جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

275 کاربر(ها) آنلاین هستند (192 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
275 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 5 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1386 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه استادها برای آغاز جشن کریسمس به سرسرا بیایند هری و رون سر میز گریفندور مشغول بررسی اختراع های جادویی جدید فرد و جرج بودند.فرد آهسته میگوید:امشب می خوایم یک جشن حسابی راه بندازیم.و به جرج لبخند می زند.
تا چند دقیقه بعد تعداد اندکی که به خانه هایشان نرفته اند در سرسرا جمع می شوند و خوردن غذاهای رنگارنگ را آغاز میکنند.جرج یک کلاه کهنه را به سمت هری پرتاب می کند.کلاه وقتی که به دست او می رسد ناگهان منفجر می شود و تعداد زیادی فشفشه و موشکهای رنگی در هوا به پرواز در می ایند.همه سرسرا به هم می ریزد و سرها به آن سو می چرخد .هری صدای خنده دختری را از میز ریونکلا می شنود و به آن سمت نگاه میکند.دختری با موی مشکی و صورتی زیبا را می بیند که به او لبخند می زند و احساس می کند که قلبش در سینه فرو ریخت .تعجب می کند که تا بحال او را ندیده بود.هری به سمت هرمیون خم می شود از او درباره آن دختر سوال می پرسد.هرمیون با آرامش می گوید:اون چو چانگه بازیکن تیم کوییدیچ ریونکلا.

تایید شد! البته این چیزی که شما نوشتی به خاطره نویسی بیشتر شبیه بود تا نمایشنامه نویسی. امیدوارم در انجمنهای رول خیلی بهتر بنویسی.
لطفا برای انتخاب گروه (در صورتیکه شخصیت انتخابی در کتاب گروه مشخصی نداره) به انجمن ایستگاه کینگزکراس، تاپیک راهنمای انتخاب گروه برو. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Dolores Jane Umbridge در 1386/10/10 14:28:52
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/10 18:33:44
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1386 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سكانس اول:

فضا:{سالن جشن هاگوارتز تزيين شده با انواع درختچه هاي مخصوص كريسمس و چراغ هاي رنگارنگ و پر از رنگ هاي شاد،روبان ها و پرچم هاي 4 گروه كه با رنگ هاي شاد تزئين شده اند .فضا كاملا شعف برانگيز است.
چيزي كه در وسط سالن در فضاي خالي بين ميز ها به چشم مي آيد 4 رديف جعبه كادو شده كه تا سقف بي نهايت هاگوارتز بالا رفته.روي هر جعبه تصوير يكي از دانش آموزان مدرسه به چشم مي خورد كه با چشماني كه خنده ازشان مي بارد به اين طرف و آن طرف نگاه مي كند }

{درب هاي سالن ناگهان باز مي شوند و هجوم ناگهاني بچه ها و اساتيد به سالن همه چيز را تكميل مي كند..}

{دامبلدور با نگاهش همه چيز را با تحسين و رضايت نگاه مي كند اما براي يك لحظه مي توان نگراني را در چشمانش خواند.نگراني از نبود يك نفر..}

{زمان همان زمان ..مكان تغيير مي كند}

{هري در خوابگاه پسران در جايگاه هميشگيش روبروي شومينه خيره به بي نهايت آهي مي كشد}

هري با خودش: چقدر...خوشحالند...مردم...!

پايان صحنه اول

تایید شد! گرچه بهتر بود داستانتون معنی و مفهوم کاملتری داشته باشه.
لطفا برای انتخاب گروه (در صورتیکه شخصیت انتخابی در کتاب گروه مشخصی نداره) به انجمن ایستگاه کینگزکراس، تاپیک راهنمای انتخاب گروه برو. موفق باشی


كوييرل عزيز شما اينجا خواستين كه يه نمايشنامه بنويسيم ،اين داستان تموم نشده ولي چون طولاني ميشد فقط صحنه اول رو نوشتم كه اونم مي خواستم تنهايي هميشگي هري رو در اوج شلوغي نشون بدم

