
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
222 کاربر(ها) آنلاین هستند (140 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
221
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

ببخشید ولی پست آقای الیواندر و پرسوال دامبلدور چه ربطی به تصویر داشت؟
متاسفانه یه عکس از گالری پاک شده و باعث شده تصویر در این لینک تغییر کنه. تصوریری که من گذاشتم در مورد کلاس معجون سازی اسلاگهورن بود. از این به بعد سعی میکنم تصاویر رو در سایت آپلود کنم تا از این مشکلات دیگه پیش نیاد.
لطفا با استفاده از این تصویر داستان بنویسید.
اگه ما عکسی برای کاربران قرار میدیم تا از روی موضوع اون داستان نوشته بشه به خاطر این هست که داستانها از نوشته های مقالات و سایر انجمنها کپی نشه و هر کس از ذهن خودش داستانی مطابق با کتابهای هری پاتر بنویسه تا متوجه بشیم ایشون چقدر با کتابها آشنایی دارن. موفق باشی
متاسفانه یه عکس از گالری پاک شده و باعث شده تصویر در این لینک تغییر کنه. تصوریری که من گذاشتم در مورد کلاس معجون سازی اسلاگهورن بود. از این به بعد سعی میکنم تصاویر رو در سایت آپلود کنم تا از این مشکلات دیگه پیش نیاد.
لطفا با استفاده از این تصویر داستان بنویسید.
اگه ما عکسی برای کاربران قرار میدیم تا از روی موضوع اون داستان نوشته بشه به خاطر این هست که داستانها از نوشته های مقالات و سایر انجمنها کپی نشه و هر کس از ذهن خودش داستانی مطابق با کتابهای هری پاتر بنویسه تا متوجه بشیم ایشون چقدر با کتابها آشنایی دارن. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/26 10:31:24
جزئیات کاربر

پاسی ازشب گذشته بود. لاکهارت به سوروس اسنیپ گفت: در رو ببند. اسنیپ پاسخ داد: وقت عملیات اگر در رو باز کنیم استادها بیدار میشن.
بعد از چندثانیه ادامه داد: من باید استراحت کنم که برای عملیات خیلی خسته ام، وقتی مطمئن شدی همه خوابیده اند من رو بیدار کن که عملیات رو شروع کنیم!
گیلدروی لبخندی زد و گفت: آسوده بخواب که من بیدارم!!
دو ساعت بعد!
آلبوس دامبلدور زیر شنل نامرئی به دفتر اسنیپ آمد و گفت: سوروس پا شو.
اسنیپ فورا از جا برخاست و لگدی نثار لاکهارت کرد و گفت:اینجور میخواستی بیدارم کنی؟
دامبلدور گفت: آماده بشید، گروه لاس (Lupin – Alastor moody – Sirius black) دارند با مرگخواران مبارزه می کنند که ما کارمون رو راحت تر انجام بدیم.
چند دقیقه بعد
آلبوس، سوروس و گیلدروی جلوی درب خانه لوسیوس مالفوی بودند.
دامبلدور مشت محکمی به در کوفت.
اسنیپ گفت: آلبوس، ما میخوایم اونا رو دستگیر کنیم، نمیخوایم که به مهمانی شبانه بریم.
قبل از این که دامبلدور جوابی بدهد، دراکو مالفوی در را باز کرد. اسنیپ یک سیلی به او زد که نقش زمین شد.
دامبلدور گفت: گیلدروی ببندش، سوروس بامن بیا.
از درون خانه صدای لوسیوس مالفوی به گوش رسید که با پرخاشگری گفت: قاتل بی وجدان،اون رو کشتی.
ولدمورت گفت: دیگه داری حوصله ام رو سر میبری، ایمپریو. (لوسیوس به فرمان ولدمورت در آمد.)
درهمین حین، زنی فریاد زد: آواداکداورا، سپس دراکو فریادی از درد کشید که باعث شد ولدمورت پشت سرش را نگاه کند و متوجه حضور اسنیپ و دامبلدور شود.
اسنیپ گفت: سرورمن، من تلاش کردم جلوی ورود این پیری رو بگیرم، ولی....
ولدمورت چوبدست اش را به سمت دامبلدور نشانه رفت و گفت: آواداکداورا. اسنیپ هم فریاد زد: پروتگو. که باعث شد نور سبز به مانع سرخ اصابت کند و دامبلدور جان سالم به در ببرد.
