ذهن رز در حالی که وسایلش را جمع می کرد مثل بازار مسگرها پر از سر و صدا بود. هر نشانه ای را که کنار هم می گذاشت به بهتر شدن برداشتش از اوضاع کمکی نمی کرد.
مامان یک آدم کاملا عملگرا بود و اگر سانحه ی کاری عمو هری خطرناک نبود حواسشان را از درس پرت نمیکرد.
معمولا خشک هم نبود که نامههایشان اینقدر بیروح باشد. نامه اش«دوستت دارم و مراقب خودت باش. از طرف مامان» در پایانش نداشت. و رز به راحتی میتوانست مادرش را تصور کند که چندین نامه برای همه کسانی که اهمیت میدهند...یعنی هر کسی که باید آماده باشد، مینویسد.
چند دقیقه بعدتر رز و هوگو در سنت مینگوس، دور انبوهی از ویزلیها، دوستان و همکاران بودند. بیرون اتاقی که مطمئناً اتاق او بود.
دیوار های سفید گچی ضخیم انگار تلاش می کردند تا همهمه را آرامتر نشان دهند اما چهره و زبان بدن هر فرد احساسی را فریاد می زد. برخی به شدت عصبی بودند و برخی دیگر... فقط غمگین بودند.
رز مشت هایش را گره زد. می خواست سرشان داد بزند که اگر اینقدر ناامیدند بروند و در مراسم تشییع جنازه برگردند. اما در عمل فقط دندانهایش را به هم فشرد و به سمت نیمکت نزدیک اتاق پا تند کرد. عمه جینی آنجا نشسته بود و دستانش را دور سه فرزندش حلقه زده بود. آنها گریه نمیکردند. مثل پدر قدم نمیزدند. مثل مامان، دماغشان را تا ته در کتب پزشکی فرو نکرده بودند. آنها فقط آنجا نشسته بودند، ساکت و آسیبپذیر. منتظر بودند و از خود می پرسیدندکه آیا دنیا آنها را نابود خواهد کرد؟
رز نمیدانست که آیا اجازه نزدیک شدن را دارد یا نه . آنها خانواده مردی بودند که او دوست داشت. و او فقط یک دختر نوجوان بود که نسبت به ناجی دنیای جادوگری خیالبافی می کرد. اما این فکر به محض ظاهر شدن از ذهنش ناپدید شد. او هم خانواده بود!
-عمه جینی!
صدا زد و با جلب توجهش چهره ی زن میانسال به لبخندی بی معنی باز شد.
. -حالش خوبه. خوب میشه .نگران نباشید...نگران نباش...
و بعد نگاهش را به موزاییک قدیمی و خاکستری زمین دوخت.
چند دقیقه دیگر طول کشید تا جادودرمانگر در را باز کند. بعدش هم یواشکی اطلاعاتی را فقط با عمه جینی در میان گذاشت . رز نمی توانست حرفهای او را بشنود، حتی اگر گوش میداد، نمیتوانست. نگاهش از روزنه کوچک در به سمت او دوید. به سمت عمو هری. مرد محبوبش!
اما هرگز نمیخواست واقعاً او را اینطور ببیند. چشمانش بسته و دهانش به ناله ای بی صدا باز بود و روی تختی پر از خون رعشه می رفت.صورتش از عرق یا اشک خیس بود.
و این منصفانه نبود. هیچکدام از اینها منصفانه نبود. اگر قرار بود یک نفر در دنیا لیاقت یک پایان خوش را داشته باشد، آن شخص عمو هری بود. و خدا میدانست که خوشبختی چقدر به او می آمد. چشمان سبز زمردیاش درخشان می شد ، خندهاش شیرین و آرامشش مسری بود و هر زمان با بودنش امنیت را از خود ساطع میکرد. او لیاقت نداشت که مثل یک عروسک دیوانه بلرزد. رز حس سماوری را داشت که از خشم و عصبانیت به قل قل رسیده .
مگر مصیبت های دوران کودکیش کافی نبود؟... مگر نه که وقتی به جوانی رز رسید، در مرکز یک جنگ وحشیانه قرار گرفت؟ و اگر همه ی اینها کافی نبود... آیا شغلش پر از استرس و خطر نبود؟
مگر نه اینکه از خواب و سفر و جشن و حتی غذا می زد تا دنیایشان را یک ذره امن تر کند؟
این منصفانه نبود. هری نوری در تاریکی بود. او تنها دلیلی بود که رز باور میکرد همه مردم دنیا به اندازه ی خودش خودخواه نیستند. پدر و مادرش هم آدمهای خوبی بودند، اما اینطور ساخته شده بودند. در خانوادههای درستکار و پر از عشق بزرگ شده و قرار بود مثل آنها رفتار کنند.
