هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





2
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3558
آفلاین
استرجس بعد از خواندن برگه نیم نگاهی به اعضای متعجب تیمش کرد و سری تکان داد ... اعضای تیم متوجه موضوعی شده بودند ... ولی آن موضوع چه بود ...؟؟!!؟؟
برگه را در جیب خود گذاشت و به سمت رختکن حرکت کرد ...

***

روزها به سرعت میگذشت و زمان بازی نزدیک تر میشد . هر چقدر این زمان زندیکتر میشد استر کم حرفتر میشد ... جیمز هم به دستور استر به کسی حرفی نمیزد . نسیم بهاری از روزهای قبل کمی سردتر شده بود ولی تیم با وجود سکوت استر و جیمز با جدیت به تمارین خود ادامه میداد ...
پرسی با سرعت به دنبال اسنیچ بود ... کوافل دست به دست بین مهاجمین تیم میچرخید ... بلاجرها توسط استر و جیمز به سمت بازیکن های جادویی فرستاده میشد ... پرسی با همان سرعتی که داشت به یکی از بلاجرهای فرستاده شده از سمت جیمز برخورد کرد ...
سپس به سمت زمین حرکت کرد ولی در نزدیکی های زمین خود را جمع کرد و دوباره به سمت هوا حرکت کرد ... در این شرایط که استر و جیمز خبری را که به نظر خوب هم نمیرسید میدانستند از دست دادن یک بازیکن آن هم جستجوگر واقعا وضع را وخیم میکرد ...

***

شیوه ی تمارین تیم هر روز سنگین تر از قبل میشد ... تا جایی که استر چوب های خودش و جیمز رو هم تعویض کرد و از جنس پلاستیک جادویی کرد ... تمام جاروهایی تیم نیز از جنس آهن جادویی شد .... دلیل این کارها چه بود ... جیمز و استر از چه چیزی مطلع بودند ؟!؟

***

صبح روز بازی در خوابگاه پسران موج خواب بود که در جریان بود .
پرسی اولین نفری بود که از خواب بیدار شده بود ... نگاهی به پنجره ی خوابگاه انداخت ولی از جایش بلند نشد تا دقیق نگاهی به محوطه ی بیرون بیندازد . آسمان کمی از صبح های دیگر تیره تر بود ...بی توجه به تیرگی آسمان لباس کوییدیچش را پوشید و از خوابگاه بیرون زد ...
استر نیز نفر دوم بود که بیدار شد و از خوابگاه بیرون رفت ...


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۳:۳۲:۱۳

تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: زمين مسابقات گريفيندور!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3558
آفلاین
آیا اینجا هاگوارتز بود ؟
یک شبه به ویرانه تبدیل شده بود ... خاک ... خاک ... تا جایی که چشم کار میکرد تپه هایی از خاک مشاهده میشد ... کجا بود آن سبزی و زیبایی هاگوارتز ...
زمین کوییدیچ ...
آب بر روی سر و صورت موج میزد ... احساس خفگی ... کمبود اکسیژن ...
تیر های دروازه .... استخوان ...
استخوان بر جای مانده ی پروانه ای بر روی زمین ...
نیزه هایی که در تاریکی جلو می آمدند ...

***

ـ پاشو ...
پرسی چند شب بود که این خواب را به صورت پشت سر هم میدید .
صورت عرق کرده ی وی برای افراد داخل خوابگاه چندان دور از تصور نبود .
ـ بازم همون خواب ؟
استر در حالی که لیوان آب را به سمت پرسی گرفته بود این سوال را پرسید .
ابتدا پرسی به اطراف خود نگاهی انداخت . توماس , دامبلدور , ریموس و ... همه داشتند به وی نگاه میکردند .
سپس آهسته سری تکان داد ...

روزها از پی هم میگذشت و تیم کوییدیچ گریفیندور با سخت کوشی به تمارین خود ادامه میداد . هوا هر روز دلپذیرتر میشد . نسیم بهاری با وزش ملایم خود شاخه برگهای درختان رو تکون میداد .
تک تک بازیکن های تیم با سرعت در زمین کوییدیچ به حرکات خود ادامه میدادند .
باد گاهی شدت میگرفت و گاهی آنقدر کم میشد که گرمای خورشید به شدت موج میزد و افراد را وادار میکرد که بر روی زمین فرود بیایند تا آبی بر سر و صورت بزنند .

در بین یکی از این فرود ها جیمز که طبق معمول در سر تمارین دیر حاضر میشد با اضطراب وارد زمین شد و برگه ای را که در دست داشت تکان میداد ... از شدت ضربان قلب و اضطراب نمیتوانست حرف بزند ...
استر آرام در حالی که بطری آبی در دست داشت به سمت جیمز حرکت کرد ... بطری را به جیمز سپرد و مشغول خواندن برگه شد !
جیمز بدون درنگ باقی مانده ی آب را که در درون بطری بود یک ضرب سر کشید .


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۳:۲۹:۰۶

تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: زمين مسابقات هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

لورا مدلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
آغاز نبرد ...

بازی شروع شده بود. توپ در دست کورمک بود. تا آمدم که به طرف کورمک بروم آسپ بر سرم فریاد زد:
-نه لورا، اگه تو بری ممکنه گند بزنی. پیوز تو برو!