بلاتریکس لسترنج که اکنون وارد خانه شده بود به اسنیپ گفت: کروسیو، اسنیپ زیر لب ورد نامفهومی زمزمه کرد که باعث شد طلسم به سوی بلاتریکس برگردد.
دامبلدور هم ولدمورت را خلع سلاح کرده و بالای سر او ایستاده بود.
دقایقی بعد، هری و کارمندان وزارتخانه وارد شدند. چهارنفر از کارمندان ولدمورت را بردند که او طی یک حرکت ناگهانی چوبدست یکی ار آنها را گرفت و به سمت هری برگشت.
هری پاتر غرید: آواداکداورا.
آلبوس دامبلدور از دراکو پرسید: بلّا قبل از وارد شدن به خانه چه کرد؟
دراکو گفت: لاکهارت را کشت و البته لگدی هم نثار من کرد.
ماموران وزارتخانه دراکو و لوسیوس مالفوی و بلاتریکس را به همراه اجساد بیجان ولدمورت و نارسیسا مالفوی می بردند.
اسنیپ نزد دامبلدور آمد و گفت: ریموس یک جغد فرستاده و نوشته اسکریم جیور به هاگوارتز رفته و مرگخواران رو به آزکابان برده.
-------------------------------------------
اگه دیوونگی لاکهارت رو نادیده بگیریم، تناقصی با کتاب نداره، ممنون.
شما باید اول در تاپیک بازی با کلمات تایید بشید سپس با استفاده از تصویر، داستان بنویسید. موفق باشی
بعد از چندثانیه ادامه داد: من باید استراحت کنم که برای عملیات خیلی خسته ام، وقتی مطمئن شدی همه خوابیده اند من رو بیدار کن که عملیات رو شروع کنیم!
گیلدروی لبخندی زد و گفت: آسوده بخواب که من بیدارم!!
دو ساعت بعد!
آلبوس دامبلدور زیر شنل نامرئی به دفتر اسنیپ آمد و گفت: سوروس پا شو.
اسنیپ فورا از جا برخاست و لگدی نثار لاکهارت کرد و گفت:اینجور میخواستی بیدارم کنی؟
دامبلدور گفت: آماده بشید، گروه لاس (Lupin – Alastor moody – Sirius black) دارند با مرگخواران مبارزه می کنند که ما کارمون رو راحت تر انجام بدیم.
چند دقیقه بعد
آلبوس، سوروس و گیلدروی جلوی درب خانه لوسیوس مالفوی بودند.
دامبلدور مشت محکمی به در کوفت.
اسنیپ گفت: آلبوس، ما میخوایم اونا رو دستگیر کنیم، نمیخوایم که به مهمانی شبانه بریم.
قبل از این که دامبلدور جوابی بدهد، دراکو مالفوی در را باز کرد. اسنیپ یک سیلی به او زد که نقش زمین شد.
دامبلدور گفت: گیلدروی ببندش، سوروس بامن بیا.
از درون خانه صدای لوسیوس مالفوی به گوش رسید که با پرخاشگری گفت: قاتل بی وجدان،اون رو کشتی.
ولدمورت گفت: دیگه داری حوصله ام رو سر میبری، ایمپریو. (لوسیوس به فرمان ولدمورت در آمد.)
درهمین حین، زنی فریاد زد: آواداکداورا، سپس دراکو فریادی از درد کشید که باعث شد ولدمورت پشت سرش را نگاه کند و متوجه حضور اسنیپ و دامبلدور شود.
اسنیپ گفت: سرورمن، من تلاش کردم جلوی ورود این پیری رو بگیرم، ولی....
ولدمورت چوبدست اش را به سمت دامبلدور نشانه رفت و گفت: آواداکداورا. اسنیپ هم فریاد زد: پروتگو. که باعث شد نور سبز به مانع سرخ اصابت کند و دامبلدور جان سالم به در ببرد.
بلاتریکس لسترنج که اکنون وارد خانه شده بود به اسنیپ گفت: کروسیو، اسنیپ زیر لب ورد نامفهومی زمزمه کرد که باعث شد طلسم به سوی بلاتریکس برگردد.
دامبلدور هم ولدمورت را خلع سلاح کرده و بالای سر او ایستاده بود.
