جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  287 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1386 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از وقتی که بدنیا امده ام .....

مادرم می گوید تولد تو نحس بوده است وقتی بدنیا امدم گاو همسایه یمان مرد و بچه ی دوست مادرم ناقص بدنیا امد ما از لحاظ مالی بسیار ورشکست شدیم و ...


از وقتی بدنیا امدم ماهی رو گوشه ی چشمانم دیده ام همسایه ها می گویند همین ماه است که نشان نحس بودن توست ان ها هر اتفاق بدی را گردن من می اندازند

چندین سال می گزرد من 10 ساله می شوم دعوت نامه ای از مدرسه ی گروشام گرینویچ بدستمان می رسد اول نمی خواستم برو اما بعد با خود گفتم اگر برو ممکن است که پلید باشم اما در ان جا هیچ کس نیست که به من تهمت بزند من اسوده خواهم بود

به گروشام گرنویچ می روم شدیدا مشغول رسیدگی به درس هایم می شوم در جدول امتیازات نفر اول هستم از همه جلوترم 150 امتیاز نفر دوم 100 امتیازه است

این روز ها لقب دختر سایه را به من داده اند چه لقب زیبایی خیلی دوستش دارم ماه روی صورتم و لباسی که به عنوان نفر اول جدول امتیازات می پوشم که یک شنل است به من قدرت می ده تا بیشتر وری درس هایم متمرکز شوم ولی این روز ها بد شانسی سراغم امده است چه کار کنم که مدام دارد ازم امتیاز کم می شود سرر کلاس علوم خانم مگ بودیم که ایشون بعد از اتمام درس چون وقت زیادی از کلاس مانده بود شروع کردن به تعریف کردن یک خاطره و بعد قلمی را از کیفشان بیرون اوردند ایشان گفتند که این قلم زیبا ترین قلمی است که تاحالا ساخته شده و ان را از پرفسور دامبلدور گرفته اند ااو قلم را با ظرافت خاصی در دستاش گرفته بود همه ی دانش اموزان خواستند تا اونو در دستاشون بگیرن اما خانم مگ این اجازه رو بهشان نمی داد اون گفت فقط یه نفر از دانش اموزان اجازه دارد این قلم را بگیرد و او کسی است که من بهش اطمینان کامل دارم این دانش اموز کسی نیست جز دختر سایه
جلو رفتم از خوش حالی نمی دانستم چه کنم از طرفی نگاه سنگین داشن اموزان روی خودم رو احساس می کردم قلم رو گرفتم و دستم را ارام ارام بالا بردم

اما ناگهان دستم لرزید و قلم منفجر شد پرفسور مگ نا خود اگاهانه زد زیر گریه مرا به گوشه ای پرتاب کرد و نشست و تکه های قلم را جمع کرد :تنها یادگار من از پرفسور دامبلدور
دختره ی بی عرضه 20 امتیاز ازت کم می کنم و این تو تابلوی امتیازات نوشته شد

سر کلاس ریاضی پرفسور کلان نشسته بودم پرفسور گفت : امروز سر من شلوغ است تکالیفتون رو بدین دختر سایه که از همه بالا تر است صحیح کند

یکی گفت : اما پرفسور این تکالیف 22 صفحه است ما خودمان را کشتیم تا همه رو انجام بدیم اگر سایه اشتباه صحیحشان کند ما چه کار کنیم ؟
کلان گفت :ساکت

و اون همه تکلیفو داد تا من صحیح کنم تا برگه ها رو گرفتم تمامی تکالیف در دستانم اتش گرفتند و سوختند

کلان فریاد زد :دختره ی بی عرضه 20 نمره کسر امتیاز

خلاصه از اون روز به بعد دانش اموزان مسخره ام می کردند و 5 نمره هم بدلیل در گیری از ان ها از م کم شد اما بلاخره روز اهدای جایزه یعنی جام نحس فرا رسید
همه برایم دست می زدند پرفسور دامبل دور از هاگوارتز جام رو به من داد اما جام در دستان من منفجر شد و ..............