اما عمو هری مثل آنها نبود. او نوشته شده نبود. او متعصب نبود. اگر چه غیر ممکن به نظر می رسید، اما همیشه بخشی سفید و خالی در شخصیتش وجود داشت. انگار برای هر اتفاق و پدیده و شخص اتاقی ساده در ذهنش می ساخت و سر فرصت دیدگاهش را تکمیل می کرد.
او تصمیم گرفته بود جنبهی خوب جنگ را خلق کند. بگذارید دیگران بگویند که دامبلدور این کار را کرده است... اما بگذارید ذهنشان را همینطور بی مصرف رها کنند. چون عمو هری از دستورات پیروی نکرده بود. همیشه روی پای خودش بود همیشه تصمیم میگرفت بهترین کار را برای دیگران انجام دهد. حتی اگر هیچ سودی برای خودش نداشت.
و این پایان منصفانه نبود.
سماور خشم رز لبریز شد و با اشک صورت او را خیس کرد.
آرزو کرد که میتوانست این درد را تحمل کند. کاش میتوانست به نحوی آن را تسکین دهد. و سپس دید که عمه جینی به عمو هری نزدیک میشود. عمه جینی شانهی او را فشار میدهد.
طلسمهای آرامبخش روی او اجرا می کند. و عمو هری دیگر نلرزید .
و چشمانش را باز کرد، با آنکه هنوز خسته و درمانده به نظر میرسید .
و آن موقع بود که در دوباره بسته شد و رز مبهوت و گیج، با چیزی که تا آن موقع نخواسته بود بپذیرد تنها ماند. عمو هری کنار عمه جینی و خانوادهاش راضی و امن بود.
و رز نمیتوانست از این موضوع ناراحت شود. نه به این خاطر که او شرور یا خودخواه نبود .
فقط به این خاطر که عاشق این مرد بود و نمیتوانست درد کشیدن او را ببیند.
در عوض، او سزاوار درد بود. و با دلتنگی برای او و با تنهایی، آن را به دست میآورد. درست همانطور که تیم می گفت در کنار او تنهاست. درست همانطور که رز میدانست تدی تنهاست. اما هرگز به خودش اجازه نداده بود فکر کند که میتواند هیچکدام از آنها را از این تنهایی نجات دهد. این نوع فکر افسردهکننده بود، اما رز میدانست که لیاقتش را دارد.
دستی مهربان روی شانهاش آمد تا نوازشش کند. مامان بود. بالاخره کتاب را رها کرده بود و کاملاً خسته به نظر میرسید: «رز! حالت خوبه؟» صدای صحبت اطرافیان با یکدیگر دوباره بلند به نظر می رسید . در کنارش لیلی لونا را دید که در آغوش جیمز گریه میکرد. و آلبوس که گوشه ی ردایش را در دستانش می فشرد .چیزی تغییر کرده بود :« چه اتفاقی افتاده؟ »
چشمان مامان گشاد شد.
-چ...چی؟ نشنیدی جادودرمانگر چی گفت؟
رز به نفی سر تکان داد.
-اوه!...
چهره مامان حتی اگر ممکن بود، نرمتر شد.
-عمو هری الان از نظر جسمی پایداره. اونها مجبور شدن یکی از پاهاش رو قطع کنن... اما ...زنده می مونه.
و بعد مامان لبخند زد. انگار که برای اولین بار لبخند زدن نسبت به این خبر را آزمایش کند.
تلخ اما آرامشبخش بود. او زنده میماند.
حالش خوب میشد.
قبلاً اتفاقات بدتری برایش افتاده بود.
این هم میگذشت.
مامان هنوز با نگرانی به او نگاه میکرد:«لازم نیست حالا به هاگوارتز برگردی. می دونم که اون چقدر برات مهمه. میتونی چند روزی خونه بمونی ، مطمئنم که حالش به زودی به قدر کافی خوب میشه که بتونه ملاقاتی بگیره».
