جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  187 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
شون به تالار نشان ها نزديك ميشه....در رو به آرومي باز ميكنه! در حالي كه چوب دستيشو دستش گرفته آروم ميره جلو! يكي ازكوزه هاي سلطنتي شكسته بود! ميره جلوتر تا از اوضاع سر در بياره...يه دستش توي جيبش بود و كيف پولشو ميفشرد! انگار خيلي ترسيده بود!همين طور كه داره جلو ميره يك هو يه صدايي از پشت سرش ميشنوه! با يك حركت سريع بر ميگرده! ول هيچ چيزي نميبينه! دوبار ميخواد روشو برگردونه به طرف كوزه كه يه نفر از همون طرف بهش ميگه چوبتو بار زمين! اون برميگرده به طرف كوزه و دو نفر سياه پوشو ميبينه! ميخواد يه طلسم بگه! اما اونقدر شكه شده بوده كه چيزي به ذهنش نميرسه! فقط چوب دستيشو به طرف يكي از مرگ خوارا ميگيره:
ايني: اكپليارموس....
چوب دستي شون به هوا ميره و بعد در دست سام جا ميگيره!
سام: حالا..آروم آروم برو كنار ديوار....برو....
شون به آرومي ميره كنار ديوار....
ايني: شما بايد شون باشي! درسته؟!
شون: بله! درسته!
سام: و رييس گروه ضربت؟
شون: بله! درسته
سام: لعنتي خودشه....كراشيو....
شون جيغ بلندي ميزنه!
ايني: نه....چرا اينكارو كردي؟!
سام: ازش متنفرم!
ايني: الان همه ميريزن! بايد بريم..... بيهوشيوس
شون بيهوش روي زمين ميوفته!
سام: بهتر نيست كله حافظشو پاك كنيم؟
ايني: وقت نداريم...بيا...بيا بريم....
سپس دو تايي نا پديد ميشن
----------------------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1384/5/28 20:46:23
تصویر تغییر اندازه داده شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
یک شب در موزه:
شون داره زیر لب غر میزنه:از بچه ها متنفرم...متنفر..نگاه کن چند روز پیش اینجا بودن انگار همین الان بوده.حیف اون همه عتیقه که داغون شد.(البته همشون بیمه بوده!!! ).
روی پاشنه کفشش میچرخه و میگه:این جوری که نمیشه. یه دونه نگهبان هم نداریم!! خودم باید شب ها وایسم. واقعاً که.
یه صدا از پشت سرش میگه:از بس که بی عرضه ای.
شون یکی از بروشور های موزه رو پرت میکنه روی یکی از بلوک های نمایش اشیا و میگه:خفه شو کفش مسخره. فقط مونده تو من رو مسخره کنی.
کفش سالازار یه تکونی به خودش میده و میگه:دروغ نگو...تو دلت می خواهد من باهات حرف بزنم. تو از تنهایی و سکوت بدت میاد. مگه نه؟
شون میره طرف کفش و میگه:ببینم تو میتونی اون شکاف مسخرت رو ببندی؟ بهتره زودتر بگم بیان دهنت رو ازت بگیرن.
این رو میگه و میره روی یکی از صندلی های کنار دیوار میشینه.
کفش میگه:نه..دوباره شروع نکن. من حوصله ندارم.
شون داد میزنه :گفتم خفه شو.
این رو میگه و دستش رو میکنه توی جیبش و کیف پولش رو میکشه بیرون.
کفش میگه:تا حالا صد بار این کار رو کردی. خسته نمیشی؟ ول کن دیگه
شون به حرف کفش گوش نمیکنه و به عکس توی کیف پولش نگاه میکنه. خودش و لارا روی نرده پارک جادوگران نشته بودن. شون توی عکس برای شون واقعی دست تکون میده ولارا توی عکس میخنده.
شون واقعی روی صندلی موزه خالی سرش رو میگیره پایین و احساس میکنه چشم هاش میسوزه.