مدیرای مدرسه فریاد زدند :بگیریدش از همان ماه صورتش معلوم بود که قدمش نحس است بگیریدش

و اکنون که پرفسور هایی از همین گروشام گرینویچ و هاگوارتز در حال تعمیر جام نحس هستند من در زندان ازباکانم و با خود می اندیشم که : من خود نمی خواهم که این طور باشم ولی این تققدیر من است کار من نابودی ای است بی انکه خود بخواهم

توی این فکر در سرای شدید زندان هستم در حالی ه نمی دانم علل این بد شانسی های من بعد ها مشخص می شود

این سایت مربوط به هری پاتره و شما باید با توجه به این تصویر داستان بنویسید. در ضمن باید اول در تاپیک بازی با کلمات پست بزنید و بعد از تایید در این تاپیک. مرحله به مرحله موفق باشی

این ساختگی نیست دبورا یک جاوگر است شما کتب ار ال استاین سه گانه اش را نخوندید ؟


جادوگر زیاد داریم دوست عزیر ولی باید مربوط به کتابهای هری پاتر باشه نه کتابهای دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/27 17:15:16
ویرایش شده توسط دبورا اندرستن در 1386/9/27 17:26:31
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/10/1 10:44:22
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آذر 1386 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هري و رون و هرمايني وارد كلاس شدند.همه دانش اموزان انجا بودند.رون زير لب به هري گفت:ديگه نمي تونم معجون سازي رو تحمل كنم.هرمايني كه صداشو شنيده بود گفت:بهت گفته بودم.اسلاگهورن وارد كلاس شد.سلام بچه ها.امروز مي خوايم با معجون هاي جديد اشنا بشيم.خب..هري.مي دوني توي اون پاتيلي كه جلوي ميزته چيه؟هري كه نمي دونست گفت:نمي دونم پرفسور.دست هرمايني بالا رفت و گفت:اجازه اقا فكر كنم يه نوع معجون تغيير شكل باشه.اسلاگهورن گفت:نه.خانم گرنجر.عجيبه اين دفعه غلط مي گيد.هرمايني كه انتظار شنيدن اين را نداشت سرخ شد.اسلاگهورن با يه چرخش برگشت و گفت:كي مي دونه؟هيچ كس نمي دونست.حق هم داشتند.اسلاگهورن گفت:من اينو نمي گم.مي خوام ببينم كي مي فهمه.بعد بقيه ي درس رو داد.كلاس براي هري خيلي دير گذشت.وقتي با رون و هرمايني از كلاس بيرون اومد رون گفت:چرا گير داده بود به ما؟نكنه اون معجون چيزه مهميه؟!هري با اين حرف به فكر فرو رفت و واقعا خواست تا كه دنبالش بره.


با اینکه راضی کننده نبود اما تایید کردم. امیدوارم در ایفای نقش خیلی بهتر از اینها بنویسید. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/27 17:13:27
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1386 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هري و لونا به مهماني وارد شدن.خيلي شلوغ بود.داشتند دنبال يك اشنا مي گشتند كه يه هيكل گنده جلوشون ظاهر شد و گفت:هري!پسر عزيزم!كجا بودي؟تازه اومدي؟هري گفت:بله.اسلاگهورن دو تا شراب عسلي برداشت و يكيشم داد به هري.هري داشت دنبال هرمايني مي گشت اما از دست مك لاگن خودشو نشون نمي داد.پرفسور تريلاني يه ليوان پر شراب تو دستش بود و داشت واسه خورش هزيون مي گفت.در اين لحظه هري متوجه اسنيپ شد كه داشت زير بازوي اسلاگهورن خفه مي شد.از نفرت نمي تونستن تو چشم هم نگاه كنن.پس از كمي بحث و گفت و گو دراكو مالفوي پيداش شد.اسنيپ گفت:تو انجا چي كار مي كني؟كي گفته بياي اينجا؟پسره ي ....!فضول! با ما چي كار داري؟!گم شو!اسلاگهورن گفت:ولش كن!اشكال نداره.ولي بعد اسنيپ و مالفوي با هم رفتن بيرون.هري خواست كه دنبالشون بره.بعد به لونا گفت:من يه لحظه مي رم و مي يام.لونا:كجا؟!هري:زود بر مي گردم.لونا:اخه كجا؟!!هري:مي گم زودي ميام ديگه...بعد ديگه نذاشت لونا سوال كنه و رفت.

ببخشيد يكم شبيه كتاب شد.اخه تصويرش سخت بود.ولي بالاخره همش از ذهن خودم بود

متاسفم نمیتونم پست شما رو تایید کنم. داستانی که شما نوشتید دقیقا عین کتابه و در صورت تایید وقتی وارد ایفای نقش بشید برای خودت مشکل پیش میاد چون نمیتونی در انجمنها پست ارسال کنی.
برای نوشتن داستان با استفاده از تصویر میتونی از چیزهایی که میبینی استفاده کنی. حتما لازم نیست داستانت صد در صد مثل تصویر باشه از محیط، شخصیتها و وسایل اونجا کمک بگیر تا یه داستان زیبا بنویسی. پیشنهاد میکنم حتما پستهای اعضا رو بخونی. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/26 19:41:10
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1386 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید ولی پست آقای الیواندر و پرسوال دامبلدور چه ربطی به تصویر داشت؟


متاسفانه یه عکس از گالری پاک شده و باعث شده تصویر در این لینک تغییر کنه. تصوریری که من گذاشتم در مورد کلاس معجون سازی اسلاگهورن بود. از این به بعد سعی میکنم تصاویر رو در سایت آپلود کنم تا از این مشکلات دیگه پیش نیاد.
لطفا با استفاده از این تصویر داستان بنویسید.

اگه ما عکسی برای کاربران قرار میدیم تا از روی موضوع اون داستان نوشته بشه به خاطر این هست که داستانها از نوشته های مقالات و سایر انجمنها کپی نشه و هر کس از ذهن خودش داستانی مطابق با کتابهای هری پاتر بنویسه تا متوجه بشیم ایشون چقدر با کتابها آشنایی دارن. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/26 10:31:24
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1386 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسی ازشب گذشته بود. لاکهارت به سوروس اسنیپ گفت: در رو ببند. اسنیپ پاسخ داد: وقت عملیات اگر در رو باز کنیم استادها بیدار میشن.
بعد از چندثانیه ادامه داد: من باید استراحت کنم که برای عملیات خیلی خسته ام، وقتی مطمئن شدی همه خوابیده اند من رو بیدار کن که عملیات رو شروع کنیم!
گیلدروی لبخندی زد و گفت: آسوده بخواب که من بیدارم!!

دو ساعت بعد!
آلبوس دامبلدور زیر شنل نامرئی به دفتر اسنیپ آمد و گفت: سوروس پا شو.
اسنیپ فورا از جا برخاست و لگدی نثار لاکهارت کرد و گفت:اینجور میخواستی بیدارم کنی؟
دامبلدور گفت: آماده بشید، گروه لاس (Lupin – Alastor moody – Sirius black) دارند با مرگخواران مبارزه می کنند که ما کارمون رو راحت تر انجام بدیم.

چند دقیقه بعد
آلبوس، سوروس و گیلدروی جلوی درب خانه لوسیوس مالفوی بودند.
دامبلدور مشت محکمی به در کوفت.
اسنیپ گفت: آلبوس، ما میخوایم اونا رو دستگیر کنیم، نمیخوایم که به مهمانی شبانه بریم.
قبل از این که دامبلدور جوابی بدهد، دراکو مالفوی در را باز کرد. اسنیپ یک سیلی به او زد که نقش زمین شد.
دامبلدور گفت: گیلدروی ببندش، سوروس بامن بیا.

از درون خانه صدای لوسیوس مالفوی به گوش رسید که با پرخاشگری گفت: قاتل بی وجدان،اون رو کشتی.
ولدمورت گفت: دیگه داری حوصله ام رو سر میبری، ایمپریو. (لوسیوس به فرمان ولدمورت در آمد.)
درهمین حین، زنی فریاد زد: آواداکداورا، سپس دراکو فریادی از درد کشید که باعث شد ولدمورت پشت سرش را نگاه کند و متوجه حضور اسنیپ و دامبلدور شود.
اسنیپ گفت: سرورمن، من تلاش کردم جلوی ورود این پیری رو بگیرم، ولی....
ولدمورت چوبدست اش را به سمت دامبلدور نشانه رفت و گفت: آواداکداورا. اسنیپ هم فریاد زد: پروتگو. که باعث شد نور سبز به مانع سرخ اصابت کند و دامبلدور جان سالم به در ببرد.
بلاتریکس لسترنج که اکنون وارد خانه شده بود به اسنیپ گفت: کروسیو، اسنیپ زیر لب ورد نامفهومی زمزمه کرد که باعث شد طلسم به سوی بلاتریکس برگردد.
دامبلدور هم ولدمورت را خلع سلاح کرده و بالای سر او ایستاده بود.

دقایقی بعد، هری و کارمندان وزارتخانه وارد شدند. چهارنفر از کارمندان ولدمورت را بردند که او طی یک حرکت ناگهانی چوبدست یکی ار آنها را گرفت و به سمت هری برگشت.
هری پاتر غرید: آواداکداورا.

آلبوس دامبلدور از دراکو پرسید: بلّا قبل از وارد شدن به خانه چه کرد؟
دراکو گفت: لاکهارت را کشت و البته لگدی هم نثار من کرد.
ماموران وزارتخانه دراکو و لوسیوس مالفوی و بلاتریکس را به همراه اجساد بیجان ولدمورت و نارسیسا مالفوی می بردند.

اسنیپ نزد دامبلدور آمد و گفت: ریموس یک جغد فرستاده و نوشته اسکریم جیور به هاگوارتز رفته و مرگخواران رو به آزکابان برده.
-------------------------------------------
اگه دیوونگی لاکهارت رو نادیده بگیریم، تناقصی با کتاب نداره، ممنون.

شما باید اول در تاپیک بازی با کلمات تایید بشید سپس با استفاده از تصویر، داستان بنویسید. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/25 12:47:55
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/26 10:33:02
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آذر 1386 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تعطیلات کریسمس در هاگوارتز به پایان رسیده بود و از فردا کلاس های دانش آموزان شروع می شد رون خودش را در کنار هری روی مبل ول کرد و گفت:فردا اولین درسمون معجون سازی،اصلاً حوصله اسلاگهورن دیوونه رو ندارم.هری گفت بعدشو بگو اه...با اسنیپ کلاس داریم.حتما برای اینکه خاطره ی کریسمس امسال بهتر تو ذهنش بمونه و لذت بخش تر باشه یه پنجاه امتیازی از گریفندور کم می کنه.
فردای آن روز هری،رون و هرمیون یه نیمکت پیدا کردند و کنار هم نشستند.در کلاس یک پاتیل بود که در حال جوشیدن بود و بخار سفید رقیقی بالایش به چشم می خورد.ناگهان اسلاگهورن وارد کلاس شد و با چهره ی شاد و شنگولش به هم سلام کردوگفت:صبح بخیر امید وارم کریسمس به همتون خوش گذشته باشه.خب حالا می ریم سر درسمون چون خیلی عقبیم.خب کی می تونه بگه مه معجونی که رو به روی منه اسمش چیه و چه کار میکنه؟
طبق معمول دست هرمیون با رفت.
_بله،دوشیزه گرنجر.
_اسم این معجون،معجون قدرته و به کسی که تنها دو یا سه قطره از اون رو بخوره برای یک ماه قدرت جادویی بسیار زیادی می ده.
_کاملاًدرسته.ده امتیاز برای گریفندور.معجون قدرت معجونی بسیار پیچیده و غیر قانونی و برای ساختنش باید مجوز رسمی از وزارت خونه داشته باشی.وساختنش حدود دو ماه طول می کشه،اما اگر فقط چند قاشق رو از این بنوشید ،باعث می شه قدرت جادویی بسیار زیادی اما موقتی پید اکنید...
در همان لحظه دین توماس گفت:قربان می شه چند قاشق از معجون به من بدید...؟
اسلاگهورن خندید و گفت:آقای توماس اگر اثرات جابی استفاده از این معجون رو می دونستید هرگز همچین حرفی نمی زدید.کسی که از معجون قدرت برای اولین بار استفاده کنه دیگه به اون معتاد می شه به طوری که نمی تونه بدون اون زندگی کنه و بعد از اینکه اثر معجون از بین میره از قدرت واقعیش کاسته می شه،مگر اینکه دائم از اون استفاده کنه.و خوب بدونین که برای تهیه این معجون باید از یک نوع گیاه جادویی که فقط در زیر نور مهتاب رشد می کنه باید استفاده کرد. آنگاه رویش را به سمت هری کرد و گفت:هیچکس هیچچی نمی دونه،شاید لرد سیاه با همین معجون به قدرت رسیده!!!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس.دامبلدور در 1386/9/21 20:38:45
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/22 17:16:04
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آذر 1386 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خب هرمیون بگو ببینم الآن دیگه با کی کلاس داریم؟
هرمیون نگاهی به برنامه ی درسی اشان کرد و گفت: درس معجون سازی با پرفسور اسلاگهورون .
رون: اه از دست پرفسور مک گوناگل بابا اگه ما بخوایم کاراگاه بشیم ولی معجون سازی نخونیم کی رو باید ببینیم ؟ اون از دست اسنیپ حالا هم معلوم نیست که این بابا چطوریه؟
هرمیون:خداکنه که حداقل مثل اسنیپ نباشه لاقل آدم رقبت می کنه که به کلاسهاش بره!
رون:توچی می گی بابا تو که همیشه نمراتت بالا بوده این من و هریم که همیشه نمره کم می یاریم . به ریش مرلین قسم اگه این یکی هم مثل اسنیپ باشه من سال دیگه اینجا نیستم!
هری در این فکربود که بدون وسایل این درس چگونه در کلاس این معلم حاضر شود معلمی که مادر او را می شناخته و او را مانند دخترش دوست می داشت .
دراین فکر بودن که هری متوجه شد به کلاس رسیدن . طبق معمول هری و رون و هرمیون در یک میز کنار یکدیگر نشستند چیزی نگذشته بود که اسلاگهورون با یک ردای سبز رنگ و با رگه های سبز پررنگ وارد کلاس شد با یک حرکت چوب دستی پنجره ها را بست و شمع ها رو روشن کرد بعد رو به هری و رون و هرمیون خودش رو برای بچه ها معرفی کرد.
بعد گفت: فکر کنم با این توضیحاتی که مدیر مدرسه و خودم براتون دادم تا الآن باید منو شناخته باشید .خب همگی کتابهای درسی تان را بازکنید صفحه ده معجون شادی آور فکر کنم حدود یک ساعت وقت ببره پس همگی شروع کنین
با یک حرکت چوب دستی وسایل مورد نیاز برای ساخت معجون رو برای دانش آموزان فراهم کرد بعد به هری و رون گفت: آقای پاتر وشما آقای ...
:ویزلی
:بله بله کتابهایتان کوش
هری: راستش پرفسور ما قرار نبود این درس را انتخاب کینم و برای همین وسایلاشو نخریدیم .
:خب اشکالی این جا دوتا کتاب برای شما است می توانید تا وقتی که کتابهایتان را تهیه کرده اید از این ها استفاده کنید
هری در جلد کتاب این نام را آرام خواند:

« شاهزاده ی دورگه »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1386 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هری: به نظر شما کلاس با اسلاگهورن چطوریه؟
رون: خدا کنه حداقل از اسنیپ بهتر باشه.
هرمیون: شما ها امروز چطوری می خواهید بدون کتاب و وسایل درس بخونید؟
مدتی بود که اسلاگهورن به کلاس آمده بود و آن سه نفهمیده بودند.
اسلاگهورن: خوب خوب سلام . دیگه پرچونگی بسه. ما امروز می خواهیم روش تازه ای را در پیش بگیریم. به گروه های سه نفره تقسیم بشید.
طبق معمول هری و هرمیون و رون با هم در یک گروه افتادند.
اسلاگهورن گفت: خوب کار امروز یه خورده تفریحیه. باید هر گروه با کمک هم معجون نشاط آور درست کنند و در آخر کلاس یک شیشه به من تحویل دهند.
هری و رون و هرمیون با شنیدن این حرف وا رفتند. درسته که مشکل نداشتن وسایل رون و هری حل شده بود ولی مشکلات دیگری که از درست کردن معجون با هرمیون به وجود می آمد، در راه بود.

تایید شد!
سعی که داستانی که مینویسی سر و تهش مشخصی باشه.
و این گزینه همیشه در پستهات فعال باشه:
فعال کردن شکستن خود به خود خط ها (پیشنهاد میشود که در حالتی که HTML مجاز است این گزینه را غیر فعال کنید)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/17 11:28:00
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1386 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در صورتیکه در بازی با کلمات تایید شدید میتونید با استفاده از تصویر، یک نمایشنامه کوتاه بنویسید... بعد از تایید خودتون رو با شخصیت دلخواه معرفی کنید تا وارد گروه ایفای نقش بشید:

تصویر

*اعضای ایفای نقش هم اگه دوست داشته باشن میتونن با استفاده از تصویر داستان بنویسند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1386 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
معجون عشق را دیگر قطع کرده بود. او دیگر فهمیده بود که اورا گول زده اند و با بی رحمی آن زن و بچه ی داخل شکمش را تنها گذاشته بود. تام ریدل دیگر رفته بود. هیچ مال و ثروت و پولی برای آن زن بیچاره نمانده بود و چند روز بود که گرسنه با آن بچه ای که چیزی به دنیا آمدنش نمانده بود در کوچه ها آواره بود. به ناچار آن قاب آویز را هم فروخته و پول آن را خورده بود. ولی از آن مدت خیلی می گذشت و خیلی گرسنه بود و شکمش هم درد می کرد. نمی دانست این دل درد از گرسنگی است یا از بچه! فکر کرد از بچه است زیرا چند روز بود گرسنه بود و شکمش چنان دردی نگرفته بود. کشان کشان خود را به این طرف و آن طرف می کشید و درخواست کمک می کرد. ناگهان از دور یک یتیم خانه دید. با خود گفت : حداقل اگر مردم جای بچه این جا امن است. با ضعف در زد.کسی در را باز کرد.دست به دامن آن خانم شد و گفت: خانم... کمکم کنید........ اسم .. پدر ای...ن بچه تام ری....دل است.اسم ... پدر....بزرگش نیز ..... مارولو اس....ت.اگر این بچه ........پس..ر بود، اسم این بچ ...ه را هم نام پد.....رش بگذارید. و بعد ناگهان از حال رفت.بچه به دنیا آمد ولی مروپ هرگز پسرش را ندید. داستان شما خیلی شبیه داستان های قبلیه... حتما لازم نیست عین کتاب باشه از تخیلت کمک بگیر. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/16 17:08:30
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده