جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور

کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: امروز ساعت 12:27
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

«شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده‌ی این دنیا نیست.

شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل...

الان فکر او در ذهنم آمد.»

چشمانم اندکی گشاد می‌شود.
و بدنم منقبض.

تئودور:
«چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟»

من:
«بله.

در این شب‌ها چیزی در نگاهش فرق می‌کند.

آریل می‌گوید شبیه به آن هنگام شده
که می‌خواست به خون‌آشام
و به شاه آمالثورا بدل شود.»

...

و من گابریل را در ذهنم می‌بینم.

ترک‌خورده و تاریک،

با قلب سیاه در دستانش

که دارد او را خاکستر می‌کند.

— نیل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

او را خاکستر می کند

از زبان نیل

سکوت بعد از هر مهمانی.
ترکیبی از آرامش و غم که وجودم را می گیرد.
دوستش دارم.

و حالا، اکنون که او، تئودور در کنارم هست، بیش از قبل.
او از بین میزهای شلوغ پر از جام ها و ظرف های خالی به سمتم می آید. با لبخندی گرم بر لب.
قلبم نرم می شود با نگاه کردن به او.
دستم را به سمتش دراز می کنم و او آن را می گیرد.

کنار همدیگر از پنجره بیرون را نگاه می کنیم. نم نم باران و مه بر فراز چمنزار.
گذشته هنوز هست و گلویم را می فشارد. خون آشامی. گابریل‌. و جنون حال هنوز هست. ویرانی، انگل ها، مرگ.

اما تئودور نگهم می دارد.
به این فکر می کنم که اگر او نبود، وضعیت من چه طور بود؟
شاید فقط یک تکه گوشت زنده بودم. با نقابی از لبخند در مهمانی ها. و شب ها کز کرده در گوشه ای از سرداب.

اما حالا می توانم حس کنم که روحم زنده است. حتی در میان این زوال.
به صورت تئودور نگاه می کنم. بر لبانش لبخند هست، اما در چشمانش اندکی بی قراری.
دستش را با ملایمت می فشارم.
"چیزی ذهنت را می آزارد؟"

تئودور:
"داشتم به آن شب فکر می کردم.
آن هنگام که نزد لرد سابیس رفتم و با او درباره ی پس زدن پای آدرین حرف زدم.
می دانی نیل..."

نگاهش را از باغ به من معطوف می کند. در چشمانش هم ترس می بینم و هم درد.
"من آن موقع نمی دانستم دارم از چه حرف می زنم، اما او می دانست. این را الان می فهمم. حالا که آن اتفاق افتاده. حالا که قلب سیاه مرده."

من:
"عزیزم،
نکند تو احساس گناه می کنی؟"

تئودور:
"فکر می کنم بله. نمی دانم اگر می دانستم منظور از پس زدن چیست، اصلا وارد این بازی می شدم یا نه."

من:
"اما تو می خواستی جلوی مرگ آدرین را بگیری."

تئودور:
"بله. اگر او می مرد، آن هم جلوی چشمان من، زندگی ام به یک کابوس ابدی بدل می شد.
اما حالا هم نمی توانم نگاه لرد سابیس را فراموش کنم. در آن چشمان خاکستری مرطوب او که با پلک های متورم سرخش قاب شده بودند، چنان غمی غوطه می خورد که مثل ویرانی خود این دنیا بود."

دستم را فشار می دهد.
"نیل، حس می کنم دنیا همین حالا هم نابود شده و ما فقط داریم تصویرش را دیرتر می بینیم."

به چمنزار خیس از باران نگاه می کنم. مه غریب که انگار رازهایی در خود پنهان کرده‌. و به لرد سابیس فکر می کنم.

من:
"تئودور، گمان می کنم بدانم چه می گویی.
شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده ی این دنیا نیست. شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل،
الان فکر او در ذهنم آمد."

چشمانم اندکی گشاد می شود. و بدنم منقبض.

تئودور:
"چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟"

من:
"بله. در این شب ها چیزی در نگاهش فرق می کند. آریل می گوید شبیه به آن هنگام شده که می خواست به خون آشام و به شاه آمالثورا بدل شود."