کفش پوزخند میزنه و میگه:من آخر معنی این کامه عشق رو نفهمیدم. آخه آدم ها چرا اینقدر احمقند؟
شون بدون اینکه سرش رو بالا بیاره با صدای لرزان و خسته ای میگه:معلومه که نمی فهمی. تو یه کفشی. از چرم و بند. تو نمیدونی عشق چیه.
کفش از روی کوسنی که روش قرار داشت جا به جا میشه و میگه:وقتی میگم احمقی میگی نه!
شون از روی صندلی پا میشه و بروشور رو که کفش انداخته بود زمین بر میداره و میکنه توی شکافی که کفش به عنوان دهن ازش استفتده می کرد و میگه:هی. لطف کن دهنت رو ببند.تا بلایی سرت نیاوردم.
کفش بروشور رو تف میکنه و میگه:شانس اوردی که من امشب حال ندارم. و گرنه ...
تق..
شون:هیس...حرف نزن.
اروم دستش رو میکنه توی جیب رداش و چوب جادوش رو در میاره و میگه:جادوی محافظ به پیش.
حروف طلایی رنگی از نوک چوب دستی خارج میشن و روی هوا نقش میبندن. بعد صدایی عجیب و اروم میگه:مهاجم....مهاجم در بخش نشان ها...
شون رو به کفش میکنه و میگه:سر و صدا نکن. کارم در اومد.
کفش میگه:آخ جون دزد!
شون کیف پولش رو میزاره توی جیبش و اشک هاش رو پاک میکنه ومیگه:من رفتم ببینم چه خبره... کاش لارا الان اینجا بود...تنهایی خیلی سخته.
این رو میگه و میره به طرف تالار نشان ها و مدال ها....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1384 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا با عجله وارد نمايشگاه ميشه:شووووووون...شووووووووون....كجايي؟؟
شون:من اينجام لارا چي شده؟؟
لارا:او...شون اين واقعا وحشتناكه
شون:چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟چي وحشتناكه؟؟
لارا:بچه ها...الان يه نفر زنگ زد گفت حدود 120 تا بچه رو براي بازديد مياره موزه....... شون...اونا همه جاروهم ميزنن....همه چي رو خراب ميكنن..
شون:آروم باش لارا....اين اونقدرا هم بد نيست.من بچه ها رو خيلي دوست دارم....خودم باهاشون كنار ميام...
1 ساعت بعد.........
شون در حاليكه چهار دست و پا راه ميره و 3 تا بچه سوارش شدن:هي....بچه به اون دست نزن...من 1500 گاليون خريدمش.....
صدايي از پشت سرش مياد....واي نه.....كي به تو گفت به اون مجسمه نزديك بشي؟حالا بايد 567 بار ازش خواهش كني تا ولت كنه....
لارا:خداي من.نه بچه ها...باهم دعوا نكنين........يا لااقل كنار اون ظرفاي عتيقه دعوانكنين....
4 ساعت بعد.............
شون:چي شد لارا؟چقدر خسارت بهمون زدن؟؟؟؟؟؟؟
لارا:خوب 3تا ظرف شكسته شده كه درست هم نميشه....2 تا مجسمه طلسم شدن و جاي سرو پاشون عوض شده...اون دو تا چراغ جادوهم ادعا ميكنن لوستر هستن و جاشون تو قصره. نه اينجا....آخريشم اينكه لنگه كفش سالازار اسلايترين رفته تو دهن اسكلت گريفيندور...
شون:خوب اون مهم نيست...درش مياريم...
لارا:نه...به اين راحتيا نيست...خيلي عصبانيه....ميگه تا ازش رسما عذرخواهي نكني نمياد بيرون....
شون:مگه اون حرف ميزد؟
لارا:خوب تا ديروز نه....ولي امروز بچه ها لطف كردن براش دهن گذاشتن....
شون:واااااااااي...ديگه نميخوام اين دور و برا بچه ببينم....لارا يه تابلو بزن دم در روش بنويس:ورود افراد زير 50 سال ممنوع