لب هایم را گاز گرفتم و سر جایم ایستادم. پیوز توپ را از کورمک گرفت و به طرف نیمفا پرتاب کرد. آلبوس با سرعت به طرف نیمفا آمد و توپ را به تد پاس داد. تد به طرف دروازه ی هافل رفت و توپ را به طرف چپ دروازه پرتاب کرد. دنیس با مهارت بسیار توپ را گرفت و به پیوز پاس داد.او با مهارت و چابکی استرجس را جا گذاشت اما وقتی دید که نمی تواند با جیمز مقابله کند به نیمفا پاس داد و نمیفا هم توپ را به طرف راسته دروازه گیریف پرتاب کرد. توپ از حلقه رد شد و سپس صدای فریاد شادمانه ی هافلپافی ها به هوا برخواست.

جردن در حالی که کنف شده بود داد زد:
-ده صفر به نفع هافلپاف!

بازی ادامه پیدا کرد. توپ در دست تد بود. به طرف دنیس آمد ولی اِما را در جلوی خود دید ولی قبل از این که کاری کند اِما توپ را از او گرفت و به من داد. وقتی توپ را دیدم حس کردم که دستپاچه شده ام. توپ را سریعا به نیمفا پاس دادم اما توپ به او نرسید و از آن کورمک شد. کورمک سریعا به طرف دروازه رفت. آنتونین جلوی او را گرفت ولی کورمک با مشت به دماغ او کوبید. هافلی ها او را هو کردند و سپس سوت خانم هوچ در فضا پیچید:
-پنالتی به نفع هافلپاف!

آنتونین همانطور که دماغ خونی اش را پاک می کرد رفت تا پنالتی را بزند و گل! بیست هیچ به نفع ما! چشمم به آسپ افتاد که دنبال گوی زین می گشت و پرسی نیز او را دنبال می کرد...


هوا رو به تاریکی میرفت و ما 180-30 جلو بودیم. خون سر اِما که در اثر ضربه ی جیمز به او فوران کرده بود بر روی سرش خشک شده و حالت بدی را به صورت او داده بود. آسپ با ناامیدی دنبال گوی زرین می گشت. رویارویی نهایی نزدیک شد... توپ در دست آلبوس بود. پیوز آن را گرفت و به نیمفا پاس داد. نیمفا توانست از بین جیمز و استرجس بگذرد و توپ را بگیرد اما توپ از دستش در رفت و تد آن را گرفت و به سمت دروازه رفت. آنتونین آن را گرفت و به طرف من پرتاب کرد. توپ را گرفتم. به هیچ قیمتی آن را از دست نمی دادم. به طرف دروازه رفتم. از بالای سر کورمک و آلبوس گذشتم و استرجس را جا گذاشتم. دیگر به فریاد های بی رحمانه ی آسپ گوش نمی دادم. می شنیدم که او فریاد می زد:
-احمق! فقط یک دقیقه مونده. توپو به یکی پاس بده تا گل بزنه!

جیمز به طرفم آمد و با نیشخندی گفت:
-نمیزارم ما را شکست بدین. نه تو و نه هیچ کس دیگه!

فریادی زدم. می دانستم که کارم ساخته است. یا باید توپ را ول می کردم یا خودم را از جارو پایین می انداختم تا بتوانم از آن جا بگریزم و توپ را وارد حلقه کنم. وقت نبود قطره اشکم را پاک کنم ... دسته ی جارویم را ول کردم و همانطور که به طرف پایین سقوط می کردم توپ را به طرف دروازه ی آن ها فرستادم و متوجه شدم که پتی گرو نتوانست آن را بگیرد و سوت داور با گرفتن اسنیچ توسط پرسی به صدا در آمد درحالی که من به سمت زمین سقوط می کردم...

هافلپاف با گل من پیروز شده بود ...


ویرایش شده توسط لورا مدلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۳:۳۱:۰۶


Re: زمين مسابقات هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

لورا مدلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
huffel & grif
بازیکن ذخیره

در رختکن

به ساعت رختکن خیره شدم. فقط نیم ساعت مانده بود، نیم ساعت! قلبم چنان به تپش افتاده بود که حس می کردم الان از قفسه ی سینه ام بیرون می جهد!
نیمفا در حالی که موهای بنفشش را مرتب می کرد لبخندی به من زد اما وقتی متوجه شد که صورتم مثل گچ سفید شده و دارم می لرزم به طرفم آمد.
-لورا، چیزی شده؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و سعی کردم تا حدی که ممکن است طبیعی لبخند بزنم اما نمی توانستم. از دیروز که آسپ به من اعلام کرد که باید جای یکی از بهترین بازیکنان را پر کنم، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.
نیمفا در کنارم نشست و دستانم را گرفت و گفت:
-میدونم استرس داری، ولی باید خوشحال باشی. چون از این شانسا به آدم رو نمی کنه، خب...

