا
تار بود و فقط سیاهی دیوانه ساز ها معلوم بود او نمیتوانست
درست ببیند دستی به چشمش زد و دید عینکش نیست و وقتی ان
را پیدا و به چشم زد ناگهان تعجب کرد ان سیا هی ها دیگر
نبودند و فقط هرمیون و رون در کنارش بودند.
-حالت خوبه ...چقدر من و رون توصیه میکنیم تو تنها بیرون
نری واسه چیه؟ ...واسه اینه که تو رو به مقصودت برسونیم ...
اگه اونا به تو اسیب میرسوندن چی؟
-هرمیون بس کن دیگه حال هری رو نمیبینی ؟
-چرا؟میبینم ...اما
-تو رو جان مرلین ساکت باش ببینیم حالش چه طوره؟
-من خوبم...فکر میکنم تله بود
-چی میگی
هرمیون ناگهان تعجب زده بلند شد.
-راست میگم...یه نفر داشت به من ردا میفروخت ...حالت عجیبی
داشت منم اونو تعقیب کردم و به این روز افتادم .
-نکنه مرگخوار...
رون از روی ترس این را گفت.
-نه ...لرد میخواد خودش هری رو ....ولش کن از دست تو رون
حالا بعدا تو چادر به این موضوع هم رسیدگی میکنیم
-راستی هری خیلی قیافه ی مزحکی پیدا داری با اون عینک
دایره ایت راستی این یارو که موی سرشو ریختی توی معجون
کی بود.
هرمیون در جواب رون گفت:
مال یه پیرمرد موگوله که دنبال زنش میگشت و من موی اونو
طوری بریدم که فکر نکرد از کجا بریده شده.فکر کنم قهرمان
بوکس بوده ...شما چی میگین؟
-رون گفت چی بوده؟
هری و هرمیون با هم داد زدن :
-هیچی
-رون راستی ببخشید من چوبدستی تو رو
-ولش کن رفیق
بعد ان سه به طرف چادرشان راه افتادند...
.........................................................................
تو رو خدا تایید کنین...من 3 تا پست زدم!!!
ببخشید عمودی شد نتونستم کارش کنم.....
محمد علی جیمز پاتر عزیز!
پستت بد نبود. کمی اول پستت تصعنی بود. بعد مگه کمی در مورد بعضی چیزها کم توضیح داده بودی.
مثلا چرا اونها به دره گودریک اومدن....مثل اینکه این ادامه پست قبلیت هست...
ولی در کل توصیفاتت خوب بود . موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/28 0:20:38
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/28 17:17:54
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/28 17:17:54
هری ا
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

با سلام
خب لینک عکس این هفته در زیر داده شده!
دوستان تازه وارد باید بر طبق عکس جدید بنویسید و خواهشا حدالامکان در رابطه با عکس بنویسید!
عکس جدید
امیدوارم مشکلی نداشته باشه!
سعی کنید از موضوعات مختلف استفاده کنید و بنویسید....
استفاده از قوه تخیل و قرار گرفتن در جو داستان یادتون نره!
موفق باشید
خب لینک عکس این هفته در زیر داده شده!
دوستان تازه وارد باید بر طبق عکس جدید بنویسید و خواهشا حدالامکان در رابطه با عکس بنویسید!
عکس جدید
امیدوارم مشکلی نداشته باشه!
سعی کنید از موضوعات مختلف استفاده کنید و بنویسید....
استفاده از قوه تخیل و قرار گرفتن در جو داستان یادتون نره!
موفق باشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
صدای رعدی در هوا پیچید .
-ماکجاییم
هری متعجب بود . ان 3 بعد از ان فرار عجولانه در دشتی پر از بوته هایی بودند که مادام پامفری برای تهیه ی دارو از ان ها استفاده میکرد .
-هریمیون تو رو به مرلین قسمت میدم که مارو جایی نیاورده باشی که...
-هری میدونم ...معذرت میخوام اما ان لحظه نمیتونستم به چیزی غیر از اینجا فکر کنم ...
رون وحشت زده بود .بعد از اون اتفاق که با ان دو قهر کرده بود دیگه نمیشد جلوی اونو گرفت .
-رون !!! حالت خوبه ...
صدای دلنشین هرمیون مانند چکاوکی بر دل رون نشست و رون را از ان حالت خارج کرد.
-اره ...خوبم ...هرمیون میخواستم...میخواستم از تو معذرت بخوام که دلتو شکستم و مثل ادم ها ی خودخواه در رفتم...هری تو که از دست من دلخور نیستی ...
رون صورتش را به سوی هری برد که انگار مثل ادم های تارک دنیا به جنگل نگاه میکند.
بله ان سه در جنگل ممنوعه ایستاده بودن .در مرکز جنگل...
-هرمیون حالا میدونی از کدوم طرف باید بریم ...
هری با اضطراب تمام به هرمیون نگاه میکرد که او را در حال نگاه به رون یافت ...
-ها...نمیدونم ...یعنی فکر نکنم
صداهایی خوفناک از ان طرف جنگل میام ودر ان هوای گرگ و میش زوزه های گرگ هایی میامد...
ایا مرگخوارها اقای ویزلی و بقیه ی ان ها را کشته بودند ؟ ایا مرگخوارها ان جا بودند و میخواستند ان ها را غافلگیر کنند ؟ ایا صدای گرگ صدای ریموس لوپین بود که اوای غم خود را به عالم میرساند؟
هری افکارش مغشوش بود .به ریموس فکر میکرد که از او به خاطر رفتار پرخاشگرانه اش در خانه ی 12 گریمولد عذر خواهی نکرده است اگر او میمرد بار سنگین گناه دیگری بر دوشش می افتاد.
-هری انگار کسی به این طرف می اید.صداهای خشخشی از طرف درختان میامدند.ایا مرگخوارها ان ها را پیدا کرده بودند؟ایا محفل به دیدن ان ها امده بود؟
صدای خشخش قطع شد و تا 10 دقیقه همه اماده بودند تا با یک حرکت طلسمی به ان طرف پرتاب کنند.
-راستی هرمیون!!!چرا وقتی میخواستی طلسم پرتاب کنی طلسمی نابخشودنی پرتاب کردی از تو بعیده ...
-ببخشید اعصاب برام نذاشتن ...حالا خودمونیم میخواستم چشم غره برم تا بفهمن محفل هیچی کمتر از اونا نست...
-یعنی میخوای بگی ما مرگخواریم؟!
-نه تا این حد...
هرمیون دست پاچه شد و میخواست حرف را عوض کند و در این حال به رون گفت:
-حالا تو بگو چه خبر...
_خوب اگه میخواین کل داستانو بگم اندازه ی 10 تا کتاب بیدل نقال میشه وخوب وقتی من خودمو غیب کردم میخواستم با تغییر شکل به پناهگاه برم و موی یک مشنگ پستچی رو گرفتم و توی معجون مرکب مودی که هرمیون چند لیتر کش رفت ریختم.
هرمیون ناگهان گفت:
پس کار جنابعالی بود ...
-ببخشید دیگه ...بعدش مامانو دیدم و بعد بابا رو اما متوجه نبودم که 6 تا مرگخوار ان جا ان و یکی از اونا که 300 تا خط مرگبار روی صورتش بود منو به طرز فجیحی به صندلی بست من نتونستم کاری بکنم چون میخواستم طوری جلوه بدم که مشنگم . بعد اسنیپ در رو باز کرد و خوب به من نگاه کرد وگفت که اون یکی از محفلی هاست اما چطوری فهمید خدا میدونه بعد معجون راستی رو تو حلقم فرو کرد فقط 2 تا قلپ خوردم از 20 تا نمیدونم تو خلصه فرو رفته بودم هرچی سوال از من کردن جواب دادم مامان وبابام که تنها اونجا بودند و دو تا مرگخوار بالا سرشون بود از ترس این که من همه ی موضوعاتو به اسنیپ نگممنو گمراه میکردند .من نمیدونستم چه خبره چون اختیارم دست خودم نبود هرچی اونا میگفتن می جواب میدادم.بعدش که من اختیارمو دست خودم گرفتم و سوالا تموم شده بود 2 تا مرگخوار دیگه که سرشون به طرف اسنیپ بود و داشتن نقشه میریختند من چوبدستیمو که توی پیراهن مشنگیم که توی شلوارم بود در اوردم و 2 تا طلسم بیهوشی رها کردم اما قبلش یکی از مرگخوارها به طرف من طلسمی رها کرد که به تابلو خورد و 1 طلسمم به مرگخواری خوردکه گیسی اندازه ی دم اسب داشت .بابام از روی بی خبری یکی از اونا رو به طرف اسنیپ با پاش پرت کرد که داشت طلسمی به سویش پرتاب میکرد مامانم چوبدستی شو به طرف اسنیپ گرفت و گفت که میکشمت اما من و بابام قبل از این اتفاق 2تایی طلسم بیهوشی رو فرستادیم و اون جا در جا بیهوش شد طنابهایی رو که مرگخوارها میبندن بابام بلده چه جوری باز کنه........مامانم خیلی عصبانی بود بدتر از اون زمانی که سیریوس مرد...
هری ناگهان بغض گلویش را گرفت و کیسه ی هاگرید را که به گلویش بسته بود چسبید و اینه ی شکسته را لمس کرد...
-هری !!!ببخشید من نمیخواستم ناراحتت...
-اشکالی نداره ...
هرمیون متحیر به رون نگاه میکرد و همان طور که دهانش باز مانده بود گفت:
-همه ی این کارها رو تو کردی...
-تو منودسته کم گرفتینا ...من ناسلامتی رفیق دو از خفن ترین رفیقاما...
اول به هری نگاه کرد و گفت:
هری پاتر ...پسری که زنده موند
و دوم به هرمیون نگاه کرد .اما این نگاه نگاه های معمولی نبود از اون نگاه ها بود و گفت:
و هرمیون که شاگرد اول مدرسه ی هاگوارتزه و بهترین ...بهترین
-هرمیون متحیرانه گفت:
دوست
-اره ...بهترین دوست و.... بگذریم
رون نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-تو کیفتو اوردی که...
اره اوردم ...من موقع اومدن 2 تا چادر اوردم ..میدونستم بدردمون میخوره...
ان 3 چادر را با گفتن حرف های خنده دار برپا کردند .بوی چادر بوی خوبی نبود اما دوستی انها این بوی نامطبوع را از بین میبرد...
هری با خنده گفت:
-برین بخوابین من نگهبانی میدم ...راستی هرمیون جان پیچو بزار تو کیفت تا یه موقع...
هرمیون با خنده گفت:
میدونم باشه...اگه حالت خوب نبود من نگهبانی میدم.
رون گفت:
-عمرا بزارم تو نگهلانی بدی خودم بجات وا میستم تو برو بخواب اما اگه خوابهای بد ببینی تو باید نگهبانی بدی.
هرمیون با سرش جواب مثبت داد و هری تا پاسی از شب نگهبانی میداد....تا فردا یک جوری به دیدن هاگرید بروند و بتونند از حال و احوال او با خبر شوند و بدانند پیدا کردن مودی به کجا رسیده است.
.........................
با تشکر از ناظران
در صورت تایید و مقبول در مقابل سارا اونز عزیز ادامه ی داستان رو خواهم گفت.در صورتی که خوشتون اومده باشه...
تو رو خدا اینو تایید کنین
محمدعلی جیمز پاتر عزیز!
پستت از نظر جمله بندی و نگارشی خوب بود ولی سوژه اش اصلا جالب نبود.
می تونستی موضوع روکمی باز تر کنی چون من خیلی چیزی ازش متوجه نشدم.
مثلا تو اول پست گفته بودی که اونها در میان بوته های ماام پامفری هستند و بعد از یه جنگل سر در می آرن بدون هیچ پیش زمینه یا توضیحی!