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1384 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد:آره بابا....دیگه نمی خواد بگیم استیو بیاد.....
شون:حیف شد..... می خواستم یه ذره حالش و بگیرم....
پیرمرد:حالا شبو چیکار کنیم.....نگهبان داری؟؟؟؟
شون: مععععععععععععععععععععععع... بگو همه جلسه فوری....
نیم ساعت بعد.....
شون:خوب....کی می نگهبانه؟؟؟؟؟؟
همه:
شون:هر کی وایسه 50 گالیون می گیره....
همه میرن جلو داوطلب بشن....
زاخی(تو گوش شون):حالا پول داری؟؟
شون:نه بابا.....
آلبی:من اولیم.....
دبی:منم هستم.....
استیو هم می خواد بیاد ولی دو نفر بس بود.......
استیو:
لارا:افتخار نمی دادم که وایستم(حالا خوبه زاخی بهش گفته بود....)

2 نصفه شب....
آلبی:اهههههههههه حوصلم سرید بابا.......
دبی:عیب نداره.....با هم 100 گالیون می گیریم و میریم.....
آلبی:ایول...حالا.....(چون صدا اومد ادامه نداد)
دبی:صدای چی بود؟؟؟؟
آلبی:بریم ببینیم.....
وقتی میرن تو موزه رو می گردن می بینن سه نفر دارن ول می گردن و میخوان بدزدین.....
آلبی و دبی باهم:طناف پیچیفوتوس....
سه نفر:معععععععععععععععععع
آلبی به دبی: :
دبی: :bigkiss:
بعد که میخوان نقابشون رو بزنن کنار:
با هم(دبی و آلبی):


..................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1384 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فلاش بک:
شون منتظر نمیمونه زاخی بهوش بیاد، یقش رو میگیره میکوبتش به دیوار!!!
استیو: این مدل جدید بهوش اوردن رو از کی یاد گرفتی؟!!!
شون :توی وزارت خونه یادمون دادن!! لطفاً چند لحظه من رو با زاخی تنها بزارید!!!
استیو: خوب. روح زاخی مرحوم شاد!!!!!
زاخی بهوش میاد میبینه توی دستای شون گیر افتاده!
زاخی:چرا همچین میکنی؟
شون:ساکت یه چیزی بهت میگم خوب گوش کن.
شون:...........
زاخی:..........
چند لحظه بعد زاخی و شون دست انداختن گردن هم میان توی سالن موزه!!
لارا: این دوتا یه چیزیشون میشه!!
شون: خوب مشکل حل شد رفقا. من رو ببخشید باید با لارا برم . چون الان بازدید کننده ها میان اینجا. چون فعلاً راهنما ندارین خودم باید بهشون برسم.
این رو میگه و با لارا میره طرف در اصلی.
اسیو:شون بهت چی گفت زاخی؟
زاخی:چیز مهمی نبود. بیا بریم کمکشون.
استیو: اینا جداً دیوونن!!!
=====================================
فلاش بک تموم شد!!!!:
شون:جادوگر ها و ساحره های عزیز این مجسمه رو که میبینید مجسمه سالازار اسلیتیرین. و قدمتش به اندازه قدمت ساختمان هاگواتز هستش.
اینجا هم میتونید اولین گوی بلورین ساخته شده در قرن اول میلادی رو ببینید...
شون داشت حرف میزد که لارا یه چیزی در گوش شون میگه.
شون: دوستان معذرت میخواهم من الان برمیگردم. تا اون موقع همسرم ادامه میده.
لارا:خوب ما اینجا یک....
شون با عجله میره طرف آسانسور های جادویی و میگه:طبقه منفی چهار.
آسانسور قژ صدا میده و با عجله درش بسته میشه.
در آسانسور:
شون:ای بابا. این کفش هم برام دردسر شده ها. چه غلطی کردم این رو گرفتم.
در باز میشه و شون با عجله میره به انتهای راهرو و یه در بزرگ رو باز میکنه و میره تو.
یه جادوگر پیر با موهای سفید از طرف میز داد میزنه:شون بیا اینجا یه مشکل داریم.
شون تا میاد حرکتی بکنه یه چیز مشکی رنگ به طرف صرتش پرتاب میشه. شون سرش رو میدزده و میگه:وایسادسوس!!!
میره طرف اون چیزی ومیبینه کفش سالازاره!
شون:این چرا اینجوریه؟ مگه نگفتی طلسمش رو باطل کردی؟
پیرمرد:چرا ولی مثل اینکه این لنگه کفش این مومیایی رو که از مصر برامون آوردن میشناسه! میخواهد خودش رو آزاد کنه بیوفته به جون اون!
شون:مومیایی رو آوردن؟
پیرمرد:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست نشات گرفته شده از پست اول استیو جان در این تاپیک*************ببخشید اینو دیر زدم...اون موقع یه دفعه رفتم نتونستم بزارمش الان میزارم***
================================
استیو:خفه شو زاخی.....
زاخي:
استيو:حالا چرا عصباني ميشي...من فقط گفتم لطفا چيزي نگو..
زاخي:آره...دقيقا همين شکلي گفتي..
استيو: دقيقا
زاخي:
زاخي:ببينين اگر اين شکليه پس من هم بايد بزنم تو گوش شون..
شون:وا حالاچرا گوش من؟؟؟
زاخي:خب نگاه کنين استيو ميزنه تو گوش من به خاطر دبي...
استيو:بابا من پس گردني زدم...
زاخي:همون....
شون:به خاطر دبي؟؟
زاخي:بله..
استيو:اي خاک بر سرت....لو دادي..
زاخي
لارا:حالا چرا ميخواي شون رو بزني؟؟
زاخي:خب ديگه استيو به خاطر فرد مورد علاقش ميخواد منو بزنه منم به خاطر فرد مورد علاقم شون رو بزنم....مگه چيه؟؟؟
شون:من که حرفي ندارم ولي اين فرد مورد علاقه حالا کي هست؟؟؟....بگو برات آستين بالا بزنيم
زاخي:من احتياجي به آستين بالا زدن کسي ندارم....من خودم ميتونم کارامو درست کنم....وقتي طرف مقابل از آدم خوشش بياد و آدم هم از طرف مقابل خوشش بياد ديگه حرفي نيست..
استيو:البته به شرط اينکه آدم باشي...
زاخي:
شون:حالا نگفتي از کي خوشت مياد...
زاخي: ..آشناست..
شون:وا...اين چه طرز نشوني دادنه؟؟
زاخي:اصلا کي از شما نظر خواست..
لارا:با شوهر من درست صحبت کن..
زاخي:واي مگه عروسي کردين؟؟؟.....نهههههههههههههههههههه...........