نتوانست ادامه بدهد زیرا آسپ با هیجان وارد شد و فریاد زد:
-خب بچه ها! ما می بریم. این چیزیه که همیشه باید شعار ما باشه.
پیوز خمیازه ای کشید و گفت:
-آسپ، اگه بتونی کمی یواشتر حرف بزنی واقعا ازت ممنون می شم.
همه خندیدیم. آسپ چشم غره ای به پیوز رفت و سپس رو به من کرد:
-لورا! همونطور که می دونی به جای بتی بازی می کنی. پس تو الان مهاجم سمت چپی. فهمیدی؟

سرم را به آرامی تکان دادم. آسپ نگاهی به من کرد و با تندی گفت:
-لورا این یک بازی مهمه. پس خواهش می کنم که گند نزن!
همه ی بچه ها بجز نیمفا خندیدند. او همانطور که لب هایش را گاز می گرفت به آسپ چشم غره رفت. هنوز باور نمی کردم که آسپ به من آن حرف را زده است. یعنی او مرا تحقیر کرده بود؟ لبم را گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشود.

زمین بازی

صدای تشویق تماشاگران فضا را پر کرده بود. تا به حال فضایی به آن زیبایی ندیده بودم. زمین از باران دیشب هنوز نم داشت و بوی خوبی را به وجود آورده بود. چهار جایگاه، به رنگ های سبز،قرمز، زرد و آبی تا آسمان قد برافراشته بود. صدای جردن، فضا را پر کرد:
-بله! بالاخره بازیکن ها اومدن. وای نگاه کنید استرجس پادمور چه کرده. چه گروه عالی ای دارن این گیریفندوری ها!

آسپ فحشی نثار جردن کرد و رو به ما گفت:
-همینطور که می دونید جردن گریفیندوریه، پس مواظب باشید با حرفاش از کوره در نرید!

همه به طرف مرکز زمین به راه افتادیم. جردن ادامه می داد:
-حالا میریم سر معرفی بازیکنان دو تیم. اول از همه گریفیندور همیشه پیروز...

اِما پوزخندی زد و گفت:
-مک گونگال از گذاشتن جردن برای گزارشگری پشیمون شده!

و همه خندیدیم. جردن همانطور که نفس نفس می زد ادامه داد:
-پیتر پتی گروی ریزه میزه ولی فرز و سرعتی درون دروازه! بلاجرزن ها استرج پادموره که تا الان افتخار زیادی نصیب گروهش کرده و جیمز سیریوس پاتر که باید جلوی برادرش بازی کنه! مهاجمان گریف ... کورمک مک لاگن که تازه اومده تو تیم، امیدوارم خوش شانس باشه. تد ریموس لوپینم که بهترینه و آلبوس دامبلدور باتجربه. و در نهایت جستجوگر حرفه ای تیم پرسی ویزلی!

گریفیندوری ها برای گروه خود هورا کشیدند و شعار پیروزی سر دادند.

-حالا هافلی ها دروازه بان برای هزارمین بار دنیسه. مثل اینکه آسپ کسی دیگه رو نمیتونه پیدا کنه!

همه ی گریفیندوری ها خندیدند و هافلی ها با عصبانیت اعتراض می کردند. جردن ادامه داد:
-بلاجرزن ها هم آنتونین و اِما دابز اند و در پست مهاجم پیوز، روح مزاحم و البته نیمفادورا تانکسه که این دفعه موهاشو بنفش کرده!

پیوز و دنیس که داشتند از خشم منفجر می شدند نزدیک بود سوار بر جارو به دیدار جردن به آن بالا بروند. و نیمفا هم که از خجالت سرخ شده بود سعی می کرد موهاشو به حالته عادی برگردونه. آب دهانم را قورت دادم چون می دونستم که الان اسمم را می گوید و می خواهد جوری من را زیر سوال ببرد.
-آهان! راستی، امروز بتی مریضه و به جاش یه دست وپا چلفتی آوردن ... لورا مدلی!

گریفیندوری ها مرا طوری هو کردند که حس کردم الان وقت فرار است.
پرفسور مک گونگال میکروفون رو از دست جردن بیرون آورد و گفت:
-دفعه ی دیگه هرکس خواست گزارشگری کنه بیاد تست بده.

صدای جردن از میکروفن می آمد که التماس می کرد. او میکروفن را گرفت و با صدای رسمی گفت:
-جستجوگر هم آلبوس سوروس پاتره که کاپیتانم هست ...


ویرایش شده توسط لورا مدلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۲:۳۱:۱۳
ویرایش شده توسط لورا مدلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۲:۳۲:۲۱
ویرایش شده توسط لورا مدلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۲:۳۴:۰۶
ویرایش شده توسط لورا مدلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۲:۳۸:۴۶
ویرایش شده توسط لورا مدلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۳:۲۸:۴۴


Re: زمين مسابقات هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

سدریک ديگوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۰۸ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
اپیزود سوم: مسیر بیراهه

پیوز گلوله ای را بالا انداخت و از گوشه چشم به اِما نگاه کرد که از کنار بتی گذشت و به طرف آنتونین رفت. بتی هنوز می لرزید اما رنگ به صورتش برگشته بود و آشکارا حالش بهتر شده بود. فکر کرد باید حتما یادش باشد که از اِما بپرسد چی به او گفته است.