منظور از نمایشنامه یه داستان کوتاه هست که سرو ته داشته باشه... داستانهای طولانی رو میتونی به قسمت مقالات بفرستی. اینجا فقط برای این هست که ما بدونیم شما چقدر با نوشتن و کتابهای هری پاتر آشنایی دارید. موفق باشی


اي بابا ويرايش هاي اين پست از خودش بيشتر شد ها! كوييرل عزيز اگه منظور شما از نمايشنامه داستان كوتاهه بهتره اسمشو ديگه نمايشنامه نذارين،من بدبخت ديگه بعد از 5 سال اجرا و نويسندگي نمايشنامه و اجراي نمايشنامه هام تو كل كشور به خدا مي دونم نمايشنامه يعني چي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/10 10:41:57
ویرایش شده توسط پرشين پاتريست در 1386/10/10 15:28:24
ویرایش شده توسط پرشين پاتريست در 1386/10/10 15:30:13
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/10 18:32:16
ویرایش شده توسط پرشين پاتريست در 1386/10/10 19:49:10
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1386 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هری بی صبرانه منتظر رسید سال نو و جشن کریسمس بود انگار زمان اصلا حرکت نمی کرد زمان به کندی برایش می گذشت او می دانست با رسیدن جشن کریسمس بیشتر دانش اموزان از جمله دراکو مالفوی هاگوارتز را ترک خواهندکرد و او برای مدتی هم از دست دانش اموزان و هم از دست معلمان نفس راحتی خواهد کشید چون بعد از ان اتفاقی گه در مسابقه ی جام اتش افتاد همه طوری با او رفتار می کردند که گویی او مقصر اصلی بوده است.

بالاخره روز جشن فرا رسید طبق معمول سالن را بسیار زیبا تزئین کرده بودند همه ی دانش اموزان در سالن سراسری حضور داشتند .هری ، رون،فرد و جرج کنار هم نشسته بودند مادر ان ها طبق معمول برای هدیه ی کریسمس پبراهنی فرستاده بود که حروف اول اسمشان در ان قرار داشت.هاگرید مشغول صحبت با پرفسور مک گوناکل بود و دامبلدور مشغول سخنرانی برای دانش اموزان بود که ناگهان فرد یک گلوله به هری داد و گفت ان را روشن کن تازه ساختیمش وقتی روشن بشه همه جا رو روشن می کنه و در اخر یک صدا ازش در میاد که میگه کریسمس مبارک باد .رون می خواست هری را از این کار منصرف کند ولی هری تصمیم خود را گرفته بود ان را روشن کرد و نوری درخشانش حواس همه را به خود جلب کرد دیگر کسی به حرف های دامبلدور گوش نمی داد و نظم جشن به هم ریخته بود

تایید شد! لطفا برای انتخاب گروه (در صورتیکه شخصیت انتخابی در کتاب گروه مشخصی نداره) به انجمن ایستگاه کینگزکراس، تاپیک راهنمای انتخاب گروه برو. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریرگری بک در 1386/10/7 1:11:24
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/9 12:00:45
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 دی 1386 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
در صورتیکه در بازی با کلمات تایید شدید میتونید با استفاده از تصویر، یک نمایشنامه کوتاه بنویسید... بعد از تایید خودتون رو با شخصیت دلخواه معرفی کنید تا وارد گروه ایفای نقش بشید:
http://www.jadoogaran.org//images/pictures/kn-01.jpg

*اعضای ایفای نقش هم اگه دوست داشته باشن میتونن با استفاده از تصویر داستان بنویسند