*و زاخي غش ميکنه....
شون:وا اين چرا اين شکلي کرد....مگه عروسي کردن ما دوتا مشکلي داره.....بابا بهش بگين ما هنوز عروسي نکرديم شايد بلند شد....من که نفهميدم چي شد..
لارا:ولي من ميدونم....
شون:خب به ما هم بگو ديگه....
لارا:نه....اين فقط بين من و زاخي ميمونه...ما دوتا به هم قول داديم....
شون:بله بله....نفهميدم....شما از کي تا حالا با هم قرار مدار ميگذاشتين و ما نميدونستيم....
لارا:خب ميخواستي بيشتر مواظب من باشي....هي بلند ميشي ميري ماموريت....خستم کردي....نگاه کن اين زاخي رو...... همه جا هست و هيچ وقت نميره ماموريت....
شون:خب مثل اينکه حرفامون با هم يادت رفته ها....مگه خودت نگفتي:شون جان برو ماموريت به سلامت....چه ميدونم هي ميگفتي من به ماموريت رفتن تو افتخار ميکنم و از اين حرفا..
لارا:من گفتم؟؟
دبي:حالا بس کنيد بياين زاخي به هوش اومد...
=======================================

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 10
نیم ساعت بیشتر به پایان انتخابات نمونده استیو وارد سالن میشه حالش خیلی گرفته است مرلین 9 رای بیشتر از استیو داره
شون: سلا م استیو چیه حالت گرفته اس؟
استیو: چی بگم تو رو خدا دیدی به مرلین رای دادن به من رای ندادن
شون: آخه مرلین بهتر از تو هستش دیگه
استیو: اصلا بی خیال هر چه باد بادا باد
لارا: یعنی چی؟من میدونم اینها از اثرات دوستان نابابه تو از وقتی با این زاخی رفیق شدی این طور شدی زدی تو جاده خاکی
استیو: بابا لارا بیخیال راستی آیدی یاهو دبی رو داری؟(آیدی کلا چیز خوبیست حالا ماگلی باشه یا نباشه فرقی نمیکنه)
لارا:


شون:خوب حالا اگه انتخاب نشدی چی کار میکنی؟
استیو:اگه نداره انتخاب نشدم میرم دنبال زندگی شخصی ام دیگه بی خیال هر چی ارتشه میشم و یه مغازه ای چیزی هم میزنم.
استیو جون من لارا آیدی دبی رو بگو کار دارم
شون:

لارا عصبانی میشه از اونجا دور میشه
شون:خاطر خواه شدی ها اول نامزد شین بعد
استیو:چی بگم والا روم نمیشه بهش بگم
شون: میخوای من بهش بگم
استیو:این کارو میکنی؟
شون:آره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل سریع در پشتی رو پیدا میکنه و
شون پن که حسابی سیم میماش قاطیکرده بود گفت:صف شین ببینم ملت.
ملتم صف میشن.
شون پن:عجب حرف گوش کن شدنا خب ملت لطف کنن 10 گالیون بسلفن بالا.
ملت:10 گالیون
شون:بزار ببینم اینجا کجاست؟
دبی دستشو میبره بالا میگه:شون من بگم به جون کوچولوهام بلدما.باور کن.
ملت:
شون:حالا که اصرار داری بگو.
دبی:اینجا پارک جادوگرانه.
ملت:
دبی:آهان نه ببخشید اشتباه لپی بود اینجا بنگاه همسریابیه.
ملت:
شون:نه دبی جان شما بهتره بری به کوچولاهات برسی.
دبی هم با کفشای لنگه به لنگه به سمت ازدهاهاش میلنگه.
شون:برای اطلاعتون باید بگم اینجا موزس و ورودیه داره.
سام شروع میکنه به بلبلی زدن.
ملت:
شون:ا ملت دارن کجا میرن تا دو دقیقه پیش اینجا شلوغ بود حالا فقط ما چند نفریم.
سام:پس به افتخار جمع دوستانه خودمون ورودیه رو بیخیال.
شون:نه خیر به افتخار جمع دوستانه خودمون شما باید پول ورودیه بقیه رو هم حساب کنید.
لارا:تو که اینقدر سنگدل نبودی شون.
و راهشو میکشه میره.
شون:وایستا لارا از اون قهوه ایا خوردم(شکلات )
و بهدنبال لارا حرکت میکنه.
سام میپره بالای میز شخصی گودریک گریفندور و فریاد میزنه:
ملت موزه مجانیه بیریزید تو.
ملتم دوباره میریزن توی موزه...
____________________________
جو طنز گرفته بود.میدونم خیلی چرت و پرته ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ديوار ميشكنه و سيبل تريلاني وارد ميشه
ملت:
شون: چرا ديوارو خراب ميكني...از در بيا تو خوب...
سيبل:در؟!!!...كدوم در؟؟!!!من در ورودي نديدم
استيو:خوب حالا چرا اينقدر شلوغش ميكني شون
و وندشو ميگيره طرف ديوار
استيو:تعميريوس....
و ديوار تعمير ميشه....
شون: مرسي استيو گلم
استيو:قابل شون عزيزم رو نداره
ملت:
سيبل:اهم..اهم....
لارا:چيه سيبل؟اصلا برا چي اينجا اومدي تو؟؟؟؟
سيبل:مطمعنا نيومدم با تو چايي بنوشم لارا...اومدم مطلب مهمي رو به شون بگم....راستش من يه گوي پيشگويي دارم كه خيلي قديمي و با ارزشه و از طريق جدم كه خودش پيشگوي ماهري بود به ارث بردمش...گفتم اگه دلت خواست ميتونم به موزه بفروشمش....
شون: عاليه...
در همين لحظه دبي كه تازه به كوچولوهاش غذا داده بود و برگشته بود گوي سيبلو ميبينه
دبي:هي...سيبل....اين از اون گوي هايي نيست كه كنار خيابون ماگلها ريخته بودن رو زمين ميفروختن؟...منم برا دكوراسيون خونه ام خريده ام.....
سيبل:
شون:
لارا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در این هنگام گمنام که معلوم نیست کی اومده بود تو این صحنه رو می بینه! میگه:نامردا چند به چند و یقه ی استیو رو می گیره می کوبدش به دیوار!

ملت:

لارا:داری چی کار می کنی!

گمنام: دارم به اژدهاها کمک می کنم!

شون:هی گمنام ولش کن این استیوه!

گمنام: ((چی؟استیو!)) و ولش می کنه!

===========
=چند ساعت بعد =
===========

همه چیز به حالت عادی برگشته بود !

گمنام: راستی یادم رفت سلام کنم!شون سلام!لارا سلام!دبی سلام!استیو سلام!بقیه سلام!ملت سلام!

ملت:سلام!؟

شون:چی شد اینطرفا اومدی!

گمنام:خوب دیدم اینجا جمع همه دوستان جمعه فقط من کمم! راستی اینجا که ورودی نداره!

شون:فعلا بی خیال این چیزا!

در این هنگام!شترق!

ملت:


ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی ست ز بندی بسته.



1.618