دقایقی بعد، هری و کارمندان وزارتخانه وارد شدند. چهارنفر از کارمندان ولدمورت را بردند که او طی یک حرکت ناگهانی چوبدست یکی ار آنها را گرفت و به سمت هری برگشت.
هری پاتر غرید: آواداکداورا.
آلبوس دامبلدور از دراکو پرسید: بلّا قبل از وارد شدن به خانه چه کرد؟
دراکو گفت: لاکهارت را کشت و البته لگدی هم نثار من کرد.
ماموران وزارتخانه دراکو و لوسیوس مالفوی و بلاتریکس را به همراه اجساد بیجان ولدمورت و نارسیسا مالفوی می بردند.
اسنیپ نزد دامبلدور آمد و گفت: ریموس یک جغد فرستاده و نوشته اسکریم جیور به هاگوارتز رفته و مرگخواران رو به آزکابان برده.
-------------------------------------------
اگه دیوونگی لاکهارت رو نادیده بگیریم، تناقصی با کتاب نداره، ممنون.
شما باید اول در تاپیک بازی با کلمات تایید بشید سپس با استفاده از تصویر، داستان بنویسید. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/25 12:47:55
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/26 10:33:02
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/26 10:33:02
جزئیات کاربر

تعطیلات کریسمس در هاگوارتز به پایان رسیده بود و از فردا کلاس های دانش آموزان شروع می شد رون خودش را در کنار هری روی مبل ول کرد و گفت:فردا اولین درسمون معجون سازی،اصلاً حوصله اسلاگهورن دیوونه رو ندارم.هری گفت بعدشو بگو اه...با اسنیپ کلاس داریم.حتما برای اینکه خاطره ی کریسمس امسال بهتر تو ذهنش بمونه و لذت بخش تر باشه یه پنجاه امتیازی از گریفندور کم می کنه.
فردای آن روز هری،رون و هرمیون یه نیمکت پیدا کردند و کنار هم نشستند.در کلاس یک پاتیل بود که در حال جوشیدن بود و بخار سفید رقیقی بالایش به چشم می خورد.ناگهان اسلاگهورن وارد کلاس شد و با چهره ی شاد و شنگولش به هم سلام کردوگفت:صبح بخیر امید وارم کریسمس به همتون خوش گذشته باشه.خب حالا می ریم سر درسمون چون خیلی عقبیم.خب کی می تونه بگه مه معجونی که رو به روی منه اسمش چیه و چه کار میکنه؟
طبق معمول دست هرمیون با رفت.
_بله،دوشیزه گرنجر.
_اسم این معجون،معجون قدرته و به کسی که تنها دو یا سه قطره از اون رو بخوره برای یک ماه قدرت جادویی بسیار زیادی می ده.
_کاملاًدرسته.ده امتیاز برای گریفندور.معجون قدرت معجونی بسیار پیچیده و غیر قانونی و برای ساختنش باید مجوز رسمی از وزارت خونه داشته باشی.وساختنش حدود دو ماه طول می کشه،اما اگر فقط چند قاشق رو از این بنوشید ،باعث می شه قدرت جادویی بسیار زیادی اما موقتی پید اکنید...
در همان لحظه دین توماس گفت:قربان می شه چند قاشق از معجون به من بدید...؟
اسلاگهورن خندید و گفت:آقای توماس اگر اثرات جابی استفاده از این معجون رو می دونستید هرگز همچین حرفی نمی زدید.کسی که از معجون قدرت برای اولین بار استفاده کنه دیگه به اون معتاد می شه به طوری که نمی تونه بدون اون زندگی کنه و بعد از اینکه اثر معجون از بین میره از قدرت واقعیش کاسته می شه،مگر اینکه دائم از اون استفاده کنه.و خوب بدونین که برای تهیه این معجون باید از یک نوع گیاه جادویی که فقط در زیر نور مهتاب رشد می کنه باید استفاده کرد. آنگاه رویش را به سمت هری کرد و گفت:هیچکس هیچچی نمی دونه،شاید لرد سیاه با همین معجون به قدرت رسیده!!!
تایید شد!
