
سیخ در نگاه تو
از زبان مالخازار
در یک میخانه هستم.
با نقابی بر صورتم.
آتلور کنارم نشسته. آرام. نگاهش رو به جلو. یک لیوان آب توت فرنگی و شکر قهوه ای رو به رویش. می دانم حواسش به من است.
یک موسیقی ملایم در حال پخش است. خون آشام ها و انسان ها با همدیگر حرف می زنند. می خندند. آن ها خوشحال هستند. جشن می گیرند. مردمانی از نوکتیرا که ضد آیین قدیم هستند. بین آن ها انسان هایی هستند که بخش هایی از بدنشان توسط انگل ها خورده شده و آن ها این جاهای خالی از گوشتشان را مثل نشانی از افتخار با خود حمل می کنند.
گابریل،
باید این ها را ببینم و با خودم بگویم که ما کار درست را انجام دادیم.
اما نمی توانم.
تصویر او در ذهنم هست. لرد سابیس. بدل کننده ی من به خون آشام. پدر معنوی ام.
نگاهش را به خاطر می آورم، آن زمان که به او گفتیم باید قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد.
او درمانده بود.
و ترسیده.
و من نمی توانم بفهمم دارد چه اتفاقی می افتد. و یا شاید فقط جراتش را ندارم. زمانی از او کینه ای عمیق به دل داشتم. بعد او را بخشیدم. بعد او جسم گادفری را تصاحب کرد و به آستانه ی مرگ بردش. دوباره از او متنفر شدم. او خودش را تبعید کرد. آغشته به نیرنگ. من دوباره بخشیدمش. فکر کردم این بار دیگر به او نزدیک می شوم. اما آن کابوس سر برآورد. درست در شبی که داشتیم جشن می گرفتیم. پیروزی های مشترکمان را. و برگشت او را.
از چیزهایی که لرد سابیس به من داد، خدایی را دور انداختم و پادشاهی را نگه داشتم.
چرا؟ شاید چون این دنیا را مجنون می دیدم و می خواستم عقل را به کله اش برگردانم.
تو هم این طور نیستی؟
تو با خون حیوان چنین می کنی و من با خون انسان در جعبه.
اما گابریل،
من و تو برای نگه داشتن این نظم، برای تخت پادشاهی مان تا کجا پیش خواهیم رفت؟
و اکنون درباره ی آن دلقکفرشته ی ملعون و یارانش نمی گویم، لرد سابیس را می گویم.
برای تو لرد سابیس آن طور نیست که برای من هست. او در تو نیش فرو نکرده. از خونت ننوشیده. از خون قیرگونش به تو نداده. تو را بر تخت خدایی زنجیر نکرده.
عشق و نفرتی که تو به او داری، از جنس دیگریست. من می دانم. در گوشه ای تاریک از ذهنت تو به نابود کردن او می اندیشی. به تصاحب جایگاه خدای اعظم در این دنیا.
تو خدایی را مثل من نمی بینی. تو فکر می کنی می توانی یک خدای آزاد باشی. تو مثل من به تخت زنجیر نشده بودی.
تو، پادشاه آمالثورا، نوشنده ی آب آهن.
و تو به من چه خواهی گفت؟
که روح قلب سیاه را تجسم می بخشی، اما این بار در جسم خودت؟ که قلب سیاه در سینه ی تو قیر نخواهد بود، نه بلعنده ی رنج؟
که این گونه ترک های دنیا را سفت خواهی کرد و انگل ها را آرام؟
گابریل،
گاهی حس می کنم تو هر کاری می توانی بکنی. تو، نور کشنده ای که مدت ها آب آهن می نوشی و هر گاه به خون برمی گردی، او در مقابلت رنگ می بازد.
آیا تو لرد سابیس را خواهی کشت؟
و من همدستت خواهم بود؟ آیا مرا قانع می کنی که تنها با مرگ او و خدایی تو این جهان روی نیکبختی را به خود خواهد دید؟
چرا دارم این ها را می گویم؟
آیا در اندیشه ی کشتن او هستم و می خواهم گناه را به گردن تو بیندازم؟
گابریل،
مرگ او برای تو فقط یک کابوس تلخ خواهد بود، اما برای من دشنه ای که در قلبم فرو خواهد رفت و تا ابد آنجا خواهد ماند.
و خون از سینه ی من جاری خواهد بود.
تا آن زمان که نفس بکشم.
چهره ی او در ذهنم هست. چشمان خاکستری روشن و مرطوب از پس پلک های سنگین. و لبخندی کوچک بر لب. که نه غم است و نه شعف.
دستانم را دور جام خون شرور مقابلم می گذارم. آن را بالا می آورم، بر دهان می گذارم و می نوشم.
طعم شرارت ندارد، طعم آب آهن دارد. چشمان آبی روشن و آرام تو که در لطافتشان بُرنده ترین سیخ خوابیده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








