جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  40 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  187 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دو موج سوار به سرعت به سمت سواحل هاوایی نزدیک و نزدیکتر می شن و همینجوری دارن میان ولی گویا دارن در جا می زنن . به سرعت از وسط دریا تابلویی بالا می رود و روی آن این متن نوشته می شود :

برای اینکه این دو نفر به سواحل برسند ، مدیران باید مشورت کنند ! ما خیلی گولاخیم

ملت اسلی به سرعت از همه کارشون دست می کشن و مشغول خوندن می شن و هر لحظه بیشتر به این شکلک شباهت پیدا می کنن و آخر سر به این شکل در میان و همشون بوق می شن می رن هوا و یه سری هم لاشه هاشون رو زمین میفته و سوژه تموم می شه و همونجا همه سقط می شن ...


... نویسنده به سرعت به کمک بر و بچه های تدارکات و بکس حمل نقل میان و لاشه ها رو از زمین و بوق ها رو از درون هوا جمع میکنن و یه دست کامل از لرد و اسلیترینی ها رو جایگزین می کنن تا سوژه به کار خودش ادامه بده و نویسنده ارزشی خوانده نشده () ...


... آنی مونی همینطور مشغول ور رفتن با بارتیه و سعی داره تا شورتش رو از پاش در بیاره که لوسیوس به داد بارتی کوشولو می رسه و قبل از اینکه آنی مونی کاری بکنه ، لوسیوس بارتی رو ور می داره و می بره پیش لرد می ذاره تا یکم بابایی و بچه یی (؟!) () با همدیگه تنها باشن .


در اونور ساحل هم بلاتریکس و رودلف نشستن و رودلف در حالیکه کلی زن ذلیلی از خودش نشون می ده ، ملاقه ی (؟!) طلاییش رو که از ستاد کل زن ذلیلان کل جهان به عنوان زن ذلیل ترین آدم گرفته روی آتیش گذاشته و تعدادی چند کوسه داره سرخ می کنه تا با همسر نوش جان کنه ...


لرد هم همینطور داره با بارتی هم فکری می کنه تا روی دست ایگور کارکاروف که ده دوره پشت سر هم رنک بهترین ایده رو ازان خودش کرده بلند شه و یه ایده ی توپ بده که ناگهان بارتی کوشولو در حالیکه داره با شنا بازی می کنه چراغی به این شکل بالای سر لرد روشن می شه و بارتی با یه تیکه سنگ اونو می شکنه و لرد یه دونه می زنه پس کله ی بارتی و بارتی ناگهان می پره و می گه :
- بابایی ! به نظرم یه گروه مرگخواران دریایی تشکیل بدیم ، خیلی حال می ده !
- آفرین پسرم ! عجب فکری کردی . الحق و المرلین که پسر خودمی .

بارتی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/15 14:06:45
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسيوس به ناچار به سرعت به آن سو دوید .

_بله نارسيسا كاري داري؟

نارسيسا به تخته سنگي كه روي اش نشسته بود اشاره كرد و لوسيوس بقل دست اش نشست.

_ببين...شوهر عزيزم. ميدوني كه من چقدر تو رو...

ماماااااااااان .

نارسيسا: ببين اينا گذاشتن من حرفمو بزنم؟

صداي فريادي از اون ور تر بلند شد. دراكو فرياد زده بود.لوسيوس و نارسيسا با عجله به سمت پسرشان دويدند.

_چيه چي شده؟

_ماماني...اين آني موني داشت دستم رو ميخورد!

آني موني چند متر از اون ها دورتر بود. بارتي رو از سر و ته آويزون كرده بود و هويجوري تكون تكون ميداد ،انگار كه ميخواست چيزي از جيب هايش رو بيرون بكشه.

بارتي: ك...كمك... ق...خفه...شدم...خخخخخخخفففققققققققق(افكت خف شدن)

لوسيوس:هي بوقي ! با بچه هاي اسليتريني چي كار داري؟ چرا ميخواستي دست دراكو زو گاز بگيري ...هاپوي مرگخوار؟

آني موني: هيچي باو... زير آب بود، فكر كردم مار ماهيه! الان هم يه ماهي رفته تو شورت بارتي؛ دارم درش ميارم.موهاهاها...بيا بيرون ديگه شيطون! ...هممم اينجوري نميشه، بايد شورتتو دربياري!