فردای آن روز هری،رون و هرمیون یه نیمکت پیدا کردند و کنار هم نشستند.در کلاس یک پاتیل بود که در حال جوشیدن بود و بخار سفید رقیقی بالایش به چشم می خورد.ناگهان اسلاگهورن وارد کلاس شد و با چهره ی شاد و شنگولش به هم سلام کردوگفت:صبح بخیر امید وارم کریسمس به همتون خوش گذشته باشه.خب حالا می ریم سر درسمون چون خیلی عقبیم.خب کی می تونه بگه مه معجونی که رو به روی منه اسمش چیه و چه کار میکنه؟
طبق معمول دست هرمیون با رفت.
_بله،دوشیزه گرنجر.
_اسم این معجون،معجون قدرته و به کسی که تنها دو یا سه قطره از اون رو بخوره برای یک ماه قدرت جادویی بسیار زیادی می ده.
_کاملاًدرسته.ده امتیاز برای گریفندور.معجون قدرت معجونی بسیار پیچیده و غیر قانونی و برای ساختنش باید مجوز رسمی از وزارت خونه داشته باشی.وساختنش حدود دو ماه طول می کشه،اما اگر فقط چند قاشق رو از این بنوشید ،باعث می شه قدرت جادویی بسیار زیادی اما موقتی پید اکنید...
در همان لحظه دین توماس گفت:قربان می شه چند قاشق از معجون به من بدید...؟
اسلاگهورن خندید و گفت:آقای توماس اگر اثرات جابی استفاده از این معجون رو می دونستید هرگز همچین حرفی نمی زدید.کسی که از معجون قدرت برای اولین بار استفاده کنه دیگه به اون معتاد می شه به طوری که نمی تونه بدون اون زندگی کنه و بعد از اینکه اثر معجون از بین میره از قدرت واقعیش کاسته می شه،مگر اینکه دائم از اون استفاده کنه.و خوب بدونین که برای تهیه این معجون باید از یک نوع گیاه جادویی که فقط در زیر نور مهتاب رشد می کنه باید استفاده کرد. آنگاه رویش را به سمت هری کرد و گفت:هیچکس هیچچی نمی دونه،شاید لرد سیاه با همین معجون به قدرت رسیده!!!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس.دامبلدور در 1386/9/21 20:38:45
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/22 17:16:04
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/22 17:16:04
جزئیات کاربر

خب هرمیون بگو ببینم الآن دیگه با کی کلاس داریم؟
هرمیون نگاهی به برنامه ی درسی اشان کرد و گفت: درس معجون سازی با پرفسور اسلاگهورون .
رون: اه از دست پرفسور مک گوناگل بابا اگه ما بخوایم کاراگاه بشیم ولی معجون سازی نخونیم کی رو باید ببینیم ؟ اون از دست اسنیپ حالا هم معلوم نیست که این بابا چطوریه؟
هرمیون:خداکنه که حداقل مثل اسنیپ نباشه لاقل آدم رقبت می کنه که به کلاسهاش بره!
رون:توچی می گی بابا تو که همیشه نمراتت بالا بوده این من و هریم که همیشه نمره کم می یاریم . به ریش مرلین قسم اگه این یکی هم مثل اسنیپ باشه من سال دیگه اینجا نیستم!
هری در این فکربود که بدون وسایل این درس چگونه در کلاس این معلم حاضر شود معلمی که مادر او را می شناخته و او را مانند دخترش دوست می داشت .
دراین فکر بودن که هری متوجه شد به کلاس رسیدن . طبق معمول هری و رون و هرمیون در یک میز کنار یکدیگر نشستند چیزی نگذشته بود که اسلاگهورون با یک ردای سبز رنگ و با رگه های سبز پررنگ وارد کلاس شد با یک حرکت چوب دستی پنجره ها را بست و شمع ها رو روشن کرد بعد رو به هری و رون و هرمیون خودش رو برای بچه ها معرفی کرد.
بعد گفت: فکر کنم با این توضیحاتی که مدیر مدرسه و خودم براتون دادم تا الآن باید منو شناخته باشید .خب همگی کتابهای درسی تان را بازکنید صفحه ده معجون شادی آور فکر کنم حدود یک ساعت وقت ببره پس همگی شروع کنین
با یک حرکت چوب دستی وسایل مورد نیاز برای ساخت معجون رو برای دانش آموزان فراهم کرد بعد به هری و رون گفت: آقای پاتر وشما آقای ...
:ویزلی
:بله بله کتابهایتان کوش
هری: راستش پرفسور ما قرار نبود این درس را انتخاب کینم و برای همین وسایلاشو نخریدیم .
:خب اشکالی این جا دوتا کتاب برای شما است می توانید تا وقتی که کتابهایتان را تهیه کرده اید از این ها استفاده کنید
هری در جلد کتاب این نام را آرام خواند:
« شاهزاده ی دورگه »
هرمیون نگاهی به برنامه ی درسی اشان کرد و گفت: درس معجون سازی با پرفسور اسلاگهورون .
رون: اه از دست پرفسور مک گوناگل بابا اگه ما بخوایم کاراگاه بشیم ولی معجون سازی نخونیم کی رو باید ببینیم ؟ اون از دست اسنیپ حالا هم معلوم نیست که این بابا چطوریه؟
هرمیون:خداکنه که حداقل مثل اسنیپ نباشه لاقل آدم رقبت می کنه که به کلاسهاش بره!
رون:توچی می گی بابا تو که همیشه نمراتت بالا بوده این من و هریم که همیشه نمره کم می یاریم . به ریش مرلین قسم اگه این یکی هم مثل اسنیپ باشه من سال دیگه اینجا نیستم!
هری در این فکربود که بدون وسایل این درس چگونه در کلاس این معلم حاضر شود معلمی که مادر او را می شناخته و او را مانند دخترش دوست می داشت .
دراین فکر بودن که هری متوجه شد به کلاس رسیدن . طبق معمول هری و رون و هرمیون در یک میز کنار یکدیگر نشستند چیزی نگذشته بود که اسلاگهورون با یک ردای سبز رنگ و با رگه های سبز پررنگ وارد کلاس شد با یک حرکت چوب دستی پنجره ها را بست و شمع ها رو روشن کرد بعد رو به هری و رون و هرمیون خودش رو برای بچه ها معرفی کرد.
بعد گفت: فکر کنم با این توضیحاتی که مدیر مدرسه و خودم براتون دادم تا الآن باید منو شناخته باشید .خب همگی کتابهای درسی تان را بازکنید صفحه ده معجون شادی آور فکر کنم حدود یک ساعت وقت ببره پس همگی شروع کنین
با یک حرکت چوب دستی وسایل مورد نیاز برای ساخت معجون رو برای دانش آموزان فراهم کرد بعد به هری و رون گفت: آقای پاتر وشما آقای ...
:ویزلی
:بله بله کتابهایتان کوش
هری: راستش پرفسور ما قرار نبود این درس را انتخاب کینم و برای همین وسایلاشو نخریدیم .
:خب اشکالی این جا دوتا کتاب برای شما است می توانید تا وقتی که کتابهایتان را تهیه کرده اید از این ها استفاده کنید
هری در جلد کتاب این نام را آرام خواند:
« شاهزاده ی دورگه »
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟ 

جزئیات کاربر

هری: به نظر شما کلاس با اسلاگهورن چطوریه؟
رون: خدا کنه حداقل از اسنیپ بهتر باشه.
هرمیون: شما ها امروز چطوری می خواهید بدون کتاب و وسایل درس بخونید؟
مدتی بود که اسلاگهورن به کلاس آمده بود و آن سه نفهمیده بودند.
اسلاگهورن: خوب خوب سلام . دیگه پرچونگی بسه. ما امروز می خواهیم روش تازه ای را در پیش بگیریم. به گروه های سه نفره تقسیم بشید.
طبق معمول هری و هرمیون و رون با هم در یک گروه افتادند.
اسلاگهورن گفت: خوب کار امروز یه خورده تفریحیه. باید هر گروه با کمک هم معجون نشاط آور درست کنند و در آخر کلاس یک شیشه به من تحویل دهند.
هری و رون و هرمیون با شنیدن این حرف وا رفتند. درسته که مشکل نداشتن وسایل رون و هری حل شده بود ولی مشکلات دیگری که از درست کردن معجون با هرمیون به وجود می آمد، در راه بود.
تایید شد!
سعی که داستانی که مینویسی سر و تهش مشخصی باشه.
و این گزینه همیشه در پستهات فعال باشه:
فعال کردن شکستن خود به خود خط ها (پیشنهاد میشود که در حالتی که HTML مجاز است این گزینه را غیر فعال کنید)
رون: خدا کنه حداقل از اسنیپ بهتر باشه.
