بلاتریکس با پوزخند به اسنیپ نزدیک شد و با وقار همیشگی اش گفـــت:
_اسنیپ اون چیه تو دستت؟داری به کی اس ام اس می دی؟
اسنیپ با خونسردی به چشمان بلاتریکس خیره شد و بعد گفت
_به تو مربوط نیست!
بلاتریکس این پا و اون پا کرد و پوزخند دیگری زد
_باشه خواهیم دید!

کمی ان ور تر نارسیسا و لوسیوس بروی قطعه سنگی نشسته و به غروب زیبای افتاب می نگریستند
نارسیسا _عزیزم می بینی چه غروب زیبایی است؟و این زمان است که دل عشاق یکی میشود و پیوند های اسمانی روا می گردد
لوسیوس با انزجار پاسخ داد
_نارسیسا عزیزم درست می گی .غروب بی نهایت زیبای افتاب بر فراز دریای ابی همواره مرا به یاد عشق های بزرگ همچون عشق ارباب و انیتا می اندازد!
نارسیسا لبخند شیرینی زد و گفت :
_عزیزم فکر نمی کنی این هوای دلپذیر یک چیزی کم داره؟کدام حرف های عاشقانه ای بدون کافه گلاسـ....
_نارســــــــــــــیسا؟ بیــــا اینجا
لوسیوس با تظاهر گفت:عزیزم ارباب صدات می کنه!
نارسیسا اه کشیـد .
_نارســـــــــــــــیسا؟حولـه من کو؟
نارسیسا با ناراحتی به سمت قالیچه پرنده رفت و حوله را به لرد داد!
_کروشیو .دستت درد نکنه مرگخوار!
بدون معطلی به طرف قطعه سنگ رفت.لوسیوس در حال بلند شدن بود که به سایر مرگخواران بپیوندد که نارسیسا با عصبانیت گفت
_بشین لوسیوس اومدیم ماه عسل مثلا!
لوسیوس با حسرت به اب های ابی نگاه کرد و بعد گفت :عزیزم بیا بریم شنا کنیم.انی مونی رو ببین چطوری با دراکو و بارتی سرگرم شده!
_بشین لوسیوس بذار بعد از مدت ها طعم خوشبختی رو حس کنم!
سپس انگشتشو در ماسه فرو کرد
_عزیزم می دونی؟ احساس می کنم که قلب من در اختیار توست..احساس می کنم که نیروی عجیبی که بهش عشق می گن فقط و فقط در قلب من جا داره..نیروی عشق تو در قلب من خونـه کرده..نیروی عشقی فراتر از نیروی....
_نارســـــــــــــــیسا؟میشه یک لحظه بیای خاله ئی؟
لوسیوس لبخند محزونی زد :عزیزم مثل این که صدات می کنند!
نارسیسا با عصبانیت از جا بلند شد و به طرف بارتی رفت
_چی شده خاله ئی!
بارتی سرخ شد و سرش را نزدیک گوش نارسیسا برد
_ خاله ئی ببخشید ولی لباسم خیس شده!
نارسیسا با مهربانی به بارتی کوشولو نگاه کرد و گفت :عزیزم این که اشکالی نداره چرا خیس شده؟
_اخه رفته بودم شنا کنم!
_

نارسیسا با عصبانیت به طرف لوسیوس رفت و انچنان روی تخته سنگ نشست که نزدیک بود سنگ از وسط نصف شود!
_اوخ
لوسیوس _چی شد عزیزم؟
_هیچی
سپس تکان خورد و گفت :لوسیوس عزیزم داشتم می گتفم که عشق ما همچون عشق ...!
-لوســــــــــــــــــــیوس ؟بیا اینجا!
نارسیسا با عصبانیت دندان قرچه ای کرد :
_صدات می کنن!
لوسیوس که از شادی در پوست خود نمی گنجید گفت :عزیزم ماموریت است دیگه باید برم احتمالا یک مشکل کاری پیش اومده برای ارباب ! احتمالا یک ماموریت مهم هست که اگه من نباشم اون خواهرت بالا میکشه!
خب من دیگه رفتم عزیزم بوس بوس !
نارسیسا با عصبانیت به افتاب غروب کرده نگاه کرد ..و به فردا کرد..روز دوم ماه عسلشان!