پ.ن: جشن کریسمس در هاگوارتز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 دی 1386 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با عجله از پلکانی که به کلاس هوریس اسلاگهورن منتهی می شد بالا رفت.
هرمیون شتابان او را دنبال کرد و گفت:
- هری تو باید حرف من رو گوش کنی اون کتاب خطرناکه. چرا نمی خوای دست از سرش برداری؟
رون که با یک دستش کیفش را نگه داشته بود و با دست دیگرش چوبدستیش را دوان دوان خود را به هرمیون رساند و گفت:
- هرمیون چرا اذیتش می کنی؟ اون کتاب هیچ مشکلی هم نداره. واقعا هم راهنمای خوبیه. چرا دست از سرش بر نمی داری؟
حالا هری قدم هایش را آرام تر کرده بود و رون و هرمیون هردو به او رسیده بودند. هرمیون گفت:
- تو هم مثل اون فکر می کنی؟ رون حالم ازت بهم می خوره.
رون که مانده بود چه عکس العملی نشان دهد تنه ای به هری زد و گفت:
- ببین چی کار می کنی؟ بابا از خیر اونم بگذر دیگه.
هری گفت:
- نمی شه. بدون اون معجون سازی منم دوباره مثل قبل می شه و آبروم جلوی اسلاگ می ره.
آنها به در کلاس رسیده بودند به همین دلیل حرف هایشان را قطع کردند و وارد کلاس شدند.
اسلاگهورن گفت:
- دیر اومدید بچه ها.
هری با عجله گفت:
ببخشید قربان.
اسلاگ با شادی جواب داد:
- اشکال نداره بیاید داخل.
آنها با ناراحتی و شتابان در کنار یکدیگر نشستند.
اسلاگهورن رویش را به سمت بچه ها کرد و با خوشحالی گفت:
- خب بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه. امروز می خوایم یک معجون کوچولو موچولو با مزه درست کنیم. هرکی خوب تر از همه درست کنه پنجاه امتیاز به گروهش اضافه می کنم.
این حرف هوریس باعث شد تا سرو صدای بچه ها از هیجان بلند بشه.
هری کتاب شاهزاده رو باز کرد و آماده شد تا برای اولین بار از راه انجام درست تکالیف به گروهش امتیاز اضافه کند. رون در حالی که با حسرت او را نگاه می کرد رویش را به سمت اسلاگ برگرداند که با خوشحالی به حرفش ادامه می داد:
- بچه ها برای ساختن این معجون نیازی به کتابتون ندارید چون دستور عملش رو خودم کشف کردم. اسم این معجون ، معجون تغییر رنگ زبان هست. بامزه است نه؟ دوست دارم ببین که چه طوری زبونتون به رنگ سبز و نارنجی در میاد.
هری دیگر صدای قهقه های اسلاگهورن را نشنید که از شوخی بی مزه ی خودش خوشحال شده بود ، بلکه قیافه ی هرمیون را دید که بیش تر از همیشه از خود راضی به نظر می رسید. رویش را به سمت رون کرد و دید که او هم قیافه اش - به دلیل پنهان کردن خنده - احمقانه شده است و زیر لبی به او می گوید که این بار بدشانسی آورده است.
با عجله دستور عمل معجون احمقانه اسلاگ را نوشت و در جواب هوریس که برای او آرزوی موفقیت میکرد لبخند مصنوعی ای زد و رویش را به سمت هرمیون کرد و گفت:
هرمیون ببینم ... می تونی کمکم کنی؟
--------------------------------------------
ببخشید خواستم بگم که من یک ماه پیش در تاپیک بازی با کلمات پست زدم. ممکنه که دیر پیدا بشه. در هر حال ببخشید.


تایید شد! لطفا برای انتخاب گروه (در صورتیکه شخصیت انتخابی در کتاب گروه مشخصی نداره) به انجمن ایستگاه کینگزکراس، تاپیک راهنمای انتخاب گروه برو. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدالبرت وفلینگ در 1386/10/5 15:12:54
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/5 18:14:35
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 دی 1386 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و سیموس و هرمیون درنزدیکی پروفسور هوریس اسلاگهورن روی میزی نشسته بودند.
سیموس به هری و هرمیون گفت: «چی می گید؟ بذارید بشنوم، استاد چی میگه. » هرمیون برای اولین بار در آن 6سال گفت: «حسش نیست.» سیموس هم که از این حرف هرمیون یقین پیدا کرده بود که بحث مهمی است، گوشش را به هرمیون نزدیک کرد. ولی با این حرکت او، هرمیون دیگر حرفی نزد و هری هم سرش را بالا آورد که اسلاگهورن را ببیند.
هری از دور کتابی را در کتابخانه پشت سر اسلاگهورن دید که روی جلد آن نام دیگری با نام « معجون سازی پیشرفته» تلفیق شده بود. هری توانست کلمه ی «شاهزاده دورگه» را روی آن بخواند.
به هرمیون گفت: «اون کتاب رو ببین. شاهزاده دو رگه! به نظر تو کیه؟» هرمیون گفت: «شاید یه استاد معجون سازی» هری گفت: «نه، مگه نمی بینی این یکی از کتابهای درسی هاگوارتزه و اسم مولفش هم که این نیست پس باید نام یه دانش آموز باشه» هرمیون گفت: «الان معلوم میشه»
و گفت: «ببخشید استاد، هری کتاب نداره، میشه اون کتاب رو به ما بدید.»
اسلاگ پاسخ داد: «البته .» و کتاب را نزد هری آورد. سپس ادامه داد: «پسر عزیزم، من با این کتاب خاطرات زیادی دارم فقط این جلسه اون رو بهت میدم. چون این کتاب ِ بهترین شاگرد منه. معلم معجون سازی تو، سوروس اسنیپ.»