هرمیون: شما ها امروز چطوری می خواهید بدون کتاب و وسایل درس بخونید؟
مدتی بود که اسلاگهورن به کلاس آمده بود و آن سه نفهمیده بودند.
اسلاگهورن: خوب خوب سلام . دیگه پرچونگی بسه. ما امروز می خواهیم روش تازه ای را در پیش بگیریم. به گروه های سه نفره تقسیم بشید.
طبق معمول هری و هرمیون و رون با هم در یک گروه افتادند.
اسلاگهورن گفت: خوب کار امروز یه خورده تفریحیه. باید هر گروه با کمک هم معجون نشاط آور درست کنند و در آخر کلاس یک شیشه به من تحویل دهند.
هری و رون و هرمیون با شنیدن این حرف وا رفتند. درسته که مشکل نداشتن وسایل رون و هری حل شده بود ولی مشکلات دیگری که از درست کردن معجون با هرمیون به وجود می آمد، در راه بود.
تایید شد!
سعی که داستانی که مینویسی سر و تهش مشخصی باشه.
و این گزینه همیشه در پستهات فعال باشه:
فعال کردن شکستن خود به خود خط ها (پیشنهاد میشود که در حالتی که HTML مجاز است این گزینه را غیر فعال کنید)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/17 11:28:00
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 14:55
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

در صورتیکه در بازی با کلمات تایید شدید میتونید با استفاده از تصویر، یک نمایشنامه کوتاه بنویسید... بعد از تایید خودتون رو با شخصیت دلخواه معرفی کنید تا وارد گروه ایفای نقش بشید:
تصویر
*اعضای ایفای نقش هم اگه دوست داشته باشن میتونن با استفاده از تصویر داستان بنویسند
تصویر
*اعضای ایفای نقش هم اگه دوست داشته باشن میتونن با استفاده از تصویر داستان بنویسند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

معجون عشق را دیگر قطع کرده بود. او دیگر فهمیده بود که اورا گول زده اند و با بی رحمی آن زن و بچه ی داخل شکمش را تنها گذاشته بود. تام ریدل دیگر رفته بود. هیچ مال و ثروت و پولی برای آن زن بیچاره نمانده بود و چند روز بود که گرسنه با آن بچه ای که چیزی به دنیا آمدنش نمانده بود در کوچه ها آواره بود. به ناچار آن قاب آویز را هم فروخته و پول آن را خورده بود. ولی از آن مدت خیلی می گذشت و خیلی گرسنه بود و شکمش هم درد می کرد. نمی دانست این دل درد از گرسنگی است یا از بچه! فکر کرد از بچه است زیرا چند روز بود گرسنه بود و شکمش چنان دردی نگرفته بود. کشان کشان خود را به این طرف و آن طرف می کشید و درخواست کمک می کرد. ناگهان از دور یک یتیم خانه دید. با خود گفت : حداقل اگر مردم جای بچه این جا امن است. با ضعف در زد.کسی در را باز کرد.دست به دامن آن خانم شد و گفت: خانم... کمکم کنید........ اسم .. پدر ای...ن بچه تام ری....دل است.اسم ... پدر....بزرگش نیز ..... مارولو اس....ت.اگر این بچه ........پس..ر بود، اسم این بچ ...ه را هم نام پد.....رش بگذارید. و بعد ناگهان از حال رفت.بچه به دنیا آمد ولی مروپ هرگز پسرش را ندید.
داستان شما خیلی شبیه داستان های قبلیه... حتما لازم نیست عین کتاب باشه از تخیلت کمک بگیر. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/16 17:08:30
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر

زنی بسیار جوان با دلی شکسته از مکانی دور می شد. همسری که او عاشقش بود او را ترک کرده بود. در تاریکی از این کوچه یه آن کوچه می رفت. به تنها چیزی که فکر می کرد بچه ی داخل شکمش بود. سرنوشت این بچه چه می شد ناگهان فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت به یتیم خانه ای برود. در راه همه با نگاهی خیره به لباس های کثیف و صورت و موی ژولیده اش نگاه می کردند. به یتیم خانه رسید. با هزار زحمت خود را به یتیم خانه رساند. بلافاصله پس از رسیدن به یتیم خانه کارگران به کمکش آمدند.
_ عجله کنید باید اونو نجات بدیم این موقع این جا چی کار می کنه؟ اسمت چیه؟
مروپ به سختی دهانش را باز کرد و گفت: من مروپ هستم و این بچه ی داخل شکمم تام ریدل به اسم پدرش نام داره.
_ سریع یاد داشت کنید: نام مادر: مروپ _ نام پدر: تام ریدل _ نام بچه تام ریدل. یک نفر سریع این ها را یادداشت کرد.
دکتر خبر کردند و بچه به دنیا آمد.
_ تام کوچولو چه طوری بیا مامانتو ببین!او بچه را به مروپ نزدیک کرد اما مروپ واکنشی از خود نشان نداد.
در همین چند لحظه ی کوتاه همه ی درد ها و رنج های مروپ از بین رفت. بله مروپ دیگر زنده نبود...
رییس یتیم خانه تصمیم گرفت برای این زن مراسم سوگواری ترتیب دهند و ...
تایید شد!
سعی کن داستانی که مینویسی همراه با دیالوگ باشه.
_ عجله کنید باید اونو نجات بدیم این موقع این جا چی کار می کنه؟ اسمت چیه؟
مروپ به سختی دهانش را باز کرد و گفت: من مروپ هستم و این بچه ی داخل شکمم تام ریدل به اسم پدرش نام داره.
_ سریع یاد داشت کنید: نام مادر: مروپ _ نام پدر: تام ریدل _ نام بچه تام ریدل. یک نفر سریع این ها را یادداشت کرد.
دکتر خبر کردند و بچه به دنیا آمد.
_ تام کوچولو چه طوری بیا مامانتو ببین!او بچه را به مروپ نزدیک کرد اما مروپ واکنشی از خود نشان نداد.
در همین چند لحظه ی کوتاه همه ی درد ها و رنج های مروپ از بین رفت. بله مروپ دیگر زنده نبود...
رییس یتیم خانه تصمیم گرفت برای این زن مراسم سوگواری ترتیب دهند و ...
تایید شد!
سعی کن داستانی که مینویسی همراه با دیالوگ باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Nahal در 1386/9/15 15:40:28
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/15 17:14:03
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/15 17:14:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

در گوشه اي از يك كلبه دختركي روي يك چهار پايه نشسته بود و با دستان لاغرش صورتش را پوشانده بود. در همان لحظه مردي وارد خانه شد . و پشت سرش هم مرد ديگري با پوزخندي زشت وارد خانه شد و خود را روي مبل بزرگي انداخت.
_ سلام پدر. اين صداي ارام دخترك بود.
مرد اول گفت: ناهار درست كردي؟ من كه دارم از گرسنگي ميميرم. دختر از جا بلند شد و قابلامه اي را از قفسه ي كنار پنجره برداشت.
مرد گفت: درباره ات چيز هايي شنيدم. و متاسفانه برادرت هم شاهد اين موضوع بوده .
دخترك ساكت و بي حركت ايستاد. مرد ادامه داد: شنيدم كه تو عاشق اون مشنگ شدي. اون مشنگ ديوانه ي خيلي خيلي احمق.قابلامه از دست دخترك افتاد. مرد كه صورتش از شدت عصبانيت و نفرت قرمز شده بود فرياد زد: دست و پا چلفتي. و بعد با جادو قابلامه را به سر جايش بر گرداند. مرد دوباره فرياد زد:
تو مايه ي ابروريزي خانواده ي ما هستي. و بعد در حالي كه دستش را به شدت تكان ميداد تا انگشتري كه در دست داشت معلوم شود گفت: تم مايه ي ننگ اسلايتريني ها هستي. و بعد با عصبانيت از در خانه بيرون رفت و پشت سرش هم برادرش از خانه بيرون رفت . و حالا مورپ دوباره تنها شده بود او بوباره روي چهار پايه نشست. سرش را به لبه ي پنجره تكيه داد و به ارامي گريست.
تایید شد!
_ سلام پدر. اين صداي ارام دخترك بود.
مرد اول گفت: ناهار درست كردي؟ من كه دارم از گرسنگي ميميرم. دختر از جا بلند شد و قابلامه اي را از قفسه ي كنار پنجره برداشت.
مرد گفت: درباره ات چيز هايي شنيدم. و متاسفانه برادرت هم شاهد اين موضوع بوده .
