جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  133 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  261 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  176 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پروژه ی دزدیدن عمو هری
ارسال شده در: دوشنبه 7 اردیبهشت 1405 00:40
نمایش جزئیات
شغل
ذهن رز در حالی که وسایلش را جمع می کرد مثل بازار مسگرها پر از سر و صدا بود. هر نشانه ای را که کنار هم می گذاشت به بهتر شدن برداشتش از اوضاع کمکی نمی کرد.
مامان یک آدم کاملا عملگرا بود و اگر سانحه ی کاری عمو هری خطرناک نبود حواسشان را از درس پرت نمی‌کرد.
معمولا خشک هم نبود که نامه‌هایشان اینقدر بی‌روح باشد. نامه اش«دوستت دارم و مراقب خودت باش. از طرف مامان» در پایانش نداشت. و رز به راحتی می‌توانست مادرش را تصور کند که چندین نامه برای همه کسانی که اهمیت می‌دهند...یعنی هر کسی که باید آماده باشد، می‌نویسد.
چند دقیقه بعدتر رز و هوگو در سنت مینگوس، دور انبوهی از ویزلی‌ها، دوستان و همکاران بودند. بیرون اتاقی که مطمئناً اتاق او بود.
دیوار های سفید گچی ضخیم انگار تلاش می کردند تا همهمه را آرامتر نشان دهند اما چهره و زبان بدن هر فرد احساسی را فریاد می زد. برخی به شدت عصبی بودند و برخی دیگر... فقط غمگین بودند.
رز مشت هایش را گره زد. می خواست سرشان داد بزند که اگر اینقدر ناامیدند بروند و در مراسم تشییع جنازه برگردند. اما در عمل فقط دندان‌هایش را به هم فشرد و به سمت نیمکت نزدیک اتاق پا تند کرد. عمه جینی آنجا نشسته بود و دستانش را دور سه فرزندش حلقه زده بود. آنها گریه نمی‌کردند. مثل پدر قدم نمی‌زدند. مثل مامان، دماغشان را تا ته در کتب پزشکی فرو نکرده بودند. آنها فقط آنجا نشسته بودند، ساکت و آسیب‌پذیر. منتظر بودند و از خود می پرسیدندکه آیا دنیا آنها را نابود خواهد کرد؟
رز نمی‌دانست که آیا اجازه نزدیک شدن را دارد یا نه . آنها خانواده مردی بودند که او دوست داشت. و او فقط یک دختر نوجوان بود که نسبت به ناجی دنیای جادوگری خیالبافی می کرد. اما این فکر به محض ظاهر شدن از ذهنش ناپدید شد. او هم خانواده بود!
-عمه جینی!
صدا زد و با جلب توجهش چهره‌ ی زن میانسال به لبخندی بی معنی باز شد.
. -حالش خوبه. خوب میشه .نگران نباشید...نگران نباش...
و بعد نگاهش را به موزاییک قدیمی و خاکستری زمین دوخت.
چند دقیقه دیگر طول کشید تا جادودرمانگر در را باز کند. بعدش هم یواشکی اطلاعاتی را فقط با عمه جینی در میان گذاشت . رز نمی توانست حرف‌های او را بشنود، حتی اگر گوش می‌داد، نمی‌توانست. نگاهش از روزنه کوچک در به سمت او دوید. به سمت عمو هری. مرد محبوبش!
اما هرگز نمی‌خواست واقعاً او را اینطور ببیند. چشمانش بسته و دهانش به ناله ای بی صدا باز بود و روی تختی پر از خون رعشه می رفت.صورتش از عرق یا اشک خیس بود.
و این منصفانه نبود. هیچ‌کدام از این‌ها منصفانه نبود. اگر قرار بود یک نفر در دنیا لیاقت یک پایان خوش را داشته باشد، آن شخص عمو هری بود. و خدا می‌دانست که خوشبختی چقدر به او می آمد. چشمان سبز زمردی‌اش درخشان می شد ، خنده‌اش شیرین و آرامشش مسری بود و هر زمان با بودنش امنیت را از خود ساطع می‌کرد. او لیاقت نداشت که مثل یک عروسک دیوانه بلرزد. رز حس سماوری را داشت که از خشم و عصبانیت به قل قل رسیده .
مگر مصیبت های دوران کودکیش کافی نبود؟... مگر نه که وقتی به جوانی رز رسید، در مرکز یک جنگ وحشیانه قرار گرفت؟ و اگر همه ی اینها کافی نبود... آیا شغلش پر از استرس و خطر نبود؟
مگر نه اینکه از خواب و سفر و جشن و حتی غذا می زد تا دنیایشان را یک ذره امن تر کند؟
این منصفانه نبود. هری نوری در تاریکی بود. او تنها دلیلی بود که رز باور می‌کرد همه مردم دنیا به اندازه ی خودش خودخواه نیستند. پدر و مادرش هم آدم‌های خوبی بودند، اما اینطور ساخته شده بودند. در خانواده‌های درستکار و پر از عشق بزرگ شده و قرار بود مثل آنها رفتار کنند.
اما عمو هری مثل آنها نبود. او نوشته شده نبود. او متعصب نبود. اگر چه غیر ممکن به نظر می رسید، اما همیشه بخشی سفید و خالی در شخصیتش وجود داشت. انگار برای هر اتفاق و پدیده و شخص اتاقی ساده در ذهنش می ساخت و سر فرصت دیدگاهش را تکمیل می کرد.
او تصمیم گرفته بود جنبه‌ی خوب جنگ را خلق کند. بگذارید دیگران بگویند که دامبلدور این کار را کرده است... اما بگذارید ذهنشان را همینطور بی مصرف رها کنند. چون عمو هری از دستورات پیروی نکرده بود. همیشه روی پای خودش بود همیشه تصمیم می‌گرفت بهترین کار را برای دیگران انجام دهد. حتی اگر هیچ سودی برای خودش نداشت.
و این پایان منصفانه نبود.
سماور خشم رز لبریز شد و با اشک صورت او را خیس کرد.
آرزو کرد که می‌توانست این درد را تحمل کند. کاش می‌توانست به نحوی آن را تسکین دهد. و سپس دید که عمه جینی به عمو هری نزدیک می‌شود. عمه جینی شانه‌ی او را فشار می‌دهد.

طلسم‌های آرامبخش روی او اجرا می کند. و عمو هری دیگر نلرزید .
و چشمانش را باز کرد، با آنکه هنوز خسته و درمانده به نظر می‌رسید .
و آن موقع بود که در دوباره بسته شد و رز مبهوت و گیج، با چیزی که تا آن موقع نخواسته بود بپذیرد تنها ماند. عمو هری کنار عمه جینی و خانواده‌اش راضی و امن بود.
و رز نمی‌توانست از این موضوع ناراحت شود. نه به این خاطر که او شرور یا خودخواه نبود .
فقط به این خاطر که عاشق این مرد بود و نمی‌توانست درد کشیدن او را ببیند.
در عوض، او سزاوار درد بود. و با دلتنگی برای او و با تنهایی، آن را به دست می‌آورد. درست همانطور که تیم می گفت در کنار او تنهاست. درست همانطور که رز می‌دانست تدی تنهاست. اما هرگز به خودش اجازه نداده بود فکر کند که می‌تواند هیچ‌کدام از آنها را از این تنهایی نجات دهد. این نوع فکر افسرده‌کننده‌ بود، اما رز می‌دانست که لیاقتش را دارد.
دستی مهربان روی شانه‌اش آمد تا نوازشش کند. مامان بود. بالاخره کتاب را رها کرده بود و کاملاً خسته به نظر می‌رسید: «رز! حالت خوبه؟» صدای صحبت اطرافیان با یکدیگر دوباره بلند به نظر می رسید . در کنارش لیلی لونا را دید که در آغوش جیمز گریه می‌کرد. و آلبوس که گوشه ی ردایش را در دستانش می فشرد .چیزی تغییر کرده بود :« چه اتفاقی افتاده؟ »
چشمان مامان گشاد شد.
-چ...چی؟ نشنیدی جادودرمانگر چی گفت؟
رز به نفی سر تکان داد.
-اوه!...
چهره مامان حتی اگر ممکن بود، نرم‌تر شد.
-عمو هری الان از نظر جسمی پایداره. اونها مجبور شدن یکی از پاهاش رو قطع کنن... اما ...زنده می مونه.
و بعد مامان لبخند زد. انگار که برای اولین بار لبخند زدن نسبت به این خبر را آزمایش کند.
تلخ اما آرامش‌بخش بود. او زنده می‌ماند.
حالش خوب می‌شد.
قبلاً اتفاقات بدتری برایش افتاده بود.
این‌ هم می‌گذشت.
​​مامان هنوز با نگرانی به او نگاه می‌کرد:«لازم نیست حالا به هاگوارتز برگردی. می دونم که اون چقدر برات مهمه. می‌تونی چند روزی خونه بمونی ، مطمئنم که حالش به زودی به قدر کافی خوب می‌شه که بتونه ملاقاتی بگیره».
چرا مامان داشت او را دلداری می‌داد؟ مگر عمو هری بهترین دوستش نبود؟ مگر او مثل برادرش نبود؟ چقدر از عشقی که رز به آن مرد داشت را فهمیده بود؟ آیا احساساتش انقدر آشکار بود؟ آیا زیادی آشکار بود؟ لرزه‌ای به ستون فقراتش افتاد. ترس از دست دادن هری او را کاملاً رها نکرده بود و اگر دیگران می‌توانستند احساساتش را ببینند و او را به روش دیگری از دست بدهد، چه؟ او لیاقت بخشش را نداشت وقتی اینقدر خودخواه بود، اما از دست دادن هری زیاده از حد بود. نباید می‌گذاشت این اتفاق بیفتد.
با تلخی فکر کرد: «هری.» تا به الان هنوز هم او را در ذهنش عمو هری خطاب کرده بود، حتی اگر این را بلند نمی‌گفت. اما عمو هری هیچ‌وقت جلوی او گریه نکرده بود. هیچ‌وقت اینقدر شکننده نبود. رز هیچ‌وقت نمی‌خواست تا این حد از او محافظت کند.
می‌ بایست از او در برابر خودش محافظت می کرد.
-مامان!... م..من کلی درس دارم که باید بخونم. امتحانات هفته‌ی آینده شروع می‌شه. حالا که...حال عمو هری خوب شده، دلیلی برای موندن نمی‌بینم. فقط... تو نامه‌هات به من بگو که حالش چطوره. باشه؟
و بعد رز روی پاشنه ی پایش چرخید و تا زمانی که به بیرون بیمارستان برسد یک لحظه هم متوقف نشد.
چهره ی مامان عجیب شده بود. ابروهایش به بالاترین حالت خودشون رسیده بودند و چند بار پشت سر هم پلک زده بود. رز می‌توانست بفهمد چه چیزی او را متعجب کرده. او از سنین خیلی پایین به هری وابسته بود. مطمئناً این وابستگی آشکار بود، اما خانواده‌اش این را پذیرفته بودند .حتماً آن را یک شوخی یا یک مرحله ی گذرا می‌دانستند. همانطور که با اسم کوچک صدا زدن را بخشی از بلوغش قلمداد کرده بودند... و همه چیز تمام شده بود، نه؟
شاید حق با آنها بود. شاید تمام احساساتش در واقع یک لطیفه بود. شاید حتی کسی می توانست با بی‌خیالی به آن بخندد. رز آرزو می‌کرد آن کس هری باشد. حداقل اینطور می دانست که چقدر محبوب است. و اگر می‌خندید، گوشه چشمانش به زیبایی چین می‌خورد و صدایش با هر خنده می‌لرزید. و شاید مثل قدیم سر رز را نوازش می‌کرد. چقدر دوست داشتنی می‌شد.
او تا به الان عاشقش بود. اما هیچ وقت به چشم رمانتیک به او نگاه نکرده بود . اوه... بگذار اسلیترین‌ها بدانند که او به چنین آجومای ناامیدی تبدیل شده است. دیگر نمی‌توانست اسکورپیوس را به خاطر تماشای سریال‌های کره‌ای مسخره کند، می‌توانست؟ حتی می‌توانست از قصد زمین بخورد تا شاید در آغوش هری بیفتد.
دیگر هیچ وقار اسلیترینی در وجود نداشت! این آخرین افکارش بود وقتی آن شب بی رمق به رختخواب رفت. و برای اینکه فقط بیشتر از خودش مایوس شود شب رویای یک هری مدیر عامل را دید که خیلی جوان‌تر بود و با رز بدجنسانه رفتار می کرد. این احمقانه بود. او حتی در خواب هم این را می‌دانست. هری هیچ‌وقت جز با مهربانی با او رفتار نکرده بود. و وقتی یادش آمد، رفت تا از او بغل بگیرد چون عضوی از خانواده‌اش بود! و نیازی به بهانه نداشت.
اما همین که رسید، هری به خاطر پای چوبی‌اش تعادلش را از دست داد. و بعد داشتند می‌افتادند. هری عمیق‌تر در تاریکی سقوط می کرد و رز سعی می‌کرد دستش را به سمتش دراز کند.
نیوت اسکمندر
نیوت اسکمندر پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 03:59
#1
تانکس عزیز، نوشتن داستانت رو بهت تبریک می‌گم.
خیلی خوبه که اومدی از شخصیتی برای فن فیکشن استفاده کردی که اکثر افراد اون رو فراموش می‌کنن و تکراری نیست. خوبه که سعی کردی زاویه دید شخصیتی رو داشته باشی که می‌تونه جدید باشه. کل نویسندگی همینه که داستانی رو خلق کنی که دیگران از فکر کردن بهش عاجزن.
سوژه‌ای که انتخاب کردی، شکل رخدادش خیلی متفاوته با اونچه که ما از فن فیکشن‌های هری پاتر سراغ داریم و این خیلی خوبه که سعی کردی سبک خودت رو پیدا کنی.
البته داستانت بی ایراد هم نیست، امّا ترجیح می‌دم صبر کنم که داستان بیش‌تر پیش بره و بعد ایراداتش رو بگم. هرچند متأسفانه طبق گفتۀ خودت این پیش‌نویس اولیۀ داستانه و نقدی که بهش می‌کنم ممکنه خیلی درست و منصفانه نباشه. هرچند که این نیاز احساس می‌شه که باید کمی رو نوشتن با زبان فارسی کار کنی، چون انگار واقعاً بیش‌تر خو کردی تا به زبون انگلیسی داستان‌هات رو بنویسی.
خلاصه که، دمت گرمه و خیلی پتانسیل داری، منتظرم بیش‌تر ازت بخونم و از این حرف‌ها، در آخر هم گل برای گل.
4
پروژه ی دزدیدن عمو هری
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 00:12
نمایش جزئیات
شغل
رز کارهای مهم‌تری برای انجام دادن داشت. اول از همه باید ذهنیت تعلق او به تدی را از خاطره ی همه پاک می کرد. بنابراین شروع به قرار گذاشتن با تیم بلایث گریفیندوری کرد. اولین رابطه ی صمیمانه اش را با او تجربه کرد و در هر مراسم ممکن او را به خانه آورد و محبتشان به هم را به نمایش گذاشت. رز اجازه داد دیگران به این تصویر از او عادت کنند. یک زن، یک معشوق، نیمی از یک جفت که طبیعتا کنارش مردی هست. مردی که هرگز تدی نبوده.
بعد می بایست طرز صحبت کردنش را عوض می کرد. دیگر هرگز عمو هری را عمو صدا نمی‌زد! اما برای اینکه این کار را عادی کند، مجبور بود همه را با اسم کوچکشان صدا کند. به جای مادربزرگ بگوید مالی، به جای مامان بگوید هرمیون!
و این تغییر برای همه عجیب و زیادی واضح بود، طول کشید تا بتوانند با آن کنار بیایند و بالاخره آن را به عنوان یک مرحله بلوغ نادیده گرفتند. پدر با لبخندی گشاده به صدا زدن‌ هایش پاسخ می‌داد و می‌گفت: «اعلی حضرت اینبار چه درخواستی دارن؟» شاید فکر کنید این سخت‌ترین قسمت باشد، اما بدترین چیز این است که بخواهید عمو جورج را ... جورج صدا بزنید. این کار ، رز را دو ماه به هدف شوخی و مسخره بازی تبدیل کرد. یک شب بعد از مهمانی در بارو داشت منقار تازه درآمده اش را سوهان می کشید که هوگو، عقل کل اعظم، گفته بودم : «بهت گفتم با عمو جورج بی هوا صمیمی نشو. خیلی پر سر و صدا و دردسرسازه. فقط در صورتی نزدیک شو که بتونی یه هدف حمله ی دیگه براش پیدا کنی.»
هوگو به محض اینکه فهمید چه چیزی به خواهر بزرگش گفته، لب‌هایش را برچید. اما خیلی دیر شده بود. خودش خونش را حلال کرده بود. رز با "جورج" رفیق شد...تا جایی که تمام پس اندازش را برای خرید از فروشگاه ویزلی می‌داد، هر چه می خرید روی برادر بیچاره‌ اش امتحان می کرد و با "جورج" می‌خندید. تمام این تغییرات، رابطه‌اش با عمو هری را حتی ذره‌ای تغییر نداد. نه اینکه منظورش این باشد که فوراً اوضاع تغییر کند. اما مسلما نزدیکی بیشتری می‌خواست. بسیار بیشتر از آنچه حتی می‌توانست تصور کند. رز خودش را در حالی پیدا می کرد که در ساعات کاری در کافه اطراف وزارتخانه نشسته است... چون می‌دانست که گاهی اوقات عمو هری از آنجا قهوه می‌گیرد. و حتی اگر او نیاید، باز هم احساس خوبی داشت. آنجا می نشست و تصور می‌کرد و منتظر بود تا یک جفت چشم سبز شاد او را ببیند. حتی یک صبح یک فنجان لته و کروسان به وزارتخانه برد تا فقط مطلع شود که عمو هری در ماموریت است و می تواند امانتی اش روی میز پذیرش بگذارد و برود . بعد ها که از عمو هری پرسید ، لحظه ای کوتاه چشمهایش گشاد شدند و بعد لب هایش یک ذره کش آمدند. لبخند ناخودآگاه عمو هری مخصوص آدمهایی بود که کنارشان حس نیاز به وانمود نمی کرد. انحنای غیر دقیقی که اکثریت آدم ها قادر به تفسیرش نبودند:«به دستم نرسید...ممنونم».
همه می‌دانستند که عمو هری عموی محبوب رز است. اما رز حتی فرزندخوانده‌ی محبوب عمو هری نبود... مگر نه؟ بنابراین روزها به همین منوال از پی هم گذشتند. رز حتی نفهمید که رابطه‌اش با تیم بلایث چه زمانی به پایان رسید. تمام وقتش را صرف مطالعه و تلاش برای اطمینان از اینکه بعد از فارغ‌التحصیلی پیدا کردن کار در دفتر کارآگاهان برایش حتمیست می کرد. یک روز که داشت ناهارش را ساکت بین باقی اسلیترینی ها می خورد و کتاب افسون ها را ورق می زد جغد خانوادگی‌شان, هرا نامه‌ای آورد. متن کوتاه و کاربردی بود، درست مثل حرف‌های معمولی مادرش، اما برخلاف معمول باعث می شد حس کند تمام دنیایش در خطر فروپاشی است: "عمو هری حین کار دچار نفرین شده. او در بیمارستان سنت مانگوس است و وضعیتش پایدار نیست. به هوگو هم اطلاع بده. ایضا نامه‌ای با یک کلید انتقال برای مدیر مدرسه‌تان می‌فرستم. این خبر رو پخش نکنید ."
پروژه ی دزدیدن عمو هری
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 15:47
نمایش جزئیات
شغل
عمو هری بهترینه. عمو هری برای رز همیشه بهترین بوده؛ نه به این خاطر که بهش می‌گن "ناجیِ دنیای جادوگری" و قطعاً نه به خاطر مهارت‌های کوییدیچش. قضیه خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها بود؛ فقط به این دلیل که او، "خودش" بود. و طوری که "خودش" بود — آن‌قدر لطیف، آن‌قدر دست‌پاچلفتی، مهربان و بی‌ادعا — رز نمی‌توانست جلوی خنده اش را وقتی مردم عمو هری را ستایش می‌کردند بگیرد، چون آن‌ها چنان غرقِ داستان‌های او بودند که قدرتِ شناختنِ واقعیِ او را کاملاً از دست داده بودند. عمو هری انسانی‌ترین فردی بود که هر کسی می‌توانست آرزو کند در کنارش داشته باشد؛ حداقل این چیزی بود که رز درباره‌اش فکر می‌کرد، و چون از همان ابتدای زندگی‌اش او را به عنوان پدرخوانده داشت، اصلاً نمی‌دانست چطور باید بدون او زندگی کند. برای همین وقتی مردم از چهارسالگی‌اش می‌پرسیدند: «وقتی بزرگ شدی می‌خوای چی‌کاره بشی؟» جوابش خیلی ساده بود: «می‌خوام زنِ عمو هری بشم.» رز وقتی چهار سالش بود، خیلی جدی این را می‌گفت. اما مردم فقط به او می‌گفتند "چه بامزه"، لپ‌هایش را می‌کشیدند، شانه‌هایش را نوازش می‌کردند و با خنده می‌گفتند که در این صورت باید با عمه جینی رقابت کند. حتی عمو هری هم با نیشِ باز و چشم‌های درخشان، او را روی شانه‌هایش می‌گذاشت و "عزیزم" صدایش می‌کرد و او را پیش عمه جینی می‌برد و از او می‌خواست حرفش را تکرار کند، فقط برای اینکه دوباره و دوباره به او بخندند. این می‌توانست یک خاطره‌ی خجالت آور باشد، اگر عمو هری آن‌قدر بلندقامت و سرزنده و جذاب و جوان آنجا نایستاده بود و او را طوری در آغوش نمی‌گرفت که انگار یک گنجِ تکرارنشدنی است. چیزی که البته اصلاً با عقل جور در نمی‌آمد. رز یک ویزلی بود؛ یکی از آن‌همه ویزلی! او موهای قرمزِ شعله‌وری داشت، اما خیلی وز تر. عمو هری پدرخوانده‌ی او بود، اما پدرخوانده‌ی تدی هم بود. و وقتی خودش سه تا بچه داشت، چه کسی به فکرِ فرزندخوانده‌هاست؟
و این حتی می‌توانست یک خاطره‌ی شیرینِ دوران کودکی نامیده شود، اگر رز در تمام این سال‌ها تا هفده‌سالگی‌اش، حسی متفاوت از آن زمان می داشت. عمو هری حالا ۴۰ ساله بود و تارهای سفید و خاکستری، آن موهای کلاغیِ سابقش را کاملاً تغییر داده بود. موها حالا مرتب و فرم‌گرفته روی سرش نشست کرده بودند. او دیگر شبیه آن موجودِ آزاد و وحشی‌ای که زمانی بود، به نظر نمی‌رسید. دیگر مثل دوران جوانی‌اش زیرلب نمی‌خندید، اما رز همچنان هر روز بیشتر و بیشتر او را دوست داشت. در واقع، او عاشقش بود.

چه کارها که نکرده بود تا آن لب‌ها را به خنده وادارد! چه کارها که نکرده بود تا صدای خنده‌هایش را بشنود. او قطعاً جنگیده بود تا برای عمو هری مهم باشد. از وقتی یادش می‌آمد، نقشِ "بامزه‌ی دست‌پاچلفتی" را بازی کرده بود، که در نظر خودش یعنی احمق و گیج بودن. و مطمئن شده بود که خودش را بیشتر دور و بر عمو هری نگه دارد... هرگز اجازه نداده بود حضورِ عمو هری برای او کم‌رنگ شود و فقط به یکی از "دوستانِ والدین" تبدیل شود. با اینکه پدرش قبل از هاگوارتز سعی کرده بود به هر روشِ ممکنی به او یاد بدهد تظاهر کرده بود که نمی داند چطور باید جاروسواری کند؛ به امید اینکه شاید عمو هری آموزش او را به عهده بگیرد، اما در عوض، یک هفته‌ی تمام گیرِ عمه جینی افتاده بود. حتی بعد از آن هم سعی کرده بود همچنان دست‌پاچلفتی بماند و از عمو هری بخواهد که به او یاد بدهد. حیف که هری خیلی سرش شلوغ بود و رز قبل از اینکه بتواند یاد بگیرد، وارد هاگوارتز شد و در گروه اسلیترین طبقه‌بندی شد. و وقتی در اسلیترین هستی، دیگر تشریفاتی مانند "معصوم بازی درآوردن" را نداری. در اولین تعطیلات، مجبور بود بنشیند و بشنود که هر کدام از اقوام، تمامِ شرارت‌هایی که تا آن زمان انجام داده تحلیل می‌کنند و شوخی می‌کنند که چطور رز سرِ همه کلاه گذاشته. آن‌ها حتی فهمیده بودند که چرا رز نمی‌تواند درست پرواز کند، اما این تحقیر ارزشش را داشت. چون عمو هری با چشم‌هایی پُر از مهر خندیده بود و روی موهای قرمزِ پُرپشتش دست کشیده بود و گفته بود: «رز، تو برای دیدنِ من نیازی به بهانه نداری. راهِ استفاده از پودر شومینه ‌رو که بلدی!»
نتیجه خوب بود. اما تسکین بخش نبود. رز باید این حقیقتِ تلخ را می‌پذیرفت که هنوز هم نمی‌تواند با جارو درست پرواز کند، و حتی اگر خیلی جدی می‌خواست یاد بگیرد، هیچ‌کس دل و دماغِ یاد دادن به او را نداشت. هرچند می‌گفتند عمو هری هیچ‌وقت نیازی به معلم نداشته... اما او هری پاتر بود. این‌طور نبود که رز فراموش کرده باشد کارهایی هست که هری می‌تواند انجام دهد و بقیه نه؛ او فقط فکر نمی‌کرد که هری می‌تواند همه کارها را بی‌نقص انجام دهد. او همه کار را به بازی می گرفت، و همزمان با بازیگوشی هر کار از دستش برمی آمد می کرد، و به طرز معجزه آسایی روشش برای خودش کار می کرد.حتی اگر روی چوبی می‌نشست که هیچ موتوری جز جادوی خالص نداشت، بدون کمربند ایمنی، بدون کلاه ایمنی، از همان ابتدا مثل یک دیوانه با سرعت و ارتفاع زیاد پرواز می‌کرد. نه، متشکرم. برخلاف هری پاتر، در آن سن، رز خانواده و عشقی برای برآورده کردن داشت، بنابراین هیچ تلاشی برای خودکشی نمی کرد. او گاهی اوقات به خانه‌ی گریمولد می‌رفت، اما عمو هری بیشتر در خدمت کارآگاهان بود و عمه‌اش او را نوازش می‌کرد و با تهش می شد اینکه با لیلی لونا بازی کند در حالی که منتظر شود عمو هری به خانه بیاید. خسته ترین مرد که تلاش می کرد در زمان محدودش بیشترین محبت را خرج خانواده اش کند.
عمو هری می‌توانست در مورد بعضی چیزها دروغگو باشد. مطمئناً وانمود می‌کرد که همیشه برای عزیزانش وقت دارد، در حالی که در واقع داشت با نگرانی تیک تاک‌های ساعت را می‌شمرد و تصمیم می‌گرفت که کارش چقدر می‌تواند منتظر بماند. و اگرچه وقتی به او «نیاز» بود، حتی با یک نامه یا یک پاترونوسِ گوزنی، خودش را به وابستگانش می رساند ، این هیچ وقت کافی نبود.
بنابراین او به استراتژی دیگری روی آورده بود. یک استراتژی ساده برای یک نوجوان سیزده ساله. هری پاتر کجا بود وقتی که کارآگاه نبود و نقش پدر و شوهر را بازی نمی‌کرد و در خانه والدینش هم با آنها نبود؟ یک جواب ساده تدی لوپین بود. فکر کردن به اینکه هم او و هم تدی فرزندخوانده عمو هری بودند، اما با تدی بیشتر وقت می‌گذراند دردناک اما منصفانه بود. تدی بدون والدین یا خواهر و برادر خیلی تنها بود، در حالی که رز نمی‌توانست لحظه‌ای را برای تنها بودن با توجه به اینکه ویزلی‌ها چقدر به یکدیگر اهمیت می‌دهند، پیدا کند. او نمی‌توانست رفتار هافلپافی تدی را تحمل کند که همیشه احساسات خود را پشت نقاب مهربانانه بی‌تفاوتی یا شوخ‌طبعی پنهان می‌کرد، در حالی که تغییرات چهره و شکل او حال و هوای او را برای هر کسی که تماشا می‌کرد، آشکار می‌کرد. اما او چاره دیگری نداشت... داشت؟ بنابراین چند ماهی شروع به چاپلوسی تدی کرد... و هر از گاهی که می‌توانست لاس می‌زد. او حتی وقتی مامان از او خواست که اطراف کسانی که مهم بودند و قابل جایگزینی نبودند، بازیگوشی نکند، دست از این کار نکشید. حتی وقتی تدی از او پرسید چه مرگش شده! باور کنید تدی احمق‌ترین آدم دنیا به نظر می‌رسد، و همانقدر که احمق به نظر می رسد باهوش است. و با این حال، با اینکه رز تازه سال چهارم بود و او آخرین سال هاگوارتزش را می‌گذراند، به رز اجازه می‌داد با او وقت بگذراند. و این به رز فرصت داد تا بیشتر از قبل از عمو هری بشنود و حتی با تدی به ملاقاتش در هاگزمید برود تا با هم ناهار بخورند. چیزی که باعث شد رز دست نگه دارد، لبخند امیدوارانه عمو هری بود، هر وقت که آنها را با هم می‌دید.گرمای نگاهش وقتی گفت که فکر می‌کند واقعاً با هم جور هستند و اینکه چطور او هم عمه جینی را در هاگوارتز ملاقات کرده. او حتی به شوخی گفت که اگر دو تا از فرزندخواندگانش بچه‌ای به دنیا بیاورند، او پدربزرگ واقعی آن بچه خواهد بود... چون می‌دانید... دو رابطه پدرخواندگی باید به عنوان یک پدر واقعی در نظر گرفته شود! باور کنید که ناجی دنیای جادوگری کاملاً احمق است. بنابراین رز مجبور شد استراتژی‌هایش را تغییر دهد. او مجبور شد حتی قبل از فارغ‌التحصیلی تدی، با او خداحافظی کند. حتی اگر خیلی دردناک بود. او نمی‌توانست بگذارد رابطه طوری تمام شود که انگار پایانش فقط به خاطر فاصله‌ی موقت بین سطوح مختلف زندگی بوده. تدی این موضوع را به خودش نگرفت. احتمالا چون هرگز رز را جدی نمی‌گرفت و آنها واقعاً با هم قرار نمی‌گذاشتند. اما رز هنوز هم گاهی اوقات به موسیقی‌هایی که تدی برایش می‌فرستاد گوش می‌داد و دلش برای آن جوک‌های وحشتناک تنگ می‌شد . حقیقت تلخ این بود که او حرف عمو هری را قبول داشت. رز و تدی به طرق بسیار غیرقابل پیش‌بینی با هم جور بودند. اگر فقط قلبش آنقدر پر نبود و حتی از فاصله‌ی صد متری هم به دیدن عمو هری واکنش نشان نمی‌داد، اگر فقط هر روز دلش برایش تنگ نمی‌شد، اگر فقط عاشق آن مردِ غیرممکن نبود، آنگاه کی توانست از نوجوانی و بازیگوشی برای فکر کردن به اینکه با چه کسی به جشن یول برود لذت ببرد.
(سلام دوستان. من این فیک رو به زبان انگلیسی دست و پا شکسته تمومش کردم. نمی دونم اجازه دارم تو جادوگران ورژن اولیه ش رو استفاده کنم یا نه، و نمی دونم آیا حتی یک نفر هم دوست داره ادامه ش رو بخونه....اگر کسی بود که بخواد بخونه بهم بگه، بقیش رو آپلود می کنم:)