-----------------------------------------------------
با تشکر

تایید شد! لطفا برای انتخاب گروه (در صورتیکه شخصیت انتخابی در کتاب گروه مشخصی نداره) به انجمن ایستگاه کینگزکراس، تایک راهنمای انتخاب گروه برو. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/5 9:37:09
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1386 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هری دست در دست لونا جلوی اسلاگهورن ایستاده بود.
اسلاگهورن دستی را روی شانه اش احساس کرد. اسنیپ بود. اسلاگهورن لیوان شراب را که به سمت هری گرفته بود به سمت سوروس اسنیپ آورد و گفت: آه، سوروس عزیز، نوشیدنی اسپانیائی، بهتر ازاین نمیشه.
اسنیپ با عصبانیت گفت: چند دفعه بهت بگم از اینا نخور. تو یه معجون ساز چیره دستی، و اطلاعات کاملی در مورد این ها داری، ولی حیف که خودت عمل نمیکنی.
تریلانی گفت: ولی برای ارتباط با ماوراءالطبیعه موثره.
اسنیپ و اسلاگهورن با خنده و همزمان گفتند: اون که بله.
اسنیپ از دور فیلچ را دید که دراکو مالفوی را تنبیه می کند. گفت: هوراس، اونجارو ببین، من میرم ببینم جریان چیه. خدافظ.
اسلاگهورن لبخندی زد.
تریلانی هم گفت: «خب دیگه من هم باید برم.» و به اسلاگهورن که دستش را بسویش گرفته بود گفت: «اوه نه. یک پیشگوی قدیمی گفته که اگه در شب کریسمس، یک زن ومرد....»
اسلاگهورن به هری و لونا اشاره کرد وگفت: « الان وقتش نیست، سیبل »
و رو به هری و لونا گفت: «بریم پیش بقیه بچه ها.»

با توجه به عکس باید شما در مورد شخصیتهایی که در کلاس معجون سازی وجود داره و همچنان محیط اونجا داستان بنویسید وگرنه چه لزومی به قرار دادن عکس بود. ممنون میشم یه بار دیگه داستانتون رو با توجه به موضوع بنویسید. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/2 12:40:49
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1386 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از وقتی که بدنیا امده ام .....

مادرم می گوید تولد تو نحس بوده است وقتی بدنیا امدم گاو همسایه یمان مرد و بچه ی دوست مادرم ناقص بدنیا امد ما از لحاظ مالی بسیار ورشکست شدیم و ...


از وقتی بدنیا امدم ماهی رو گوشه ی چشمانم دیده ام همسایه ها می گویند همین ماه است که نشان نحس بودن توست ان ها هر اتفاق بدی را گردن من می اندازند

چندین سال می گزرد من 10 ساله می شوم دعوت نامه ای از مدرسه ی گروشام گرینویچ بدستمان می رسد اول نمی خواستم برو اما بعد با خود گفتم اگر برو ممکن است که پلید باشم اما در ان جا هیچ کس نیست که به من تهمت بزند من اسوده خواهم بود