دخترك ساكت و بي حركت ايستاد. مرد ادامه داد: شنيدم كه تو عاشق اون مشنگ شدي. اون مشنگ ديوانه ي خيلي خيلي احمق.قابلامه از دست دخترك افتاد. مرد كه صورتش از شدت عصبانيت و نفرت قرمز شده بود فرياد زد: دست و پا چلفتي. و بعد با جادو قابلامه را به سر جايش بر گرداند. مرد دوباره فرياد زد:
تو مايه ي ابروريزي خانواده ي ما هستي. و بعد در حالي كه دستش را به شدت تكان ميداد تا انگشتري كه در دست داشت معلوم شود گفت: تم مايه ي ننگ اسلايتريني ها هستي. و بعد با عصبانيت از در خانه بيرون رفت و پشت سرش هم برادرش از خانه بيرون رفت . و حالا مورپ دوباره تنها شده بود او بوباره روي چهار پايه نشست. سرش را به لبه ي پنجره تكيه داد و به ارامي گريست.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/14 17:11:21
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

روز دلپذيري بود. هري و ران و هرميون سر ميز صبحانه نشسته بودند.
هرميون : هري! داري چايتو ميريزي!
هري به موقع جنبيد و فنجان چاي اش را كه داشت مي افتاد به موقع گرفت و روي ميز گذاشت. از ان طرف ميز لونا براي هري دست تكان داد و هري هم با بي ميلي دستش را تكان داد.
رون: راستي. ديروز هاگريد دلش مي خواست باهامون حرف بزنه.
هاگريد گفت امشب بريم پيشش.
هري: باشه.
رون: هري امروز خيلي ناراحتي .
هري: نه نه. فقط حوصله ي كلاس اسنبپ رو ندارم.
هرميون: هي! جغدا دارن ميان. و بعد صداي باز شدن پنجره ها و بال زدن جغد ها به گوش رسيد. هري دنبال هدويگ مي گشت.
هرميون به جغد سفيد اشاره كرد و گفت: هري. هدويگ اونجاست.
هدويگ به ارامي نامه اش را روي رداي هري انداخت و به جغدداني رفت.هري به سرعت نامه را باز كرد و دست خط خرچنگ قورباغه ي
سيريوس را شناخت.
نامه ي سيريوس خيلي كوتاه بود. در نامه نوشته شده بود:
امشب راس ساعت 1 نيمه شب روبه روي شومينه منتظرم باش.
هري: خيلي دوست دارم ببينمش . دلم... هري مي خواست بگه
دلم براش تنگ شده ولي چيزي نگفت .
هرميون ارام گفت : هري مواظب باش.
هري هم به نشانه ي تاييد سرش را تكان داد.
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویس تا تایید بشی.ممنون
هرميون : هري! داري چايتو ميريزي!
هري به موقع جنبيد و فنجان چاي اش را كه داشت مي افتاد به موقع گرفت و روي ميز گذاشت. از ان طرف ميز لونا براي هري دست تكان داد و هري هم با بي ميلي دستش را تكان داد.
رون: راستي. ديروز هاگريد دلش مي خواست باهامون حرف بزنه.
هاگريد گفت امشب بريم پيشش.
هري: باشه.
رون: هري امروز خيلي ناراحتي .
هري: نه نه. فقط حوصله ي كلاس اسنبپ رو ندارم.
هرميون: هي! جغدا دارن ميان. و بعد صداي باز شدن پنجره ها و بال زدن جغد ها به گوش رسيد. هري دنبال هدويگ مي گشت.
هرميون به جغد سفيد اشاره كرد و گفت: هري. هدويگ اونجاست.
هدويگ به ارامي نامه اش را روي رداي هري انداخت و به جغدداني رفت.هري به سرعت نامه را باز كرد و دست خط خرچنگ قورباغه ي
سيريوس را شناخت.
نامه ي سيريوس خيلي كوتاه بود. در نامه نوشته شده بود:
امشب راس ساعت 1 نيمه شب روبه روي شومينه منتظرم باش.
هري: خيلي دوست دارم ببينمش . دلم... هري مي خواست بگه
دلم براش تنگ شده ولي چيزي نگفت .
هرميون ارام گفت : هري مواظب باش.
هري هم به نشانه ي تاييد سرش را تكان داد.
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویس تا تایید بشی.ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/13 12:12:56
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