چرا مامان داشت او را دلداری میداد؟ مگر عمو هری بهترین دوستش نبود؟ مگر او مثل برادرش نبود؟ چقدر از عشقی که رز به آن مرد داشت را فهمیده بود؟ آیا احساساتش انقدر آشکار بود؟ آیا زیادی آشکار بود؟ لرزهای به ستون فقراتش افتاد. ترس از دست دادن هری او را کاملاً رها نکرده بود و اگر دیگران میتوانستند احساساتش را ببینند و او را به روش دیگری از دست بدهد، چه؟ او لیاقت بخشش را نداشت وقتی اینقدر خودخواه بود، اما از دست دادن هری زیاده از حد بود. نباید میگذاشت این اتفاق بیفتد.
با تلخی فکر کرد: «هری.» تا به الان هنوز هم او را در ذهنش عمو هری خطاب کرده بود، حتی اگر این را بلند نمیگفت. اما عمو هری هیچوقت جلوی او گریه نکرده بود. هیچوقت اینقدر شکننده نبود. رز هیچوقت نمیخواست تا این حد از او محافظت کند.
می بایست از او در برابر خودش محافظت می کرد.
-مامان!... م..من کلی درس دارم که باید بخونم. امتحانات هفتهی آینده شروع میشه. حالا که...حال عمو هری خوب شده، دلیلی برای موندن نمیبینم. فقط... تو نامههات به من بگو که حالش چطوره. باشه؟
و بعد رز روی پاشنه ی پایش چرخید و تا زمانی که به بیرون بیمارستان برسد یک لحظه هم متوقف نشد.
چهره ی مامان عجیب شده بود. ابروهایش به بالاترین حالت خودشون رسیده بودند و چند بار پشت سر هم پلک زده بود. رز میتوانست بفهمد چه چیزی او را متعجب کرده. او از سنین خیلی پایین به هری وابسته بود. مطمئناً این وابستگی آشکار بود، اما خانوادهاش این را پذیرفته بودند .حتماً آن را یک شوخی یا یک مرحله ی گذرا میدانستند. همانطور که با اسم کوچک صدا زدن را بخشی از بلوغش قلمداد کرده بودند... و همه چیز تمام شده بود، نه؟
شاید حق با آنها بود. شاید تمام احساساتش در واقع یک لطیفه بود. شاید حتی کسی می توانست با بیخیالی به آن بخندد. رز آرزو میکرد آن کس هری باشد. حداقل اینطور می دانست که چقدر محبوب است. و اگر میخندید، گوشه چشمانش به زیبایی چین میخورد و صدایش با هر خنده میلرزید. و شاید مثل قدیم سر رز را نوازش میکرد. چقدر دوست داشتنی میشد.
او تا به الان عاشقش بود. اما هیچ وقت به چشم رمانتیک به او نگاه نکرده بود . اوه... بگذار اسلیترینها بدانند که او به چنین آجومای ناامیدی تبدیل شده است. دیگر نمیتوانست اسکورپیوس را به خاطر تماشای سریالهای کرهای مسخره کند، میتوانست؟ حتی میتوانست از قصد زمین بخورد تا شاید در آغوش هری بیفتد.
دیگر هیچ وقار اسلیترینی در وجود نداشت! این آخرین افکارش بود وقتی آن شب بی رمق به رختخواب رفت. و برای اینکه فقط بیشتر از خودش مایوس شود شب رویای یک هری مدیر عامل را دید که خیلی جوانتر بود و با رز بدجنسانه رفتار می کرد. این احمقانه بود. او حتی در خواب هم این را میدانست. هری هیچوقت جز با مهربانی با او رفتار نکرده بود. و وقتی یادش آمد، رفت تا از او بغل بگیرد چون عضوی از خانوادهاش بود! و نیازی به بهانه نداشت.
اما همین که رسید، هری به خاطر پای چوبیاش تعادلش را از دست داد. و بعد داشتند میافتادند. هری عمیقتر در تاریکی سقوط می کرد و رز سعی میکرد دستش را به سمتش دراز کند.
مامان یک آدم کاملا عملگرا بود و اگر سانحه ی کاری عمو هری خطرناک نبود حواسشان را از درس پرت نمیکرد.
معمولا خشک هم نبود که نامههایشان اینقدر بیروح باشد. نامه اش«دوستت دارم و مراقب خودت باش. از طرف مامان» در پایانش نداشت. و رز به راحتی میتوانست مادرش را تصور کند که چندین نامه برای همه کسانی که اهمیت میدهند...یعنی هر کسی که باید آماده باشد، مینویسد.
چند دقیقه بعدتر رز و هوگو در سنت مینگوس، دور انبوهی از ویزلیها، دوستان و همکاران بودند. بیرون اتاقی که مطمئناً اتاق او بود.
دیوار های سفید گچی ضخیم انگار تلاش می کردند تا همهمه را آرامتر نشان دهند اما چهره و زبان بدن هر فرد احساسی را فریاد می زد. برخی به شدت عصبی بودند و برخی دیگر... فقط غمگین بودند.
رز مشت هایش را گره زد. می خواست سرشان داد بزند که اگر اینقدر ناامیدند بروند و در مراسم تشییع جنازه برگردند. اما در عمل فقط دندانهایش را به هم فشرد و به سمت نیمکت نزدیک اتاق پا تند کرد. عمه جینی آنجا نشسته بود و دستانش را دور سه فرزندش حلقه زده بود. آنها گریه نمیکردند. مثل پدر قدم نمیزدند. مثل مامان، دماغشان را تا ته در کتب پزشکی فرو نکرده بودند. آنها فقط آنجا نشسته بودند، ساکت و آسیبپذیر. منتظر بودند و از خود می پرسیدندکه آیا دنیا آنها را نابود خواهد کرد؟
رز نمیدانست که آیا اجازه نزدیک شدن را دارد یا نه . آنها خانواده مردی بودند که او دوست داشت. و او فقط یک دختر نوجوان بود که نسبت به ناجی دنیای جادوگری خیالبافی می کرد. اما این فکر به محض ظاهر شدن از ذهنش ناپدید شد. او هم خانواده بود!
-عمه جینی!
صدا زد و با جلب توجهش چهره ی زن میانسال به لبخندی بی معنی باز شد.
. -حالش خوبه. خوب میشه .نگران نباشید...نگران نباش...
و بعد نگاهش را به موزاییک قدیمی و خاکستری زمین دوخت.
چند دقیقه دیگر طول کشید تا جادودرمانگر در را باز کند. بعدش هم یواشکی اطلاعاتی را فقط با عمه جینی در میان گذاشت . رز نمی توانست حرفهای او را بشنود، حتی اگر گوش میداد، نمیتوانست. نگاهش از روزنه کوچک در به سمت او دوید. به سمت عمو هری. مرد محبوبش!
اما هرگز نمیخواست واقعاً او را اینطور ببیند. چشمانش بسته و دهانش به ناله ای بی صدا باز بود و روی تختی پر از خون رعشه می رفت.صورتش از عرق یا اشک خیس بود.
و این منصفانه نبود. هیچکدام از اینها منصفانه نبود. اگر قرار بود یک نفر در دنیا لیاقت یک پایان خوش را داشته باشد، آن شخص عمو هری بود. و خدا میدانست که خوشبختی چقدر به او می آمد. چشمان سبز زمردیاش درخشان می شد ، خندهاش شیرین و آرامشش مسری بود و هر زمان با بودنش امنیت را از خود ساطع میکرد. او لیاقت نداشت که مثل یک عروسک دیوانه بلرزد. رز حس سماوری را داشت که از خشم و عصبانیت به قل قل رسیده .
مگر مصیبت های دوران کودکیش کافی نبود؟... مگر نه که وقتی به جوانی رز رسید، در مرکز یک جنگ وحشیانه قرار گرفت؟ و اگر همه ی اینها کافی نبود... آیا شغلش پر از استرس و خطر نبود؟
مگر نه اینکه از خواب و سفر و جشن و حتی غذا می زد تا دنیایشان را یک ذره امن تر کند؟
این منصفانه نبود. هری نوری در تاریکی بود. او تنها دلیلی بود که رز باور میکرد همه مردم دنیا به اندازه ی خودش خودخواه نیستند. پدر و مادرش هم آدمهای خوبی بودند، اما اینطور ساخته شده بودند. در خانوادههای درستکار و پر از عشق بزرگ شده و قرار بود مثل آنها رفتار کنند.
اما عمو هری مثل آنها نبود. او نوشته شده نبود. او متعصب نبود. اگر چه غیر ممکن به نظر می رسید، اما همیشه بخشی سفید و خالی در شخصیتش وجود داشت. انگار برای هر اتفاق و پدیده و شخص اتاقی ساده در ذهنش می ساخت و سر فرصت دیدگاهش را تکمیل می کرد.
او تصمیم گرفته بود جنبهی خوب جنگ را خلق کند. بگذارید دیگران بگویند که دامبلدور این کار را کرده است... اما بگذارید ذهنشان را همینطور بی مصرف رها کنند. چون عمو هری از دستورات پیروی نکرده بود. همیشه روی پای خودش بود همیشه تصمیم میگرفت بهترین کار را برای دیگران انجام دهد. حتی اگر هیچ سودی برای خودش نداشت.
و این پایان منصفانه نبود.
سماور خشم رز لبریز شد و با اشک صورت او را خیس کرد.
آرزو کرد که میتوانست این درد را تحمل کند. کاش میتوانست به نحوی آن را تسکین دهد. و سپس دید که عمه جینی به عمو هری نزدیک میشود. عمه جینی شانهی او را فشار میدهد.
طلسمهای آرامبخش روی او اجرا می کند. و عمو هری دیگر نلرزید .
و چشمانش را باز کرد، با آنکه هنوز خسته و درمانده به نظر میرسید .
و آن موقع بود که در دوباره بسته شد و رز مبهوت و گیج، با چیزی که تا آن موقع نخواسته بود بپذیرد تنها ماند. عمو هری کنار عمه جینی و خانوادهاش راضی و امن بود.
و رز نمیتوانست از این موضوع ناراحت شود. نه به این خاطر که او شرور یا خودخواه نبود .
فقط به این خاطر که عاشق این مرد بود و نمیتوانست درد کشیدن او را ببیند.
در عوض، او سزاوار درد بود. و با دلتنگی برای او و با تنهایی، آن را به دست میآورد. درست همانطور که تیم می گفت در کنار او تنهاست. درست همانطور که رز میدانست تدی تنهاست. اما هرگز به خودش اجازه نداده بود فکر کند که میتواند هیچکدام از آنها را از این تنهایی نجات دهد. این نوع فکر افسردهکننده بود، اما رز میدانست که لیاقتش را دارد.
دستی مهربان روی شانهاش آمد تا نوازشش کند. مامان بود. بالاخره کتاب را رها کرده بود و کاملاً خسته به نظر میرسید: «رز! حالت خوبه؟» صدای صحبت اطرافیان با یکدیگر دوباره بلند به نظر می رسید . در کنارش لیلی لونا را دید که در آغوش جیمز گریه میکرد. و آلبوس که گوشه ی ردایش را در دستانش می فشرد .چیزی تغییر کرده بود :« چه اتفاقی افتاده؟ »
چشمان مامان گشاد شد.
-چ...چی؟ نشنیدی جادودرمانگر چی گفت؟
رز به نفی سر تکان داد.
-اوه!...
چهره مامان حتی اگر ممکن بود، نرمتر شد.
-عمو هری الان از نظر جسمی پایداره. اونها مجبور شدن یکی از پاهاش رو قطع کنن... اما ...زنده می مونه.
و بعد مامان لبخند زد. انگار که برای اولین بار لبخند زدن نسبت به این خبر را آزمایش کند.
تلخ اما آرامشبخش بود. او زنده میماند.
حالش خوب میشد.
قبلاً اتفاقات بدتری برایش افتاده بود.
این هم میگذشت.
مامان هنوز با نگرانی به او نگاه میکرد:«لازم نیست حالا به هاگوارتز برگردی. می دونم که اون چقدر برات مهمه. میتونی چند روزی خونه بمونی ، مطمئنم که حالش به زودی به قدر کافی خوب میشه که بتونه ملاقاتی بگیره».
چرا مامان داشت او را دلداری میداد؟ مگر عمو هری بهترین دوستش نبود؟ مگر او مثل برادرش نبود؟ چقدر از عشقی که رز به آن مرد داشت را فهمیده بود؟ آیا احساساتش انقدر آشکار بود؟ آیا زیادی آشکار بود؟ لرزهای به ستون فقراتش افتاد. ترس از دست دادن هری او را کاملاً رها نکرده بود و اگر دیگران میتوانستند احساساتش را ببینند و او را به روش دیگری از دست بدهد، چه؟ او لیاقت بخشش را نداشت وقتی اینقدر خودخواه بود، اما از دست دادن هری زیاده از حد بود. نباید میگذاشت این اتفاق بیفتد.
با تلخی فکر کرد: «هری.» تا به الان هنوز هم او را در ذهنش عمو هری خطاب کرده بود، حتی اگر این را بلند نمیگفت. اما عمو هری هیچوقت جلوی او گریه نکرده بود. هیچوقت اینقدر شکننده نبود. رز هیچوقت نمیخواست تا این حد از او محافظت کند.
می بایست از او در برابر خودش محافظت می کرد.
-مامان!... م..من کلی درس دارم که باید بخونم. امتحانات هفتهی آینده شروع میشه. حالا که...حال عمو هری خوب شده، دلیلی برای موندن نمیبینم. فقط... تو نامههات به من بگو که حالش چطوره. باشه؟
و بعد رز روی پاشنه ی پایش چرخید و تا زمانی که به بیرون بیمارستان برسد یک لحظه هم متوقف نشد.
چهره ی مامان عجیب شده بود. ابروهایش به بالاترین حالت خودشون رسیده بودند و چند بار پشت سر هم پلک زده بود. رز میتوانست بفهمد چه چیزی او را متعجب کرده. او از سنین خیلی پایین به هری وابسته بود. مطمئناً این وابستگی آشکار بود، اما خانوادهاش این را پذیرفته بودند .حتماً آن را یک شوخی یا یک مرحله ی گذرا میدانستند. همانطور که با اسم کوچک صدا زدن را بخشی از بلوغش قلمداد کرده بودند... و همه چیز تمام شده بود، نه؟
شاید حق با آنها بود. شاید تمام احساساتش در واقع یک لطیفه بود. شاید حتی کسی می توانست با بیخیالی به آن بخندد. رز آرزو میکرد آن کس هری باشد. حداقل اینطور می دانست که چقدر محبوب است. و اگر میخندید، گوشه چشمانش به زیبایی چین میخورد و صدایش با هر خنده میلرزید. و شاید مثل قدیم سر رز را نوازش میکرد. چقدر دوست داشتنی میشد.
او تا به الان عاشقش بود. اما هیچ وقت به چشم رمانتیک به او نگاه نکرده بود . اوه... بگذار اسلیترینها بدانند که او به چنین آجومای ناامیدی تبدیل شده است. دیگر نمیتوانست اسکورپیوس را به خاطر تماشای سریالهای کرهای مسخره کند، میتوانست؟ حتی میتوانست از قصد زمین بخورد تا شاید در آغوش هری بیفتد.
دیگر هیچ وقار اسلیترینی در وجود نداشت! این آخرین افکارش بود وقتی آن شب بی رمق به رختخواب رفت. و برای اینکه فقط بیشتر از خودش مایوس شود شب رویای یک هری مدیر عامل را دید که خیلی جوانتر بود و با رز بدجنسانه رفتار می کرد. این احمقانه بود. او حتی در خواب هم این را میدانست. هری هیچوقت جز با مهربانی با او رفتار نکرده بود. و وقتی یادش آمد، رفت تا از او بغل بگیرد چون عضوی از خانوادهاش بود! و نیازی به بهانه نداشت.
اما همین که رسید، هری به خاطر پای چوبیاش تعادلش را از دست داد. و بعد داشتند میافتادند. هری عمیقتر در تاریکی سقوط می کرد و رز سعی میکرد دستش را به سمتش دراز کند.

خیلی خوبه که اومدی از شخصیتی برای فن فیکشن استفاده کردی که اکثر افراد اون رو فراموش میکنن و تکراری نیست. خوبه که سعی کردی زاویه دید شخصیتی رو داشته باشی که میتونه جدید باشه. کل نویسندگی همینه که داستانی رو خلق کنی که دیگران از فکر کردن بهش عاجزن.
سوژهای که انتخاب کردی، شکل رخدادش خیلی متفاوته با اونچه که ما از فن فیکشنهای هری پاتر سراغ داریم و این خیلی خوبه که سعی کردی سبک خودت رو پیدا کنی.
البته داستانت بی ایراد هم نیست، امّا ترجیح میدم صبر کنم که داستان بیشتر پیش بره و بعد ایراداتش رو بگم. هرچند متأسفانه طبق گفتۀ خودت این پیشنویس اولیۀ داستانه و نقدی که بهش میکنم ممکنه خیلی درست و منصفانه نباشه. هرچند که این نیاز احساس میشه که باید کمی رو نوشتن با زبان فارسی کار کنی، چون انگار واقعاً بیشتر خو کردی تا به زبون انگلیسی داستانهات رو بنویسی.
خلاصه که، دمت گرمه و خیلی پتانسیل داری، منتظرم بیشتر ازت بخونم و از این حرفها، در آخر هم گل برای گل.
افرادی که لایک کردند