بعد داستانی که رون تعریف کرد کمی عجیب بود! خب می تونستی بهتر روشون کار کنی و سوژه جالبی تری بسازی....
ولی اگه دو تا پستتو با هم جمع کنیم می تونم تأییدت کنم.
فقط سعی کن از این به بعد وارد کردن حس داستان در پستهات یادت نره و جای ابهامی در پستهات باقی نزار و همه چیز رو توضیح بده!
موفق باشی.
تأیید شد.
-ماکجاییم
هری متعجب بود . ان 3 بعد از ان فرار عجولانه در دشتی پر از بوته هایی بودند که مادام پامفری برای تهیه ی دارو از ان ها استفاده میکرد .
-هریمیون تو رو به مرلین قسمت میدم که مارو جایی نیاورده باشی که...
-هری میدونم ...معذرت میخوام اما ان لحظه نمیتونستم به چیزی غیر از اینجا فکر کنم ...
رون وحشت زده بود .بعد از اون اتفاق که با ان دو قهر کرده بود دیگه نمیشد جلوی اونو گرفت .
-رون !!! حالت خوبه ...
صدای دلنشین هرمیون مانند چکاوکی بر دل رون نشست و رون را از ان حالت خارج کرد.
-اره ...خوبم ...هرمیون میخواستم...میخواستم از تو معذرت بخوام که دلتو شکستم و مثل ادم ها ی خودخواه در رفتم...هری تو که از دست من دلخور نیستی ...
رون صورتش را به سوی هری برد که انگار مثل ادم های تارک دنیا به جنگل نگاه میکند.
بله ان سه در جنگل ممنوعه ایستاده بودن .در مرکز جنگل...
-هرمیون حالا میدونی از کدوم طرف باید بریم ...
هری با اضطراب تمام به هرمیون نگاه میکرد که او را در حال نگاه به رون یافت ...
-ها...نمیدونم ...یعنی فکر نکنم
صداهایی خوفناک از ان طرف جنگل میام ودر ان هوای گرگ و میش زوزه های گرگ هایی میامد...
ایا مرگخوارها اقای ویزلی و بقیه ی ان ها را کشته بودند ؟ ایا مرگخوارها ان جا بودند و میخواستند ان ها را غافلگیر کنند ؟ ایا صدای گرگ صدای ریموس لوپین بود که اوای غم خود را به عالم میرساند؟
هری افکارش مغشوش بود .به ریموس فکر میکرد که از او به خاطر رفتار پرخاشگرانه اش در خانه ی 12 گریمولد عذر خواهی نکرده است اگر او میمرد بار سنگین گناه دیگری بر دوشش می افتاد.
-هری انگار کسی به این طرف می اید.صداهای خشخشی از طرف درختان میامدند.ایا مرگخوارها ان ها را پیدا کرده بودند؟ایا محفل به دیدن ان ها امده بود؟
صدای خشخش قطع شد و تا 10 دقیقه همه اماده بودند تا با یک حرکت طلسمی به ان طرف پرتاب کنند.
-راستی هرمیون!!!چرا وقتی میخواستی طلسم پرتاب کنی طلسمی نابخشودنی پرتاب کردی از تو بعیده ...
-ببخشید اعصاب برام نذاشتن ...حالا خودمونیم میخواستم چشم غره برم تا بفهمن محفل هیچی کمتر از اونا نست...
-یعنی میخوای بگی ما مرگخواریم؟!
-نه تا این حد...
هرمیون دست پاچه شد و میخواست حرف را عوض کند و در این حال به رون گفت:
-حالا تو بگو چه خبر...
_خوب اگه میخواین کل داستانو بگم اندازه ی 10 تا کتاب بیدل نقال میشه وخوب وقتی من خودمو غیب کردم میخواستم با تغییر شکل به پناهگاه برم و موی یک مشنگ پستچی رو گرفتم و توی معجون مرکب مودی که هرمیون چند لیتر کش رفت ریختم.
هرمیون ناگهان گفت:
پس کار جنابعالی بود ...
-ببخشید دیگه ...بعدش مامانو دیدم و بعد بابا رو اما متوجه نبودم که 6 تا مرگخوار ان جا ان و یکی از اونا که 300 تا خط مرگبار روی صورتش بود منو به طرز فجیحی به صندلی بست من نتونستم کاری بکنم چون میخواستم طوری جلوه بدم که مشنگم . بعد اسنیپ در رو باز کرد و خوب به من نگاه کرد وگفت که اون یکی از محفلی هاست اما چطوری فهمید خدا میدونه بعد معجون راستی رو تو حلقم فرو کرد فقط 2 تا قلپ خوردم از 20 تا نمیدونم تو خلصه فرو رفته بودم هرچی سوال از من کردن جواب دادم مامان وبابام که تنها اونجا بودند و دو تا مرگخوار بالا سرشون بود از ترس این که من همه ی موضوعاتو به اسنیپ نگممنو گمراه میکردند .من نمیدونستم چه خبره چون اختیارم دست خودم نبود هرچی اونا میگفتن می جواب میدادم.بعدش که من اختیارمو دست خودم گرفتم و سوالا تموم شده بود 2 تا مرگخوار دیگه که سرشون به طرف اسنیپ بود و داشتن نقشه میریختند من چوبدستیمو که توی پیراهن مشنگیم که توی شلوارم بود در اوردم و 2 تا طلسم بیهوشی رها کردم اما قبلش یکی از مرگخوارها به طرف من طلسمی رها کرد که به تابلو خورد و 1 طلسمم به مرگخواری خوردکه گیسی اندازه ی دم اسب داشت .بابام از روی بی خبری یکی از اونا رو به طرف اسنیپ با پاش پرت کرد که داشت طلسمی به سویش پرتاب میکرد مامانم چوبدستی شو به طرف اسنیپ گرفت و گفت که میکشمت اما من و بابام قبل از این اتفاق 2تایی طلسم بیهوشی رو فرستادیم و اون جا در جا بیهوش شد طنابهایی رو که مرگخوارها میبندن بابام بلده چه جوری باز کنه........مامانم خیلی عصبانی بود بدتر از اون زمانی که سیریوس مرد...
هری ناگهان بغض گلویش را گرفت و کیسه ی هاگرید را که به گلویش بسته بود چسبید و اینه ی شکسته را لمس کرد...
-هری !!!ببخشید من نمیخواستم ناراحتت...
-اشکالی نداره ...
هرمیون متحیر به رون نگاه میکرد و همان طور که دهانش باز مانده بود گفت:
-همه ی این کارها رو تو کردی...
-تو منودسته کم گرفتینا ...من ناسلامتی رفیق دو از خفن ترین رفیقاما...
اول به هری نگاه کرد و گفت:
هری پاتر ...پسری که زنده موند
و دوم به هرمیون نگاه کرد .اما این نگاه نگاه های معمولی نبود از اون نگاه ها بود و گفت:
و هرمیون که شاگرد اول مدرسه ی هاگوارتزه و بهترین ...بهترین
-هرمیون متحیرانه گفت:
دوست
-اره ...بهترین دوست و.... بگذریم
رون نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-تو کیفتو اوردی که...
اره اوردم ...من موقع اومدن 2 تا چادر اوردم ..میدونستم بدردمون میخوره...
ان 3 چادر را با گفتن حرف های خنده دار برپا کردند .بوی چادر بوی خوبی نبود اما دوستی انها این بوی نامطبوع را از بین میبرد...
هری با خنده گفت:
-برین بخوابین من نگهبانی میدم ...راستی هرمیون جان پیچو بزار تو کیفت تا یه موقع...
هرمیون با خنده گفت:
میدونم باشه...اگه حالت خوب نبود من نگهبانی میدم.
رون گفت:
-عمرا بزارم تو نگهلانی بدی خودم بجات وا میستم تو برو بخواب اما اگه خوابهای بد ببینی تو باید نگهبانی بدی.
هرمیون با سرش جواب مثبت داد و هری تا پاسی از شب نگهبانی میداد....تا فردا یک جوری به دیدن هاگرید بروند و بتونند از حال و احوال او با خبر شوند و بدانند پیدا کردن مودی به کجا رسیده است.
.........................
با تشکر از ناظران
در صورت تایید و مقبول در مقابل سارا اونز عزیز ادامه ی داستان رو خواهم گفت.در صورتی که خوشتون اومده باشه...
تو رو خدا اینو تایید کنین
محمدعلی جیمز پاتر عزیز!
پستت از نظر جمله بندی و نگارشی خوب بود ولی سوژه اش اصلا جالب نبود.
می تونستی موضوع روکمی باز تر کنی چون من خیلی چیزی ازش متوجه نشدم.
مثلا تو اول پست گفته بودی که اونها در میان بوته های ماام پامفری هستند و بعد از یه جنگل سر در می آرن بدون هیچ پیش زمینه یا توضیحی!
بعد داستانی که رون تعریف کرد کمی عجیب بود! خب می تونستی بهتر روشون کار کنی و سوژه جالبی تری بسازی....
ولی اگه دو تا پستتو با هم جمع کنیم می تونم تأییدت کنم.
فقط سعی کن از این به بعد وارد کردن حس داستان در پستهات یادت نره و جای ابهامی در پستهات باقی نزار و همه چیز رو توضیح بده!
موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/26 22:51:56
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/26 22:54:32
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/26 23:06:25
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/28 17:13:18
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/26 22:54:32
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/26 23:06:25
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/28 17:13:18
هری ا
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/06/24
آخرین ورود: سهشنبه 6 فروردین 1387 01:50
از: لندن(نزدیک وزارت سحر و جادو)
پستها:
25

لینک بازی تایید شده ی بازی با کلمات
لینک بازی با کلمات
----------------------------------------------------------------------------
هرمیون:هی!هری
هرمیون با چنان صدای زیری و گنگی هری را صدا زد که هری به سختی توانست صدای او را بشنود.
هری:چیه؟
هرمیون:زود بیا اینجا.
در صدای هرمیون تنش و اضطراب خاصی بود.به همین خاطر هری خود را به سرعت به او رساند.با دیدن آن منظره نزدیک بود در جا سکته کند.
هری در حالی آب دهانش را قورت میداد گفت:این امکان نداره!!! رون بدو بیا اینجا.
رون که بر روی زمین دراز کشیده بود گفتک چی شده جنازه ی اسمشونبر رو پیدا کردین.و سلانه سلانه خود را به آن ها رساند و با بیمیلی گفت:چی شده
هرمیون که از شدت اضطراب و نگرانی انگشتان دستش را به هم می فشرد گفت:ولد...ولدرمورت اونجاست خودت ببین و انگشتش را به سمت قسمت تاریک جنگل گرفت.
رون که ناگهان رنگ از رخسارش رفته بود گفت:وای!اسمشونبر با مامان بابای من چی کار داره.چرا اونا ره با طناب بسته؟
هری که دیگر ترس بر او غلبه کرده بود گفت:باید یک کاری کنیم.من میرم جلو.
ناگهان هرمیون گفت:نه!بهتره بریم دنبال کسی مثلا بریم پناهگاه و بیل و چارلی و هر کسی که اونجا باشه را با خودمون باریم.
چی میگی؟بریم پناهگاه و تا وقتی که برگردیم مامان و بابای من مورده باشن رون که دیگر قادر به ایستادن نبود و مدال تلو تلو میخورد با چنان عصبانیتی جمله را گفت که پرندگانی از شاخه های مجاور با سر و صدایی بلند به پرواز در آمدند. و هری چند مرگخوار را دید که به اطراف با تعجب نگاه می کنند و در نهایت بد شانسی ولدرمورت به چند تن از آن ها گفت که بروند و سره و گوشی آب دهند.
هری چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت:وقت رفتن به پناهگاه را نداریم
با این حرف رون و هرمیون چوبدستی هایشان را در آوردند و آن سه با دل و جرئت به سمت پنج مرگخوار رفتند و رگبار طلسم های گوناگون را به سمت مرگخوارها فرستادند.دو تن از مرگخوارها به صورت خشک شده روی زمین افتادند و مرگخوار سوم با صورت به نزدیک ترین درخت خورد اما دو مرگخوار دیگر فرار کردند و با صدای بلندی گفتند:سرورم پاتر!!سرورم پاتر!!!