به گروشام گرنویچ می روم شدیدا مشغول رسیدگی به درس هایم می شوم در جدول امتیازات نفر اول هستم از همه جلوترم 150 امتیاز نفر دوم 100 امتیازه است

این روز ها لقب دختر سایه را به من داده اند چه لقب زیبایی خیلی دوستش دارم ماه روی صورتم و لباسی که به عنوان نفر اول جدول امتیازات می پوشم که یک شنل است به من قدرت می ده تا بیشتر وری درس هایم متمرکز شوم ولی این روز ها بد شانسی سراغم امده است چه کار کنم که مدام دارد ازم امتیاز کم می شود سرر کلاس علوم خانم مگ بودیم که ایشون بعد از اتمام درس چون وقت زیادی از کلاس مانده بود شروع کردن به تعریف کردن یک خاطره و بعد قلمی را از کیفشان بیرون اوردند ایشان گفتند که این قلم زیبا ترین قلمی است که تاحالا ساخته شده و ان را از پرفسور دامبلدور گرفته اند ااو قلم را با ظرافت خاصی در دستاش گرفته بود همه ی دانش اموزان خواستند تا اونو در دستاشون بگیرن اما خانم مگ این اجازه رو بهشان نمی داد اون گفت فقط یه نفر از دانش اموزان اجازه دارد این قلم را بگیرد و او کسی است که من بهش اطمینان کامل دارم این دانش اموز کسی نیست جز دختر سایه
جلو رفتم از خوش حالی نمی دانستم چه کنم از طرفی نگاه سنگین داشن اموزان روی خودم رو احساس می کردم قلم رو گرفتم و دستم را ارام ارام بالا بردم

اما ناگهان دستم لرزید و قلم منفجر شد پرفسور مگ نا خود اگاهانه زد زیر گریه مرا به گوشه ای پرتاب کرد و نشست و تکه های قلم را جمع کرد :تنها یادگار من از پرفسور دامبلدور
دختره ی بی عرضه 20 امتیاز ازت کم می کنم و این تو تابلوی امتیازات نوشته شد

سر کلاس ریاضی پرفسور کلان نشسته بودم پرفسور گفت : امروز سر من شلوغ است تکالیفتون رو بدین دختر سایه که از همه بالا تر است صحیح کند

یکی گفت : اما پرفسور این تکالیف 22 صفحه است ما خودمان را کشتیم تا همه رو انجام بدیم اگر سایه اشتباه صحیحشان کند ما چه کار کنیم ؟
کلان گفت :ساکت

و اون همه تکلیفو داد تا من صحیح کنم تا برگه ها رو گرفتم تمامی تکالیف در دستانم اتش گرفتند و سوختند

کلان فریاد زد :دختره ی بی عرضه 20 نمره کسر امتیاز

خلاصه از اون روز به بعد دانش اموزان مسخره ام می کردند و 5 نمره هم بدلیل در گیری از ان ها از م کم شد اما بلاخره روز اهدای جایزه یعنی جام نحس فرا رسید
همه برایم دست می زدند پرفسور دامبل دور از هاگوارتز جام رو به من داد اما جام در دستان من منفجر شد و ..............

مدیرای مدرسه فریاد زدند :بگیریدش از همان ماه صورتش معلوم بود که قدمش نحس است بگیریدش

و اکنون که پرفسور هایی از همین گروشام گرینویچ و هاگوارتز در حال تعمیر جام نحس هستند من در زندان ازباکانم و با خود می اندیشم که : من خود نمی خواهم که این طور باشم ولی این تققدیر من است کار من نابودی ای است بی انکه خود بخواهم

توی این فکر در سرای شدید زندان هستم در حالی ه نمی دانم علل این بد شانسی های من بعد ها مشخص می شود

این سایت مربوط به هری پاتره و شما باید با توجه به این تصویر داستان بنویسید. در ضمن باید اول در تاپیک بازی با کلمات پست بزنید و بعد از تایید در این تاپیک. مرحله به مرحله موفق باشی

