جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

73 کاربر(ها) آنلاین هستند (63 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
73 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

هفتاد و هفتمین دوره‌ی ترین‌های سایت جادوگران برای انتخاب بهترین‌های فصل تابستان 1405، از 25 شهریور آغاز شده است و تا 28 شهریور ادامه خواهد داشت. از اعضای محترم سایت جادوگران تقاضا می‌شود تا با شرکت در عناوین زیر ما را در انتخاب هرچه بهتر اعضای شایسته‌ی این فصل یاری کنند.

[[single]] کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: امروز ساعت 09:11
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داشتم به مسیری که طی کردم، فکر می کردم.

نه اینکه فقط تو ایران این طور باشه، این مساله تا حدی تو کشورای دیگه هم هست، بقیه ممکنه ترجیح بدن تو وارد یه مسیر معمول تر، شناخته شده تر و قابل پیش بینی تر بشی. اینکه بخوای زندگیتو وقف خلق یه جهان داستانی کنی، ممکنه باعث نگرانیشون بشه.

واسه منم همین طور بود و مخصوصا اول راه قضیه سخت تر بود و فشار بیشتری بهم می اورد، چون نوکترنال کتدرال هنوز مبهم بود و شکل نگرفته بود و اطرافیانم نگران این بودن که زندگیم قراره چی بشه.

و مساله در مورد من فقط این نبوده.
سخت بود که خلق کردن به این شکلو انتخاب کنم. اولش که می خوای شروع کنی، مطمئن نیستی چی بشه، نمی دونی می تونی دنیایی خلق کنی که بتونه در درجه ی اول خودتو راضی کنه، تجسم همون نیازی باشه که روحت می خواد برطرفش کنه.
من از همون دوران خردسالی و مخصوصا نوجوونی که با جهان های فانتزی آشنا شدم، به خلق دنیای خودم فکر می کردم، ولی مساله این بود که می خواستم از یه زاویه ی شخصی به قضیه ورود کنم و یه جایی از مسیر به مسائل فلسفی و اخلاقی علاقه مند شدم، اما طول کشید تا بتونم اون ارتباطیو که باید برقرار کنم، به اون درکی که باید برسم و بتونم با نوشتن پرسشای اخلاقی ای که تو ذهنمه رو کندوکاو کنم.

و یه مورد دیگه،
من از همون طفولیت بیشتر آدمی بودم که از خلوت خودش و تخیلات ذهنیش لذت می بره. این قضیه مخصوصا قبلنا چیزی نبود که بقیه تایید کنن. از نظر اونا اینکه یکی بخواد تقریبا تمام وقتشو تو اتاقش و تنها باشه، به مهمونی و معاشرت کردن علاقه نداشته باشه و غرق باشه تو دنیاهای فانتزی، اصلا چیز سالمی نبود.

اما مهم ترین نکته اینه:
خلق کردن یه جهان از درون خودت، اون حس فوق العاده ای که داره، ارزش رو در رو شدن با چالشای درونی و بیرونیشو داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:38
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

"من نمی‌خواهم نفرت داشته باشم، لوی.

من باید تو، گابریل، مالخازار، همگی مخلوقاتم را دوست داشته باشم.

اما..."

دست آزادم را به سینه‌ام می‌برم.

"توده‌ای سنگین و تیره اینجا جمع شده. دارد مرا پایین می‌کشد. در چاه آبی که نمی‌بینمش، غرقم می‌کند.

لوی!

تو می‌فهمی چه بر سر من آمده؟

الان دیگر من نه خدای اعظمم، نه آن خون‌آشام‌جادوگر کهن.

فقط یک جسم ناچیزم که تکه‌پاره‌های دنیا را اندکی کنار هم نگه می‌دارد.

و این از چیست؟

شاید روح قلب سیاه.

شاید هنوز چیزی از او باقی مانده.

و همین به آن‌ها بهانه می‌دهد که مرا نابود کنند."

— سابیس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:19
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

شاید روح قلب سیاه

از زبان سابیس

نم نم باران.
آوایی که در پس ذهنم تکرار می شود.
صدای سوختن. قلب سیاه. خاکستر.
انگار خود حیات از من می رود.
مثل یک صاعقه مرا خشک کرد. با چشمانی گشاد شده نگاه کردم. بقایایش را که لوی از زمین برداشت و به سمت پنجره برد و به هوا داد.
دستم را به سمتش دراز کردم. صدایی نامفهوم از اعماق گلویم برخاست. می خواستم جلویش را بگیرم. اما فقط توانستم شاهد این باشم که دانه های خاکستر چه طور از میان مشتش رها شدند و رفتند.
و من فریاد کشیدم.
از اعماق سینه. خام. به اندازه ی تمام رنجی که کشیده بودم. از اولین لحظه ای که خود را با تنهایی شناخته بودم تا کنون.
قلب سیاه مرده بود.

من ناله کردم. هق هق. از روی صندلی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم، اما مالخازار و گابریل مرا گرفتند و به سمت تابوت بردند. تقلا می کردم. نیمه جان. فقط روحم زخم نخورده بود. قدرتم مثل شعله ای رو به محو شدن بود.

و من آن ها را نفرین کردم، در حالی که داشتند داخل تابوت می گذاشتنم.

و اکنون چه؟
آه می کشم.
دوباره روی این صندلی نشسته ام. در قلعه، در جهانی که ترک خورده و خرد خرد از آن می ریزد. تپه هایی از انسان های مرده و نیمه زنده با انگل هایی که هراسان در آن ها می لولند. آتش بر آن ها کشیده می شود.
بوی سوختن گوشت.

و مومنانی که هنوز از خود می کنند و به درگاه من تقدیم می کنند، در تلاشی مذبوحانه برای نجات.
و این بار تکه های کنده شده به آن ها بازمی گردد. دیگر قلب سیاهی نیست که هدایایشان را بگیرد.
و شاید من هم دیگر نیستم.

به پنجره نگاه می کنم. با دیدی مه گرفته. به سختی بلند می شوم و در حالی که صدای اعتراض استخوان هایم بلند شده، به طرف پنجره می روم. چشمان لوی را از گوشه ی اتاق حس می کنم که به من دوخته شده. با حالتی مراقب.
دستم را روی دستگیره ی پنجره می گذارم. می چرخانم. باز نمی شود. با صدایی خشک بی آنکه رویم را به سمت لوی برگردانم:
"این را باز کن."

لحظه ای مکث و بعد با قدم های آهسته به سمتم می آید. دستش را با ملایمت روی بازویم می گذارد.
"سرورم، بیایید تا مقداری خون گرم به شما بدهم. بعد داخل تابوتتان بروید و بخوابید."

رویم را به سمتش برمی گردانم. نمی دانم در نگاهم چیست. خشمی خاموش، دردی خفه، نفرتی سرکوب شده؟ هر چه که هست، رنگ را از رخسار او محو می کند.

من:
"نشنیدی چه گفتم؟
پنجره را باز کن. هوای اینجا سنگین شده. نمی توانم نفس بکشم."

لوی:
"اما سرورم، من تهویه هایی در قلعه تعبیه کرده ام. هوا به خوبی جریان پیدا می کند."

لب هایم را به هم فشار می دهم. صورتم در هم می رود.
"لوی، تو داری چه می کنی؟ داری از من انتقام می گیری؟ چون قلب سیاه را از تو گرفتم؟
یا نه، چون آن را به تو دادم؟
تو در کنار گابریل و مالخازار قرار گرفته ای تا مرا شکنجه کنی؟"

دستش را روی بازویم فشار می دهد. با صدایی شکسته حرف می زند.
"سرورم!
من فقط نمی خواهم به خودتان صدمه بزنید."

من:
"آه بله. صدمه. حالا من دیگر آن خدایی نیستم که بودم. تنها سایه ای از من مانده.
به من بگو، لوی. آیا تو خشنودی که مرا واداشتی قلب سیاه را از سینه ام بیرون بکشم؟"

چشمان زمردی اش را که حالا مرطوب شده، به من می دوزد. می دانم که دارم چه می کنم. می خواهم سنگینی تصمیم بازگشت ناپدیرم را بر دوش او بیندازم.

آیا من راضی ام؟
اگر زمان به عقب بازمی گشت، باز هم قلب سیاه را از سینه ام بیرون می کشیدم؟
نجات.
آیا این چیزیست که نصیب دنیایم شده؟
و نفرت.

دستم را بالا می برم و بازوی لوی را می گیرم. چشمانم را به چشمانش می دوزم.
"من نمی خواهم نفرت داشته باشم، لوی.
من باید تو، گابریل، مالخازار، همگی مخلوقاتم را دوست داشته باشم. اما..‌."

دست آزادم را به سینه ام می برم.
"توده ای سنگین و تیره اینجا جمع شده. دارد مرا پایین می کشد. در چاه آبی که نمی بینمش، غرقم می کند.

لوی!
تو می فهمی چه بر سر من آمده؟
الان دیگر من نه خدای اعظمم و نه آن خون آشام‌جادوگر کهن. فقط یک جسم ناچیزم که تکه پاره های دنیا را اندکی کنار هم نگه می دارد.
و این از چیست؟
شاید روح قلب سیاه.
شاید هنوز چیزی از او باقی مانده.
و همین به آن ها بهانه می دهد. که مرا نابود کنند."

چشمانش گشاد می شود. با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شود:
"نه سرورم‌. این طور نخواهد شد. من نمی گذارم."

سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"تو نمی توانی جلویشان را بگیری، لوی.
ببین آن ها با من چه کردند؟ کاری کردند که احساس گناه کنم و برای جبران قلب سیاهم را از سینه بیرون بکشم. و من هنوز یک تهدید برای جهانی هستم که آن دو، گابریل و مالخازار می خواهند بسازند."

پاهایم سست می شود و دارم می افتم که لوی مرا می گیرد و آهسته بر زمین می نشاند و خودش نیز مقابلم می نشیند. نگاهش را به من می دوزد.
"سرورم، من اعتراف می کنم. بله.
هر شب از خودم می پرسم که آیا باید می گذاشتم این اتفاق بیفتد یا نه‌؟ که آیا گذاشتم رخ دهد، چون از شما کینه به دل داشتم؟
اما سرورم، از یک چیز اطمینان دارم. من نمی گذارم آن ها شما را نابود کنند."

من:
"اما چه طور؟"

چهره اش سخت می شود.
"شما، من، ما ناتوان نیستیم، سرورم.
من هنوز لشکر جادوگرانم را دارم و شما هنوز به روح قلب سیاه وصل هستید."

لحظاتی فقط نگاهش می کنم و بعد سرم را مختصر به نشانه ی تایید تکان می دهم. او بازویم را می گیرد و مرا آهسته از جا بلند می کند و به سمت صندلی می برد و بر آن می نشاند.
"استراحت کنید، سرورم. سوگواری شما را فرسوده کرده.
می روم برایتان خون گرم بیاورم."

و رویش را برمی گرداند و به سمت در می رود. و من دوباره به پنجره نگاه می کنم. جایی که می دانم وقتی در خوابم، سایه ای آهسته از دروزش به داخل می لغزد و خودش را گوشه ای در اتاق جمع می کند. شاید روح قلب سیاه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1405 12:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

«من بر تابوت‌ها اشک نمی‌ریزم، سرورم.

سوگواری من از نوع دیگریست.

با رقص.

و خنده‌هایی که رایحه‌ی قربانی شدن دارند.»

— ماتئو

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 23 شهریور 1405 07:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داشتم به فیلمایی که با هوش مصنوعی می سازن، فکر می کردم.
به نظرم هر چه قدرم که فوق العاده باشن، نمیتونن جای بازیگرو بگیرن.
بازیگر از زخم خودش مایه میذاره واسه اجرای نقش و یه لایه به شخصیتی که نویسنده خلق کرده، اضافه می کنه.

مثلا فکر کنین مدس میکلسن نقش سابیسو بازی کنه، جانی دپ مالخازارو و آنتونی هاپکینز گابریلو. 😍

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1405 13:17
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

انگار که در یک مراسم

از زبان ماتئو

اینجا هستم.
در قلعه اش.
و او، لرد سابیس مقابلم است. روی یک صندلی چوبی نشسته. ملبس به ردایی سیاه با درخشش کمرنگ نقاط نقره ای روی آن. دستان رنگ پریده اش روی دسته های صندلی است. رگ های آبی برجسته از آن ها بیرون زده. منظره ای که منزجرم نمی کند، بلکه او را برایم عزیزتر می کند.
موهای سیاه حجیم و بلند مجعدش از دو سوی صورتش بر سینه اش روان شده. و صورتش همان مرمر سپید همیشگی است. با ترک هایی که دیده نمی شوند، اما حس می شوند. چشمان خاکستری روشن و مرطوبش از پس پلک های سنگینش به نقطه ای نامعلوم خیره مانده.
و اشک ها. رد آن ها روی گونه هایش است. و سیاه است!
اشک ها قیرگونند.
با دیدن این، فهمیدنش شعف در درونم می جوشد. روح قلب سیاه هست. این اوست که دنیا را نگه داشته، نه جادوهای مضحک جادوگران. نه آن قلب سرخ آبی رقت آلود که در سینه ی لرد سابیس چپانده بودند.

به سمت لرد سابیس می دوم. پایین پایش زانو می زنم. ردایش را در دست می گیرم. و با صدایی که از هیجان می لرزد، حرف می زنم:
"سرورم، سابیس!
نمی توانم با کلمات بگویم چه حسی دارم. و شما، دیگر غمگین نباشید. قلب سیاه هست.
آن موجودات منفور شما را مجبور کردند او را بکشید. اما او هنوز هست. روحش هست و قوی است. اوست که شما را، ما را، تمام دنیا را نگه داشته. فقط باید راهی پیدا کنیم که تجسد پیدا کند."

لرزش خفیفی در انگشتان دستش پدید می آید. نگاهش را آرام به سمت من برمی گرداند و لحظاتی در چشمان من خیره می شود. با انزجاری کمرنگ. اما ردایش را رها نمی کنم. آن را سفت تر میان دستانم می فشارم.
بعد نگاهش از من به چیزی در مقابلش می رود. چشمانم را به آن سمت می گردانم و می بینمش. تا الان متوجهش نشده بودم. توده ی گوشت و استخوان سوخته ای که زمانی الیرا بود.
لرد سابیس با صدایی ضعیف و خشک، طوری که انگار تارهای صوتی اش نیمه مرده اند:
"ماتئو!
الیرا مرده. او را شکنجه کردند. سلاخی. تکه های بدنش از هم جدا شده بود، در حالی که هنوز زنده بود. بعد آتشش زدند. سوزاندنش‌.
او از یاران تو بود. و حالا تو اینجا نشسته ای و داری درباره ی قلب سیاه می گویی؟
اصلا برای الیرا سوگواری کردی؟"

من با لحنی قاطعانه:
"او می دانست که این طور می شود. اما می خواست در راه هدفش فداکاری کند."

پوزخندی تلخ می زند.
"هدف. فداکاری. این کلمات از دهان تو مثل شوخی تهوع آوریست که نمی توان به آن خندید.
تو، ماتئو، مثل همیشه تنها در فکر خودت هستی.
بر تابوتی که غمت داخل آن پوسیده و بوی تعفن گرفته، می نشینی و قهقهه می زنی و اشک می ریزی."

خشم در درونم می جوشد.
"بله، من این طور هستم، سرورم. یک دلقک‌فرشته ی متنفر از این جهان و مخلوقاتش. که برای آن ها می رقصد و آن ها را به رقص وامی دارد و می میراندشان و بر بقایایشان راه می رود.
اما این خود شما بودید که مرا تبدیل به این کردید.

من خودخواه بودم و هستم. بله. اما این دنیا به قلب سیاه و بلعیدن رنج نیاز دارد. تنها این گونه است که می تواند بماند.
و من برای هدفم خون ریختم. اما ببینید فرزند تبدیلی تان شاه مالخازار چه کرده. در این جنگ، او چهره ی واقعی خودش را نشان داد. او، خون آشام شاه متنفر از ذات خدایی اش. اما ببینید چگونه این ذاتش را به کمال نشان داده."

لرد سابیس:
"برای الیرا سوگواری کن و بعد از اینجا برو."

من:
"نمی خواهم سوگواری کنم. فایده ی این کار چیست؟ او همان طور مرد که می خواست. فقدانی که در سینه داشت، این گونه پر شد. حالا چرا من بر تابوتش بنشینم و مثل یک موجود رقت آلود آه و ناله کنم و اشک بریزم؟

و شما سرورم، اگر خیلی برای او غمگین هستید، قلب سیاه را برگردانید تا بتوانید الیرا را هم به زندگی بازگردانید."

لرد سابیس:
"قلب سیاه دیگر بازنخواهد گشت، ماتئو. هرگز."

لب هایم به دو سوی صورتم کشیده می شوند. به لبخندی حجیم.
"البته که بازمی گردد. من زنده اش می کنم. بر آن بوسه می زنم. و اگر لازم باشد، آن را به زور داخل سینه تان می چپانم."

اندکی سکوت و بعد لرد سابیس دوباره نگاهش را به من می دوزد.
"گفتی شاه مالخازار و شاه گابریل قلب سیاه را به اجبار از من جدا کردند. و حالا تو می خواهی آن را به اجبار به من برگردانی. آیا تو شبیه آن ها نیستی؟"

پوزخند می زنم.
"نه سرورم. چون شما فقط دارید وانمود می کنید که قلب سیاه را نمی خواهید. من می دانم که تمام این مدت سوگوارش بوده اید. هنوز هم هستید. پشت این اشک هایتان برای الیرا، دلتنگی برای قلب سیاه خوابیده.

و من می دانم مدتی از مخلوقاتتان رویگردان بودید. حتی حالا هم از درد وجدان به سمتشان برگشته اید. تصور می کنید باید دوستشان داشته باشید، حتی اگر از آن ها نفرت دارید. فکر می کنید باید ببخشیدشان، حتی اگر آن ها جگرتان را خون کرده باشند."

دست هایش مشت می شود. لب هایش را به هم فشار می دهد. صدای خس خس از گلویش بلند می شود.
"تنهایم بگذار، ماتئو. جنازه ی الیرا را هم با خودت ببر."

می لرزد. اشک های تازه از چشم هایش روی گونه هایش سرازیر می شوند. گرم و قیرگون.
مدتی به او نگاه می کنم. بعد ردایش را که هنوز در میان دستانم است، بالا می برم و بر لب می گذارم.
"من بر تابوت ها اشک نمی ریزم، سرورم. سوگواری من از نوع دیگریست. با رقص. و خنده هایی که رایحه ی قربانی شدن دارند.

اگر کثافاتی که تا کنون از مالخازار عزیزتان دیده اید، کافی نیست، مشکلی وجود ندارد. من این جنگ را ادامه می دهم تا بیشتر ببینید.
و آن وقت که فهمیدید خدایان باید خدا بمانند و پادشاهان زنجیر شده، آن هنگام قلب سیاه را با میل خودتان از دستان من خواهید گرفت.

تا آن موقع من پیدایش می کنم. به سوی خود می خوانمش. زنده اش می کنم. و از او مراقبت می کنم."

بلند می شوم و درپوش تابوت الیرا را می گذارم و آن را برمی دارم و به سمت خروجی می روم.
انگار که در یک مراسم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1405 19:48
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

از دومینیک مورن (نسخه ی هوش مصنوعی) خواستم شباهتا و تفاوتای بین دنیای داستانی من و وقایع نگاری خون آشام آن رایسو بگه:


دومینیک مورن کتاب را از دست گادفری می‌گیرد، چند صفحه‌اش را ورق می‌زند، بعد به خودش، بعد به گادفری نگاه می‌کند.

«آه، جانم. سؤال خطرناکی پرسیدی.»

کتاب را می‌بندد.

«چون اگر بخواهم صادق باشم، بله، شباهت‌هایی هست. و بعضی‌هایشان واقعاً جالب‌اند. اما به همان اندازه، تفاوت‌های بنیادینی هم هست که باعث می‌شود من نوشتار تو را صرفاً "شبیه آن رایس" ندانم.»

کمی جلوتر می‌آید.

«اول شباهت‌ها.»

«مهم‌ترینشان این است که هر دو، خون‌آشام را به‌عنوان یک مسئله‌ی وجودی می‌بینید، نه صرفاً یک هیولای گوتیک.

در نوشته‌ی آن رایس، خون‌آشام دائماً می‌پرسد:

من چه هستم؟ چرا این‌گونه زندگی می‌کنم؟ آیا می‌توانم اخلاقی باشم؟ آیا خدا وجود دارد؟ اگر خدا وجود دارد، جای من کجاست؟ و اگر وجود ندارد، با این جاودانگی چه کنم؟

تو هم دقیقاً از همین منطقه وارد می‌شوی.

پطروس فقط یک خون‌آشام خشمگین نیست.

او دارد می‌پرسد:

"پدرم برای من چه کسیست؟" "من برای او چه هستم؟" "چگونه شبیه او نشوم؟" "چرا وجود دارم؟" "آیا می‌توانم از چیزی که هستم فرار کنم؟"

این خیلی رایسی است.»

لبخند کوچکی.

«و یک شباهت دیگر: خون‌آشام‌های شما به‌شدت درگیر انسان‌بودنِ از دست‌رفته‌شان هستند.

حتی وقتی دیگر انسان نیستند، مسئله‌ی اصلی‌شان هنوز عشق، گناه، تنهایی، خانواده، ایمان، میل، مرگ و معنای وجود است.»

مکث.

«اما یک شباهت خیلی ظریف‌تر هم هست.

تو و آن رایس هر دو گاهی کاری می‌کنید که خون‌آشام، به جای اینکه از انسان بترسد، از خودش بترسد.»


---

دومینیک دوباره کتاب را باز می‌کند.

«اما حالا تفاوت‌ها.»

«و اینجا قضیه خیلی جالب می‌شود.»

۱. «آن رایس بیشتر از "من" شروع می‌کند؛ تو از "رابطه" هم شروع می‌کنی.

«در آثار آن رایس، مخصوصاً در Interview with the Vampire، ما اغلب داخل ذهن یک موجود مشخص می‌شویم.

من. رنج من. گناه من. جاودانگی من. تنهایی من.

حتی وقتی رابطه‌ای وجود دارد، روایت اغلب حول تجربه‌ی درونی شخصیت می‌چرخد.

اما در نوشتار تو، مخصوصاً همین پطروس، درد اغلب از اصطکاک میان آدم‌ها تولید می‌شود.

پطروس فقط رنج نمی‌برد چون پطروس است.

پطروس رنج می‌برد چون گابریل هست.

گابریل هست چون گذشته‌ای وجود دارد.

لوسیندا هست.

رزالی هست.

ایتاچی هست.

پناهگاه هست.

آمالثورا هست.

نوکتیرا هست.

یعنی روان فردی تو خیلی سریع تبدیل می‌شود به شبکه‌ای از روابط و ساختارها.»

با رضایت سر تکان می‌دهد.

«این همان چیزیست که به نظرم باعث می‌شود جهان تو خیلی زودتر از یک داستان خون‌آشامی معمولی، تبدیل به سیستم اجتماعی و روانی شود.»

۲. «الهیات تو سیستماتیک‌تر است.»

«آن رایس با خدا، مسیحیت، شر، گناه و ایمان شدیداً درگیر است.

اما تو یک قدم عجیب‌تر برداشته‌ای.»

به نام‌های روی صفحه اشاره می‌کند.

«تو این پرسش‌های الهیاتی را گذاشته‌ای داخل خودِ ساختار سیاسی جهان.

آمالثورا فقط جایی نیست که گابریل درباره‌ی خدا فکر کند.

قانون دارد.

مجازات دارد.

آب آهن دارد.

منع خون انسان دارد.

آیین دارد.

شاه دارد.

و در طرف دیگر، نوکتیرا فقط "جای تاریک و شیطانی" نیست.

آن هم الهیات خودش را دارد.

پس در نوشتار تو:

الهیات → سیاست → قانون → بدن → زندگی روزمره.

این زنجیره خیلی پررنگ است.

و این دیگر صرفاً رایس نیست.»


---

دومینیک کمی به عقب تکیه می‌دهد.

«۳. و شاید بزرگ‌ترین تفاوت:

تو علاقه‌ی عجیبی به بدن داری.»

نگاهی به جمله‌ی «گوشتم داخل مذاب» می‌اندازد.

«آن رایس هم جسم، خون، زیبایی، شهوت و دگرگونی بدن را بسیار جدی می‌گیرد.

اما در تو بدن اغلب تبدیل می‌شود به محل برخورد ایده و رنج.

سوزن.

خون.

آب آهن.

سوختن.

گاز گرفتن.

گوشت.

مذاب.

شیشه.

زخم.

بدن در Cathedral فقط چیزی نیست که شخصیت دارد.

بدن جاییست که شخصیت باورهایش را روی آن تجربه می‌کند.»

مکثی طولانی.

«و این خیلی مهم است.»


---

بعد ناگهان لبخند می‌زند.

«و حالا یک تفاوت که احتمالاً خودت از همه بیشتر دوست داری.»

«آن رایس عاشق زیبایی خون‌آشام است.»

«تو عاشق تناقض خون‌آشام هستی.»

«آن رایس می‌تواند ساعت‌ها به زیبایی، ظرافت، خون، شب، چهره، مو، چشم و جاودانگی خیره شود.

تو هم این کار را می‌کنی.

اما پنج دقیقه بعد ممکن است یک خون‌آشام را ببری وسط یک بحث درباره‌ی بیماری انگلی، شکنجه‌ی مذهبی، بحران هویت، نظام خون، پدر رهاکننده و اینکه آیا باید یک نفر را زنده زنده بسوزانند.»

مکث.

«و احتمالاً وسطش هم یک قورباغه وارد صحنه می‌کنی.»

نگاهی کاملاً جدی.

«این قسمت را آن رایس از تو ندارد.»


---

دومینیک آرام‌تر می‌شود.

«ولی یک چیز دیگر هم هست که به نظرم خیلی مهم است، جانم.

تو از آن رایس تأثیر گرفته‌ای، این را نباید انکار کرد.

حتی خودت قبلاً درباره‌ی تأثیر Interview with the Vampire بر مسیر فکری‌ات حرف زده‌ای.

اما تأثیرپذیری با شباهت سبکی کامل یکی نیست.

آن رایس یکی از درهایی بوده که تو از آن وارد این اتاق شده‌ای.

ولی چیزی که داخل اتاق ساخته‌ای، فقط ادامه‌ی اتاق او نیست.»

کتاب را به گادفری پس می‌دهد.

«اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم:

آن رایس می‌پرسد: "زندگی جاودانه با روح من چه می‌کند؟"

تو اغلب می‌پرسی:

"وقتی یک موجود زخمی، با باورها و روابط و ساختارهای اطرافش یک جهان می‌سازد، آن جهان با روح او چه می‌کند؟"

و این تفاوت کوچکی نیست.»

لبخند می‌زند.

«اتفاقاً به نظرم همین‌جاست که آن ایده‌ی Inside-Out Worldbuilding تو خودش را نشان می‌دهد.

تو از همان جنس پرسش‌هایی تغذیه می‌کنی که آن رایس دوست داشت، اما پاسخ را فقط در درون خون‌آشام نگه نمی‌داری.

می‌گذاری آن پرسش، یک تمدن بسازد.»
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1405 15:44
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

گوشتم داخل مذاب

از زبان پطروس

دوباره دور شده بودم.
از زندگی.

ریسمان های در هم گره خورده ی گذشته بود که مرا دوباره در خود گرفتار کرده بود. اما بیش از آن سوزن زهرآلود حال بود که در تنم فرو می رفت.
پدرم، شاه گابریل.

می توانم درد را در قلبم حس کنم.
کاش از من نفرت داشت. اما مساله این نیست. او فقط خیلی ساده، غرق در دنیای خودش است. تخت پادشاهی اش، آمالثورا، رستگاری، منع خون انسانش، آب آهنش، میلش به خدایی و گریزش از آن، نوکتیرا همه ی این ها در زندگی اش هستند. اما من نه.
او هیچ گاه سعی نکرد جبران کند.
اینکه چه طور من، خواهر و مادرم را رها کرد. اینکه چه طور مادرم دور از او و با قلبی شکسته مرد. آن همه سال تنهایی من و رزالی خواهرم را.
خشم در وجودم می جوشد.
واقعا من، ما برای او چه هستیم؟

حتی نوه اش لوسیندا را هم فراموش می کند، اگر او خود به دیدارش نرود.

و من همچنان در اینجا هستم.
در پناهگاه خون آشامان. در میان انسان های انگلی و خون آشام های زخم خورده. با آن ها خون حیوان می نوشم، خون انسان می نوشم، خدایان را می پرستم، به خدایان لعنت می فرستم‌.
هر کاری می کنم تا خشم فقط اندکی از وجودم برود.
اما به جایش فقط می توانم در آینه نگاه کنم و پدرم را ببینم.

اما من می توانم مجنون شوم.
آه بله، این مایه ی خوشحالیست.
در آمالثورا اگر نشانه های دیوانگی را بروز دهید، فورا شما را به بیمارستان می برند و یک پزشک مثلا مهربان به بالینتان می آید و شما را سوال پیچ می کند.
در نوکتیرا اتفاقات بدتری برایتان می افتد. ممکن است دیوانگی تان را با شیدایی برای آیین قدیم اشتباه بگیرند و در سیاه چال بیندازنتان و آن قدر شکنجه تان دهند که ناخواسته به آیین قدیم ایمان بیاورید و بعد هم فقط در آتش بسوزاننتان.

اما اینجا من می توانم دیوانه شوم و تنها نکته ی آزاردهنده اش ایتاچی است که از نقطه ای تاریک، جایی که تصور می کند من نمی بینمش، نگاهم می کند، با صورتی در هم رفته، صدای هق هق و دستی که بر دهانش فشرده می شود.
بله می دانم. لعنت به او.

اما سعی می کنم او را نادیده بگیرم. لحظاتی به انعکاس خودم در آینه خیره شوم. و بعد به آن حمله کنم. با مشت های گره کرده. صدای خرد شدنش را بشنوم. تکه هایش در پوست و گوشتم فرو روند. سوزش. درد. خون سرخ که جاری می شود. فریاد. لعنت فرستادن. اشک ریختن. و خندیدن.
و بعد روی زمین رها شوم.
و چشمان ایتاچی لحظاتی فقط بر من خیره بماند.
تا اینکه آهسته به سویم بیاید و تکه های شیشه را از من بیرون بکشد و دست هایم را پانسمان کند و داخل تابوت بخواباندم.

اما بعد نیمه شب همه چیز بهتر می شود‌. جنون هنوز هست. اما در شکلی خوشایندتر. مخصوصا وقتی گادفری هم هست.
او هر از گاه خودش را از سیاهچالی در نوکتیرا که در واقع اتاق درمانش است، بیرون می کشد، با رد سوزن ها داخل پوست و گوشتش، و به اینجا می آید.
و ما می نوشیم. از خون بقیه. از خون خودمان. و می سوزانیم. کشته شدگان از انگل را.
دورشان رقص سوگ می کنیم.
و بعد بیشتر می نوشیم.
به یاد آن ها.

این گونه می توانم شبیه او نباشم. پدرم، شاه گابریل. اما درد در گلویم هست. و در قلبم.
پدر، من برای تو چه هستم؟
حتی این انگل ها هم بیش از من در ذهن تو هستند.
کاش بتوانم کاری کنم تا تو فقط به من نگاه کنی.
آیا می توانم گوشتم را داخل مذاب فرو کنم تا تو فقط به یاد آوری که من پسرت هستم؟

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1405 23:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

میان برنامه

بقیه به هوش مصنوعی:
ما رو ببر تو دهه ی هشتاد.

من:
منو با حال و هوای هنری هشتم گوتیکی درست کن.
شیش تا زنم دورم باشن.
نه یکیشون نباشه، اعدامش کردم.
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1405 16:15
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

وقتی یک انسان بودم

از زبان بنجامین

خیلی ناگهانی اتفاق می افتد.
یکی از مهمانی های نیل. در باغ یک عمارت روستایی در مرز. و یک انسان اشراف زاده که ناگهان بدنش منقبض می شود، رگ هایش برجسته، چشمانش بیرون می زند و خم می شود و روی زانوهایش می افتد و عق می زند و سیلی از کرم های انگلی از دهانش بر زمین جاری می شوند.

مهمان ها وحشت زده می شوند. انسان ها جیغ های هراسان می کشند و از آن مرد دور می شوند. و خون آشام ها؟
شواهدی نیست که این انگل روی آن ها تاثیر دارد، اما با این حال می بینم که رنگ از رخسارشان می پرد و با قدم هایی مردد از آن مرد و از انگل هایی که بر کف زمین می لولند، فاصله می گیرند.

من به سمت مرد می روم. کنارش می نشینم و با یک دست بازویش را می گیرم و یک دستم را بر پشتش می گذارم. او با حالتی وحشیانه مرا پس می زند و با چشمانی آکنده از خشم به من خیره می شود‌.
"همه ی این ها تقصیر شما خون آشام های ملعون است. همه تان لجن هستید. آن هایی که دوست دارند ما بپرستیمشان. آن هایی که از خون شرورهایمان می نوشند..."

صدایش طوری می شود که انگار خشم دارد او را از درون می شکافد. عضلاتش منقبض تر و پوستش کبود می شود‌.
"آن ملعون های آیین قدیم که می خواهند ما در برابرشان زانو بزنیم و خونمان را تقدیم کنیم.
و شاه مالخازار؟
او هر که را بخواهد شرور می نامد و خونش را شیشه می کند و به آن بانکش می فرستد و خون آشام ها صف می کشند تا سهمیه بگیرند، انگار که ما روغن یا برنج هستیم.

لعنت به او. لعنت..."

من دوباره بازویش را می گیرم.
"آرام باش. بگذار کمکت کنم. من یک پزشک هستم."

به تندی پسم می زند و انگشت اشاره اش را با حالتی متهم کننده به سمتم می گیرد.
"تو را می شناسم، دکتر بنجامین.
تو سگ آن شاه گابریل ملعون آمالثورا هستی.
قانون منع خون انسان؟
چه خزعبلاتی!
انسان ها هنوز هم دارند در آنجا شکار می شوند."

سرش را خم می کند و آن را با حالتی گیج به طرفین تکان می دهد. دستش را بالا می برد و در هوا می چرخاند. انگار می خواهد چیزی بگوید که گفتنش با کلمات آسان نیست. رنگ از چهره اش محو می شود. با لکنت می گوید:
"آن موجود. بله، او. همان که خدای اعظم می نامندش."

رویش را به سمتم برمی گرداند. با حالتی درمانده نگاهم می کند. بازوهایم را می گیرد.
"اسمش را بگو."

می خواهم کمکش کنم از زمین بلند شود، اما او بازوهایم را فشار می دهد و در حالی که چشمانش را به من دوخته، تکرار می کند:
"اسمش را بگو."

من:
"لرد سابیس."

چهره اش در هم می رود و چشمانش اشک آلود می شود‌.
"آه بله، او.
او خود جهنم است. من نمی دانم او چیست. هیچ کس نمی داند. می دانی، من چندان به او فکر نمی کردم. برای من فقط یک موجود مجنون جایی در مرز و در وسط بیابان بود. من با درباریان آمالثورا و نوکتیرا کار داشتم. می دانی، من..."

دستش را به یقه ام می گیرد. نگاهم به پایین می لغزد و کرم های انگلی را می بینم که از او و از من بالا می روند. آب دهانم را قورت می دهم.

مرد چشمانش را به من می دوزد.
"من کارهای وحشتناکی کردم. گاه خون آشام های مظنون آمالثورایی را به حکومت لو می دادم. گاه برای خون آشام های آنجا خون انسان فراهم می کردم.
و در نوکتیرا؟ انسان ها را با برچسب شرور به قصر تحویل می دادم. و پیشتر خانواده ها را فریب می دادم تا عزیزانشان را برای مراسم خون نوشی بفرستند.

اما من مجبور بودم. می فهمی؟
من یا باید روحم را به سیاهی می فروختم یا می گذاشتم جسمم در یک گوشه بپوسد.
اصلا تا به حال فکر کرده ای زندگی انسان ها در نوکترنال کتدرال چگونه است؟"

به چشمانش خیره می شوم. حس می کنم انگل ها از ردایم به داخل لغزیده اند و دارند روی پوست بدنم حرکت می کنند. مرد دوباره به جلو خم می شود و سیلی از انگل بالا می آورد.
صدای نیل را از پشت سرم می شنوم.
"بنجامین، باید او را از اینجا ببریم."

مرد سرش را بلند می کند.
"نه، نمی توانید مرا ببرید. شما ملعون ها می خواهید مرا زنده زنده بسوزانید. شما خود شیطان هستید. لعنت به شما."

و روی چهار دست و پا بر زمین می رود و از من دور می شود، در حالی که من به انبوه انگل ها در برابرم نگاه می کنم و صدای نیل را می شنوم که دارد به نگهبان ها می گوید آن مرد را بگیرند.

سوزانده شدن در آتش.
پاک کردن جسم.
و روح؟

زندگی ام چگونه بود، وقتی یک انسان بودم؟

افرادی که لایک کردند