تئودور لب هایش را به هم فشار می دهد و خودش را به من نزدیک تر می کند و دستش را دورم حلقه می کند.
و من گابریل را در ذهنم می بینم. ترک خورده و تاریک، با قلبی سیاه در دستانش که دارد او را خاکستر می کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:30
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

«اگر می‌خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران.

اما تو بالاخره او را در دستانت می‌گیری
و آن را به خانه‌اش،
به سینه‌ات برمی‌گردانی، سرورم.

تا آن هنگام،
من بر صحنه خواهم رقصید،
داستان خواهم گفت،
برای تو قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت،
و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.

و زنگارها دور می‌شوند.

و عشق تو نزدیک.»

— ماتئو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 09:25
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

عشق تو نزدیک

از زبان ماتئو

انگار که زنگار می دیدم.
بر هر چه که چشمم به آن می افتاد.
و این چادرهای رنگارنگ سیرکم پناهم شدند.
این طور دیگر نمی بینم.
زنگارها را.

سرورم، سابیس،
اکنون تو در چه حال هستی؟
می توانم حدس بزنم.
تو از آن ها، شاه گابریل و شاه مالخازار می ترسی. با این حال از آن ها روی برنگردانده ای.
تو می گذاری آن ها هر شب به قلعه ات بیایند، برای دستبوسی و اینکه مطمئن شوند حالت خوب است.
اما در واقع می آیند تا مطمئن شوند تو سدی بر راهشان نیستی.
سرورم، سابیس، تو می دانی.
این بار آن ها خود دست در سینه ی تو فرو می برند و قلب از آن بیرون می کشند.
و این بار قلب دیگری حفره ی خالی سینه ات را پر نخواهد کرد.

بعد با تو چه خواهند کرد؟
جرات ندارند آتشت بزنند.
در عوض تو را بر پشت بام زنجیر می کنند و می گذارند دست های آفتاب به خونت آلوده شود.

تو می میری‌.

و آن دو ادامه می دهند، همراه با صلح شکننده شان.
و عشقی که هم نیش می زند و هم آرام می کند.

می دانم که این را هر شب می بینی.
مادامی که در تابوتت فرو می روی و دیده بر هم می نهی.
می دانم که پشیمانی‌.
افسوس می خوری.

و روح قلب سیاه نگاهت می کند.

سرورم، سابیس،
من، ماتئو، دلقک فرشته ی تو در این شب های آلوده به نفرین سکوت در میان این چادرهای رنگارنگ قدم برمی دارم.
و می بینم نمایشی را که ساعاتی پیش بر صحنه رقصیدم. یک شاه که شاه دیگر را می کشت.

آن ها از هم نمی نوشند، اما من وادارشان می کنم که چون کنند. وقتی دیگر نتوانند بفهمند که عشق دارند یا نفرت، تو چه طور می خواهی خودت را راضی کنی که برده ی آن ها باشی؟

و آن هنگام است که نزد من می آیی.

اگر می خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران. اما تو بالاخره او را در دستانت می گیری و آن را به خانه اش، به سینه ات برمی گردانی، سرورم.
تا آن هنگام من بر صحنه خواهم رقصید، داستان خواهم گفت، برایت قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت، و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.
و زنگارها دور می شوند.
و عشق تو نزدیک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/6/29 9:54:56
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1405 16:09
نمایش جزئیات
اینا دو تا از کامنتای من زیر یه پست مرتبط با جایگزینی نویسنده با هوش مصنوعیه.
دوست دارم نظر شمارم راجع به این قضیه بدونم.

Yes, it is true that even now, audiences may not be able to tell whether a literary or artistic work was created by a human or by AI. But from my perspective, an important part of creating a connection between a work and its audience is the human creator themselves, as well as the background and history that they share with their audience. In fact, I do not see the human creator as something separate from their fictional world; I see them as one of its key characters. When a human creator tell their audience about their life, their views, their suffering and hopes, and what led them to create the work, they are not simply introducing themselves. They are introducing themselves as a character into their fictional world. AI does not have human experience, and it cannot create that emotional connection between itself as a creator and its audience.

And regarding speed, from my perspective, an important aspect of creating literature and art is moving slowly. A creator should allow characters to gradually take shape and become fully formed within them. In creating a fictional world, the creator undertakes an inner journey of discovery, bringing out hidden fragments of their own being, nurturing them, and transforming them first into characters and ultimately into a world. I believe this is a process that needs to unfold slowly, so that the dark and unseen layers of the creator’s unconscious have enough time to enter into dialogue with one another and transform themselves into characters and a world.
For this reason, I do not consider the greater speed of AI in creation to be an advantage.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 شهریور 1405 14:08
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

چهره‌ی او در ذهنم هست.

چشمان خاکستری روشن و مرطوب،
از پس پلک‌های سنگین.

و لبخندی کوچک بر لب،
که نه غم است
و نه شعف.

دستانم را دور جام خون شرور مقابلم می‌گذارم.

آن را بالا می‌آورم،
بر دهان می‌گذارم
و می‌نوشم.

طعم شرارت ندارد.

طعم آب آهن دارد.

چشمان آبی روشن و آرام تو
که در لطافتشان
بُرنده‌ترین سیخ خوابیده.

— مالخازار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 شهریور 1405 12:05
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

سیخ در نگاه تو

از زبان مالخازار

در یک میخانه هستم.
با نقابی بر صورتم.
آتلور کنارم نشسته. آرام. نگاهش رو به جلو. یک لیوان آب توت فرنگی و شکر قهوه ای رو به رویش. می دانم حواسش به من است.
یک موسیقی ملایم در حال پخش است. خون آشام ها و انسان ها با همدیگر حرف می زنند. می خندند. آن ها خوشحال هستند‌‌. جشن می گیرند. مردمانی از نوکتیرا که ضد آیین قدیم هستند. بین آن ها انسان هایی هستند که بخش هایی از بدنشان توسط انگل ها خورده شده و آن ها این جاهای خالی از گوشتشان را مثل نشانی از افتخار با خود حمل می کنند.

گابریل،
باید این ها را ببینم و با خودم بگویم که ما کار درست را انجام دادیم.
اما نمی توانم.

تصویر او در ذهنم هست. لرد سابیس. بدل کننده ی من به خون آشام. پدر معنوی ام‌.
نگاهش را به خاطر می آورم، آن زمان که به او گفتیم باید قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد‌.
او درمانده بود‌.
و ترسیده.

و من نمی توانم بفهمم دارد چه اتفاقی می افتد. و یا شاید فقط جراتش را ندارم. زمانی از او کینه ای عمیق به دل داشتم. بعد او را بخشیدم. بعد او جسم گادفری را تصاحب کرد و به آستانه ی مرگ بردش. دوباره از او متنفر شدم. او خودش را تبعید کرد. آغشته به نیرنگ. من دوباره بخشیدمش. فکر کردم این بار دیگر به او نزدیک می شوم. اما آن کابوس سر برآورد. درست در شبی که داشتیم جشن می گرفتیم. پیروزی های مشترکمان را. و برگشت او را.

از چیزهایی که لرد سابیس به من داد، خدایی را دور انداختم و پادشاهی را نگه داشتم.
چرا؟ شاید چون این دنیا را مجنون می دیدم و می خواستم عقل را به کله اش برگردانم.
تو هم این طور نیستی؟
تو با خون حیوان چنین می کنی و من با خون انسان در جعبه.
اما گابریل،
من و تو برای نگه داشتن این نظم، برای تخت پادشاهی مان تا کجا پیش خواهیم رفت؟
و اکنون درباره ی آن دلقک‌فرشته ی ملعون و یارانش نمی گویم، لرد سابیس را می گویم.

برای تو لرد سابیس آن طور نیست که برای من هست. او در تو نیش فرو نکرده. از خونت ننوشیده. از خون قیرگونش به تو نداده. تو را بر تخت خدایی زنجیر نکرده.

عشق و نفرتی که تو به او داری، از جنس دیگریست. من می دانم. در گوشه ای تاریک از ذهنت تو به نابود کردن او می اندیشی. به تصاحب جایگاه خدای اعظم در این دنیا.
تو خدایی را مثل من نمی بینی. تو فکر می کنی می توانی یک خدای آزاد باشی. تو مثل من به تخت زنجیر نشده بودی.
تو، پادشاه آمالثورا، نوشنده ی آب آهن.

و تو به من چه خواهی گفت؟
که روح قلب سیاه را تجسم می بخشی، اما این بار در جسم خودت؟ که قلب سیاه در سینه ی تو قیر نخواهد بود، نه بلعنده ی رنج؟
که این گونه ترک های دنیا را سفت خواهی کرد و انگل ها را آرام؟

گابریل،
گاهی حس می کنم تو هر کاری می توانی بکنی. تو، نور کشنده ای که مدت ها آب آهن می نوشی و هر گاه به خون برمی گردی، او در مقابلت رنگ می بازد.

آیا تو لرد سابیس را خواهی کشت؟
و من همدستت خواهم بود؟ آیا مرا قانع می کنی که تنها با مرگ او و خدایی تو این جهان روی نیکبختی را به خود خواهد دید؟

چرا دارم این ها را می گویم؟
آیا در اندیشه ی کشتن او هستم و می خواهم گناه را به گردن تو بیندازم؟
گابریل،
مرگ او برای تو فقط یک کابوس تلخ خواهد بود، اما برای من دشنه ای که در قلبم فرو خواهد رفت و تا ابد آنجا خواهد ماند.
و خون از سینه ی من جاری خواهد بود.
تا آن زمان که نفس بکشم.

چهره ی او در ذهنم هست. چشمان خاکستری روشن و مرطوب از پس پلک های سنگین. و لبخندی کوچک بر لب. که نه غم است و نه شعف.

دستانم را دور جام خون شرور مقابلم می گذارم. آن را بالا می آورم، بر دهان می گذارم و می نوشم.
طعم شرارت ندارد، طعم آب آهن دارد. چشمان آبی روشن و آرام تو که در لطافتشان بُرنده ترین سیخ خوابیده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 25 شهریور 1405 12:28
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

سر شب است. نور ضعیف شمع ها فضای تالار اصلی نوکترنال کتدرال را روشن کرده.
روی میز طویل انتهای تالار، یک کیک چند طبقه ی سرخ مشکی و چند ظرف بزرگ پر از خون و شربت دیده می شود.
صدفگادفری به همراه دومینیک مورن پشت میز ایستاده، با حالتی منتظر.

در این لحظه شاه مالخازار وارد می شود. با ردای ساتن مشکی دنباله دار نقره دوزی شده.
گونه های صدفگادفری از هیجان سرخ می شود و چشمانش گشاد و مرطوب می شود. او جلو می دود و در برابر مالخازار زانو می زند و ردایش را می گیرد و می بوسد.
"سرورم!
چه قدر خوشحالم که می بینمتان."

مالخازار با حالتی سرزنشگرانه از آن بالا نگاهش می کند.
"خودت را نگاه کن.
هر بار مرا می بینی، طوری رفتار می کنی که انگار چند قرن است مرا ندیده ای‌."

و ردایش را آرام از میان دستان صدفگادفری بیرون می کشد و به سمت میز می رود و پشت آن می نشیند.
در این لحظه شاه گابریل و لرد سابیس هم وارد تالار می شوند و وقتی صدفگادفری با شوق به استقبالشان می رود، مالخازار با حالتی محاسبه گرانه نگاهش می کند، انگار می خواهد نوع ذوق کردنش را نسبت به وقتی که خودش را دیده بود، بسنجد‌.

گابریل و سابیس هم پشت میز دو طرف مالخازار می نشینند و کم کم بقیه ی ساکنان کتدرال هم وارد تالار می شوند و بقیه ی صندلی های میز طویل را اشغال می کنند.

صدفگادفری گلویش را صاف می کند و شروع می کند به حرف زدن:
"عزیزانم،
ممنونم که آمدید‌‌.
امشب ۲۵ شهریور شبیست که من متولد شدم.
و حضور شما در زندگی من این مناسبت را برایم خاص تر کرده، پس خواستم بیایید تا با هم جشن بگیریم."

مهمانان با حالتی گنگ به صدفگادفری نگاه می کنند. آن ها یا خون آشام هستند و گذر سال ها و تولد برایشان بی معنا شده و یا انسان هایی هستند که کمال همنشینی با خون آشام ها در آن ها اثر کرده.

در حالی که سکوتی معذب کننده بر فضا ساکن شده، لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن، با لبخندی کوچک بر لب و چشمانی مرطوب، طوری که معلوم نیست خوشحال است یا غمگین:
"من به خاطر ندارم که چه طور و چه زمان به دنیا آمدم، اما دوست دارم لحظه ی خلق جهانم را لحظه ی تولدم بدانم."

صدفگادفری با لبخند و حالتی که ترکیبی از محبت و احترام است، به او می نگرد‌.
"نگاه خیلی قشنگی دارید، سرورم."

مالخازار با اخم به صدفگادفری نگاه می کند.
در این لحظه گابریل شروع می کند به حرف زدن، با لبخند آرام و موقرانه ی مخصوص خودش.
"من هم دوست دارم آن لحظه را که قانون منع نوشیدن خون انسان را در آمالثورا وضع کردم، لحظه ی تولدم بدانم."

مالخازار چپ چپ به او نگاه می کند. چهره ی صدفگادفری سخت و سرخ می شود و سعی می کند لبخند بزند و بگوید که این زاویه ی دید زیباست. عده ای از خون آشامان آمالثورایی که خاطراتی نه چندان خوشایند از مجازات شدن به خاطر شکستن قانون منع نوشیدن خون انسان دارند، با حالتی معذب سرشان را پایین می اندازند.

صدفگادفری سعی می کند اتمسفر را عوض کند، با رو کردن به مالخازار و پرسیدن اینکه:
"سرورم،
شما دوست دارید تولدتان را چه لحظه ای در نظر بگیرید؟"

چشمان مالخازار برق می زند و لبخندی کج بر لبانش می نشیند‌.
"آن لحظه که حق مردمانم را کف دستشان گذاشتم و به آن ها فهماندم که اگر بخواهند به پرستیدن من و همین طور آن مراسم جنون وار خون‌نوشی شان ادامه بدهند، روزگارشان را طوری سیاه می کنم که بفهمند نه مرگ و نه ابدیت عمیق ترین رنج نیست."

گابریل لبخندی ملایم بر لب می آورد، در حالی که از چهره اش معلوم است رک گویی مالخازار کمی آزارش داده. سابیس با همان چشمان مرطوب و لبخند کوچک به مالخازار نگاه می کند، در حالی که معلوم نیست دارد سرزنشش می کند یا تحسین.
خون آشامان نوکتیرایی یاغی گری که از تنبیهات مالخازار خاطرات چندان خوشایندی ندارند، با حالتی معذب سرشان را پایین می اندازند.

در این لحظه ناتان رفیق قدیمی صدفگادفری و فرزند تبدیلی او از جایش بلند می شود و شروع می کند به خواندن آهنگ تولد تا اتمسفر عوض شود. بقیه هم با او همراهی می کنند و دومینیک مورن هم مشغول تعارف کردن ظرف های خون و شربت به مهمانان می شود‌.

در همین حین صدفگادفری می گوید:
"راستی عزیزان،
باید چیزی را اعتراف کنم. تولد من در واقع امروز نیست، دوم مهر است. والدینم آن را ۲۵ شهریور ثبت کردند تا بتوانم یک سال زودتر به مدرسه بروم‌."

مالخازار:
"اینکه چه روزی به عنوان یک انسان متولد شدی، چندان مهم نیست. مهم آن شبیست که من تبدیلت کردم و تو به عنوان یک خون آشام پا به جهان گذاشتی."

صدفگادفری با لبخندی که ترکیبی از عشق و احترام است:
"البته که همین طور است، سرورم."

در این لحظه یک پیامک تبریک تولد از سمت آموزشگاه زبان کندو برای صدفگادفری می آید، مکانی که او سال ها پیش مدتی را در آنجا کار کرده بود. صدفگادفری به خود می لرزد و بعد رو به مالخازار:
"سرورم،
باید اعتراف کنم ترجیح می دهم در سیاهچال های شما باشم تا آن آموزشگاه."

مالخازار:
"البته. من در سیاهچال هایم جنونت را درمان می کنم، ولی سر و کله زدن با اطفال شیطانی در آن دیوانه خانه کمکی به عاقل شدن تو نمی کند."

در این لحظه نوای موسیقی تالار را در برمی گیرد. مهمانان می نوشند و با هم گفت و گو می کنند. جشن تولد ادامه پیدا می کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 25 شهریور 1405 09:11
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داشتم به مسیری که طی کردم، فکر می کردم.

نه اینکه فقط تو ایران این طور باشه، این مساله تا حدی تو کشورای دیگه هم هست، بقیه ممکنه ترجیح بدن تو وارد یه مسیر معمول تر، شناخته شده تر و قابل پیش بینی تر بشی. اینکه بخوای زندگیتو وقف خلق یه جهان داستانی کنی، ممکنه باعث نگرانیشون بشه.

واسه منم همین طور بود و مخصوصا اول راه قضیه سخت تر بود و فشار بیشتری بهم می اورد، چون نوکترنال کتدرال هنوز مبهم بود و شکل نگرفته بود و اطرافیانم نگران این بودن که زندگیم قراره چی بشه.

و مساله در مورد من فقط این نبوده.
سخت بود که خلق کردن به این شکلو انتخاب کنم. اولش که می خوای شروع کنی، مطمئن نیستی چی بشه، نمی دونی می تونی دنیایی خلق کنی که بتونه در درجه ی اول خودتو راضی کنه، تجسم همون نیازی باشه که روحت می خواد برطرفش کنه.
من از همون دوران خردسالی و مخصوصا نوجوونی که با جهان های فانتزی آشنا شدم، به خلق دنیای خودم فکر می کردم، ولی مساله این بود که می خواستم از یه زاویه ی شخصی به قضیه ورود کنم و یه جایی از مسیر به مسائل فلسفی و اخلاقی علاقه مند شدم، اما طول کشید تا بتونم اون ارتباطیو که باید برقرار کنم، به اون درکی که باید برسم و بتونم با نوشتن پرسشای اخلاقی ای که تو ذهنمه رو کندوکاو کنم.

و یه مورد دیگه،
من از همون طفولیت بیشتر آدمی بودم که از خلوت خودش و تخیلات ذهنیش لذت می بره. این قضیه مخصوصا قبلنا چیزی نبود که بقیه تایید کنن. از نظر اونا اینکه یکی بخواد تقریبا تمام وقتشو تو اتاقش و تنها باشه، به مهمونی و معاشرت کردن علاقه نداشته باشه و غرق باشه تو دنیاهای فانتزی، اصلا چیز سالمی نبود.

اما مهم ترین نکته اینه:
خلق کردن یه جهان از درون خودت، اون حس فوق العاده ای که داره، ارزش رو در رو شدن با چالشای درونی و بیرونیشو داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 شهریور 1405 14:38
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

"من نمی‌خواهم نفرت داشته باشم، لوی.

من باید تو، گابریل، مالخازار، همگی مخلوقاتم را دوست داشته باشم.

اما..."

دست آزادم را به سینه‌ام می‌برم.

"توده‌ای سنگین و تیره اینجا جمع شده. دارد مرا پایین می‌کشد. در چاه آبی که نمی‌بینمش، غرقم می‌کند.

لوی!

تو می‌فهمی چه بر سر من آمده؟

الان دیگر من نه خدای اعظمم، نه آن خون‌آشام‌جادوگر کهن.

فقط یک جسم ناچیزم که تکه‌پاره‌های دنیا را اندکی کنار هم نگه می‌دارد.

و این از چیست؟

شاید روح قلب سیاه.

شاید هنوز چیزی از او باقی مانده.

و همین به آن‌ها بهانه می‌دهد که مرا نابود کنند."

— سابیس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!