این ساختگی نیست دبورا یک جاوگر است شما کتب ار ال استاین سه گانه اش را نخوندید ؟


جادوگر زیاد داریم دوست عزیر ولی باید مربوط به کتابهای هری پاتر باشه نه کتابهای دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/27 17:15:16
ویرایش شده توسط دبورا اندرستن در 1386/9/27 17:26:31
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/1 10:44:22
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1386 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هري و رون و هرمايني وارد كلاس شدند.همه دانش اموزان انجا بودند.رون زير لب به هري گفت:ديگه نمي تونم معجون سازي رو تحمل كنم.هرمايني كه صداشو شنيده بود گفت:بهت گفته بودم.اسلاگهورن وارد كلاس شد.سلام بچه ها.امروز مي خوايم با معجون هاي جديد اشنا بشيم.خب..هري.مي دوني توي اون پاتيلي كه جلوي ميزته چيه؟هري كه نمي دونست گفت:نمي دونم پرفسور.دست هرمايني بالا رفت و گفت:اجازه اقا فكر كنم يه نوع معجون تغيير شكل باشه.اسلاگهورن گفت:نه.خانم گرنجر.عجيبه اين دفعه غلط مي گيد.هرمايني كه انتظار شنيدن اين را نداشت سرخ شد.اسلاگهورن با يه چرخش برگشت و گفت:كي مي دونه؟هيچ كس نمي دونست.حق هم داشتند.اسلاگهورن گفت:من اينو نمي گم.مي خوام ببينم كي مي فهمه.بعد بقيه ي درس رو داد.كلاس براي هري خيلي دير گذشت.وقتي با رون و هرمايني از كلاس بيرون اومد رون گفت:چرا گير داده بود به ما؟نكنه اون معجون چيزه مهميه؟!هري با اين حرف به فكر فرو رفت و واقعا خواست تا كه دنبالش بره.


با اینکه راضی کننده نبود اما تایید کردم. امیدوارم در ایفای نقش خیلی بهتر از اینها بنویسید. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/27 17:13:27
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1386 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هري و لونا به مهماني وارد شدن.خيلي شلوغ بود.داشتند دنبال يك اشنا مي گشتند كه يه هيكل گنده جلوشون ظاهر شد و گفت:هري!پسر عزيزم!كجا بودي؟تازه اومدي؟هري گفت:بله.اسلاگهورن دو تا شراب عسلي برداشت و يكيشم داد به هري.هري داشت دنبال هرمايني مي گشت اما از دست مك لاگن خودشو نشون نمي داد.پرفسور تريلاني يه ليوان پر شراب تو دستش بود و داشت واسه خورش هزيون مي گفت.در اين لحظه هري متوجه اسنيپ شد كه داشت زير بازوي اسلاگهورن خفه مي شد.از نفرت نمي تونستن تو چشم هم نگاه كنن.پس از كمي بحث و گفت و گو دراكو مالفوي پيداش شد.اسنيپ گفت:تو انجا چي كار مي كني؟كي گفته بياي اينجا؟پسره ي ....!فضول! با ما چي كار داري؟!گم شو!اسلاگهورن گفت:ولش كن!اشكال نداره.ولي بعد اسنيپ و مالفوي با هم رفتن بيرون.هري خواست كه دنبالشون بره.بعد به لونا گفت:من يه لحظه مي رم و مي يام.لونا:كجا؟!هري:زود بر مي گردم.لونا:اخه كجا؟!!هري:مي گم زودي ميام ديگه...بعد ديگه نذاشت لونا سوال كنه و رفت.

ببخشيد يكم شبيه كتاب شد.اخه تصويرش سخت بود.ولي بالاخره همش از ذهن خودم بود

متاسفم نمیتونم پست شما رو تایید کنم. داستانی که شما نوشتید دقیقا عین کتابه و در صورت تایید وقتی وارد ایفای نقش بشید برای خودت مشکل پیش میاد چون نمیتونی در انجمنها پست ارسال کنی.
برای نوشتن داستان با استفاده از تصویر میتونی از چیزهایی که میبینی استفاده کنی. حتما لازم نیست داستانت صد در صد مثل تصویر باشه از محیط، شخصیتها و وسایل اونجا کمک بگیر تا یه داستان زیبا بنویسی. پیشنهاد میکنم حتما پستهای اعضا رو بخونی. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/26 19:41:10

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.