بالاخره با انتهای راهرو رسیدند. آسپ مثل همیشه نفس عمیقی کشید ؛ دستگیره در را گرفت، برگشت، همه را نگاه کرد و در را باز کرد. خودش جلوتر از همه وارد زمین شد و پشت سرش آنتونین، اِما، دنیس، پیوز، نیمفا و بالاخره بتی وارد شدند. تماشاگران با تمام قدرت فریاد میزدند. با یک نگاه کلی می شد فهمید بیشتر ورزشگاه طرفدار گریفیندور هستند. جیمز سیریوس با آذرخشش جلوی جایگاه تماشاگران پرواز می کرد و همه را به جیغ زدن تشویق می کرد. تدی جایی ایستاده بود که مادرش را نبیند و تا جایی که می توانست چهره اش را تغییر داده بود. ابرو های پرپشت و سیاهی برای خودش گذاشته بود و بینی اش را شبیه بینی اسنیپ کرده بود. موهایش را چنان بلند کرده بود که چهره اش دیده نمی شد. با این حال وقتی مادرش او را دید ، موهایش به زنگ فیروزه ای در آمد و خودش سرخ شد. نیمفا لبخندی به او زد و برایش دست تکان داد.

همه در جاهای خود قرار گرفتند. پیوز درست پشت آلبوس ایستاد و دو طرفش بتی و دورا منتظر پرتاب شدن توپ ها بودند. نیم نگاهی به زمین گریفیندور انداخت و بازیکنان را از نظر گذراند. دامبلدور که ریشش را به زحمت توی جیب جلویی مخصوص ردایش جا داده بود قیافه مضحکی پیدا کرده بود. جیمز چماقش را توی هوا می چرخاند و به برادرش نیشخند می زد. صورت تدی هنوز به رنگ آلبالویی روشن بود. استرجس چهره اش را در هم کشیده بود و به دقت به آسپ نگاه می کرد. کورمک با آواتاری که از توی جیبش در آورده بود ور می رفت و پرسی با نگاهش داشت محفظه گوی زرین را سوراخ می کرد.

دو کاپیتان با هم دست دادند و توپ ها به هوا پرتاب شدند. تدی به سرعت سرخگون را قاپید و به سمت دنیس پرواز کرد. دنیس به سمت او آمد اما تدی به سرعت او را دور زد و دروازه خالی را مقابل خود یافت. پیوز با تمام قدرت به سمت او رفت تا جلویش را بگیرد. تدی حلقه وسط را هدف گرفت ؛ همین که خواست پرتاب کند چشمش به ویکتوریا افتاد که چشمانش پر از اشک شده بود و با افتخار به او نگاه می کرد. دستش شل شد و به چشم های ویکتوریا خیره شد. ناگهان ویکتوریا با وحشت به پشت سرش اشاره کرد اما قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد بازدارنده ای به پشتش خورد و او را با صورت به زمین انداخت. تماشاگران و جیمز جیغ کشیدند و نیمی از ورزشگاه از نرده ها آویزان شدند تا ببینند چه بلایی سر تدی آمده است. داور بازی را متوقف کرد و تیم امداد به سمت تدی رفت که حالا دور سرش پر از خون شده بود.

تدی را با برانکارد به بیرون منتقل کردند. طبق تشخیص دکتر فقط دماغش شکسته بود ولی ضربه سختی به سرش وارد شده بود و احتمالا تا آخر بازی به هوش نمی آمد. نیمفا، ریموس و جیمز بازی را رها کردند تا با او به درمانگاه بروند. چشم های دورا پر از اشک شده بود و جیمز یک بند جیغ می کشید. لورا به جای تانکس به زمین آمد و آبرفورث جای جیمز را پر کرد. بازی دوباره ادامه پیدا کرد...

نیم ساعت بعد هیچ کدام از بازیکنان نتوانسته بودند گلی به ثمر برسانند. دنیس و پیتر با قدرت از دروازه هایشان دفاع می کردند. توپ ها همچنان دست به دست می شدند و هیچ نشانی از اسنیچ دیده نمیشد. تنها کسانی که با موفقیت به پست هایشان می رسیدند مدافعان بودند که هر چند لحظه یک بار یک نفر را سرنگون می کردند. پیوز آنقدر عصبی شده بود که مدام سر بازیکنان فریاد می کشید.

-اون طرف احمق! ... من اون طرفتم!

-محکم تر بزن اِما! مگه صبحونه ماست خوردی؟!

-مواقب اون بلاجر باش! ... مگه یادت نیست آسپ چی گفت؟! ... نزدیک بود توپ رو بندازی!

اپیزود چهارم: اوج گیری کاپیتان

آلسو تصمیم گرفت پیوز را تعویض کند. او حسابی بچه ها را عصبی کرده بود. وقتی شنید که سدریک باید جایش را بگیرد با عصبانیت به پایین پرواز کرد و به سمت رختکن رفت.

موهای سیاهش را کنار زد و به پایین نگاه کرد . سدریک همچون یک بازیکن باتجربه، با آرامش سوار جارویش شد و به بالا پرواز کرد. چشم هایش را به سمت دیگر ورزشگاه چرخاند. پرسی هم مثل خودش سر در گم شده بود. انگار گوی زرین اصلا وارد ورزشگاه نشده بود. کجا را باید میگشت؟ نمیدانست!

به بتی نگاه کرد که با سرعت به سمت دروازه گریفیندور پرواز می کرد. روحیه اش خیلی بهتر از اول بازی شده بود. خواست سرش را برگرداند و به تعقیب پرسی بپردازد که برق طلایی رنگی را دید که پشت سر بتی پرواز می کرد... گوی زرین!!

از آن موقع پشت بتی قایم شده بود؟! حتما به همین دلیل پیدایش نمی کرد. یک جستجوگر خوب نباید حواسش را به بازیکنان پرت کند.
به سرعت به طرف بتی رفت. بتی وحشت زده به او نگاه کرد، انگار فکر می کرد می خواهد تنبیهش کند. دستش را دراز کرد. بتی جیغ زد و خودش را کنار کشید و بعد از چند لحظه نفس گیر دست هایش به پشت ردای بتی چنگ زد و سرمای گوی کوچک را در دستش احساس کرد.

همین بود. پیروز شده بودند


من همون خوشتیپه ام ...


Re: زمين مسابقات هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

سدریک ديگوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۰۸ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
هافلپاف در برابر گریفندور «بازیکن ذخیره»

اپیزود اول: چالش تازه وارد

-بالاخره می خوای یه چیزی بخوری یا نه؟ یه ساعته به لیوانت خیره شدی که چی؟ می خوای خودتو توش غرق کنی؟ هوی! با تو ام!

بتی سرش را بلند کرد و با حواس پرتی به ریتا خیره شد که دست به کمر بالای سرش ایستاده بود.
-چیزی گفتی ریتا؟
-تازه میگه چیزی گفتی! یه ساعته دارم واسه خودم قصه های بیدل رو تعریف می کنم؟! زود باش صبحونه ات رو بخور. پنج دقیقه دیگه مسابقه شروع میشه، اون وقت تو یه جوری به این لیوان خیره شدی انگار انتظار داری برات کله معلق بزنه. دنیا که به آخر نرسیده. یه بازی ساده ست!

بتی آهی کشید و دوباره سرش را روی دست هایش گذاشت و به لیوان خیره شد.
-من نمی تونم! تازه دومین بازی عمرمه، اون وقت باید جلوی تیم گریفیندور بازی کنم! اونم با اون همه بازیکن حرفه ای...
-اینو باید قبل از اینکه آسپ ترکیب اصلی تیم رو اعلام کنه می گفتی، نه حالا. الان هم به جای این که زانوی غم به بغل بگیری سعی کن همه تلاشت رو بکنی. بازیکن های بزرگ دنیا همه شون از یه همچین جایی به قله های افتخار رسیدن!
-اما...

نتوانست حرفش را تمام کند چون ریتا لقمه بزرگی را به زور توی دهانش چپانده بود. او دستش را گرفت و کشان کشان به سمت رختکن هافلپاف برد.
-بیا ... عجله کن خیلی وقت نداریم! نگران بازیکن های اونا نباش. اگه تونستی جلوی اسلایترین بازی کنی اینجا هم می تونی.

بتی به زور لقمه را جوید و قورت داد اما قبل از آنکه بتواند جوابی بدهد، ریتا دستش را رها کرد و او را جلوی در رختکن تنها گذاشت. بتی دوباره آه کشید و کمی این پا و آن پا کرد. بالاخره تصمیمش را گرفت و در حالی که خرس سفید انتهای جارویش را محکم گرفته بود با قدم های لرزان وارد رختکن شد.

اپیزود دوم: همکاری دابز

در با صدای غژ غژ بلندی باز شد. سر ها به سمت در برگشت. بتی در حالی که صورتش سرخ شده بود، وارد شد و روی یکی از نیمکت ها، کنار لورا نشست. اِما با تعجب به او نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود و زیرلبی چیزی می گفت. دست هایش می لرزیدند...
با سقلمه تانکس به خود آمد و توجهش را متوجه آسپ کرد که با حرارت حرف می زد.
-توی بازی قبلی خیلی خوب عمل کردیم. این بازی هم کاری نداره. فقط کافیه حواستون رو جمع کنین و مراقب بازدارنده های استر و جیمز باشین. بتی، تو خیلی محو حمله میشی ؛ یه کم مواظب مدافع ها باش! نمی تونم یکی رو بذارم که مراقب تو باشه که! دورا، تو هم سعی کن فکرت رو مشغول تدی نکنی. ریموس که فعلا ذخیره ست، ولی اگه هم بیاد به احتمال زیاد مدافع می ایسته و خیلی نمی بینیش. اگرم بهت ضربه زد بذار تو خونه باهاش تسویه حساب کن ... دیگه اینکه....

هیچ وقت نمی توانست درست روحیه بدهد. استاد سخنرانی های طولانی در مورد تاکتیک بود، ولی متوجه نمی شد که همین طوری هم حال و روز بتی چندان خوب نبود. به قدر کافی اضطراب داشت که نتواند بازی کند و حالا با حرف های آسپ حتما حالش بدتر شده بود. او همچنان به حرف هایش ادامه می داد. اِِما غرق افکارش شده بود. باید به هر شکلی که شده بتی را آرام می کرد. اگر با همین حال بازی می کرد نمی توانست کاری از پیش ببرد.

با صدای سوت داور، آسپ حرف هایش را نیمه تمام رها کرد:
-خب دیگه وقتی نمونده. باید بریم تو زمین. حواستون به حرفایی که زدم باشه!

همه به سمت راهروی خروجی حرکت کردند. اِما پشت بتی به راه افتاد. هیچ کس حواسش به آن دو نبود. لورا با دورا درباره سبک حمله کورمک حرف می زد، پیوز با گلوله های جوهرش ور می رفت و آسپ دنباله حرف هایش را برای آنتونین و دنیس میگفت. لورا و سدریک هم بدون توجه به بقیه پشت سر همه و با فاصله زیادی می آمدند. قدم هایش را تند کرد و خودش را به کنار او رساند.
-خیلی نگرانی؟
بتی از جا پرید و مثل برق گرفته ها به اِما نگاه کرد که بی تفاوت کنارش راه می رفت.
-منم سر بازی اولم خیلی استرس داشتم. می ترسیدم که نتونم درست بازی کنم. ولی هنوز هم فکر می کنم اون روز بهترین بازیم رو انجام دادم!

سپس چشمکی زد و شانه ی بتی را فشرد.


ویرایش شده توسط سدریک ديگوری در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ۲۱:۴۵:۳۷

من همون خوشتیپه ام ...


Re: زمين مسابقات راونكلاو!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

آلفرد بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۴۰ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۱
از دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 466
آفلاین
روز بازی – زمین کوییدیج

گابریل : هوم ما که می بازیم ... به چه امیدی می ریم زمین ؟!

گابریل و سایر دختر های کوییدیجیست در حالی که جملاتی مثل این با خود تکرار می کردند به دنبال پسر ها از رختکن خارج شدند .

آسمان این بار چهره ای ابری از خود به نمایش گذاشته بود ؛ ابرهایی سیاه که به همراه قطرات گاه گاهی نم نم باران و باد نسبتا تند ، حالت دپسردگی و بدشانسی را کاملا برای بیننده تداعی می کرد .

- کاپیتان های دوتیم ، بلاتریکس لسترنج و بادراد ریشو ، در برابر هم قرار می گیرین . آبی های تیزهوش در مقابل سبز های اصیل...

این بار نیز صدایی آشنا مسابقه را گزارشگری می کرد و او کسی نبود جز مدیر خشک و جدی مدرسه ، ایگور کارکاروف .

داور مسابقه مادام هوچ ، با موهای کوتاه جو گندمی که به ردای خاکستری رنگش می آمدند ، سوار بر جارو شد و سوت آغاز بازی را به صدا در آورد .

- این صدای سوت شروع بازی بود . می بینیم که اول بازی رودولف لسترنج کوافل رو صاحب می شه و یه راست به سمت دروازه ی ریونکلاو می رود .


لیلی و لونا خیره در آسمان رده کوافل را با چشم هایشان دنبال می کنند و منتظرند تا سرنوشت به وقوع بپیوندد و گابریل و چو هم در اطراف ورزشگاه و آسمان دنبال سایر شگون های بدشانسی می گردند .

- معلوم نیست چرا از تیم ریون به جز پسرای جاروسوار هیچکس کاری نمی کند ...گویا دختر ها طلسم شده باشند .

و هیچ کس نمی داند که این طلسم ، تلقین است .

- رودولف به دروازه ی تیم حریف رسید ... جالبه چه همکاری با مورگانا لي فاي می کنه یه پاس جانانه و ... اما نه ... آلفرد بلک دروازبان توپ رو می گیره !

در سمت دیگر زمین بادراد ریشو پس از تنظیم ها و برنامه ریزی های پی در پی بلوجری را به سمت توبیاس اسنیپ پرتاب می کند و تمام تلاشش را می کند که بهترین بازیش را به نمایش بگذارد و در این بازی که چو به جای گلگومات در کنارش بازی می کند، خودش تنها کنترل بلوجر ها را داشته باشد .

- جالبه ! آلفرد بلک دروازه رو خالی گذاشته و با کوافل جلو میره ... از کناره بلوجر سوروس اسنیپ و از بین اينيگو ايماگو و مورگانا لي فاي می گذره ، تا وسط زمین میاد و آهان ... پاس می ده به زنوفيليوس لاوگود . وای اونطرف رو ...

توبیاس اسنیپ در اثر برخورد بلوجر بادراد از روی جارویش سقط کرده و مادام هوچ که توبیاس را در هوا گرفته است ، او را به جایگاه اساتید می برد تا او را به دست ، دستان شفابخش مادام پامفری بسپارد .

- به نظر می رسه که ریونکلاو داره سه نفره بازی می کنه و با اتفاق اخیر، بازی یه جورایی سه به شیش نفرس و بازی هم در دست ریونکلاو هاست ... عجیبه واقعا !!!


و این بار هم هیچ کس نمی داند که اگر کسی واقعا چیزی را از عمق وجودش بخواهد ، تمام کائنات دست به دست هم می دهند تا او به هدفش برسد و داستان ریونکلاو هم از این قرار بود .

نا امید های ریونکلاوی هنوز پا برجا در عقیده ی خود فقط با چشم های خود اطراف را سیر و با جارو های خود زمین را متر می کنند .

