جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  41 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  188 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  307 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  291 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  370 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1387 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه مرگخواران با هم :
- هاوايي ؟؟؟

لوسيوس سر جاش وايساد و با تعجب به بقيه نگاه كرد: خب... آره!

ريگولس يه نگاه به اطرافش انداخت و خيلي مصمم گفت: هممممم مگه قرار نبود بريم ماه عسل؟

لوسيوس : خب ...آره!

ريگولس بار ديگه پرسيد: خب پس چرا گفتي هاوايي؟؟

چند لحظه طول كشيد كه لوسيوس بفهمد طرف صحبتش ريگولس است .

_اوه ...ريگولس داريم ماه عسل رو ميريم هاوايي! تو خودشو ناراحت نكن.

صداي "آهان ...از اون لحاظ " از بين جمعيت بلند شد.() و چند نفر حرف لوسيوس رو تكرار كردند: ماه عسل ميريم هاوايي..!

كسي از بين جمع گفت: ببخشيد ، من هرميون را دوست دارم ولي ميشه من را راهنمايي كنيد كه تا هاوايي چقدر راه است؟

بليز : نويل تو تو تالار اسلي چي كار ميكني؟

نويل: من؟خواستم بدانم كجا پست بزنم ، يك نفر گفت دامن دولوروس جين آمبريج رو بگير ، هر جا رفت برو. البته من هرميون را دوست دارم و من هم آمدم.

ملت اسلي به سمت دولوروس:

دولوروس: اوه عزيزان من... چه چهره هاي دوست داشتني اي كه به من لبخند ميزدند ...؟ چه خوشامد گويي دوست داشتني اي.

لرد نگاه خشمناكيوسي به دولوروس تازه وارد انداخت و بعد جمعيت رو كنار زد و بارتي رو زير پاش له كرد و فرياد زد:

_هي تو! لوسيوس فكر كردي كي هستي كه به ما ميگي كه كجا بايد بريم ماه عسل؟ هان؟ كروشيو بر تو باد...

لوسيوس كه مورد رحمت اربابش قرار گرفته بود ، جيغ زد و وسايل وچمداني كه به دوش داشت از رو كولش افتادن پايين.

_ جيـــــــغ! من نگفتم كه ...اصلا به من چه؟ هر جا ميخواين برين ...من نميام.

نارسيسا با نگاه مشكوكيوسي به لوسيوس نگاه انداخت: نمياي؟ منظورت چيه؟ چطور نميخواي با همسرت بياي ماه عسل؟ هان؟ ميدونستم...ميدونستم كه يكي زير سرت بلند شده...ديگه من رو دوست نداري...يو ها ها ها.. نه ببخشيد عرررررررر عررررر.

لوسيوس كه دستپاچه شده بود ،بلافاصله يه دستمال كاغذي از جيبش درآورد و گفت: بيا ...گريه نكن. منظوري نداشتم.

گريه ي نارسيسا شدت گرفت: اووووووه نه...من ديگه نميخوام اين زندگي رقت بار رو با تو تحمل كنم...يه مسافرت هم كه داريم ميريم، اينجوري داري...ديگه تحمل ندارم ...اوه بلا بيا من رو بگير...بلا...بلا؟

نارسيسا دستهايش رو هوا باز بود و منتظر بود كه بلا اون رو تو هوا بگيره تا بتونه با خيال راحت غش كنه . ولي بلاتريكس در ميان جمع نبود.

_بلا كجايي؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 11 شهریور 1387 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس در اتاق خواب به نارسیسا که درحال مرتب کردن موها و تنظیم دقیق آرایش خودش بود گفت :
- سیسی ، عزیزم ، آخه تو هنوز تصمیم نگرفتی واسه ماه عسل مجددمون کجا بریم . همینجوری رو هوا که نمیشه راه افتاد .

نارسیسا لبخند رمانتیکی زد :
- اوه ، لوسیوس ، چه پیشنهاد قشنگی ! از رو هوا ! درسته که استفاده از قالی پرنده غیرقانونیه ولی بهترین راه برای یه مسافرت دسته جمعیه عزیزم چی پرسیدی ؟

لوسیوس درحالی که سعی می کرد جلوی بروز دادن بی حوصلگی خود را بگیرد :
- ما قراره کجا بریم ماه عسل عزیزم ؟

نارسیسا :
- خوب ، همون جایی که اول ازدواجمون رفتیم دیگه .

لوسیوس :
- آخه ما که اول ازدواجمون نرفتیم ماه عسل ! اولش بابای من مرد ، بعدشم اون زن عموی گرامیت ، مامان سیریوس و ریگولس ! تا سال اونا تموم شه دراکو اومده بود و همین جور تو خونه بودیم .

نارسیسا که تازه دوزاریش افتاده بود و دوباره تمام بدبختی هایی که در زندگی با لوسیوس کشده بود ( !!! ) به خاطر آورده بود اشکریزان شروع کرد :
- همینه دیگه ! من یه روز خوش تو این زندگی نداشتم . یه مسافرت منو نبردی ! داغ ماه عسلو گذاشتی رو دلم ، تو اصلا احساس نداری ، تو منو درک نمی کنی ...

لوسیوس که از غلطی که کرده پشیمان شده بود با خود گفت بیکار بودم یادش آوردم ؟ و بلند تر گفت :
- اوه عزیزم من برات همه کار می کنم . تو فقط بگو چی می خوای ؟

نارسیسا که به طور شگفت آوری اشک هایش بند آمده بود ، لبخند فرشته آسایی ( همون گول زننده ) زد و گفت :
- یه جایی رو پیشنهاد کن که به کلاس من بخوره

لوسیوس :
-

کمی بعد ، در تالار عمومی

لرد با اهن و تلپ وارد تالار شد و دید که همه عینهو ماست نشسته اند و منتظر :
- خوب ، چیه ؟ چرا همه اینجایین ؟ راه بیفتین دیگه . رودلف ، بارتی ، برین چمدونای منو بیارین ببینم .

بلیز :
- ارباب منتظریم لوسی و سیسی بیان را بیفتیم .

لرد :
- خیلی بهشون رو نشون ندین پررو می شن ! دیر کنن خودمون میریم ماه عسل و قالشون میذاریم

در همین زمان ، نارسیسا در حالی که مدام به موهایش دست میزد و فیگور خوشگلی و باکلاسی می گرفت ، از پله ها پایین آمد .

بلا از او پرسید :
- پس لوسیوس کجاست ؟

بلافاصله لوسیوس که به طرز کاملا ماگلانه ای زیر کوهی از چمدان خم شده بود ، سر رسید :
- خوب دیگه ! همه آماده این ؟ راه بیفتیم . رابستن ، میشه بری قالی پرنده ای که از عموی بزرگت بهت ارث رسیده بیاری ؟ سیسی میخواد اونجوری بریم سفر . هرچند گمونم تا برسیم هاوایی یه عالمه باد و بارون بخوریم !

همه مرگخواران با هم :
- هاوایی ؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که از میان جمع آنها بیرون رفت بارتی نگاهی به رنک فعالترین عضو انداخت که ییهویی تو امضاش اومده بوده و به سوروس نگاه کرد که ییهویی ناظر شده بود و بهترین عضو تازه وارد و کلی ارزشی بازی دیگه که فقط مختص به بارتی کوشولو هستش ()


... ملت به سرعت پراکنده می شدن و هر کدوم به سمت خوابگاه خودشون در تالار عمومی اسلیترین می رفتن (بوقی ... اینچا تاپیک تالار عمومی اسلیترینه ، نه خانه ی ریدل) و همینطوری می رفتن تا بالاخره سالن اصلی تالار خالی از هرگونه جادوگر اصیلی شد و فقط بلاتریکس لسترنج که به آرامی اشک می ریخت و نقشه ی خود را بر آب می دید روی کاناپه ی سه نفره لمیده بود و هی ارزشی بازی در میارود و گریه و فیشت و فوشت و اینا که همش افکت با دستمال خل (؟!) () رو گرفتن هستش :(؟!) .

... ولی بالاخره هر ارزشی بازی و خز بازی ای پایانی داره و بلاتریکس در حالیکه اشک هایش را پاک می کرد ، با گونه هایی قرمز از روی کاناپه بلند شد و به سمت خوابگاه دختران اسلیترین رفت تا فردا صبح زود بیدار شود و با ملت برن ماه عسل سیسی ، خواهر بزرگترش (؟!) .


... همه در خوابند و دارن خواب می بینن (ته فضا سازی ) ... ملت همینجوری خوابن تا بالاخره صبح می شه و بلیز زابینی طبق متون یکی از دو پست قبلی از همه زودتر بلند می شه و مشغول قوقولی قوقول کردن می شه تا همه رو بیدار کنه و از اونجایی که اسلیترینی ها در سرعت عمل شهره ی خاص و عام و مبنی و معرب و جامد و مشتق () هستند در کسری از ثانیه به وسط سالن اصلی می رسن و منتظر سیسی و این یارو شوهرش ، لوسیوس می شینن همینجوری !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/10 19:44:25
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1387 10:46
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا نفسی کشـید و لرد فکری کرد ..سپس سرش را تکان داد و گفت : هممم... من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ... که ... که باهات بیام بلاتریکس!
بلاتکریس که سر از پا نمیشناخت بر روی پاهایش بالا و پایین میرفت که در همان حال لرد گفت : ولی یه شرطی داره!
بلاتریکس بر سر جایش ایستاد و با شوق به ولدمورت خیره شد . اشتیاق در چشمانش موج میزد .
_ چه شرطی سرورم !؟
ولدمورت در حالیکه سر طاسش را میخواراند ، گفت : بارتی ، پسر عزیزم ، هم باید با من بیاد .
بلاتریکس با نا امیدی ، بر روی کاناپه سبز رنگ نشست. اشک در چشمان سیاهش حلقه زده بود.
پوزخندی بر لبان تک تک اعضای حاضر نقش بست. ولدمورت نگاه مشکوکی به بلاتریکس انداخت و گفت : اصلا" یه چیزه دیگه ، تو حق نداری بری ایتالیا. .. باید با ماها بیای .
_ آ..آ..آخه ارباب...
_ همین که من دارم بهت میگم. جون تو بی تو حال نمیده
بلاتریکس با اشتیاق به لرد نگاه کرد.با چنان نگاه عاشقانه و برده واری به ولدمورت خیره شده بود که همگی در دلشان آروز کردند دیگر چشمشان به همچین نگاهی نیفتد.
ولدمورت در حالیکه نگاه سرد و خشکش را از چشمان بلاتریکس میدزدید به سایرین نگاهی انداخت.
_ آنی ، تو داری چی کار میکنی؟
_ نقاشی میکشم ارباب.
_ اوه خوبه! سوروس تو داری اون گوشه چی کار میکنی؟!
اسنیپ که با حرف ولدمورت از جا پریده بود و اندکی آشفته به نظر میرسید ، گفت : هی..هیچی ارباب خان جان.
_ بازم داری با لیلی اس ام اس بازی میکنی؟ پسر تو نمیخوای آدم بشی!؟
_ چرا ارباب خان جان ، میخوام ولی نمیشه
ولدمورت در حالیکه با صورتی در هم رفته سرش را از اسنیپ بر میگرداند گفت : من نمیدونم این لیلی از چیه این خوشش اومده؟ از اون موهای خوش حالتش!؟
ملت اسلی : عمرا"
ولدمورت ادامه داد : یا از اون دماغ خوش فرمش؟!
ملت اسلی : عمرا"
ولدمورت در حالیکه میخندید ، به سمت در خروجی حرکت کرد.
_ من میرم ، وسایل سفر رو آماده کنم. شماها هم اماده شین تا صبح حرکت کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1387 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

شب خانه ریدل در سکوتی مبهم فرو رفته بود
آنی مونی مشغول نقاشی کشیدن بود و آنتونین نگهبانی می داد و سایر مرگخواران روی کاناپه سبز رنگ گوشه اتاق نشسته بودند و به صداهایی عجیبی که از اتاق سمت چپی می امد گوش می دادند:

نارسیسا جیغ ویغ کنان می گفت :
_لوسیوس ..تو درک نداری..تو احساس نداری ،تو نمی فهمی ، من احتیاج به این مسافرت دارم..درضمن فردا سالگرد ازدواجمونه...چطوره دوباره بریم ماه عسل؟
لوسیوس که اشفته می نمود با صدایی بم گفت :
_نارسیسا عزیزم ،بهتر نیست وقت دیگه ای رو انتخاب کنی؟! من واقعا سرم شلوغه،اگه الان با تو بیام ماموریت جدید به بلا واگذار میشه،می دونی یعنی چی؟

چند دقیقه ای صدایی به گوش نرسید..انی مونی سرش را بلند کرد.
_چرا خاله نارسیسا دیگه جیغ نمی زنه؟

سوروس دهان باز کرد تا جواب انی مونی را بدهد که نارسیسا فریاد کشید .
_اوه حالا چی؟! فردا میریم ماه عسل سالگرد ازدواجمون عزیزم؟
_بـله نارسیسا حتما.

تــق!

نارسیسا از اتاق بیرون امد و نگاهی خشمناک به مرگخواران انداخت!
_شما ها اینجا چی کار می کنین؟
سوروس توضیح داد
_ببین نارسیسا ما همیشه با هم بودیم..درست نیست که تو تنهایی بری مسافرت باشـه؟
_شما با من نمی ایید سوروس ..بیخود نقشه نکشید .

بلیز اهی کشید و گفت :یعنی تو می خوای مارو تنها بزاری؟
_دقیقا !
بارتی نگاه خیره ای کرد و گفت :خاله نارسیسا نمیشه مارو هم ببری؟
نارسیسا آهی کشید و گفت :باشه بارتی کوشولو تو بیا!

سوروس که می خواست موقعیت را از دست ندهد گفت :من که همیشه مواظب دراکو بودم..من که پیمان ناگستستنی بستم..باهات نیام؟

نارسیسا فکری کرد و گفت :باشه تو هم بیا!

بلیز گفت :من که قوقولی قوقولی می کنم برات ،صبحا بیدارت می کنم..باهات نیام؟
_

ناگهان بلاتریکس به طرز عجیبی وارد اتاق شد.گوشی ان نود و پنج را به گوشه ای انداخت و روی کاناپه نشست!
نارسیسا نگاهی کرد و گفت :بلا تو نمی خوای با من و لوسیوس بیای ماه عسل سالگرد ازدواجمون؟!
بلاتریکس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :اوه نه من قراره برم ایتالیا ..سه ماه تابستون اونجام!سیسی .

بلیز دهانش را باز کرد تا حرفی بزند که بلاتریکس ساکتش کرد
_و جای اضافه هم ندارم

نارسیسا چشمانش را چرخاند و با صدایی ملایم اما کلافه گفت
_خب بچه ها هرکی می خواد بیاد تا فردا مهلت اماده شدن داره..هرکی فردا صبح زود اماده نباشه با ما نمی اد!باشه ؟و هرکس هم خرج خودشو می ده

ناگهان لرد با بی تفاوتی وارد اتاق شد...اسپریی سبز رنگ در دستانش بود که نوشته ی ریزی روی ان به چشم می خورد:اسپری لردی!
_اوه نارسیسا..شنیدم می خوای یک جاهایی بری؟بدون من؟از کی تاحالا ؟

بلا با دستپاچگی گفت :
_ارباب همین الان داشتم به اینا می گفتم که من فقط یک جای اضافی دارم برای مسافرت ایتالیا..اونم گذاشتم برای شما..که با من سه ماه تابستون بیاین ایتالیا چطوره؟
نارسیسا نفسی کشـید و لرد فکری کرد ..سپس سرش را تکان داد و گفت....!

______________
سوژه مشخصه ..نارسیسا و لوسیوس می خوان برن ماه عسل و مرگخواران اویزونش میشن..بلا می خواد بره ایتالیا و به لرد که تصمیم داره با نارسیسا بره پیشنهاد می کنه که باهاش بیاد..و لرد بعد از فکر تصمیمش رو می گیره..و اون تصمیم......!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/6/6 1:21:20
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1387 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا مطیعانه به طرف هاگوارتز راه افتاده بود که نکته ای به یادش اومد :
- رابستن چطور سرورم ؟ اونم باید برگرده به زیر آب یا به صورت عادی بر میگرده پیش خودمون ؟

لرد متفکرانه جواب داد :
- باید با رابستن صحبت کنم تا هم مشکل آبمون حل بشه و هم اون بتونه همینجا بمونه . فعلا بیارشون اینجا . چیه ریگولس ؟ چرا زل زدی به من ؟ برو به نارسیسا کمک کن .

ریگولس که هنوز به اون پری دریایی فکر می کرد ، با ذوق زدگی ندید بدیدانه ای همراه نارسیسا به راه افتاد . کمی بعد مردمان دریایی به دریاچه منتقل شده بودن و میخواستن با لرد خداحافظی رسمی داشته باشن .

لرد با اونا کاملا سرد برخورد کرد و دستور داد که رابستن حق نداره از آکواریوم خارج بشه و به مردمان دریایی گفت :
- تا زمانی که آب لوله کشی رو به ما نرسوندین ، پادشاهتون به عنوان گروگان پیش ما می مونه !

وزیر اعظم دریایی که نگران شده بود ، قول شرف داد که لوله کشی آب تا فردا صبح تکمیل میشه و همراه سایرین محل رو ترک کرد درحالیکه تا دوردست ، با نگرانی برمیگشت و به رابستن نگاه می کرد .

بعد از اینکه مردمان دریایی کاملا دور شدن ، لرد رابستن رو به شکل اولش در آورد .

رابستن با خوشحالی پایین ردای لرد رو بوسید :
- من به اینکه مرگخوار شما هستم افتخار می کنم سرورم . حتی دامبل هم از یارانش اینطور شرافتمندانه حمایت نمی کنه

لرد سیاه رداشو از دست رابستن بیرون کشید :
- کروشیو رابستن ! لرد سیاه راه حل شرافتمندانه نمی شناسه . تو اینجایی چون شاهزاده حقیقی مردم دریایی تو راهه و تا دو روز دیگه به سرزمینش می رسه . اگه اینکارو نمی کردم حالا کو تا آب لوله کشی گیرمون بیاد

رابستن به اینوسیله کاملا شیرفهم شد .

فردا صبح ، لوله کشی آب تصفیه شده به هاگوارتز به پایان رسید و مرگخوارا تا تونستن برای باقیمونده تابستون آب تمیز ذخیره کردن که وقتی شاهزاده واقعی به سرزمینش رسید و نقشه ها برملا شد ، کمبود آب نداشته باشن .

و اینطور بود که ماجرای کمبود آب به پایان رسید و سوژه هم به همچنین
------------
مای لرد فرمودن که ترجیح میدن این ماجرای مردم دریایی تموم بشه . منم سعی کردم تمومش کنم ولی اینجوری باید یه سوژه جدید ارائه بدیم !

من خودم فعلا کم آوردم ، حتی از طنز . اگه کسی سوژه داره ، لطفا رو کنه . وگرنه ناچار میشیم پست منو نادیده بگیریم و هی همین ماجرا رو کش بدیم که البت ... قبول دارین که ... داره یه خورده لوس میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/2 11:32:54
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1387 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگلوس در حالیکه نفس نفس میزد خود را به نارسیسا رساند .

-لطفا دماغتونو به شیشه نچسبونین من خودم میارم جلوتر که ببینید .نارسیسا این را گفت و گوی شیشه ای پیش بینی را به ملت دریایی نشان داد.

مردمان دریایی جوان: پیرترها:

ریگلوس به یکباره به شیشه کوبید و باعث شد آنها از شیشه فاصله بگیرند .

نارسیسا: چیه ریگولی نمیبینی دارم براشون توضیح میدم و سرم شلوغه؟


ریگلوس از آنها بدتر به شیشه ی آکواریوم چسبیده بود و به موجودات باله دار نگاه میکرد و میخندید.

-چه باحالن؟!!؟

نارسیسا گوی را سر جایش گذاشت و شانه ی ریگلوس را گرفت و اورابه گوشه ای کشید.

-این کارا چیه؟ مردم دریایی ندیده که نیستی .کاری نکن اینا دبه کنن. ارباب گفته باید راضی برگردن . تابستون داره تموم میشه و هیچ غلطی نکردیم.


ریگولس: همچنان محو مردمان دریایی شده البته نه همشون . درون آکواریم یک پری دریایی زیبا شنا می کرد و لبخند نخودی ای به ریگولس تحویل میداد.


-ریگولس....ریگولس...هوی.....الو...


ریگولس:

نارسیسا:

-شترررررق.

-آی....جیغ.... چرا میزنی؟

نارسیسا ضربه ی محکمی به پشت سر بارتی زد و گفت: چته چرا انقدر خرسندی امروز؟ با من کاری داشتی؟

ریگلوس نگاهش را از چهره ی پری دریای که اینطوری نگاش میکرد وسرش را خاراند.

-ها؟ چی؟ ...اها ارباب بیرون هاگوارتز کارت داره؟ باید بری لوله کشی رو عوض کنی!!!

نارسیسا :چی ...یعنی چی لوله کشی رو عوض کنی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟

ریگولس: نمیدونم یک چیزی تو همین مایه ها دیگه برو ببین چی کارت داره؟ سپس دوباره مبهوت پری دریایی شد.

پری دریایی:

-خیلی خوب... همینجا باش تا من برگردم دست به چیزی نزن . یه جوری اینارو سرگرمشون کن.


(جلوی دریاچه)


-مای لرد کاری بامن داشتن؟

- لرد آخرین حرفاشو به ماهی مرکب زد و به سمت نارسیسا رویش را برگرداند وگفت:تورشون تموم شده باید برگردن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/6/1 18:02:21
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1387 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی که از نگاه بلاتریکس نگران شده بود با ترس و لرز گفت :
- بله بابایی ...

لرد سیاه :
- کروشیو بارتی ، اون چه حرفایی بود که پشت سر من پیش مردم دریایی گفتی ؟

بارتی با همان حالت نگران زار زد :
- من که چیزی نگفتم بابایی

بلاتریکس :
- دروغ میگه ارباب ، ندیدین چطور عین بلبل باهاشون حرف می زد ؟ معلومه اون زیر آب یه ساخت و پاختایی باهاشون داشته

بارتی در حالی که شوکه شده بود اعتراض کرد :
- دروغ می گه بابایی ، من بوق بخورم بساز و بفروشی کنم . اونم زیر آب که مصالح به هم نمی چسبن . من یه مرگخوار واقعیم بابایی ! وصله کار نادرست بهم نمی چسبه .

لرد سیاه که بیشتر عصبانی شده بود :
- کروشیو به توان سه بارتی . چطور مرگخواری هستی که کار نادرست انجام نمی دی ؟ مرگخوارن من همه اند کار نادرستن

بارتی که حسابی تنبیه شده بود :
- ببخشین بابایی ، دیگه تکرا رنمیشه .

نارسیسا در همان حال که عکس های قلعه را به مردمان دریایی نشان می داد نیم نگاهی از سر بی حوصلگی به بارتی انداخت و با چویبدستی اشاره کوتاهی کرد :
- سایلنسیو !

و همچنان که بارتی جیغ می کشید ، صدایش از صفحه روزگار دیلیت شد . نارسیسا و مردمان دریایی در بی خبری مطلق از آنچه زیر آب اتفاق می افتاد به گردش خود ادامه دادند .

کمی بعد ، فنریر که کنار دریاچه ایستاده بود و خود را درگیر مسائل گردش مردمان دریایی نکرده بود ، متوجه ماهی مرکب دریاچه شد که به طرزی غیرعادی ، بازوهای هشتگانه اش را روی آب می کوبید . فنریر که چیزی از حرکات ماهی مرکب نفهمیده بود به سرعت وارد ساختمان شد و با عجله تنها کسی که زبان این موجود را می دانست ، پیدا کرد . یعنی لرد سیاه :
- ارباب ... ارباب ... ماهی مرکب دریاچه رفتارش غیر عادی شده !

ریگولس با گیجی لبخند زد :
- یعنی ازت خواستگاری کرده ؟

فنریر :
- برو تو هم ، خواستگاری کیلو چنده ؟ من هنوز میخوام درس بخونم . میخوام از نردبون ترقی بالا برم

لرد سیاه :
- کروشیو فنریر ! عین یه گرگینه درست و حسابی حرف بزن ببینم .

فنریر :
- آخه ارباب من که زبون اینو نمی فهمم .

لرد سیاه با بی حوصلگی به همراه فنریر و ریگولس به سمت دریاچه به راه افتاد . به محض اینکه چند کلمه با ماهی مرکب صحبت کرد به حالت متفکرانه ای در آمد و به ریگولس گفت :
- برو به نارسیسا بگو که مردمان دریایی رو به سمت دریاچه هدایت کنه . گردش اونا تموم شده و باید برای یه مسئله مهم به سرزمینشون برگردن .

ریگولس :
- یعنی ارباب جون ، رابستن می تونه بمونه دیگه ؟

ارباب :
- کروشیو ریگولس . چرا منظورمو نمی فهمی ؟ اونم الان یکی از اوناس و دقیقا همین حالا باید برگرده و نقش یه شاه واقعی رو بازی کنه وگرنه آب لوله کشی بی آب لوله کشی .

ریگولس ، با اینکه هنوز هیچ نفهمیده بود ، با عجله به سمت هاگوارتز به راه افتاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/1 2:09:43
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/6/1 2:13:39
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 08:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مردمان دریایی بی هیچ دغدغه ای در هاگوارتز گردش می کردند و بارتی مشغول توضیح دادن بود

«خب اینجا که می بینید کلاس گیاه شناسی جادوییه یک مدتی من خودم استادش بودم می دونید اون سال من بهترین استاد شناخته شدم البته لازم به ذکره که بگم بهترین شاگرد هاگوارتز هم شناخته شدم.راستش اگه بابام اجازه می داد خب ..زیاد مهم نیست ..این یکی رو می بینید؟ این جا هم کلاس تغییر شکله ..این جا هم من ترم پیش تدریس می کردم..راستش من این قدر وقت شناسم که همه ی تدریس هارو به موقع انجام می دادم.همم اینجا هم که می بینید کلاس ریاضیات جادوییه..این کلاس از وقتی راه افتاده من استادش بودم اخه می دونید من تیزهوشان میرم ته منطق و ریاضی و اینام تازه این که چیزی نیست من استاد خبره در درس دفاع در برابر جادوی سیاهم »

مردمان دریایی که کاملا مشخص بود هیچ کدام از حرف های بارتی رو متوجه نشده اند همچنان به سخنان نامفهموم وی گوش می دادند.

_خب داشتم چی می گفتم؟ اهان داشتم می گفتم من بهترین استاد سال برای درس دفاع در برابر جادوی سیاهم..
_کریشـیو بارتی ،این واسه این بود که این قدر حرف مفت نزنی ،کریـشیو بارتی اینم واسه این بود که ایا خوششون اومده از کریـشیو گفتم کریـشیو کنم دور هم بخندیم..اونجوری نگام نکن کریـشیو موجودات دریایی باید از ارباب راضی باشن ،اریاب دوست داره مردمی باشه بعد تو داشتی چی می گفتی؟ استاد چه درسی بودی ؟
_استاد گیاه شناسی و ریاضیات جادویی و کلا من تا حالا همه درس هارو تدریس کردم..اوهوم استاد دفاع در برابر جادوی سیاه
_کریـشیو
_ بابایی

مردمان دریایی همچنان به دیوار های بلند هاگوراتز خیره شده بودند که نارسیسا ان هارا به سمت تالار اسلیترین هدایت کرد..
نارسیسا با لحنی سرد توضیح داد :هزاران سال پیش چهار جادوگر قوی به نام های سالازار اسلیترین گودریگ گریفندور ریونا ریونکلاو و هلگا هافلپاف برای بنا کردن این مدرسه به اینجا اومدند..
مردمان دریایی :
_اما بعد از مدتی سالازار گفت که فقط اصیل زاده هارو درس می ده..
مردمان دریایی:
_ببینم شما ها اصلا زبون منو می فهمید؟
مردمان دریایی :
_ بهتره عکس هارو نگاه کنید

در ان طرف تالار بارتی که متوجه شده بود گردش مردمان دریایی دو سه ساعتی طول میکشـه اوازی را با خود زمزمه می کرد :لرد ما زرنگه ، با محفل خوب می جنگه ،ما لردی رو دوست داریم بهش احترام می زاریم
لرد در حالی که به طرز مشکوکی به بارتی خیره شده بود داد زد :بارتی بیا اینجا
بارتی به چهره ی خشمناک لرد خیره شده بود..لبخندی حاکی از رضایت روی لبان بلاتریکس خودنمایی می کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1387 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از هرچیز ، میخوام بابت استفاده از واژۀ کریه « بوق » تو این مطلب ، از همه عذرخواهی کنم . ولی گویا استفاده از این کلمات تو سایت نهادینه شده و همه تو حرفای معمولیشونم این کلمه رو استفاده می کنن ! پس نگفتنش انگار یه کار غیرعادی هست . به ناچار دارم استفاده می کنم و امیدوارم ازم نرنجین .
------------------------
ریگولس قدم زنان وارد تالار قصر شد . مات و مبهوت از احترامی که برای رابستن قائل میشدند ، جوگیر شد و یه تعظیم بلند بالا به رابستن کرد .

بارتی :
- باب ، بوقی ، تو مرگخوار بابا لرد منی یا مرگخوار رابستن ؟ این تعظیم چه معنی میده ؟

ریگولس که فی الفور میزان خبرکشی بارتی یادش افتاده بود سرفه ای کرد و زیرلبی گفت :
- خودت بوق نزن ! ما باید طوری رفتار کنیم این ملت دریایی مشکوک نشن ها ! ( بعد صدایش را بلند تر کرد ) سرورم ، ارباب گرانقدر ما با پیشنهاد شما موافقت فرمودند و وسیله نقلیه برای گردش سروران دریایی کاملا آماده ست . با توجه به نیاز فوری ما به آب تصفیه شده ، انتظار داریم با تکمیل نهایی لوله کشی موافقت بفرمایید .

تا رابستن خواست جواب بدهد ، وزیر اعظم پیش دستی کرد :
- عالیجناب ، ذکر شر لرد سیاه به این پایینم رسیده . اجازه ندین لوله کشی تموم بشه تا مردم ما برن و سالم برگردن .

رابستن با بیچارگی نگاهی به ریگولس و بارتی انداخت . چاره ای جز قبول نظر وزیر اعظم نداشت . بنابراین ، رابستن ، بارتی ، ریگولس و 14 عضو دیگر شورای دریایی ، به سمت آکواریوم ها راهی شدند .

بارتی و ریگولس به محض خروج از آب ، فورا خود را گم و گور کردند که مبادا گرداندن مردم دریایی به گردنشان بیفتد . ولی رابستن بینوا ، ناچار بود همراه 14 نفر دیگر ، در آکواریوم قرار بگیرد و شدیدا احساس یک مار که پشت شیشه های باغ وحش گیر افتاده باشد را ، درک میکرد .

سایر اسلی ها ، هم دلشان برای او می سوخت و هم دستاویزی برای خندیدن پیدا کرده بودند :

مورگان : - پادشاه دریایی رو
اسنیپ : - گناه داره باو ... بهش نخندین
آناکین : - شکل دلقکا شده

رابستن : -

مورگانا : - آخــــــــــــــــــــــــــــی ... نازی ...
لرد سیاه : - کروشیو مورگانا دلسوزی بیجا مانع کسب است
مورگانا : -
بلیز : - حالا کی قراره اینا رو بگردونه ؟
بلاتریکس : - جادو بلد نیستی ؟ خوب با یه دو سه دونه ورد سر و ته گردششونو هم میاریم

و به این ترتیب ، گردش مردم دریایی در هاگوارتز ، آغاز شد .

-------

یه نکته ای بگم ؟

پیشنهاد می کنم نفر بعدی یه گریز به زیر دریاچه بزنه ، و شاهزاده « کومانا » ی واقعی رو برگردونه . ولی کسی حرف اونو باور نکنه که شاهزاده واقعی هست .

اینطوری داستان می تونه خط درمیون بالا و زیر آب ادامه پیدا کنه . یکی درمورد مشکل آب ملت اسلی و یکی درمورد سلطنت رابستن زیر دریا .

اگرم موافق نبودید هم ... خوب ... هرجور صلاح می دونید .

لطفا نقد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/5/22 15:42:13