با شنیدن نام پاتر ولدرمورت با سرعت شروع به دویدن کرد و به همه ی مرگخوار ها گفت:دنبالم بیاین ولی هیچ کدومتون حق کشتن پاترو ندارین.
هری و رون و هرمیون از ترس پا به فرار گذاشتن و مبارزه را کامل از یاد بردند. وارد قسمتی از جنگل شده بودند که بسیار تاریک به نظر می رسید شاخه های درختان کهن سالش تا روی زمین آمده بود و باعث میشد هر چند وقت یکبار پای یکی از آن سه به انخا گیر کند و بیافتد. هری مدام پشت سرش را نگاه می کرد و رگباری از طلسم ها را میدید که به طرف آن ها می آید که خوش بختانه اکثر آن ها به درختان می خوردند هری که کم کم داشت به نفس نفس می افتاد گفت:اینجوری نمیشه باید در حالی که می دویم به سمت مرگخوار ها طلسم بفرستیم
بلافاصله هرمیون گفت:کانفیگورنتا و نا گهان در پشت آن ها آتشی افروخت ولی مرگ خوارها بلافاصله با یک طلسم آتش را خاموش کردند.
ناگهان رون ایستاد و با اعتماد به نفسی کاذب چوبدستی اش را به سمت دالاهوف گرفت و گفت:استیوپفای
هری برگشت و با یک طلسم دو کنده ی درخت را بر روی زمین انداخت و باعث شد که مرگخواران در پشت انجا سر در گم بمانند.
رون با استرس گفت :مامان بابام پس چی؟
هرمیون گفت:اونها می تونند خودشونو آزاد کنند.و ادامه داد:در این جنگل نمی شود خود را غیب و ظاهر شد چون این یکی از مکان هایی است که ولدرمورت طلسم ضد غیب شدن رو روش اجرا کرده. باید از جنگل خارج شویم و بعد غیب میشویم
هری در حالی که پشت سرش را نگاه می کرد گفت:باشه
پس از پنج شش دقیقه دویدن هری گفت: بلاخره رسیدیم به بیرون جنگل جمله ی آخر را هری امیدوارانه گفت
ناگهان قسمت کاملا روشن که درختانی جوان داشت و نور آفتاب به راحتی به زمین میتابید صدا ی ولدرمورت آمد که گفت:اطمینان داری از شر من خلاص شدی.و ولدرمورت چوبدستی اش را به طرف او گرفت هری حتی تکان هم نخورد .
ولدرمورت در حالی قهقه میزد گفت:آواداکداورا
اما ناگهان هری احساس کرد چیزی او را به سمت چپ و در خارج جنگل هول داده است و برگشت دید که رون و هرمیون در کنار او روی زمین سرد در حال هن و هن کردنند.بلافاصله هری دست آن دو را گرفت و بلافاصه غیب شدند....
-------------------------------------------------------------------------
لینک تایید شده ی بازی با کلمات
لینک بازی با کلمات
سیاپاتر عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. توصیفات رو خوب و به جا به کار برده بودی .
مشکل خاصی در نگارش و جمله بندی پستت نمی بینم! فقط کمی در مورد مکان کم توضیح داده بودی.
مثلا اگه می گفتی جایی نزدیک پناهگاهه بهتر بود یا مثلا توضیح می دادی که چرا اون سه تا اونجا هستن!
بهتره وقتی داستان می نویسی جایی برای ابهام برای خواننده توی پستت نزاری.
در کل خوب نوشته بودی. موفق باشی.
تأیید شد.
لینک بازی با کلمات
----------------------------------------------------------------------------
هرمیون:هی!هری
هرمیون با چنان صدای زیری و گنگی هری را صدا زد که هری به سختی توانست صدای او را بشنود.
هری:چیه؟
هرمیون:زود بیا اینجا.
در صدای هرمیون تنش و اضطراب خاصی بود.به همین خاطر هری خود را به سرعت به او رساند.با دیدن آن منظره نزدیک بود در جا سکته کند.
هری در حالی آب دهانش را قورت میداد گفت:این امکان نداره!!! رون بدو بیا اینجا.
رون که بر روی زمین دراز کشیده بود گفتک چی شده جنازه ی اسمشونبر رو پیدا کردین.و سلانه سلانه خود را به آن ها رساند و با بیمیلی گفت:چی شده
هرمیون که از شدت اضطراب و نگرانی انگشتان دستش را به هم می فشرد گفت:ولد...ولدرمورت اونجاست خودت ببین و انگشتش را به سمت قسمت تاریک جنگل گرفت.
رون که ناگهان رنگ از رخسارش رفته بود گفت:وای!اسمشونبر با مامان بابای من چی کار داره.چرا اونا ره با طناب بسته؟
هری که دیگر ترس بر او غلبه کرده بود گفت:باید یک کاری کنیم.من میرم جلو.
ناگهان هرمیون گفت:نه!بهتره بریم دنبال کسی مثلا بریم پناهگاه و بیل و چارلی و هر کسی که اونجا باشه را با خودمون باریم.
چی میگی؟بریم پناهگاه و تا وقتی که برگردیم مامان و بابای من مورده باشن رون که دیگر قادر به ایستادن نبود و مدال تلو تلو میخورد با چنان عصبانیتی جمله را گفت که پرندگانی از شاخه های مجاور با سر و صدایی بلند به پرواز در آمدند. و هری چند مرگخوار را دید که به اطراف با تعجب نگاه می کنند و در نهایت بد شانسی ولدرمورت به چند تن از آن ها گفت که بروند و سره و گوشی آب دهند.
هری چوبدستی اش را بالا گرفت و گفت:وقت رفتن به پناهگاه را نداریم
با این حرف رون و هرمیون چوبدستی هایشان را در آوردند و آن سه با دل و جرئت به سمت پنج مرگخوار رفتند و رگبار طلسم های گوناگون را به سمت مرگخوارها فرستادند.دو تن از مرگخوارها به صورت خشک شده روی زمین افتادند و مرگخوار سوم با صورت به نزدیک ترین درخت خورد اما دو مرگخوار دیگر فرار کردند و با صدای بلندی گفتند:سرورم پاتر!!سرورم پاتر!!!
با شنیدن نام پاتر ولدرمورت با سرعت شروع به دویدن کرد و به همه ی مرگخوار ها گفت:دنبالم بیاین ولی هیچ کدومتون حق کشتن پاترو ندارین.
هری و رون و هرمیون از ترس پا به فرار گذاشتن و مبارزه را کامل از یاد بردند. وارد قسمتی از جنگل شده بودند که بسیار تاریک به نظر می رسید شاخه های درختان کهن سالش تا روی زمین آمده بود و باعث میشد هر چند وقت یکبار پای یکی از آن سه به انخا گیر کند و بیافتد. هری مدام پشت سرش را نگاه می کرد و رگباری از طلسم ها را میدید که به طرف آن ها می آید که خوش بختانه اکثر آن ها به درختان می خوردند هری که کم کم داشت به نفس نفس می افتاد گفت:اینجوری نمیشه باید در حالی که می دویم به سمت مرگخوار ها طلسم بفرستیم
بلافاصله هرمیون گفت:کانفیگورنتا و نا گهان در پشت آن ها آتشی افروخت ولی مرگ خوارها بلافاصله با یک طلسم آتش را خاموش کردند.
ناگهان رون ایستاد و با اعتماد به نفسی کاذب چوبدستی اش را به سمت دالاهوف گرفت و گفت:استیوپفای
هری برگشت و با یک طلسم دو کنده ی درخت را بر روی زمین انداخت و باعث شد که مرگخواران در پشت انجا سر در گم بمانند.
رون با استرس گفت :مامان بابام پس چی؟
هرمیون گفت:اونها می تونند خودشونو آزاد کنند.و ادامه داد:در این جنگل نمی شود خود را غیب و ظاهر شد چون این یکی از مکان هایی است که ولدرمورت طلسم ضد غیب شدن رو روش اجرا کرده. باید از جنگل خارج شویم و بعد غیب میشویم
هری در حالی که پشت سرش را نگاه می کرد گفت:باشه
پس از پنج شش دقیقه دویدن هری گفت: بلاخره رسیدیم به بیرون جنگل جمله ی آخر را هری امیدوارانه گفت
ناگهان قسمت کاملا روشن که درختانی جوان داشت و نور آفتاب به راحتی به زمین میتابید صدا ی ولدرمورت آمد که گفت:اطمینان داری از شر من خلاص شدی.و ولدرمورت چوبدستی اش را به طرف او گرفت هری حتی تکان هم نخورد .
ولدرمورت در حالی قهقه میزد گفت:آواداکداورا
اما ناگهان هری احساس کرد چیزی او را به سمت چپ و در خارج جنگل هول داده است و برگشت دید که رون و هرمیون در کنار او روی زمین سرد در حال هن و هن کردنند.بلافاصله هری دست آن دو را گرفت و بلافاصه غیب شدند....
-------------------------------------------------------------------------
لینک تایید شده ی بازی با کلمات
لینک بازی با کلمات
سیاپاتر عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. توصیفات رو خوب و به جا به کار برده بودی .
مشکل خاصی در نگارش و جمله بندی پستت نمی بینم! فقط کمی در مورد مکان کم توضیح داده بودی.
مثلا اگه می گفتی جایی نزدیک پناهگاهه بهتر بود یا مثلا توضیح می دادی که چرا اون سه تا اونجا هستن!
بهتره وقتی داستان می نویسی جایی برای ابهام برای خواننده توی پستت نزاری.
در کل خوب نوشته بودی. موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیاپاتر در 1386/6/26 15:02:35
ویرایش شده توسط سیاپاتر در 1386/6/27 1:45:17
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/27 22:57:17
ویرایش شده توسط سیاپاتر در 1386/6/27 1:45:17
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/27 22:57:17
به ریونکلاو سلام خواهم گفت
--------------------
--------------------
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 22 اسفند 1392 16:45
از: اون بالا اکبر می آید!!
پستها:
250

دریکی از روز های زیبای بهاری به جای اینکه دانش آموزان هاگوارتز در محدوده ی مدرسه باشند به دلیل اتفاق هایی که در چند ساعت گذشته روی داده بود سه نفر در حال فرار کردن بودند
رون در حالی که ترس در صدایش موج میزد و مدام بر میگشت وپشت سرشان را نگاه میکرد گفت:بیایید به طرف در وروودی بریم تا بتونیم غیب شیم.
هری برای اینکه صدایش برسد فریاد زد:نه در قفله نمی تونیم بریم بیرون. بریم تو جنگل
هرسه به طرف جنگل دویدند.به طرف تفریح گاه گراوپ می رفتند.
آنقدر جلو رفتند که نور کمی از لا بلای درختان میرسید.صداهایی می آمد.کمی جلوتر چارلی و هاگرید و گراوپ ایستاده بودند.
هاگرید به محض دیدن هری با ترس گفت:یا ریش مرلین چی به سرتون اومده؟
هری با عجله گفت:بعداً کامل توضیح میدم.مرگ خوارا وغولا دنبالمونن.
چارلی چوبدستیش وهاگرید چتر صورتی رنگش را در آورد.
-اونجان دیدمشون.
همه ترسیده بودند.
هری سعی کرد رهبری را به عهده بگیرد:هاگرید،گراوپ برین سراغ غولا.هرمیون تو یه پاترونوس برای قلعه بفرست وبیا پیش ما .چارلی،رون شما هم با من بیاید.
همه سر کار هایشان رفتند . مرگ خوار ها رسیده بودند.
هری با لبخند گفت:اکسیو نقاب.
5 نقاب به سوی هری آمد وجلوی پاهایش افتاد.حالا مرگ خوارها را شناخت.بلاتریکس-گری بک-دولوهوف-اوری و جادوگری سیاه پوست.
ناگهان هوای بهاری به سرمای سختی تبدیل شد.دیوانه سازها.پاهای هری شل شد وباعث شد که روی زمین بیفتد.صدای التماس های مادرش را شنید:نه،نه،منو بکش ولی اونو نکش.
صدای سرد و بی روحی گفت: برو کنار نیازی نیست تو کشته بشی...
سدریک دیگوری روی زمین افتاده بود...
سریوس داخل طاق نما افتاد...
دامبلدور از برج پایین افتاد...
هری بالای سر دامبلدور نشسته بود...
فرد با چشمانی باز روی زمین افتاده بود...
تانکس ولوپین کنار هم مرده بودند...
ناگهان دید یک اژدهای نقره ای یک موش بزرگ نقره ای ویک سمور نقره ای به دورش می چرخند.
به جینی فکر کرد، چوبدستی اش را بلند کرد ، با تمام قدرت فریاد زد:اکسپکتو پاترونوم.
یک گوزن نقره ای به جمع سه محافظ اضافه شد.
گرمای دلپذیری احساس شد و دیوانه سازها رفتند.
بلاتریکس چوبدستی اش را به طرف هری گرفت وفریاد زد:
آوادا کداورا.
نور سبز رنگی به طرف هری آمد.هری انعطاف نرمی به بدنش داد و طلسم بلاتریکس از کنارش گذشت و به درختی خورد.تمام شکوفه های درخت روی سرشان می ریخت و صحنه ی دراماتیکی به وجود آورد.
هر چهار نفر چوبدستی هایشان را رو به بلاتریکس کردند:
هری:اکسپلیارموس
رون:کروشیو
چارلی:آواداکداورا
هرمیون:استیو پفای
چهار نور با هم ترکیب شد و به رنگ طلایی در آمد و مستقیم به سینه ی بلاتریکس خورد.
او خیلی نرم روی زمین افتاد و مرد.
گری بک به طرف چارلی پرید. رون خودش را جلوی چارلی انداخت و گری بک دندان هایش را در گردن رون فرو کرد. خون از گردنش بیرون زد.
هرمیون به طرف رون دوید.چوبدستی اش را به طرف گری بک گرفت و چنان نفرتی فریاد زد: آواداکداورا که لحظه ای بعد از گری بک چیزی جز پودر نماند.
اوری در حال فرار بود. ناگهان نویل از پشت یکی از درختان بیرون آمد و گفت:آوادا کداورا.
اوری روی زمین افتاد ومرد.
مرگ خوار سیاه پوست رو به نویل کرد و کلماتی به زبان خاصی گفت ونویل به درختی بسته شد و درخت در حال سوختن بود.
هاگرید که تازه غولها را غیب کرده بود وآنها را به قطب جنوب فرستاده بود آمد ومرگ خوار سیاه پوست را بلند کرد وبا تمام قدرت او را به زمین زد. صدای خرد شدن دنده هایش آمد.
همه به سوی رون رفتند ولی افسوس که او دیگر نفس نمی کشد.
..................................................................................................................
با تشکر.
من همون جک اسلوپرم
پرفسور تافتی عزیز!
پستت قسمت های قشنگی داشت. ولی باز بعضی جاهاش جای کار زیادی داشت.
مثلا اول پستت حس نداشت. کمی تصنعی بود.
این جمله در اول پست " سه نفر در حال فرار کردن بودند " کمی جدا از جمله قبلی می زد.
می تونستی اینکه اون سه تا دارن فرار می کنن رو در مرحله بعد بگی.
مثلا اینطوری در پاراگراف بندی " با سرعت می دویدند. هیچ کس در حیاط مدرسه دیده نمی شد. " یا به صورت دیگه!
می تونستی این جمله " هری سعی کرد رهبری را به عهده بگیرد: " رو زیباتر بگی.
مثلا بگی " هری سعی می کرد راه حل هایی را برای بهتر کردن اوضاع ارائه دهد : " یا یه چیزی توی همین مایه ها.
این جمله " همه سر کار هایشان رفتند " هم خیلی زیبا نبود. این جمله " همه به سراغ وظایفی رفتند که هری به آن ها محول کرده بود. " بهتره!
نوشته بودی " شکوفه های درخت " خب به نظرت ممکنه که توی جنگل ممنوعه درختی شکوفه بده؟ توی این تاریکی؟ خب کمی نامعقول بود.
در کل کمی پستت روند سریع داشت. ولی خوب نوشته بودی و اگه این اشکالات رو رعایت می کردی نوشته زیبایی می شد.
من احساس می کنم که می تونی خوب بنویسی !
پس تأییدت می کنم ولی باید قول بدی که روی پستات بیشتر کار کنی و داستانت رو با حس بنویسی.
موفق باشی.
تأیید شد.
رون در حالی که ترس در صدایش موج میزد و مدام بر میگشت وپشت سرشان را نگاه میکرد گفت:بیایید به طرف در وروودی بریم تا بتونیم غیب شیم.
هری برای اینکه صدایش برسد فریاد زد:نه در قفله نمی تونیم بریم بیرون. بریم تو جنگل
هرسه به طرف جنگل دویدند.به طرف تفریح گاه گراوپ می رفتند.
آنقدر جلو رفتند که نور کمی از لا بلای درختان میرسید.صداهایی می آمد.کمی جلوتر چارلی و هاگرید و گراوپ ایستاده بودند.
هاگرید به محض دیدن هری با ترس گفت:یا ریش مرلین چی به سرتون اومده؟
هری با عجله گفت:بعداً کامل توضیح میدم.مرگ خوارا وغولا دنبالمونن.
چارلی چوبدستیش وهاگرید چتر صورتی رنگش را در آورد.
-اونجان دیدمشون.
همه ترسیده بودند.
هری سعی کرد رهبری را به عهده بگیرد:هاگرید،گراوپ برین سراغ غولا.هرمیون تو یه پاترونوس برای قلعه بفرست وبیا پیش ما .چارلی،رون شما هم با من بیاید.
همه سر کار هایشان رفتند . مرگ خوار ها رسیده بودند.
هری با لبخند گفت:اکسیو نقاب.
5 نقاب به سوی هری آمد وجلوی پاهایش افتاد.حالا مرگ خوارها را شناخت.بلاتریکس-گری بک-دولوهوف-اوری و جادوگری سیاه پوست.
ناگهان هوای بهاری به سرمای سختی تبدیل شد.دیوانه سازها.پاهای هری شل شد وباعث شد که روی زمین بیفتد.صدای التماس های مادرش را شنید:نه،نه،منو بکش ولی اونو نکش.
صدای سرد و بی روحی گفت: برو کنار نیازی نیست تو کشته بشی...
سدریک دیگوری روی زمین افتاده بود...
سریوس داخل طاق نما افتاد...
دامبلدور از برج پایین افتاد...
هری بالای سر دامبلدور نشسته بود...
فرد با چشمانی باز روی زمین افتاده بود...
تانکس ولوپین کنار هم مرده بودند...
ناگهان دید یک اژدهای نقره ای یک موش بزرگ نقره ای ویک سمور نقره ای به دورش می چرخند.
به جینی فکر کرد، چوبدستی اش را بلند کرد ، با تمام قدرت فریاد زد:اکسپکتو پاترونوم.
یک گوزن نقره ای به جمع سه محافظ اضافه شد.
گرمای دلپذیری احساس شد و دیوانه سازها رفتند.
بلاتریکس چوبدستی اش را به طرف هری گرفت وفریاد زد:
آوادا کداورا.
نور سبز رنگی به طرف هری آمد.هری انعطاف نرمی به بدنش داد و طلسم بلاتریکس از کنارش گذشت و به درختی خورد.تمام شکوفه های درخت روی سرشان می ریخت و صحنه ی دراماتیکی به وجود آورد.
هر چهار نفر چوبدستی هایشان را رو به بلاتریکس کردند:
هری:اکسپلیارموس
رون:کروشیو
چارلی:آواداکداورا
هرمیون:استیو پفای
چهار نور با هم ترکیب شد و به رنگ طلایی در آمد و مستقیم به سینه ی بلاتریکس خورد.
او خیلی نرم روی زمین افتاد و مرد.
گری بک به طرف چارلی پرید. رون خودش را جلوی چارلی انداخت و گری بک دندان هایش را در گردن رون فرو کرد. خون از گردنش بیرون زد.
هرمیون به طرف رون دوید.چوبدستی اش را به طرف گری بک گرفت و چنان نفرتی فریاد زد: آواداکداورا که لحظه ای بعد از گری بک چیزی جز پودر نماند.
اوری در حال فرار بود. ناگهان نویل از پشت یکی از درختان بیرون آمد و گفت:آوادا کداورا.
اوری روی زمین افتاد ومرد.
مرگ خوار سیاه پوست رو به نویل کرد و کلماتی به زبان خاصی گفت ونویل به درختی بسته شد و درخت در حال سوختن بود.
هاگرید که تازه غولها را غیب کرده بود وآنها را به قطب جنوب فرستاده بود آمد ومرگ خوار سیاه پوست را بلند کرد وبا تمام قدرت او را به زمین زد. صدای خرد شدن دنده هایش آمد.
همه به سوی رون رفتند ولی افسوس که او دیگر نفس نمی کشد.
..................................................................................................................
با تشکر.
من همون جک اسلوپرم
پرفسور تافتی عزیز!
پستت قسمت های قشنگی داشت. ولی باز بعضی جاهاش جای کار زیادی داشت.
مثلا اول پستت حس نداشت. کمی تصنعی بود.
این جمله در اول پست " سه نفر در حال فرار کردن بودند " کمی جدا از جمله قبلی می زد.
می تونستی اینکه اون سه تا دارن فرار می کنن رو در مرحله بعد بگی.
مثلا اینطوری در پاراگراف بندی " با سرعت می دویدند. هیچ کس در حیاط مدرسه دیده نمی شد. " یا به صورت دیگه!
می تونستی این جمله " هری سعی کرد رهبری را به عهده بگیرد: " رو زیباتر بگی.
مثلا بگی " هری سعی می کرد راه حل هایی را برای بهتر کردن اوضاع ارائه دهد : " یا یه چیزی توی همین مایه ها.
این جمله " همه سر کار هایشان رفتند " هم خیلی زیبا نبود. این جمله " همه به سراغ وظایفی رفتند که هری به آن ها محول کرده بود. " بهتره!
نوشته بودی " شکوفه های درخت " خب به نظرت ممکنه که توی جنگل ممنوعه درختی شکوفه بده؟ توی این تاریکی؟ خب کمی نامعقول بود.
در کل کمی پستت روند سریع داشت. ولی خوب نوشته بودی و اگه این اشکالات رو رعایت می کردی نوشته زیبایی می شد.
من احساس می کنم که می تونی خوب بنویسی !
پس تأییدت می کنم ولی باید قول بدی که روی پستات بیشتر کار کنی و داستانت رو با حس بنویسی.
موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور تافتی در 1386/6/27 12:01:06
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/27 22:54:47
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/27 22:54:47

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 شهریور 1387 12:52
از: اون جایی که فضول زیاده نمیشه بگم زندگی میکنم!:evil:
پستها:
10

سه جادوگر در حیاط بزرگ مدرسه قدم میزدند.ساعت 4 بعد از ظهر بود و ساعت تدریس و مدرسه به پایان رسیده بود.
هری رون و هرمیون در حیاط بزرگ مدرسه قدم میزدند و در مورد کوئیدیچ و بازی های آتی صحبت میکردند.
ناگهان صدایی عجیب به گوش رسید.صدایی بلند و تقریبا" مرموز و ترسناک.
وقتی هر سه ی آن ها چوب دستی های خود را بیرون کشیدند ،اتفاق عجیبی افتاد.دنیا تیره و تار شد و همه چیز محو و نابود گشت.