- ده بر صفر ، اولین گل را ریونکلاو به ثمر می رسونه ... معلوم نیست حواس این بلاتريكس کجاست ؟ گویا پیش مای لردشه ... بهتر بود مورفین گانت به جای اینکه در کنار سوروس اسنیپ مدافع باشه ، دروازه بان می شد ... آخه انگار سعی می کن یه کوافل نا مرئی رو توی هوا بگیره !


بازی ساعتی بر پایه ی رشادت های آلفرد ، دفاع های بادراد و گل های زنوفيليوس پیش می رود ...


- نود بر ده به نفع ریونکلاو !

دخترهای تیم کوییدیچ با شنیدن صدای گزارش گر به خود می آیند ، گویا چیزهایی در خاطرشان می گذرد و این امتیاز آشناست ، فقط با نتیجه ای عکس . آن ها همچون مرده ای که به زندگی ، به بازی بر می گردند .

و همه دست در دست هم قهرمانی را برای گروهشان رقم می زنند .

- 250 بر 10 به نفع ریونکلاو ...بازی تمام شد... جالبترین بازی بود که توی عمرم دیده بودم . خوش باشین !

گابریل اسنیچ به دست و سایر اعضای تیم لبخند به لب به سمت تماشاگران شاد و ولوله آفرین فرود آمدند در حالی که دیگر همه ی آن ها آن روز دو درس بزرگ گرفته بودند ...

اول اینکه...

با امید ، تلاش و اراده می شود سرنوشت را به خوبی رقم زد .

و دوم اینکه...

خواب زن چپ است .



پست کوییدیچ - ریون در برابر اسلیترین - قسمت اول
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷

آلفرد بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۴۰ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۱
از دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 466
آفلاین
- نود بر ده به نفع اسلیترین !

فریاد شادی از میان تماشاگران سبزپوش و آهی ممتد نیز از سوی سه گروه دیگر تماشاگر به هوا برخاست . بازی با سرعت سرسام آوری و گل های مهاجمین اسلیترین پیش می رفت . ریونکلاوی ها ناراحت و نا امید سعی داشتند تا حداقل نتیجه را حفظ کنند … همه چیز مانند یه کابوس بود .

تالار ریونکلاو- خوابگاه دختران

ههه…ههه

- باشه باشه ! اون اسنوکورک شاخ چروکید برای تو فقط بذار بخوابم یه کم دیگـــــــــــــــــــــــــه .

مری با ضربه ی دست لونا به صورتش از خواب پرید و متوجه نفس های پرصدا و تند گابریل شد . مری خود را با سرعت خاص خودش به سمت گابریل رفت .

مری : نه ! نه خوشگل ! تو نباید بمیری ! دنیا … جامعه جادوگری به تو نیاز داره … نه ، نــــــــــــــــــــه …
گابر : باشه باو … همش کابوس بود ، هیچ چیزی واسه ی ترس وجود نداره . یعنی قرار بود تو اینا رو به من بگی ها !
مری : عهه…خب دست خودم نبود . حالا بگو ببینم چی شده ؟
گابر: ببین مری اصن حسش نیس بذار فردا به همه می گم …حوصله ندارم یه نفر یه نفر بگم … ولی خیلی وحشتناک و دپرساسیون بود ها برو تو کفِش !
مری: گابــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
گابر : نه !!!
مری: گابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
گابر : نه نه نه !!!
مری : باشه خب … چته ؟ اصت باهات قهرم !


تالار ریون – کنار شومینه



هیزم ها درون شومینه به سرعت می سوختند و نور و گرمای مطبوعی را ایجاد می کردند . سکوت اعضای تیم کوییدیج باعث می شود صدای سوختن هیزم ها چند برابر حالت عادی به نظر برسد.

مری : دهه… گابریل زبون بازکن ببینیم چی دیدی دیگه ؟

بادراد ناراحت از اینکه وقت با ارزشش را به جای مغازه ی اصغر آقا در کنار شومینه تلف می کند به مری چشم غره می رود .

گابریل : خب ، ساکت … می گم ساکت ! می خوام بگم !
ملت ریونی : کسی حرف نمی زنه !!!
گابریل : هــــان ؟ خب فکر کردم می زنه. داشت یادم می رفت ها … بیچاره شدیم ، می دونین دیشب چی خواب دیدم … همش همین بود

پس از پایان حرف گابریل ملت دختر ریونی چند نگاه بین خودشان رد و بدل کردند و بعد شروع به نالیدن کردند .

بادراد : بس کنین باو بس کنین ! اگر قرار به خوابه که تا الان زنوفيليوس تا حالا دو شکم زاییده بود
آلفرد : و یا من ...

پسرای ریونی :

چوچانگ که تا حالا سعی می کرد خودش را با کتاب های رمانش سرگرم کند ، گفت : نه ، شما نمی دونین ! این پیشه ی خانوادگی منه ! وقتی ماه توی تربیع باشه و زهره و عطارد ...

آلفرد :
- زهره و عطارد با هم تو مقارنه باشن ، خواب های گابریل نامی که توی عرض جغرافیایی 26 درجه هست حقیقت پیدا می کنن !
آلفرد : نگفته بودی این قدر نجوم بلدی !!! آی لاو یو چو
چو :
آلفرد : لاو
چو : مک
مک:چو
.
.
.


بادراد که به همراه زنوفيليوس در حالی که آلفرد را روی زمین (؟) به طرف خوابگاه پسران می کشید، گفت : شما هرچی دوس دارین فکر کنین اما من و پسرای دیگه ریونی اسیر خواب و این خرافات نمی شیم و تمام تلاشمون رو می کنیم .



3
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
حواس لونا پیش بازی نبود. همه حواسش به گلهای کوچک فراموشم مکن بود که با هربار گل زدن اسلیترین، از درون پژمرده می شدند و فرو می ریختند...حالا تنها گل بزرگ وسط زمین زنده بود...لونا رقص شادمانه او را نگاه می کرد...چهره در هم کشیده بود. این گل او را به یاد چیزی می انداخت....چیزی از یک خواب...شاید...


بر فراز زمین کوییدیچ، گابریل و توبیاس بالاتر از همه بازیکنان دیگر پیش می رفتند. هیچ خبری از اسنیچ نبود، و معلوم نبود کجای زمین پنهان شده است. گابریل، ناامیدانه در جستجوی برق طلایی رنگی بود که ناگهان از گوشه ای پیدا شود و امیدش را در دل او زنده کند.

ناگهان توبیاس در کنارش شیرجه زد. گابریل سراسیمه، برگشت و در همان جهتی که او شیرجه زده بود پیش رفت...قلبش تند تند می زد، درست در کنار توبیاس بود. اسنیچ طلایی رنگ تنها چند سانت دورتر با خوشحالی بال بال می زد...دستش را دراز کرده بود...دست توبیاس در کنارش دراز شد...انگشتان گابریل به دور اسنیچ حلقه زد و او را که ناامیدانه بال بال می زد در خود فشرد.


صدای غریو از تماشاچیان برخاست. لونا با خوشحالی سرش را بالا کرد و گابریل را دید که اسنیچ طلایی را در هوا تکان می داد. لیلی بالاتر از او با خوشحالی جیغ می کشید و مشتش را به نشانه پیروزی به گابر نشان می داد. لونا شادمان برگشت و گل بزرگ وسط زمین را نگاه کرد. گلبرگ های آبی فراموشم مکن، شادمانه در هوا می رقصید و از خوشحالی خنده می کرد...


------------


ستاره ها در آسمان شب می درخشیدند. نور ماه کامل از پنجره به خوابگاه ریونکلاو می رسید و آن را روشن می کرد...لونا در خوابگاه غلت می زد و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد. گل های آبی رنگ در خوابهایش می رقصیدند. صدایی در سرتاسر رویاهایش، آرام می پیچید...

- فراموش نکن، سالازار...می بینی....


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


2
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
لیلی سرخگون را از مورگانا قاپید و آن را پایین انداخت. لونا از چند متر پایین تر آن را گرفت و سر جارو را به طرف دروازه اسلیترین برگرداند. سرش را روی جارو خم کرده بود و با تمام سرعت به طرف دروازه پیش می رفت، که ناگهان آن را دید.

زیر پایش، گل ها می رقصیدند. گلبرگ های آبی شان را خم کرده بودند، و شادمانه خود را به این سو و آن سو تکان می دادند. هیچ نسیمی در کار نبود، هیچ بادی گلبرگ ها را تکان نمی داد – گل ها می رقصیدند، لونا حیرت زده به رقص گل بزرگ وسط زمین نگاه کرد و صدای خنده شاد یک کودک، ناگهان در گوشش پیچید...


- مواظب باش لونا!!

درد محکم در پهلویش پیچید و او را کنار جارویش به زمین زد. بلاجر سیاه رنگ به سرعت از او دور می شد و به سمت دیگر زمین می رفت. اینیگو خم شده بر جارو، از کنارش گذشت و سرخگون را از او قاپید.

لونا در حالی که پهلوی دردناکش را محکم گرفته بود، از جا بلند شد. جارویش را با دست دیگر از زمین برداشت و سوار آن شد. از دوردست، صدای لی از بلندگوهای ورزشگاه در همه جا پیچید:

- ده – صفر ، به نفع اسلیترین!!

لونا دندان قروچه ای کرد و پایش را محکم بر زمین زد. درست پیش از حرکت، گل کوچک آبی رنگی را دید که کنار پایش، آرام پژمرده می شد...


----------------

مورفین و سوروس به سرعت به جلو می رفتند. سرخگون دست لیلی بود، و او با جدیت تصمیم داشت که گل های خورده آلفرد را جبران کند. بلاجری از جلوی چشم مورفین رد شد و او چماقش را بالا برد....بلاجر دیگر از سوی گلگومات روانه او شد و محکم به او ضربه زد. سوروس، در کنار مورفین چماقش را تکانی داد و بلاجر را با قدرت روانه لیلی کرد.


دست لیلی بالا رفت و آماده پرتاب سرخگون شد. بلاتریکس، جلوی حلقه ها دستانش را از هم باز کرده بود و با چهره در هم رفته در انتظار سرخگون بود. سرخگون در هوا به پرواز در آمد و درست از وسط دستان باز شده بلاتریکس، درون حلقه وسط رفت. بلاجر سوروس، با یکی دو سانت فاصله درست از کنار گوش لیلی رد شد و به خطا رفت.


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.