بارتي

كمي اونورتر

_سوروس عزيزم ، بيا آدم شو...بيا اين محفلي بوقي رو بيخيال شو... اين همه دختر خوب تو اسلي هست.

سوروس به طرز وحشيانه اي يك دگمه موبايلشو فشار داد و و دهنش رو نيمه باز نگه داشت: .....آها سند شد! خوب تو چي ميگي؟

بلاتريكس:


كمي وسط وسطا

لرد به آسمون نيمه تاريك خيره شده و داره دونه دونه ستاره هاي آسمون رو ميشماره. روي ماسه هاي داغ كه كم كم رو به سردي ميذاشت ، نشسته و هويجوري از سر بيكاري به هلال ماه رمضون نيگاه ميكرد.

_همممممممممممم يعني ميشه يه روز اين دامبل رو بزنم شپلخ كنم؟
بعد برم حكومت زمين رو به دست بگيرم ،
بعد اين ملت مرگخوار رو بفرستم روي ماه ماموريت، همشون اونجا خفه شن؟


كمي اينورتر

مورگان در حالي كه شر شر عرق ميريخت ، بچه ها رو كوچ ميكرد:

_هي تو ...سووووووووت! از محوطه ي شنا خارج نشو... بوقي...با تو ام. هوي تو رابستن بوقي ...به موقعيت ساحره ها نزديك نشو. كروشيو!

رابستن از وسط دريا فرياد زد: چي ميگي؟ تمام ساحره ها رو ساحل اند!

مورفين با توپي كه دستش بود زد تو سر ايوان . ريگولس از زير آب با چوبش هي بند تنبون بليز رو پاره ميكرد.

ايوان:ببين سر من داره ويري ويري ميره يا دو تا كوسه ماهي داره به سمت ما مياد؟

يوهوهوهوهوهوووووووووووووو ما اومديم .صفر صد و يازده ...ده ...ده...ده...ما اومديم!

ملت مردانه ي اسلي:

دو تا موجود سوار دو تا برد (تخته) از روي موجي به بلندي گلگومات داشتن به ساحل نزديك ميشدن. قيافه ي يكي شبيه ايگو بود اما اون خپله هيچ شباهتي به هوريس نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/15 13:17:00
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/15 20:32:15
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 10:19
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور که خورشید در پهنه ی کرانه های نارنجی رنگ آسمان ناپدید و ناپدید تر می شد ، لوسیوس نیز دور تر و دورتر از نارسیسا می شد تا بالاخره به لرد ولدمورت که داشت با حوله ای که اَشکالی چند باربی روی آن خودنمایی می کرد که متعلق به بارتی بود ، خودش را خشک می کرد ، رسی (عجب جمله ای )

همینطور مشغول صحبت کردن بودند که لرد دست را از درون حوله بیرون کشید و در حالیکه به لوسیوس نگاه می کرد ، آن را به سمت دور دست گرفت و گفت :
- تو اون دو سه نفرو می شناسی لوسیوس ؟
- نمی دونم یا لرد ! بذارین ببینمشون . شاید شناختـ ...

چشمانش کمی گرد شد و در حالیکه از خوشحال بال در آورده بود رو به لرد گفت :
- این دوتا ! ایگور کارکاروف که گم و گور شده بود ، با هوریس اسلاگهورن که خیلی وقت پیش رفته بود ، هستن
- جدی می گی ؟ پس باید واسه ورودشون و پیدا شدنشون یه جشن بگیریم ... این هوریسم چقدر شکمش گنده شده و سیبیلش پر پشت تر شده
- خب واسه همینه که بهش می گن هوریس سگ سیبیل یا لرد !
- خب دیگه بسه ! خوش اومدی . کروشیو !