وقتی به خود آمدند دیدند که در جایی ناشناخته و دور افتاده روی زمین افتاده اند.
هری از جایش بلند شد و در حالی که بازویش را که محکم به زمین خورده بود میمالید خطاب به هرمیون گفت:
_هرمیون ما کجا هستیم؟
هرمیون در حالی که داشت خک را از روی لباسهایش میتکاند گفت:
_نمیدونم.
رون در حالی که از درد پای راستش که هنگام زمین خوردن پیچیده بود ناله میکرد گفت:
_در جنگل ممنوعه نیستیم؟
وقتی هری و هرمیون به اطراف نگاه کردند دیدند رون درست میگوید آن ها در دل جنگل ممنوعه قرار داشتند.
هری با گمراهی پرسید:
_ولی چرا این جا؟چه خبره؟
صدایی دیگر به گوش رسید.صدای تکشاخی که از ترس شیهه میکشید از دور شنیده شد.
در همین زمان هر سه ی آن ها متوجه شدند آتشی از دور به جلو حرکت میکند.تا به خود آمدند آتش آن ها را احاطه کرده بود و درون یک دایره ی بزرگ از آتش قرار داشتند.میخواستند فرار کنند اما راهی وجود نداشت و فقط در دایهی بزرگ آتش به دور خود میچرخیدند.
در همین زمان صدای خنده ی وحشتناکی از بیرون آتش شنیده شد که هری فورا" آن را شناخت.او بلاتریکس بود که داشت از درون آتش خارج میشد تا به آن ها حمله کند.
هرمیون چوب دستی خود را بالا گرفت و گفت:
_این جا چی میخواین لسترنج...چرا ما رو آوردین این جا؟
بلاتریکس در حالی که میخندید گفت:
_اومدیم پاتر رو به تسلیم لرد سیاه در بیاریم.
مرگخواران یکی یکی وارد آتش میشندند و حلقه ی آتش بزرگ و بزرگتر میشد.
هری به چمان خون گرفته ی بلاتریکس خیره شد و با انزجار
_خودش کجاست؟
بلاتریک به طوری که قصد داشت با تن صدایش هری را مسخره کند گفت:
_امممممم....لرد سیاه دارن چوب دستیشون رو واکس میزنن تا تو رفتی بی مقدمه بفرستندت به دنیای دیگه.
و سپس غش غش خندید.
همین که هری به همراه بلاتریکس چوب دستی خود را بالا برد تا او را خلع سلاح کند دوباره همه چیز چرخید و دوباره هر سه ی آن ها خود را در حیاط بزرگ هاگوارتز یافتندو همین که هری خواست درباره ی آن وضعیت عجیب خرف بزند از خواب پرید و دید در خوانه ی بزرگ خود فقط یک خواب دیده است و به یاد آورد ولدمورت سالهاست که مرده است.
****************
ببخشید که خیلی بد شد.بگید تائید میشه یا نه؟اگر نه یکی دیگه بنویسم.
بیلندا استیونز عزیز!
پست خوبی نوشته بودی ولی روند داستان بسیار تند بود.
در اول پست " حیاط بزرگ مدرسه " رو دوباره تکرار کرده بودی.
بعد سپس غیب شدن و ظاهر شدن آنها در جنگل ممنوعه کمی عجیب و نامعقول به نظر می رسه.
بعد در داستان برای عوض شدن جو از " حیاط بزرگ " به " جنگل ممنوعه " هیچ پیش زمینه ای وجود نداره و باید کمی آهسته تر توضیح می دادی که کم کم داشت همه چیز عوض می شد.
نوشته بودی " ناشناخته و دور افتاده " خب به نظر نمی آد که جنگل خیلی ناشناخته و دور افتادست... می نوشتی " آشنا " بهتر بود.
وجود حلقه آتش هم کمی غیر منتظره بود و زیاد در موردش توضیح نداده بودی.
اینکه این پست خواب بود هم خوب بود ولی باز پیش زمینه ای برای گفتنش در پست وجود نداشت.
در کل باید به توصیفات حالات شخصیت ها و محیط داستان بیشتر بپردازی. یکی دیگه بنویس.
موفق باشی.
تأیید نشد.
هری رون و هرمیون در حیاط بزرگ مدرسه قدم میزدند و در مورد کوئیدیچ و بازی های آتی صحبت میکردند.
ناگهان صدایی عجیب به گوش رسید.صدایی بلند و تقریبا" مرموز و ترسناک.
وقتی هر سه ی آن ها چوب دستی های خود را بیرون کشیدند ،اتفاق عجیبی افتاد.دنیا تیره و تار شد و همه چیز محو و نابود گشت.
وقتی به خود آمدند دیدند که در جایی ناشناخته و دور افتاده روی زمین افتاده اند.
هری از جایش بلند شد و در حالی که بازویش را که محکم به زمین خورده بود میمالید خطاب به هرمیون گفت:
_هرمیون ما کجا هستیم؟
هرمیون در حالی که داشت خک را از روی لباسهایش میتکاند گفت:
_نمیدونم.
رون در حالی که از درد پای راستش که هنگام زمین خوردن پیچیده بود ناله میکرد گفت:
_در جنگل ممنوعه نیستیم؟
وقتی هری و هرمیون به اطراف نگاه کردند دیدند رون درست میگوید آن ها در دل جنگل ممنوعه قرار داشتند.
هری با گمراهی پرسید:
_ولی چرا این جا؟چه خبره؟
صدایی دیگر به گوش رسید.صدای تکشاخی که از ترس شیهه میکشید از دور شنیده شد.
در همین زمان هر سه ی آن ها متوجه شدند آتشی از دور به جلو حرکت میکند.تا به خود آمدند آتش آن ها را احاطه کرده بود و درون یک دایره ی بزرگ از آتش قرار داشتند.میخواستند فرار کنند اما راهی وجود نداشت و فقط در دایهی بزرگ آتش به دور خود میچرخیدند.
در همین زمان صدای خنده ی وحشتناکی از بیرون آتش شنیده شد که هری فورا" آن را شناخت.او بلاتریکس بود که داشت از درون آتش خارج میشد تا به آن ها حمله کند.
هرمیون چوب دستی خود را بالا گرفت و گفت:
_این جا چی میخواین لسترنج...چرا ما رو آوردین این جا؟
بلاتریکس در حالی که میخندید گفت:
_اومدیم پاتر رو به تسلیم لرد سیاه در بیاریم.
مرگخواران یکی یکی وارد آتش میشندند و حلقه ی آتش بزرگ و بزرگتر میشد.
هری به چمان خون گرفته ی بلاتریکس خیره شد و با انزجار
_خودش کجاست؟
بلاتریک به طوری که قصد داشت با تن صدایش هری را مسخره کند گفت:
_امممممم....لرد سیاه دارن چوب دستیشون رو واکس میزنن تا تو رفتی بی مقدمه بفرستندت به دنیای دیگه.
و سپس غش غش خندید.
همین که هری به همراه بلاتریکس چوب دستی خود را بالا برد تا او را خلع سلاح کند دوباره همه چیز چرخید و دوباره هر سه ی آن ها خود را در حیاط بزرگ هاگوارتز یافتندو همین که هری خواست درباره ی آن وضعیت عجیب خرف بزند از خواب پرید و دید در خوانه ی بزرگ خود فقط یک خواب دیده است و به یاد آورد ولدمورت سالهاست که مرده است.
****************
ببخشید که خیلی بد شد.بگید تائید میشه یا نه؟اگر نه یکی دیگه بنویسم.

بیلندا استیونز عزیز!
پست خوبی نوشته بودی ولی روند داستان بسیار تند بود.
در اول پست " حیاط بزرگ مدرسه " رو دوباره تکرار کرده بودی.
بعد سپس غیب شدن و ظاهر شدن آنها در جنگل ممنوعه کمی عجیب و نامعقول به نظر می رسه.
بعد در داستان برای عوض شدن جو از " حیاط بزرگ " به " جنگل ممنوعه " هیچ پیش زمینه ای وجود نداره و باید کمی آهسته تر توضیح می دادی که کم کم داشت همه چیز عوض می شد.
نوشته بودی " ناشناخته و دور افتاده " خب به نظر نمی آد که جنگل خیلی ناشناخته و دور افتادست... می نوشتی " آشنا " بهتر بود.
وجود حلقه آتش هم کمی غیر منتظره بود و زیاد در موردش توضیح نداده بودی.
اینکه این پست خواب بود هم خوب بود ولی باز پیش زمینه ای برای گفتنش در پست وجود نداشت.
در کل باید به توصیفات حالات شخصیت ها و محیط داستان بیشتر بپردازی. یکی دیگه بنویس.
موفق باشی.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/26 17:30:59
هری پاتر نمیمیرد مگر همگان فراموشش کنند..پس نمیمیرد چون من او را تا لحظه ی مرگ در ذهن خود خواهم داشت!!!!
جزئیات کاربر

هری.رون .هرمیون وجینی در حیاط خانه ی ویزلی ها در حال کوییدیچ بازی کردن بودند.حالا دیگه اونها نمی توانستند عادلانه یار کشی کنند چون حالا دیگه جینی ورون برای خود بازیکنان خوبی بودند وهرمیون هنوز به اون صورت بازی بلد نبود برای همین معمولا هری و رون با هم بودند وجینی وهرمیون باهم.اونها در حال بازی بودند نتیجه 20-20 مساوی بود .هری تمام تلاش خود را می کرد ولی هرچه او گل میزد در اون سمت یا جینی گل می زد یا هرمیون جلو میامد وضربه می زد البته ضربه های او خیلی ارام بود ولی برای اینکه دل او نشکنه اجازه می داد توپ توی دروازه جای بگیره.اونها در حال بازی بودند که خانوم ویزلی انها رو برای ناهار صدا زد همین که هری ورون برگشتند تا ببینند خانوم ویزلی چی می گه جینی توپ رو توی حلقه ی وسط جای داد به این ترتیب هری ورون اونروز بازی را باختند سر نلهلر هم همش بحث در مورد بازی بود هری ورون عقیده داشتند که اونها با نامردی بازی رو بردند ولی جینی همش می گفت:< باید حواستون رو جمع می کردین حالا هم که باختین تقصیر خودتونه> ولی از نظرهرمیون هم بازی کوییدیچ احمقانه بود و هم صحبت کردن دربارهی اون
دوست عزیز!
شما اگر برای تأیید در ایفای نقش اینجا پست زدید باید ابتدا در تاپیک " بازی با کلمات " در همین انجمن پست خود را بر اساس کلمات داده شده بنویسید.
نکته ی دیگر آنکه قانون نوشتن در کارگاه نوشتن از روی عکسی ست که هر هفته توسط ناظر در همین تاپیک داده می شود می باشد.
موفق باشی.
دوست عزیز!
شما اگر برای تأیید در ایفای نقش اینجا پست زدید باید ابتدا در تاپیک " بازی با کلمات " در همین انجمن پست خود را بر اساس کلمات داده شده بنویسید.
نکته ی دیگر آنکه قانون نوشتن در کارگاه نوشتن از روی عکسی ست که هر هفته توسط ناظر در همین تاپیک داده می شود می باشد.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/26 17:20:19
هری پاتر بزرگترین اسطوره برای مشنگ ها
واقعا بدون هری پاتر چیکار کنیم؟
واقعا بدون هری پاتر چیکار کنیم؟
ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
هري،رون و هرميون و نويل آرم آرام به سمت كلبه هاگريد ميرفتند و با هم صحبت ميكردند.
نويل:هري به نظرت چرا هاگريد امروز دعوتمون كرده بريم به كلبش؟!نكنه دوباره مي خواد براش دم انفجاري جمع كنيم؟
رون:واي!من كه ديگه طاقت ندارم با اين جونورا سروكله بزنم باور كن هري ديشب تا صبح كابوس ميديدم از دست اينا!
