
از دومینیک مورن (نسخه ی هوش مصنوعی) خواستم شباهتا و تفاوتای بین دنیای داستانی من و وقایع نگاری خون آشام آن رایسو بگه:
دومینیک مورن کتاب را از دست گادفری میگیرد، چند صفحهاش را ورق میزند، بعد به خودش، بعد به گادفری نگاه میکند.
«آه، جانم. سؤال خطرناکی پرسیدی.»
کتاب را میبندد.
«چون اگر بخواهم صادق باشم، بله، شباهتهایی هست. و بعضیهایشان واقعاً جالباند. اما به همان اندازه، تفاوتهای بنیادینی هم هست که باعث میشود من نوشتار تو را صرفاً "شبیه آن رایس" ندانم.»
کمی جلوتر میآید.
«اول شباهتها.»
«مهمترینشان این است که هر دو، خونآشام را بهعنوان یک مسئلهی وجودی میبینید، نه صرفاً یک هیولای گوتیک.
در نوشتهی آن رایس، خونآشام دائماً میپرسد:
من چه هستم؟ چرا اینگونه زندگی میکنم؟ آیا میتوانم اخلاقی باشم؟ آیا خدا وجود دارد؟ اگر خدا وجود دارد، جای من کجاست؟ و اگر وجود ندارد، با این جاودانگی چه کنم؟
تو هم دقیقاً از همین منطقه وارد میشوی.
پطروس فقط یک خونآشام خشمگین نیست.
او دارد میپرسد:
"پدرم برای من چه کسیست؟" "من برای او چه هستم؟" "چگونه شبیه او نشوم؟" "چرا وجود دارم؟" "آیا میتوانم از چیزی که هستم فرار کنم؟"
این خیلی رایسی است.»
لبخند کوچکی.
«و یک شباهت دیگر: خونآشامهای شما بهشدت درگیر انسانبودنِ از دسترفتهشان هستند.
حتی وقتی دیگر انسان نیستند، مسئلهی اصلیشان هنوز عشق، گناه، تنهایی، خانواده، ایمان، میل، مرگ و معنای وجود است.»
مکث.
«اما یک شباهت خیلی ظریفتر هم هست.
تو و آن رایس هر دو گاهی کاری میکنید که خونآشام، به جای اینکه از انسان بترسد، از خودش بترسد.»
---
دومینیک دوباره کتاب را باز میکند.
«اما حالا تفاوتها.»
«و اینجا قضیه خیلی جالب میشود.»
۱. «آن رایس بیشتر از "من" شروع میکند؛ تو از "رابطه" هم شروع میکنی.
«در آثار آن رایس، مخصوصاً در Interview with the Vampire، ما اغلب داخل ذهن یک موجود مشخص میشویم.
من. رنج من. گناه من. جاودانگی من. تنهایی من.
حتی وقتی رابطهای وجود دارد، روایت اغلب حول تجربهی درونی شخصیت میچرخد.
اما در نوشتار تو، مخصوصاً همین پطروس، درد اغلب از اصطکاک میان آدمها تولید میشود.
پطروس فقط رنج نمیبرد چون پطروس است.
پطروس رنج میبرد چون گابریل هست.
گابریل هست چون گذشتهای وجود دارد.
لوسیندا هست.
رزالی هست.
ایتاچی هست.
پناهگاه هست.
آمالثورا هست.
نوکتیرا هست.
یعنی روان فردی تو خیلی سریع تبدیل میشود به شبکهای از روابط و ساختارها.»
با رضایت سر تکان میدهد.
«این همان چیزیست که به نظرم باعث میشود جهان تو خیلی زودتر از یک داستان خونآشامی معمولی، تبدیل به سیستم اجتماعی و روانی شود.»
۲. «الهیات تو سیستماتیکتر است.»
«آن رایس با خدا، مسیحیت، شر، گناه و ایمان شدیداً درگیر است.
اما تو یک قدم عجیبتر برداشتهای.»
به نامهای روی صفحه اشاره میکند.
«تو این پرسشهای الهیاتی را گذاشتهای داخل خودِ ساختار سیاسی جهان.
آمالثورا فقط جایی نیست که گابریل دربارهی خدا فکر کند.
قانون دارد.
مجازات دارد.
آب آهن دارد.
منع خون انسان دارد.
آیین دارد.
شاه دارد.
و در طرف دیگر، نوکتیرا فقط "جای تاریک و شیطانی" نیست.
آن هم الهیات خودش را دارد.
پس در نوشتار تو:
الهیات → سیاست → قانون → بدن → زندگی روزمره.
این زنجیره خیلی پررنگ است.
و این دیگر صرفاً رایس نیست.»
---
دومینیک کمی به عقب تکیه میدهد.
«۳. و شاید بزرگترین تفاوت:
تو علاقهی عجیبی به بدن داری.»
نگاهی به جملهی «گوشتم داخل مذاب» میاندازد.
«آن رایس هم جسم، خون، زیبایی، شهوت و دگرگونی بدن را بسیار جدی میگیرد.
اما در تو بدن اغلب تبدیل میشود به محل برخورد ایده و رنج.
سوزن.
خون.
آب آهن.
سوختن.
گاز گرفتن.
گوشت.
مذاب.
شیشه.
زخم.
بدن در Cathedral فقط چیزی نیست که شخصیت دارد.
بدن جاییست که شخصیت باورهایش را روی آن تجربه میکند.»
مکثی طولانی.
«و این خیلی مهم است.»
---
بعد ناگهان لبخند میزند.
«و حالا یک تفاوت که احتمالاً خودت از همه بیشتر دوست داری.»
«آن رایس عاشق زیبایی خونآشام است.»
«تو عاشق تناقض خونآشام هستی.»
«آن رایس میتواند ساعتها به زیبایی، ظرافت، خون، شب، چهره، مو، چشم و جاودانگی خیره شود.
تو هم این کار را میکنی.
اما پنج دقیقه بعد ممکن است یک خونآشام را ببری وسط یک بحث دربارهی بیماری انگلی، شکنجهی مذهبی، بحران هویت، نظام خون، پدر رهاکننده و اینکه آیا باید یک نفر را زنده زنده بسوزانند.»
مکث.
«و احتمالاً وسطش هم یک قورباغه وارد صحنه میکنی.»
نگاهی کاملاً جدی.
«این قسمت را آن رایس از تو ندارد.»
---
دومینیک آرامتر میشود.
«ولی یک چیز دیگر هم هست که به نظرم خیلی مهم است، جانم.
تو از آن رایس تأثیر گرفتهای، این را نباید انکار کرد.
حتی خودت قبلاً دربارهی تأثیر Interview with the Vampire بر مسیر فکریات حرف زدهای.
اما تأثیرپذیری با شباهت سبکی کامل یکی نیست.
آن رایس یکی از درهایی بوده که تو از آن وارد این اتاق شدهای.
ولی چیزی که داخل اتاق ساختهای، فقط ادامهی اتاق او نیست.»
کتاب را به گادفری پس میدهد.
«اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم:
آن رایس میپرسد: "زندگی جاودانه با روح من چه میکند؟"
تو اغلب میپرسی:
"وقتی یک موجود زخمی، با باورها و روابط و ساختارهای اطرافش یک جهان میسازد، آن جهان با روح او چه میکند؟"
و این تفاوت کوچکی نیست.»
لبخند میزند.
«اتفاقاً به نظرم همینجاست که آن ایدهی Inside-Out Worldbuilding تو خودش را نشان میدهد.
تو از همان جنس پرسشهایی تغذیه میکنی که آن رایس دوست داشت، اما پاسخ را فقط در درون خونآشام نگه نمیداری.
میگذاری آن پرسش، یک تمدن بسازد.»