لوسیوس که می ترسید از لرد جدا شود ، نگاهی از دور دستها به نارسیسا انداخت که به این شکل به او نگاه می کرد و منتظرش بود ، انداخت و به ناچار به سرعت به آن سو دوید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/15 10:26:33
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 04:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با پوزخند به اسنیپ نزدیک شد و با وقار همیشگی اش گفـــت:
_اسنیپ اون چیه تو دستت؟داری به کی اس ام اس می دی؟
اسنیپ با خونسردی به چشمان بلاتریکس خیره شد و بعد گفت
_به تو مربوط نیست!
بلاتریکس این پا و اون پا کرد و پوزخند دیگری زد
_باشه خواهیم دید!

کمی ان ور تر نارسیسا و لوسیوس بروی قطعه سنگی نشسته و به غروب زیبای افتاب می نگریستند

نارسیسا _عزیزم می بینی چه غروب زیبایی است؟و این زمان است که دل عشاق یکی میشود و پیوند های اسمانی روا می گردد
لوسیوس با انزجار پاسخ داد
_نارسیسا عزیزم درست می گی .غروب بی نهایت زیبای افتاب بر فراز دریای ابی همواره مرا به یاد عشق های بزرگ همچون عشق ارباب و انیتا می اندازد!

نارسیسا لبخند شیرینی زد و گفت :
_عزیزم فکر نمی کنی این هوای دلپذیر یک چیزی کم داره؟کدام حرف های عاشقانه ای بدون کافه گلاسـ....

_نارســــــــــــــیسا؟ بیــــا اینجا

لوسیوس با تظاهر گفت:عزیزم ارباب صدات می کنه!
نارسیسا اه کشیـد .

_نارســـــــــــــــیسا؟حولـه من کو؟

نارسیسا با ناراحتی به سمت قالیچه پرنده رفت و حوله را به لرد داد!
_کروشیو .دستت درد نکنه مرگخوار!

بدون معطلی به طرف قطعه سنگ رفت.لوسیوس در حال بلند شدن بود که به سایر مرگخواران بپیوندد که نارسیسا با عصبانیت گفت
_بشین لوسیوس اومدیم ماه عسل مثلا!

لوسیوس با حسرت به اب های ابی نگاه کرد و بعد گفت :عزیزم بیا بریم شنا کنیم.انی مونی رو ببین چطوری با دراکو و بارتی سرگرم شده!
_بشین لوسیوس بذار بعد از مدت ها طعم خوشبختی رو حس کنم!

سپس انگشتشو در ماسه فرو کرد
_عزیزم می دونی؟ احساس می کنم که قلب من در اختیار توست..احساس می کنم که نیروی عجیبی که بهش عشق می گن فقط و فقط در قلب من جا داره..نیروی عشق تو در قلب من خونـه کرده..نیروی عشقی فراتر از نیروی....

_نارســـــــــــــــیسا؟میشه یک لحظه بیای خاله ئی؟

لوسیوس لبخند محزونی زد :عزیزم مثل این که صدات می کنند!

نارسیسا با عصبانیت از جا بلند شد و به طرف بارتی رفت
_چی شده خاله ئی!

بارتی سرخ شد و سرش را نزدیک گوش نارسیسا برد
_ خاله ئی ببخشید ولی لباسم خیس شده!

نارسیسا با مهربانی به بارتی کوشولو نگاه کرد و گفت :عزیزم این که اشکالی نداره چرا خیس شده؟
_اخه رفته بودم شنا کنم!
_

نارسیسا با عصبانیت به طرف لوسیوس رفت و انچنان روی تخته سنگ نشست که نزدیک بود سنگ از وسط نصف شود!
_اوخ
لوسیوس _چی شد عزیزم؟
_هیچی

سپس تکان خورد و گفت :لوسیوس عزیزم داشتم می گتفم که عشق ما همچون عشق ...!

-لوســــــــــــــــــــیوس ؟بیا اینجا!

نارسیسا با عصبانیت دندان قرچه ای کرد :
_صدات می کنن!

لوسیوس که از شادی در پوست خود نمی گنجید گفت :عزیزم ماموریت است دیگه باید برم احتمالا یک مشکل کاری پیش اومده برای ارباب ! احتمالا یک ماموریت مهم هست که اگه من نباشم اون خواهرت بالا میکشه!
خب من دیگه رفتم عزیزم بوس بوس !

نارسیسا با عصبانیت به افتاب غروب کرده نگاه کرد ..و به فردا کرد..روز دوم ماه عسلشان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسليترینی بدون توجه به این موضوع ، بلیز رو ور داشتن و با خودشون بردن و همینجوری دنبال لرد به سمت بهترین ساحل هاوایی رفتند ...

لرد به چند متري آب رسيده بود كه دستهايش را از دو طرف باز كرد:
هوووووووم ! عجب هوايي! چه عطري...! چه عطري؟

با قيافه ي متعجب و عصباني از اين كه از آن حالت رومانتيك خارج شده بود، به دنبال عطر زنانه اي گشت كه مشامش رسيده بود.

اين ور و نگاه كرد چيزي نديد...اون ور رو نگاه كرد چيزي نديد.

برگشت پشت سرش رو نگاه كرد...

ملت اسليترين: (به تعداد!)

بلاتريكس بلافاصله پريد جلو و در حالي كه سرش رو به شدت تكون ميداد ،گفت: ارباب... ارباب! سيسي اين عطر رو زده ! اوناهاش !

لرد ولدمورت به سمتي كه بلاتريكس نشون ميداد نگاه كرد. نارسيسا يه گوش ماهي رو از تو ساحل برداشته بود و سعي داشت با حالت رومانتيكي رو گوش لوسيوس بذاره تا اون هم رومانتيك شه.

همگي با هم:

لرد ولدمورت بيخيال صحنه شد. به اندازه ي كافي طي سفر از اين چيزا ديده بود. برگشت و به درياي نيلگون هميشه هاوايي() خيره نگاه كرد.

_هووووووم يه جايي اون دور دورا بايد جزيره ي اسليترين باشه كه از سالازار كبير بهم به ارث رسيده! هومممممم يادم باشه كه برگشتني يه سري به اونجا بزنم...

آآآآآآآآآآآآآآآي!

لرد بار ديگر از روياهاش اومد بيرون و عصباني تر از قبل به پشت سرش نگاهي كرد. چند نفر از اسليتريني ها غش كرده بودند.لرد با مشكوكيت تمام فرياد زد: اگه گذاشتين دو دقيقه توهم بزنم؟ باز چي شده؟

بارتي در حالي كه روي پاهاش بالا پايين ميپريد ، زود تر از همه جواب داد: بابايي...بابايي...همين الان عمه نارسيسا و دايي لوسيوس با هم صميمي شدند.

لرد ولدمورت حتي سعي نكرد كه به آن دو نفر نگاهي بياندازد. و با حالت چندشناكي رو به ملت اسلي گفت: خب شما چرا وايسادين دارين ما رو نگاه ميكنين؟ برين پي كارتون ديگه...اصلا شما ها چرا دنبال من هستيد؟؟؟

و وقتي كه لرد يادش اومد كه كچله() دست از اين كار كشيد و ادامه داد:دراكو! تو خوب نيست اينجا باشي ...دست بارتي رو بگير يه جاي ديگه توپ بازي كن. شايد اين ملت بي جنبه بخوان كاراي مربوط به بزرگترا رو انجام بدن.

مورگان با ابهت هرچه تمام تر فرياد زد : خب ..خب... آقايون جدا ، خانوما سوا... بريد يه آبي به تن بزنيد. گلگو هم چون جا زياد ميگره ميره اونور جزيره ...بچه ها هم برن دم ساحل دور از اين دو تا ماسه بازي كنن...يالا!

ريگولس كه تمام حواسش به نارسيسا و لوسيوس بود ، گفت: هه هه ! اين جا كه تالار نيست بخواي ناظر بازي دربياري كه آسلامي سازي كني...تازه شم، اون يكي ناظرو بيبين هه هه!

نگاه همه به سمت كسي چرخيد كه كنار يك كنده ي درخت به طرز معلوم الحالي مشغول ور رفتن با يك فقره گوشي موبايل بود.

_آره گفتم كه ... اين سيم هديه ي اون يكي بود.اگه ولدي بفهمه كلمو ميكنه...نه تو نگران نشو. آره ...چه خورشيد گرفتگي قشنگي...

بلاتريكس مثل ليلي كه پريده بود جلوي هري ، پريد و بين ولدي و سوروس قرار گرفت: ارباب! تو خودشو ناراحت نكن! شما به شناتون برسيد..من خودم آدمش ميكنم.

ولدمورت از عصبانيت پوزخندي زوركي زد و به سمت دريا رفت. موجهاي نيلي رنگ انگشتهايش رو قلقلك ميداد.(لرد: ملت:)

****
ويرايش دوم:

درخواست نقد لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/14 21:18:59
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/14 21:23:52
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/15 13:31:34
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 شهریور 1387 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلیترینی که به بیش از 10 - 15 نفری می رسیدند به سرعت پشت هر درختی که می رسیدند 15 نفری رو سر و کول همدیگه می رفتن و پشت تنه ی درخت که به سمت آسمان می رفت قایم می شدند تا لرد که هر از چند لحظه به پشت سرش نگاه می کرد متوجه آنها نشود .


بلیز که لای یه بوته ی مغیلان () قایم شده بود و دائما پشت سر لرد با فاصله ی کمتر از نیم متر حرکت می کرد ، با هر چرخش و گردش لرد به هر سو او نیز می چرخید تا لرد نه تنها او را نبیند ، بلکه متوجه حرکت بوته ی مغیلان نیز نشود .
اما لرد پس از چند بار نگاه کردن به پشت سر متوجه شد که بوته ی مغیلان غیب شده است و با خود فکر کرد که حتما این بوته جادوییست و می خواهد با او بازی کند . برای همین در یکی از چرخش هایش سرعت عمل بیشتری از خود نشان داد و بوته ی مغیلان را دید و آن را جادو کرد و به خیلی عقب تر پرتش کرد و بلیز با سر خورد تو یه سنگ ولی زنده موند () ...

ملت اسلیترینی بدون توجه (؟!) به این موضوع ، بلیز رو ور داشتن و با خودشون بردن و همینجوری دنبال لرد به سمت بهترین ساحل هاوایی رفتند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/13 12:39:32
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 شهریور 1387 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
_ بوق تو سرتون! اینجا چرا اینجوری شد!؟
همگی با ترس و لرز سعی داشتند از نگاه به چشمان ولدمورت امتناع ورزند ، در همان حین بلاتریکس جلو آمد و گفت : سرورم ، خودتون رو ناراحت نکنین ، این که مسئله مهمی نیست.که شما...

ولدمورت با خشم به بلاتریکس خیره شد و در حالیکه فریاد میکشید گفت : مسئله مهمی نیست!؟ وسط روز شب شده!

اسنیپ پوزخند زنان گفت : خوب قربانتان بره این بلاتریکس ...
بلاتریکس به میان حرف اسنیپ پرید : بله ! بله!؟
اسنیپ بدون توجه به بلاتریکس ادامه داد : ارباب خان جان جونم ، امروز اونطور که لیلی بهم گفت قراره خورشید گرفتگی رخ بده. این خورشید گرفتگی در هاوایی بیشتر از سایر قسمت های کره زمین نمایان هست!

ولدمورت با عصبانیت به اسنیپ خیره شد .
_ که لیلی بهت گفت ، آره!؟ اسنیپ من با تو چی کار کنم!؟
_ واسم برو خواستگاری
ولدمورت چوب دستی اش را به سمت شقیقه اسنیپ نشانه رفت.
_ بگو غلط کردم .
_ نمیگم...
_ بگو بوق خوردم.
_ نمیـــــخوام...
_ بگو تا نکشتمت .
_ نــــــــــــــــه
در همان حین بلاتریکس که از تحقیر شدن اسنیپ به شدت مشعوف شده بود و لبخند گشادی بر لبانش نقش بسته بود ، در مقابل اسنیپ ایستاد .
_سرورم! این اسنیپ ،عاشقِ نمیفهمه که . شما ببخشیدش. قول میدم همین جا توی هاوایی آدمش کنم.
ولدمورت لبخند دوستانه ای به بلاتریکس زد و در همان حین چشم غره ای را نثار اسنیپ کرد و از آنها دور شد.

بارتی : بابایی کجا میری!؟
ولدمورت : به تو چه بچه!
بلاتریکس : ارباب کجا میرید !؟
ولدمورت : میرم شنا کنم.
بارتی : بابایِ بد !
بلاتریکس : اربابِ خوب !

ملت اسلی پشت سر ولدمورت به گونه ای که او را متوجه حضور خودشان نکنند {!} برای شنا کردن به سمت دریا حرکت کردند.
_ مواظب باشید ارباب متوجه حضور ما نشه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/6/13 12:25:43
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 شهریور 1387 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با خوشحال فراوان نگاهی به خوشحالان اسلیترینی انداخت و دستی بر سر بارتی کوشولویش کشید و بای تشویق کروشیوی نثارش کرد که بارتی تا هنگام پیاده شدن با آن حال می کرد .

ملت اسلیترینی کم کم وسایلشان را از قالیچه ی پرنده پایین می آوردند تا در جایی که لرد صلاح بداند اطراق (؟!) کنند و بنشینند و پس از اینهمه تو راه بودن استراحت کنند .


نسیم بهاری ای که در پاییز () صورت لرد را نوازش می کرد . درختانی که برگهایشان را به باد سپرده بودند و بزمی زیبا را نمایانگر بودند . آب دریا که دستان زیبای خود را روی شنهای ساحل می کشید تا باز دوباره به قعر (؟!) دریا باز نگردد و ... همه باعث شدند تا لرد لحظه ای از افکار سیاه خود باز ایستد ، اما به ناگاه با تاریک شدن هوا افکار لرد نیز سیاه شد ...

- اینجا چرا ییهویی وسط روز تاریک شد ؟
- نمی دونم یا لرد ... اونجا رو ببینین ! خورشید داره سیاه می شه
- من چه می دونم ؟ از من می پرسی ؟ نا سلامتی تو مرگخواری باید به لرد جواب بدی . نه من به تو !!!

لرد دیگر مرگخواران را صدا کرد و همه به سرعت به سمت او شتافتند و لرد علت تاریکی ناگهانی هوا را در حالیکه با عصبانیت و پرخاش صحبت می کرد از آنها پرسید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/13 11:46:59
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 شهریور 1387 10:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد : خب پس چرا ایستادین منو نگاه می کنین ؟؟؟
ملت اسلی ناگهان به خودشان آمدند و بر روی قالیچه پرنده رابستن به طرزی بس صمیمانه ای نشستند.
لرد در حالی که جلوی همه ایستاده بود و اندکی نیز جو گیر شده بود فریاد زد: همه حاضرند؟حرکت می کنیم پیش به سوی محفل....
اما ییهو در یک لحظه قالیچه به شدت تکون خورد و ...
شترق
ولدمورت با مخ از روی قالیچه بر روی زمین فرود آمد و به شدت اوخ شد! (الهی که مامانش براش بمیره)
و در همان حال صدای گریه ولدمورت همه را حیرتزده و متعجب کرد . ولدمورت در حالیکه سرش را میمالید نگاهی به اطارفش انداخت و با خشم گفت : شما فضولا کاری به جز نگاه کردن به مردم ندارین ؟تقصیر خودمه که پرروتون کردم نه خیر انگار باید ...
همه سر به زیر شدند و لرد با غرور سرش را از طرف اونا برگردوند.
_ بله داشتم میگفتم انگار باید ، شما رو از رفتن به محفل نا امید کنم...
صدای اعتراض ملت اسلی بلند شد.
_ اِ ! ارباب...
_ ارباب ببخشید..
_ ارباب اذیت نکن دیگه...
ولدمورت : ساکــــــــــــــــــــــــــــــــت! باب میخواستم بگم محفل نمیریم ، میریم هاوایی!
ملت اسلی : هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا
بارتی : بابای بی وفا

دقایقی بعد ...
س از چند دقیقه همگی به خودشان آمدند و خود را در آسمان دیدندد .صدای رویایی نارسیسا به گوش رسید:
- وای لوسیوس نگاه کن الان می ریم تو اون ابرها خیلی رمانتیکه نه؟ وای نگاه کن یکیشون شکل قلبه.
مالفوی سعی کرد خودشو عادی جلوه بده .ملت همه با چندش روشونو از اون دو تا برگردوندند.لرد از زیر قالیچه کیسه تهوع را در آورد و...
نارسیسا که ترسیده بود سرشو پایین انداختوتو رداش کرد .
بعد از چند دقیقه لرد آروم شروع به نصیحت کرد:
آخه من چند دفعه بگم باید جدی باشیم احساساتی وعشقولانه بودنو بزاریم این همه کار مهم تر از این جلف بازیا هست .
بلا با نا امیدی آهی کشید...

لرد که تا این لحظه خودش را کنترل کرده بود با عصبانیت صدایش را بالا برد : ای خدا آخه چرا اینا منو درک نمی کنند؟ نگاه کن مثلا" دلمو به کی خوش کرده بودم... تو چی کار می کنی سوروس؟
فین فینی که از اول گوشه قالی ساکت نشسته بود خودشو جمع وجورکرد.
- هیچی هیچی...
- اون لعنتی را بده من ببینم!!!
- چیو؟
- موبایلتو که زیر ردات قایم کردیش سعی نکن به من دروغ بگی وگرنه.....
-ب ... بله سرورم
ملت موبیلو دست به دست کردند تا بلاخره به لرد رسید.
- اینباکسش کجاست!؟ آهان.
- - سرورم خواهش می کنم این خصوصیه...
- برا من نیست بازم این اونزه خون لجنی
به یکباره همه ساکت شدند تا لرد اس ام اس ها رابرایشان بخواند و بعد از چند لحظه ...
لرد دوباره کیسه تهوع را در میاره و.....
اسنیپ که دائم رنگ عوض می کرد منتظر لرد شد.لرد با عصبانیت سیم کارت را از گوشی بیرون کشید و موبایلو به طرف اسنیپ پرت کرد.
بلا با نگرانی به ولدمورت نگاه میکرد و شانه هایش را مالش میداد. در همان حین بارتی خود را به میان انداخت و گفت : بابایی ، اونجا هاواییه!؟
چشمان لرد برقی زد و از این که به زودی از این وضعیت فجیع خلاص میشود نفس راحتی کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1387 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای « اهمی » از مرلینگاه دخترونه ی (؟!) تالار اسلیترین به گوش رسید و به سرعت بلاتریکس از مرلینگاه پرید بیرون و گفت :
- رفته بودم مرلینگاه

و به سمت نارسیسا شتافت و او را از پشت گرفت تا او با خیال راحت غش کند و غش کرد و افتاد تو دستای بلاتریکس و بلاتریکس هم اونو انداخت رو مبل و لرد گفت :
- اصلا هر چی من می گم ... واسه اینکه هم بریم ماه عسل ، هم بریم خوش بگذرونیم ! من می گم بریم محفل قق

موجهای موافقت با لرد در تالار طنین انداز شد و لرد که کلی خوشحال شده بود و در پوست خود نمی گنجید با اشاره ای به نارسیسا که رو به باهوشی می رفت گفت :
- به اون شووور بوقیت بگو اون وسایلی که ریخته زمینو جمع کنه تا بریم محفل قق !
- محفل قق ؟ چرا اونجا یا لرد ؟ هاوایی که بهتره
- همین که گفتم . ما شادی و تفریح نیاز داریم ... شما هم ماه عسل ! بهترین جا محفل ققه و ما همگی می ریم محفل قق . زودتر وسایلتونو کاملا جمع کنین . تا 10 دقیقه دیگه همه همینجا آماده باشین .
- بابایی ! ما همه آماده ایم حرکت کنیم ؟
- آره ! بهتره که راه بیفتیم . همه به صف شین ! رابستن قالیچه رو بدو بیار ...

رابستن به سرعت به سمت خوابگاه پسرانه (؟!) و از پله ها بالا رفت و به سمت تختش رفت تا قالیچه ی پرنده ای که از نمی دونم کی کیش بهش ارث رسیده بود رو بیاره و ملت اسلیترینی و مرگخوار سوار اون بشن و برن محفل ققنوس ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/6/12 18:51:48