هرميون:نه فكر نكنم اينجوري باشه مگه يه چيزو مي خواد چند بار درس بده؟!احتمالآ ميخواد چون ديروز بهش تو جمع كردن دم انفجاريها كمكش كرديم يه جوري جبران كنه!
با اين حرف هرميون قيافه رون جوري شد كه انگار يه سطل پر آب سرد رويش ريختن.
رون:نه!يعني بايد باز براي اينكه ناراحت نشه اون بيسكويتا و چاي بد مزشو تحمل كنيم؟!واي خدا!
رون جمله آخرو گفت و ايستاد و خيره به كلبه ي هاگريد شد.
هري با خنده:چي شد رون يعني انقدر سخته؟!
رون با همون حالت كلبه هاگريد رو با دست نشون داد كه اون 3 حواسشون به اون نبود!
بر گشتند به سمت كلبه هاگريد و از چيزي كه ديده بودن مثل رون بهت زده شدن.
در كلبه هاگريد باز بود و از همون فاصله 5 متري مي تونستن ببينن كه توي كلبه كامل به هم ريخته و احتمالآ چيزي سالم توش نمونده بود!
هري كه تازه از بهت خارج شده بود چوبدستيشو بيرون كشيد و به سمت كلبه حركت كرد اون 3 نفرم كه تازه متوجه شده بودن چي شده چوب دستيهاشونو بيرون كشيدن و پشت هري به سمت كلبه حركت كردند.
هري با صدايي نگران قبل از رسيدن به كلبه:
هاگريد....هاگريد چي شده؟!....هاگريد اينجايي؟!
بعد از گشتن كلبه و چيزي پيدا نكردن هري با سر در گمي از كلبه بيرون اومد و گفت:
-چرا اينجا اين جوري شده؟هاگريد كجاست؟
هرميون:فكر كنم يكي اينجا دنبال چيزي مي گشته كه كلبه اينجوري شده!اميدواريم هاگريد چيزيش نشده.....
صدايي از طرف جنگل ممنوع شنيد.هري كمي دقت به نقطه اي كه صدا از اونجا اومد كرد شاخه ي درختي هنوز تكون ميخورد.
چوبدستيشو به سمت اون نقطه گرفت و پاورچين پاورچين به سمت اون شاخه ميرفت.در حاليكه شاخه كم كم ديگه بي حركت شده بود.
شاخه رو كنار زد و ديد كه يه نفر يا سرعت به دل جنگل ممنوع ميدويد يه طلسم بيهوشي به سمتش فرستاد و خطا رفت هري سري به سمت دوستانش كه نگاش ميكردند رفت و به سرعت گفت :
- نويل برو از قلعه كمك بيار اونكه اينجا رو اينجوري كرده رفت توي جنگل ممنوع!
رو به هرميون و رون كرد و گفت:زود باشين بياين !
و هري به سرعت وارد جنگل ممنوع شد.رون و هرميون كه تازه فهميده بودن هري چي گفت به دنبال هري به سرعت وارد جنگل شدند.
اون 3 با تمام سرعتي كه داشتن اون فرد ناشناس رو تعقيب مي كردن.هري چشم از اون فرد ناشناش بر نميداشت تا اينكه پاش به يكي از ريشه هاي درخت گير كرد و خيلي ناگهاني و با شدت زيادي به زمين خورد.
هري خطاب به رون و هرميون كه داشتند به سمت هري برمي گشتند گفت:
- يريد دنبالش من حالم خوبه....اووووي
اي جمله ي آخرو در حالي گفت كه سعي ميكرد از زمين بلند شه ولي دوباره به زمين خورد.
رون كه حال هري رو ديد رو به هرميون كرد و گفت:
-من پيشش مي مونم تو برو دنبال اون نبايد گمش كنيم!
هرميون يه نگاه با نگراني به هري و رون كرد وبا كمي مكث به سرعت دويد به سمتي كه چند لحظه پيش اون مهاجمو ديده بودند!
رون به سمت هري رفت و پرسيد:
-حالت خوبه رفيق؟!
هري سعي به پاشدن دوباره ميكرد با نگراني گفت:
- نبايد ميذاشتي تنها بره.من از پس خودم بر ميومدم!
رون:نترس هرميون از پسش برمياد هر چي باشه اون باهوشترين توي هاگوارتزه،نگران نباش...بزار كمكت كنم!
حتي اين كلمات اميدوار كننده ي رون هم نتونست از نگراني هري كم كنه اين در حالي بود كه خود رون هم با اون حرف هري نشونههاي نگراني و عذاب وجدان توي چهرش نمايان شده بود.
رون در حالي كه كمك به هري ميكرد تا بلند شه گفت:
اگه هرميون بود الان پاتو با يه ورد درست ميكرد حيف كه من توي وردهاي شفابخش هيچ معلوماتي ندارم وگرنه خوبت ميكردم فكر كنم پات شكسته!
هري لبخند تلخي به رون زد و دستشو روي شونه ي رون انداخت و گفت:
-منم بهتر از تو نيستم چون اگه بودم الان پامو درست ميكردم.آييي....رون يكم آرومتر!
رون سرعتشو كم كرد و به سمتي كه هرميون رفته بود ادامه مسير داد.
كمي كه به راهشون ادامه دادن صداي پايي تقريبآ از 10،15 متري شنيدند و هري و رون با نگراني چوب دستيهاشونو آماده نگه داشتند و ايستادند.
از درون تاريكي جنگل بعد از چند دقيقه هرميون با قيافه اي پكر و با سر و وضع خاكي و كثيف و شرمنده بيرون اومد و گفت:
- ببخشيد هري...يه طلسم به سمتم فرستاد كه خورد به درخت و درخت داشت مي اوفتاد روم مجبور شدم يه شيرجه رو زمين بزنم و وقتي پاشدم ديگه نتونستم پيداش كنم!
بعد انگار تازه ياد پاي هري افتاده بود سري اومد جلوي هري و گفت:
- يه لحظه حركت نكن تا پاتو خوب كنم.
هرميون چوبدستيشو به طرف پاي مجروح هري گرفت و يه افسون شفا بخش به سمت پاي هري فرستاد هري يه لحظه احساس كرد پاش گرم شد و دوباره به حالت عادي برگشت و احساس كرد كه ميتونه بدون درد روي پاي خودش وايسه!
هري با خوشحالي گفت:
-هرميون واقعآ كارت عاليه!!
رون با سعي در چاپلوسي گفت :مگه شك داشتي؟من كه بهت گفتم كارش عاليه!
هرميون با اين حرفاي هري و رون لپش گل انداخت و گفت:
-مرسي،بهتره ديگه بريم داره دير ميشه!
هري با اين حرف هرميون به دورو اطرافش نگاه كرد و ديد در حالي كه حواسشون نبوده هوا كاملآ تاريك شده بود!
هري:لوموس!اهان!حالا بهتر شد.
هرميون و رون:لوموس.
و كمي جنگل دورو اطرافشون روشن تر شد.
رون:حالا كدوم طرفي بايد بريم؟!
هرميون:اممم.....فكر كنم از اين طرف.
هري و رون با اطاعت از هرميون به همون سمتي كه با چوب نشون ميداد حركت كردند.
هر سه بي صدا و ساكت به راه خود در جنگل تاريك ممنوعه در حركت بودند كه ناگهان صداي خشن و بمي رو شنيدين:
-شما توي جنگل ما چي كار مي كنيد؟ورود شما به اينجا ممنوعه!
هر 3 با ترس رو به منبع صدا كردند.
سانتور قهوه اي رنگي رو مي ديدند كه از پشت اون سانتورهايي همراه با تير كمان هاي هدف گيري شده به سمت انها بيرون امدند و هري،رون و هرميون رو محاصره كردند.
همون سانتور كه به نظر رهبر اين گروه بود ادامه داد:
-شما اينجا چي ميخوايد؟
و با عصبانيت داد زد:
-چرا اومديد اينجا؟
هرميون با ترس و آشفتگي گفت:
ما اومديم دنبال يه دفاع! اِ نه ببخشيد!اومده بوديم دنبال يه مهاجم كه به ما دستپرد زده بود ببخ.........
هاگريد: اِم! ببخشيد!
هاگريد حلقه محاصره سانتور ها رو شكافت و به سمت هري رفت و دوباره گفت:
-سلام ببخشيد كه مزاحمتون شدم ولي اين بچه ها بي تقصيرن خواستن به من يه كمكي كنند تقصير كار منم بازم ببخشيد!
و بعد يه چشمك به هري زد.
هري به ارومي جوري كه فقط هاگريد بشنوه گفت:
خوشحالم ميبينمت.
سانتور قهوه اي با عصبانيت گفت:
هاگريد تو و اين بچه ها قوانين ما رو نقض كردين!اين يه توهينه!
هاگريد به كمي دستپاچگي گفت:
-ميدونم،ميدونم ولي اينا تقصير نداشتن واسه كمك به من اين كارو كردن،تو كه نمي خواي به يه بچه كه هدفش فقط كمك كردن بوده صدمه بزني.ميخواي؟!
هرميون كه انگار يه كم جرات پيدا كرده بود گفت:
راست ميگه ما فقط ميخواستيم كمك كنيم قصد توهين به شما رو نداشتيم.
هري و رون كه همين جور ساكت بودند بعد از حرف هرميون با هم كفتند:
راست ميگه ما قصد توهين به شما نداشتيم!
سانتورها انگار با اين حرفاي زده شده كمي نرم شده بودند .
بعد از مدتي كه رهبرشون به نظر داشت فكر ميكرد با دستور اون كمانهاشونو پايين گرفتند و رهبرشون گفت:
-هاگريد اين دفعه آخره كه اجازه ميدم برين دفعه بعد بخششي وجود نداره!
هاگريد:ممنون،بچه ها بريم.
بعد همگي به سمت قلعه حركت كردن و در راه كسي چيزي نميگفت و حدود 30 دقيقه طول كشيد تا به قلعه رسيدند.
هري كه توي راه برگشت به قلعه توي فكر اين بود كه چه جوري ماجرا رو براي هاگريد بگه وقتي خواست براي هاگريد توضيح بده كه چه اتفاقي افتاده هاگريد گفت:
-هري،هري اگه ميشه ماجرا رو بزار فردا براي من و دامبلدور تعريف كن چون الان داره ديرتون ميشه،ممكنه مجازات شين.پس برو و فردا بيا بگو چه تفاقي افتاده بود.
هري اومد جيزي بگه كه با نگاه هرميون تسليم شد و چيزي نگفت و هر 3 با هاگريد خداحافظي كرد به سمت خوابگاه هاي خود رفتند.
هري در رختخواب فكرش مشغول اين بود كه اون كس ناشناس كه از دستشون فرار كرده بود كي بود و توي كلبه هاگريد دنبال چي ميگشته و توي اين فكر بود كه از كجا داستانو براي هاگريد و دامبلدور شروع به تعريف كنه كه كم كم خوابش برد.
-----------------------------------------------------------------
بايد ببخشيد كه طولاني شد
خوشحال ميشم نظرتونو بدونم
مرلین مک کینن عزیز!
پستت همون طور که خودت گفته بودی طولانی بود.
پستت با زبان محاوره ای نوشته شده بود. غلط املایی زیاد داشتی.
روند داستان رو زیادی کند کرده بودی. خیلی جاها رو می تونستی حذف کنی.
در کل روی سوژه ات خیلی بهتر و زیباتر می تونستی کار کنی.
می تونستی اون شخص ناشناس رو با توجه به طولانی بودن پستت شناسایی کنی.
اینکه هرمیون نتونسته بود اون ناشناس رو ردیابی کنه باید برای هری و رون خیلی مهم و ناراحت کننده باشه نه اینکه اونها به راحتی بگن " نه اشکالی نداره " .
هم چنین ورود سانتورا می تونست حذف بشه... همچنین اگه هاگرید هم بی تفاوت به مسئله نشون نمی دادی بهتر بود.
در کل فکر میکنم شاید بتونی یک بار دیگه این سوژه رو بدون غیر ضروریات بنویسی. البته بدون اشکال....
موفق باشی.
تأیید نشد.
نويل:هري به نظرت چرا هاگريد امروز دعوتمون كرده بريم به كلبش؟!نكنه دوباره مي خواد براش دم انفجاري جمع كنيم؟
رون:واي!من كه ديگه طاقت ندارم با اين جونورا سروكله بزنم باور كن هري ديشب تا صبح كابوس ميديدم از دست اينا!
هرميون:نه فكر نكنم اينجوري باشه مگه يه چيزو مي خواد چند بار درس بده؟!احتمالآ ميخواد چون ديروز بهش تو جمع كردن دم انفجاريها كمكش كرديم يه جوري جبران كنه!
با اين حرف هرميون قيافه رون جوري شد كه انگار يه سطل پر آب سرد رويش ريختن.
رون:نه!يعني بايد باز براي اينكه ناراحت نشه اون بيسكويتا و چاي بد مزشو تحمل كنيم؟!واي خدا!
رون جمله آخرو گفت و ايستاد و خيره به كلبه ي هاگريد شد.
هري با خنده:چي شد رون يعني انقدر سخته؟!
رون با همون حالت كلبه هاگريد رو با دست نشون داد كه اون 3 حواسشون به اون نبود!
بر گشتند به سمت كلبه هاگريد و از چيزي كه ديده بودن مثل رون بهت زده شدن.
در كلبه هاگريد باز بود و از همون فاصله 5 متري مي تونستن ببينن كه توي كلبه كامل به هم ريخته و احتمالآ چيزي سالم توش نمونده بود!
هري كه تازه از بهت خارج شده بود چوبدستيشو بيرون كشيد و به سمت كلبه حركت كرد اون 3 نفرم كه تازه متوجه شده بودن چي شده چوب دستيهاشونو بيرون كشيدن و پشت هري به سمت كلبه حركت كردند.
هري با صدايي نگران قبل از رسيدن به كلبه:
هاگريد....هاگريد چي شده؟!....هاگريد اينجايي؟!
بعد از گشتن كلبه و چيزي پيدا نكردن هري با سر در گمي از كلبه بيرون اومد و گفت:
-چرا اينجا اين جوري شده؟هاگريد كجاست؟
هرميون:فكر كنم يكي اينجا دنبال چيزي مي گشته كه كلبه اينجوري شده!اميدواريم هاگريد چيزيش نشده.....
صدايي از طرف جنگل ممنوع شنيد.هري كمي دقت به نقطه اي كه صدا از اونجا اومد كرد شاخه ي درختي هنوز تكون ميخورد.
چوبدستيشو به سمت اون نقطه گرفت و پاورچين پاورچين به سمت اون شاخه ميرفت.در حاليكه شاخه كم كم ديگه بي حركت شده بود.
شاخه رو كنار زد و ديد كه يه نفر يا سرعت به دل جنگل ممنوع ميدويد يه طلسم بيهوشي به سمتش فرستاد و خطا رفت هري سري به سمت دوستانش كه نگاش ميكردند رفت و به سرعت گفت :
- نويل برو از قلعه كمك بيار اونكه اينجا رو اينجوري كرده رفت توي جنگل ممنوع!
رو به هرميون و رون كرد و گفت:زود باشين بياين !
و هري به سرعت وارد جنگل ممنوع شد.رون و هرميون كه تازه فهميده بودن هري چي گفت به دنبال هري به سرعت وارد جنگل شدند.
اون 3 با تمام سرعتي كه داشتن اون فرد ناشناس رو تعقيب مي كردن.هري چشم از اون فرد ناشناش بر نميداشت تا اينكه پاش به يكي از ريشه هاي درخت گير كرد و خيلي ناگهاني و با شدت زيادي به زمين خورد.
هري خطاب به رون و هرميون كه داشتند به سمت هري برمي گشتند گفت:
- يريد دنبالش من حالم خوبه....اووووي
اي جمله ي آخرو در حالي گفت كه سعي ميكرد از زمين بلند شه ولي دوباره به زمين خورد.
رون كه حال هري رو ديد رو به هرميون كرد و گفت:
-من پيشش مي مونم تو برو دنبال اون نبايد گمش كنيم!
هرميون يه نگاه با نگراني به هري و رون كرد وبا كمي مكث به سرعت دويد به سمتي كه چند لحظه پيش اون مهاجمو ديده بودند!
رون به سمت هري رفت و پرسيد:
-حالت خوبه رفيق؟!
هري سعي به پاشدن دوباره ميكرد با نگراني گفت:
- نبايد ميذاشتي تنها بره.من از پس خودم بر ميومدم!
رون:نترس هرميون از پسش برمياد هر چي باشه اون باهوشترين توي هاگوارتزه،نگران نباش...بزار كمكت كنم!
حتي اين كلمات اميدوار كننده ي رون هم نتونست از نگراني هري كم كنه اين در حالي بود كه خود رون هم با اون حرف هري نشونههاي نگراني و عذاب وجدان توي چهرش نمايان شده بود.
رون در حالي كه كمك به هري ميكرد تا بلند شه گفت:
اگه هرميون بود الان پاتو با يه ورد درست ميكرد حيف كه من توي وردهاي شفابخش هيچ معلوماتي ندارم وگرنه خوبت ميكردم فكر كنم پات شكسته!
هري لبخند تلخي به رون زد و دستشو روي شونه ي رون انداخت و گفت:
-منم بهتر از تو نيستم چون اگه بودم الان پامو درست ميكردم.آييي....رون يكم آرومتر!
رون سرعتشو كم كرد و به سمتي كه هرميون رفته بود ادامه مسير داد.
كمي كه به راهشون ادامه دادن صداي پايي تقريبآ از 10،15 متري شنيدند و هري و رون با نگراني چوب دستيهاشونو آماده نگه داشتند و ايستادند.
از درون تاريكي جنگل بعد از چند دقيقه هرميون با قيافه اي پكر و با سر و وضع خاكي و كثيف و شرمنده بيرون اومد و گفت:
- ببخشيد هري...يه طلسم به سمتم فرستاد كه خورد به درخت و درخت داشت مي اوفتاد روم مجبور شدم يه شيرجه رو زمين بزنم و وقتي پاشدم ديگه نتونستم پيداش كنم!
بعد انگار تازه ياد پاي هري افتاده بود سري اومد جلوي هري و گفت:
- يه لحظه حركت نكن تا پاتو خوب كنم.
هرميون چوبدستيشو به طرف پاي مجروح هري گرفت و يه افسون شفا بخش به سمت پاي هري فرستاد هري يه لحظه احساس كرد پاش گرم شد و دوباره به حالت عادي برگشت و احساس كرد كه ميتونه بدون درد روي پاي خودش وايسه!
هري با خوشحالي گفت:
-هرميون واقعآ كارت عاليه!!
رون با سعي در چاپلوسي گفت :مگه شك داشتي؟من كه بهت گفتم كارش عاليه!
هرميون با اين حرفاي هري و رون لپش گل انداخت و گفت:
-مرسي،بهتره ديگه بريم داره دير ميشه!
هري با اين حرف هرميون به دورو اطرافش نگاه كرد و ديد در حالي كه حواسشون نبوده هوا كاملآ تاريك شده بود!
هري:لوموس!اهان!حالا بهتر شد.
هرميون و رون:لوموس.
و كمي جنگل دورو اطرافشون روشن تر شد.
رون:حالا كدوم طرفي بايد بريم؟!
هرميون:اممم.....فكر كنم از اين طرف.
هري و رون با اطاعت از هرميون به همون سمتي كه با چوب نشون ميداد حركت كردند.
هر سه بي صدا و ساكت به راه خود در جنگل تاريك ممنوعه در حركت بودند كه ناگهان صداي خشن و بمي رو شنيدين:
-شما توي جنگل ما چي كار مي كنيد؟ورود شما به اينجا ممنوعه!
هر 3 با ترس رو به منبع صدا كردند.
سانتور قهوه اي رنگي رو مي ديدند كه از پشت اون سانتورهايي همراه با تير كمان هاي هدف گيري شده به سمت انها بيرون امدند و هري،رون و هرميون رو محاصره كردند.
همون سانتور كه به نظر رهبر اين گروه بود ادامه داد:
-شما اينجا چي ميخوايد؟
و با عصبانيت داد زد:
-چرا اومديد اينجا؟
هرميون با ترس و آشفتگي گفت:
ما اومديم دنبال يه دفاع! اِ نه ببخشيد!اومده بوديم دنبال يه مهاجم كه به ما دستپرد زده بود ببخ.........
هاگريد: اِم! ببخشيد!
هاگريد حلقه محاصره سانتور ها رو شكافت و به سمت هري رفت و دوباره گفت:
-سلام ببخشيد كه مزاحمتون شدم ولي اين بچه ها بي تقصيرن خواستن به من يه كمكي كنند تقصير كار منم بازم ببخشيد!
و بعد يه چشمك به هري زد.
هري به ارومي جوري كه فقط هاگريد بشنوه گفت:
خوشحالم ميبينمت.
سانتور قهوه اي با عصبانيت گفت:
هاگريد تو و اين بچه ها قوانين ما رو نقض كردين!اين يه توهينه!
هاگريد به كمي دستپاچگي گفت:
-ميدونم،ميدونم ولي اينا تقصير نداشتن واسه كمك به من اين كارو كردن،تو كه نمي خواي به يه بچه كه هدفش فقط كمك كردن بوده صدمه بزني.ميخواي؟!
هرميون كه انگار يه كم جرات پيدا كرده بود گفت:
راست ميگه ما فقط ميخواستيم كمك كنيم قصد توهين به شما رو نداشتيم.
هري و رون كه همين جور ساكت بودند بعد از حرف هرميون با هم كفتند:
راست ميگه ما قصد توهين به شما نداشتيم!
سانتورها انگار با اين حرفاي زده شده كمي نرم شده بودند .
بعد از مدتي كه رهبرشون به نظر داشت فكر ميكرد با دستور اون كمانهاشونو پايين گرفتند و رهبرشون گفت:
-هاگريد اين دفعه آخره كه اجازه ميدم برين دفعه بعد بخششي وجود نداره!
هاگريد:ممنون،بچه ها بريم.
بعد همگي به سمت قلعه حركت كردن و در راه كسي چيزي نميگفت و حدود 30 دقيقه طول كشيد تا به قلعه رسيدند.
هري كه توي راه برگشت به قلعه توي فكر اين بود كه چه جوري ماجرا رو براي هاگريد بگه وقتي خواست براي هاگريد توضيح بده كه چه اتفاقي افتاده هاگريد گفت:
-هري،هري اگه ميشه ماجرا رو بزار فردا براي من و دامبلدور تعريف كن چون الان داره ديرتون ميشه،ممكنه مجازات شين.پس برو و فردا بيا بگو چه تفاقي افتاده بود.
هري اومد جيزي بگه كه با نگاه هرميون تسليم شد و چيزي نگفت و هر 3 با هاگريد خداحافظي كرد به سمت خوابگاه هاي خود رفتند.
هري در رختخواب فكرش مشغول اين بود كه اون كس ناشناس كه از دستشون فرار كرده بود كي بود و توي كلبه هاگريد دنبال چي ميگشته و توي اين فكر بود كه از كجا داستانو براي هاگريد و دامبلدور شروع به تعريف كنه كه كم كم خوابش برد.
-----------------------------------------------------------------
بايد ببخشيد كه طولاني شد
خوشحال ميشم نظرتونو بدونم
مرلین مک کینن عزیز!
پستت همون طور که خودت گفته بودی طولانی بود.
پستت با زبان محاوره ای نوشته شده بود. غلط املایی زیاد داشتی.
روند داستان رو زیادی کند کرده بودی. خیلی جاها رو می تونستی حذف کنی.
در کل روی سوژه ات خیلی بهتر و زیباتر می تونستی کار کنی.
می تونستی اون شخص ناشناس رو با توجه به طولانی بودن پستت شناسایی کنی.
اینکه هرمیون نتونسته بود اون ناشناس رو ردیابی کنه باید برای هری و رون خیلی مهم و ناراحت کننده باشه نه اینکه اونها به راحتی بگن " نه اشکالی نداره " .
هم چنین ورود سانتورا می تونست حذف بشه... همچنین اگه هاگرید هم بی تفاوت به مسئله نشون نمی دادی بهتر بود.
در کل فکر میکنم شاید بتونی یک بار دیگه این سوژه رو بدون غیر ضروریات بنویسی. البته بدون اشکال....
موفق باشی.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/26 17:15:57
با سلامی دوباره :من دوباره این نوشته رو میفرستم اما با تایید بازی با کلمات...
...............................................................
لینک بازی با کلمات:
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=1803&forum=7&post_id=173774#forumpost173774
..............................................................
-هری بیا... بدو بیا
هرمیون بود .ناگهان نور سبز رنگی از جلوی چشمش عبور کرد نمیدانست چه کند.او و هرمیون تنها و بیکس در جنگل با 4مرگخوا روبه رو بودند.
-نگهشون دارین.لرد داره میاد.
یکسلی فریادی زد که هنجره اش در تلاطم باد گم شد .
-اسنیپ کجاست گفتش خودشو میرسونه.
یکی از مرگخوارها صدایی زد که هری بارها صدای ان را شنیده بود.
صدای پدر دراکو بود .
-لوسیوس طرف پاترو نگه دار من کار دختر رو میسازم.
یکی دیگر از مرگخوارها صداش برخواست.
هری باورش نمیشد بعد از اتفاقی که در راه بازگشت به پناهگاه افتاده بود او دیگر میدانست استن شانپایک به ولدمورت پیوسته.
ناگهان صدایی بلند شد.
-نه هرمیون!!!این کارو نکن .ما مثل ولدومورت نیستیم.
هرمیون ناگهان طلسم اواداکداوارا رو به سوی مرگخوا فرستاد و به دست مرگخوا خورد .
دست او کنده شد .اما تنها ممکن بود طلسم به سینه ی مرگخوار اصابت کند و او نیز مانند ولدومورت طلسم های نابخشودنی استفاده و او را میکشت.
-داره میاد !!! داره میاد!!!
هری صدای یکسلی را شنید که وقتی اسنیپ در حال کشتن دامبلدور بود صدای قهقه اش را شنید.ولدومورت داشت از راه میرسید.
هری بالا رو نگاه کن ...
ناگهان دسته جارو هایی نمایان شد.
-رون!وای اعضای محفل هم با اون هستند.
هری یک طلسم بیهوشی را به سوی لوسیوس فرستاد و او در جا ولو شدو صدای هرمیون راشنید که با چه ذوقی این را گفت .
-ببخشید بچه ها که ترکتون کردم.اتفاقاتی برام افتاد که اگه براتون بگم شاخ در میارین.
-مواظب باش
اقی ویزلی این را گفت در حالی که فرد را روی زمین انداخت.
-هری شاید تو راست میگفتی ولی من الان با تانکس خوشبخت ترین زن وشوهر دنیاییم.
لوپین در حالی که طلسم هایی به طرف مرگخوار میفرستاد اینو گفت .
ناگهان ولدومورت واسنیپ وارد معرکه شدند .
هری هرمیون و رون حیرت زده شدند چون اسنیپ با فرم خاصی وارد شده بود .چشمهایش قرمز و موهایش هم نیز تیره تر وژولیده تر بودند و مهم تر از ان او نیز مانند ولدمورت پرواز کنان به سویشان امد.
-سکتوم سمپرا!! سکتوم...
ناگهان هری جا خالی داد و طلسمی مقابل طلسم اسنیپ فرستاد .
-هری تو زدیش !!!کاشکی من میزدم
هرمیون این راگفت .هری طلسم بیهوشی را به سوی اسنیپ فرستاد و اسنیپ ولو در زمین رها شد.
-شاگرد عزیز خودمه ...سیریوس به من گفت نمیشه با تو شوخی کرد .نیمفادورا بیا کنار من .
لوپین این را گفت و اقای ویزلی فریاد کشید:
تعدادشون خیلی زیاده باید بریم .هر لحظه ممکنه بیشتر بشن .
هری هرمیون ورون دست هم را گرفتند و در تاریکی ناپدید و در حالی که لوپین و اقای ویزلی داشتن سر ولدومرتو گرم میکردن ناگهان در جایی که بوی هوای نم و پر از شن و ماسه بود پدید امدند .
-نه
ولدومورت نعره ای زد اما ان 3 ناپید شدند.بار دیگر ولدومورت شکست خورد.
محمد علی جیمز پاتر!
پستت بد نبود ولی زیاد قوی نبود. بعضی جاها خوب کار کرده بودی. اما قسمت هایی هم مشکلاتی داشتی.
خب می تونستی جاهایی از جملات زیبا و یا توصیفات به جا برای بهتر شدن نمایشنامت استفاده کنی.
مثلا نوشتی بودی " هرمیون بود " می تونستی بنویسی " این صدای هرمیون بود که در حالی که نفس نفس می زد این کلمات را به زبان آورد. " !
داشتی " یکسلی فریادی زد که هنجره اش در تلاطم باد گم شد " یا بقیه توصیفاتی که بعد از گفتن دیالوگ نوشته بودی خیلی خوب نبودند.
اولا همین جمله ایراد نگارشی داره و اگه به جای " هنجره اش " نوشته بودی " صدایش " زیباتر بود.
بعد رسیدن ولدمورت رو واضح توضیح نداده بودی. می تونستی ورودشون رو زیباتر بگی.
اسنیپ خیلی راحت در مقابل طلسم هری شکست خورد که کمی نامعقول بود.
فرار ولدمورت هم نباید اینجوری می بود. چون در هاگوارتز نمی شه غیب و ظاهر شد.
در کل باید کمی بیشتر به جملات و اینکه آیا واقعا این بهترین جملاتی هست که می شه در شرایط داستان گفت کار کنی!
می تونی بهتر بنویسی... و ببخشید که کمی هم دیر شد.
موفق باشی.
تأیید نشد.
...............................................................
لینک بازی با کلمات:
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=1803&forum=7&post_id=173774#forumpost173774
..............................................................
-هری بیا... بدو بیا
هرمیون بود .ناگهان نور سبز رنگی از جلوی چشمش عبور کرد نمیدانست چه کند.او و هرمیون تنها و بیکس در جنگل با 4مرگخوا روبه رو بودند.
-نگهشون دارین.لرد داره میاد.
یکسلی فریادی زد که هنجره اش در تلاطم باد گم شد .
-اسنیپ کجاست گفتش خودشو میرسونه.
یکی از مرگخوارها صدایی زد که هری بارها صدای ان را شنیده بود.
صدای پدر دراکو بود .
-لوسیوس طرف پاترو نگه دار من کار دختر رو میسازم.
یکی دیگر از مرگخوارها صداش برخواست.
هری باورش نمیشد بعد از اتفاقی که در راه بازگشت به پناهگاه افتاده بود او دیگر میدانست استن شانپایک به ولدمورت پیوسته.
ناگهان صدایی بلند شد.
-نه هرمیون!!!این کارو نکن .ما مثل ولدومورت نیستیم.
هرمیون ناگهان طلسم اواداکداوارا رو به سوی مرگخوا فرستاد و به دست مرگخوا خورد .
دست او کنده شد .اما تنها ممکن بود طلسم به سینه ی مرگخوار اصابت کند و او نیز مانند ولدومورت طلسم های نابخشودنی استفاده و او را میکشت.
-داره میاد !!! داره میاد!!!
هری صدای یکسلی را شنید که وقتی اسنیپ در حال کشتن دامبلدور بود صدای قهقه اش را شنید.ولدومورت داشت از راه میرسید.
هری بالا رو نگاه کن ...
ناگهان دسته جارو هایی نمایان شد.
-رون!وای اعضای محفل هم با اون هستند.
هری یک طلسم بیهوشی را به سوی لوسیوس فرستاد و او در جا ولو شدو صدای هرمیون راشنید که با چه ذوقی این را گفت .
-ببخشید بچه ها که ترکتون کردم.اتفاقاتی برام افتاد که اگه براتون بگم شاخ در میارین.
-مواظب باش
اقی ویزلی این را گفت در حالی که فرد را روی زمین انداخت.
-هری شاید تو راست میگفتی ولی من الان با تانکس خوشبخت ترین زن وشوهر دنیاییم.
لوپین در حالی که طلسم هایی به طرف مرگخوار میفرستاد اینو گفت .
ناگهان ولدومورت واسنیپ وارد معرکه شدند .
هری هرمیون و رون حیرت زده شدند چون اسنیپ با فرم خاصی وارد شده بود .چشمهایش قرمز و موهایش هم نیز تیره تر وژولیده تر بودند و مهم تر از ان او نیز مانند ولدمورت پرواز کنان به سویشان امد.
-سکتوم سمپرا!! سکتوم...
ناگهان هری جا خالی داد و طلسمی مقابل طلسم اسنیپ فرستاد .
-هری تو زدیش !!!کاشکی من میزدم
هرمیون این راگفت .هری طلسم بیهوشی را به سوی اسنیپ فرستاد و اسنیپ ولو در زمین رها شد.
-شاگرد عزیز خودمه ...سیریوس به من گفت نمیشه با تو شوخی کرد .نیمفادورا بیا کنار من .
لوپین این را گفت و اقای ویزلی فریاد کشید:
تعدادشون خیلی زیاده باید بریم .هر لحظه ممکنه بیشتر بشن .
هری هرمیون ورون دست هم را گرفتند و در تاریکی ناپدید و در حالی که لوپین و اقای ویزلی داشتن سر ولدومرتو گرم میکردن ناگهان در جایی که بوی هوای نم و پر از شن و ماسه بود پدید امدند .
-نه
ولدومورت نعره ای زد اما ان 3 ناپید شدند.بار دیگر ولدومورت شکست خورد.
محمد علی جیمز پاتر!
پستت بد نبود ولی زیاد قوی نبود. بعضی جاها خوب کار کرده بودی. اما قسمت هایی هم مشکلاتی داشتی.
خب می تونستی جاهایی از جملات زیبا و یا توصیفات به جا برای بهتر شدن نمایشنامت استفاده کنی.
مثلا نوشتی بودی " هرمیون بود " می تونستی بنویسی " این صدای هرمیون بود که در حالی که نفس نفس می زد این کلمات را به زبان آورد. " !
داشتی " یکسلی فریادی زد که هنجره اش در تلاطم باد گم شد " یا بقیه توصیفاتی که بعد از گفتن دیالوگ نوشته بودی خیلی خوب نبودند.
اولا همین جمله ایراد نگارشی داره و اگه به جای " هنجره اش " نوشته بودی " صدایش " زیباتر بود.
بعد رسیدن ولدمورت رو واضح توضیح نداده بودی. می تونستی ورودشون رو زیباتر بگی.
اسنیپ خیلی راحت در مقابل طلسم هری شکست خورد که کمی نامعقول بود.
فرار ولدمورت هم نباید اینجوری می بود. چون در هاگوارتز نمی شه غیب و ظاهر شد.
در کل باید کمی بیشتر به جملات و اینکه آیا واقعا این بهترین جملاتی هست که می شه در شرایط داستان گفت کار کنی!
می تونی بهتر بنویسی... و ببخشید که کمی هم دیر شد.
موفق باشی.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط محمدعلی جیمز پاتر در 1386/6/25 12:11:47
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/26 16:49:56
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/26 16:49:56
هری ا
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج