سوژه جدید شب خانه ریدل در سکوتی مبهم فرو رفته بود
آنی مونی مشغول نقاشی کشیدن بود و آنتونین نگهبانی می داد و سایر مرگخواران روی کاناپه سبز رنگ گوشه اتاق نشسته بودند و به صداهایی عجیبی که از اتاق سمت چپی می امد گوش می دادند:
نارسیسا جیغ ویغ کنان می گفت :
_لوسیوس ..تو درک نداری..تو احساس نداری ،تو نمی فهمی ، من احتیاج به این مسافرت دارم..درضمن فردا سالگرد ازدواجمونه...چطوره دوباره بریم ماه عسل؟
لوسیوس که اشفته می نمود با صدایی بم گفت :
_نارسیسا عزیزم ،بهتر نیست وقت دیگه ای رو انتخاب کنی؟! من واقعا سرم شلوغه،اگه الان با تو بیام ماموریت جدید به بلا واگذار میشه،می دونی یعنی چی؟
چند دقیقه ای صدایی به گوش نرسید..انی مونی سرش را بلند کرد.
_چرا خاله نارسیسا دیگه جیغ نمی زنه؟
سوروس دهان باز کرد تا جواب انی مونی را بدهد که نارسیسا فریاد کشید .
_اوه حالا چی؟! فردا میریم ماه عسل سالگرد ازدواجمون عزیزم؟
_بـله نارسیسا حتما.
تــق!
نارسیسا از اتاق بیرون امد و نگاهی خشمناک به مرگخواران انداخت!
_شما ها اینجا چی کار می کنین؟
سوروس توضیح داد
_ببین نارسیسا ما همیشه با هم بودیم..درست نیست که تو تنهایی بری مسافرت باشـه؟
_شما با من نمی ایید سوروس ..بیخود نقشه نکشید .
بلیز اهی کشید و گفت :یعنی تو می خوای مارو تنها بزاری؟
_دقیقا !
بارتی نگاه خیره ای کرد و گفت :خاله نارسیسا نمیشه مارو هم ببری؟
نارسیسا آهی کشید و گفت :باشه بارتی کوشولو تو بیا!
سوروس که می خواست موقعیت را از دست ندهد گفت :من که همیشه مواظب دراکو بودم..من که پیمان ناگستستنی بستم..باهات نیام؟
نارسیسا فکری کرد و گفت :باشه تو هم بیا!
بلیز گفت :من که قوقولی قوقولی می کنم برات ،صبحا بیدارت می کنم..باهات نیام؟
_

ناگهان بلاتریکس به طرز عجیبی وارد اتاق شد.گوشی ان نود و پنج را به گوشه ای انداخت و روی کاناپه نشست!
نارسیسا نگاهی کرد و گفت :بلا تو نمی خوای با من و لوسیوس بیای ماه عسل سالگرد ازدواجمون؟!
بلاتریکس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :اوه نه من قراره برم ایتالیا ..سه ماه تابستون اونجام!سیسی .
بلیز دهانش را باز کرد تا حرفی بزند که بلاتریکس ساکتش کرد
_و جای اضافه هم ندارم
نارسیسا چشمانش را چرخاند و با صدایی ملایم اما کلافه گفت
_خب بچه ها هرکی می خواد بیاد تا فردا مهلت اماده شدن داره..هرکی فردا صبح زود اماده نباشه با ما نمی اد!باشه ؟و هرکس هم خرج خودشو می ده
ناگهان لرد با بی تفاوتی وارد اتاق شد...اسپریی سبز رنگ در دستانش بود که نوشته ی ریزی روی ان به چشم می خورد:اسپری لردی!
_اوه نارسیسا..شنیدم می خوای یک جاهایی بری؟بدون من؟از کی تاحالا ؟
بلا با دستپاچگی گفت :
_ارباب همین الان داشتم به اینا می گفتم که من فقط یک جای اضافی دارم برای مسافرت ایتالیا..اونم گذاشتم برای شما..که با من سه ماه تابستون بیاین ایتالیا چطوره؟
نارسیسا نفسی کشـید و لرد فکری کرد ..سپس سرش را تکان داد و گفت....!
______________
سوژه مشخصه ..نارسیسا و لوسیوس می خوان برن ماه عسل و مرگخواران اویزونش میشن..بلا می خواد بره ایتالیا و به لرد که تصمیم داره با نارسیسا بره پیشنهاد می کنه که باهاش بیاد..و لرد بعد از فکر تصمیمش رو می گیره..و اون تصمیم......!