جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
و اينك زاخي خاله باز وارد ميشود!!!!
(ديدم شناسم هنوز بازه گفتم يه حالي بدم به خودم يه نمايشنامه خاله بازي اينجا بزنم حال كنيد!!!...ياد بگيريد خاله بازي رو!!! )
=====================================

همه داشتن به سمت در ميرفتن كه يه دفعه رز ميگه:بچه ها به نظرتون يه چيزي تو خوابگاه كم نشده؟
همه ي دخترا با هم همه خوابگاه رو نگاه ميكنن!
هلنا:من كه چيزي نميبينم!
هلگا:به نظر منم كه چيزي كم نشده!
رز كه كلافه شده بود شروع ميكنه به غر غر كردن:بابا شما خيلي خنگيد!....پسرا هيچ كدوم سر جاي خودشون نخوابيدن!!!

همه ي دخترا هم كه خنگ اصلا برنميگردن نگاه كنن و....
هلگا:يعني چي؟...يعني يكي سر جاي من خوابيده اشتباهي؟...نه!!!!!...مامان ن جامو ميخوام!
رز:نخيرم!...هيچ كدومشون اصلا روي تختا نخوابيدن!
همه تازه گرفته بودن چي شده و به تختا نگاه ميكردن!

هپزيبا:بچه ها يعني اينا كجا رفتن؟
همه با تكون دادن شونه هاشون ميگم كه ««نميدونيم!»»
هپزيبا:هر چي هست بيرون از خوابگاه بايد باشن!
همه:درسته!!!
هپزيبا:پس بهتره بريم دنبالشون ببينيم دارن چي كار ميكنن!!
همه:درسته!!!
هپزيبا به بقيه نگاه ميكنه!
هپزيبا:خب بريم ديگه!
همه:درسته!!!
هپزيبا: سوسك!
همه:درسته!!!
هپزيبا:گوشتكوب اچ سي او!
همه:درسته!!!
هپزيبا:شاهزاده ايراني!
همه:درسته!!!
هپزيبا:خاله بازي مفرط!
همه:درسته!!!
هپزيبا:همتون كوفت بگيرين!!!!!!!
همه:درسته!!!
هپزيبا:من كه قهرم با همتون!!!
همه:درسته!!!!

يه دفعه همه دخترا با هم ميزنن زير خنده و ميرن هپزيباي گريان رو كه دست انداخته بودنش رو دلداري ميدن و با هم از در خوابگاه بيرون ميرن!

همه داشتن از پله هاي خوابگاه به سمت پايين ميمودن كه يك دفعه صداي قفل شدن چيزي رو در پشتشون شنيدن!

هلگا بدو بدو به سمت خوابگاه برميگرده و هر چي سعي ميكنه در رو باز كنه در باز نميشه و حتي با آلاهومورا هم همين طور!

هلگا:بچه ها يه خبر بد!...همه ي پسرا تويه خوابگاه قايم شده بودن و فكر كنم امشب رو بايد رويه زمين بخوابيم!
همه:
====================================
و زاخي خاله باز تقديم ميكند!!
خدايي من خداي خاله بازيم!!!
هر كسي بتونه در حد من خاله بازي بكنه من بهش يه جايزه ميدم خفن!!!
خب ديگه بسته پررو شدين!
ديگه سعي ميكنم با زاخي افتخار ندم!!!
پاشو گمشو برو دامبلدور نشستي پشت زاخي داري مينويسي!...يعني چي؟...گند زدي به هر چي زاخارياس اسميته!!!!

ولي خداييش ته خاله بازي بود ايول!..شارژ شدم كه با دومبول بيشتر كار كنم!!!
فعلا تا يه مدت ديگه!
**دامبلدور**

ويرايش!!!:
خب خب آلبوس جان پستت پر از اشكال بود!
1-چرا من بايد روي زمين بخوابم؟من تختم رو ميخوام!
2-چه مشكوك...پسرا اون تو چيكار ميكنن؟
3-چرا گريه هپزيباي بيچاره رو درآوردي؟
4-يه تيكش پر از ديالوگ بود!فضا سازي كن!
5-پست خيلي خيلي باحالي بود!


خب من جوابت رو ميدم!
1-چون دخترا لياقتشون همينه!(شوخي!)
2-بابا اولا خوابگاه مختلطه! ثانيا پسرا شنل نامرئي پوشيده بودن!
3-هميني كه هست!...ميخواد بخواد نميخواد نخواد!!
4-حالا اين جدي شد ايول!...خب وقتي ميگيم فضاسازي نه اينكه كل پست بشه فضاسازي كه!..من كلا تويه هر جايي كه ناظرا ميان ميگن اين يه تيكه پر از ديالوگ بود ميرم بهشون تذكر ميدم كه اينو نگين!...به هر حال يه جايي از پست بايد ديالوگ باشه ديگه!..ناسلامتي نمايشنامستا!
در ضمن تويه نقد پست پيتر گفته بودم كه اين تاپيك همين شكليه!..بهتره نقد پست پيتر رو هم بخوني! (من براي همين گفتم نقد كني اتفاقا!...حالا يه چيزي حداقل از من ديوونه ياد ميگيري!....ميدونستم از اين قسمت ايراد ميگيري ولي اشتباه كردي!...از قصد اين شكلي نوشتم تا بفهمي كه هر ديالوگ زيادي ديالوگ زياد نيست و هر تاپيكي واسه خودش با تاپيكهاي ديگه درجات مختلفي داره! )
**دامبلدور**

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1384/10/14 17:49:57
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1384/10/14 18:04:04
تاپیک انجمن
حمام هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 مهر 1384 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خب منم باز خودمو دخالت دادم!
من براتون تويه پستاتون جاهايي رو كه مشتي گفته رو ويرايش كردم....برين ببينين!
البته چون سرژ خودش لهجش اين شكليه بهتر بلده!
پس سرژ بياد اوني رو كه من نوشتم رو درست بكنه...البته اگر بده.
--------------------------------------------------------------
زاخي:بچه ها ميگم پس ميخواين چي كار كنيم؟بريم همون نقشه اي رو كه گفتم رو اجرا كنيم ديگه!
همه:آخه...خب باشه!
همه ميرن سمت مشتي**
زاخي:سلامي دوباره به مشتي خيرالله خودم!
مشتي:Hi every body!
همه:مااااااااااااااااااا
سرژ:مطمئني اين مشتي خيرااله خودمونه زاخي؟
زاخي:آره بابا.مشتي مارو دست به سر كردي؟تو كه فاريسشم به زور صحبت ميكردي!
مشتي:What are you saying?
همه براي بار دوم:مــــــــــــــا
هديه:اين از كجا انگليسي ياد گرفته؟ديگه لهجه مازنيشم يادش رفته!
زاخي:مشتي مسخره بازي رو بزار كنار!
مشتي:Hey you!...come on....come on
سوزان:كي؟من؟
مشتي:Yeah!
همه:پچ پچ پچ پچ...يعني چي كارش داره؟
زاخي در گوش سرژ:مطمئني اين مشتي خودمونه؟تا همين نيم ساعت پيش كه مازني صحبت ميكرد يه دفعه چش شد؟
سرژ:چه ميدونم.منم ميخواستم همينو از تو بپرسم.
مشتي:..........
------------------------------------------------------------------------
من خودمم نفهميدم مشتي چرا يه دفعه انگليسي صحبت كرد!
شما بيابيد كه چرا!
جوينده يابنده است!
مثل هميشه=چرت پرت نويسي از نوع چرت و پرت كه خود نيز از چرت و پرت تشكيل شده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
ارسال شده در: یکشنبه 24 مهر 1384 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا چرا ميزني؟
من هنوز دامبلدورم درست نشده اومدم تو سايت ديگه نمياد!
بايد با مديرا هماهنگ كنم!
-------------------------------------------------------------------------
نقل قول:

كرام نوشته:
در ضمن كار انجمنها مربوط به مديران انجمنه كه ماشالا قرار بود فعال بشن ولي خبري ازشون نيست!!!جز تعدادي معدود!!!

آقا مديرا رو زياد كن!
اين همه بچه ها!
سرژ...چو....پيام....خود من!(اينجا بايد حرف دلو زد!)
نقل قول:

سرژ تانكيان نوشته:
من يه نظريه دارم براي خودم:ميتينگ زياد باعث ميشه ديگه بروبچز مثل قبل نباشن.به نظر من اگر اينقدر ميتينگ نميزاشتين خيلي بهتر ميشد.يه خورده دو دستگي ايجاد شد.و همينطور مسائل پشت پرده.

كاملا در اشتباهي!
بچه ها همه بياين بگين كه اصلا تو ميتينگ ها مسائل پشت پرده اي وجود نداره و همشون تو نته!
ميخواي قسم بخوريم؟
هيچ مسئله پشت پرده اي وجود نداره!
ميتينگ ها همشون خنده و مسخره بازيه!
نقل قول:
سيريوس نوشته:
اسمیت جان شما باید به قدیمی های سایت احترام بذارید همون طور که اسلام امر کرده به احترام گذاشتن به بزرگتر.امثال من ماذمول دیگه سنی ازمون گذشته من یکی دوماه از سایت کوچکتر دیگه انتظار نداشته باش با ما هم آستکباری صحبت کنی ما پیریم و زود رنج

خب بايد بگم اگر ميخوايم پير باز دربيارين اصلا بهتره تو سايت نياين!
مگه هر كي پيره نبايد جواب قانع كننده بشنوه؟
خب مازمول انتقاد كرد منم جواب دادم با اجازتون....اگه بد حرف زدم ببخشيد!(ميگما راستي يه مشت و لگد ديگه به قبليا اضافه شد با اين حرفت! )
در ضمن قديميا چرا گذاشتن رفتن؟
اقا شما قديمي درست!
ما جديد اينم درست!
ولي خودتم ميدوني كه الان سايت رو همين جديدا دارن ميچرخونن!
نقل قول:
چو چانگ نوشته:
من تصميم گرفتم و عمليشم ميكنم

چو جان اميدوارم هم شما عمل بكني هم من هم بقي
بچه ها به خدا يه كم وايستين سايت توپ توپ ميشه!
نقل قول:
ديدالوس ديگل نوشته:
بعد در اخر هم این که شناسه هایی که یارو گرفته و ولش کرده و دگه قصد نداره باهاش فعالیت کنین رو بدین به هر کی حقشه که خوشبختانه در اولینش دامبلدور به زخی اعطا شد .

اولا اينكه زخي نه!زاخي يه دست مرده ي بي مصرف!
دوما:منم واقعا موافقم با اين حرفت يعني بايد بديم بره....ولدمورت...هرميوني كه خيلي وقته نيومده....نقش هري پاترو....رون ويزلي...من موافقم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسميت در 1384/7/24 1:33:45
تاپیک انجمن
نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
ارسال شده در: شنبه 23 مهر 1384 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اول جواب موزمالو بدم!
من گفتم اميدوارم كسي نزنه....نگفتم كه كسي نزنه!
اشتباه نكن!
و كمي درست صحبت كن بد اخلاق!
------------------------------------------------------------------------
من هم واقعا متاسفم كه مديرا نميان اينجا رو بخونن.
اصلا اينجا كه هيچي خيلي از جاهاي سايت رو نميبينن.
ولي در كل من منظورم از پستم اين بود كه ديروز جلسه گذاشتيم كه سايت رو درست بكنيم و خواهيم كرد.
ولي شماها نميزارين كه!
بزارين اين كارايي كه ميخوايم بكنيم رو بكنيم بعد اگر نشد بعد بياين بيگين مديرا فلان ناظرا فلان سايت فلان.
--------------------------------------------------
من هم عقيده دارم اصلا هم تضعيف روحيه نيست ولي باعث ميشه كه فكر ها كمي مشغول اين انتقادها بشه و كار رو سخت تر بكنه!
---------------
مازامولا جان!
تاپيكها دارن پاك ميشن به سلامتي و اعضاي بد هم دارن ميندازن بيرون.
اگر در مورد جلسه ديروز از يه نفر سوال ميكردي و از كارايي كه قراره صورت بگيره اطلاع پيدا ميكردي بعد اون وقت بهتر ميتونستي اينجا انتقاد بكني!
پس لطفا اول كمي تحقيق بكن بعد انتقاد بكن(البته من اينو به عنوان يه دوست گفتم و البته خودم هم انتقاد هاي تورو بعضي جاهاشو قبول دارم ولي بعضي جاهاشو بدون اطلاع گفتي!)

در كل ممنون از لطفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
ارسال شده در: جمعه 22 مهر 1384 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خب خب
ايول!
(تكيه كلامه!نگن نميشه!)
----------------------------------
اگه گذاشتين ما كارمونو بكنيم!
خيلي جالبه!
خيلي جالبه!
دقيقا تويه همين 24 ساعتي كه ما جلسه گذاشتيم و حسابي فكر كرديم بقيه ميان و اعضاي سايت رو به همراه سايت خورد و خاك شير ميكنن ميره!
آقا من بد!تو خوب!...اين درست ولي اين كه نشد!بايد راه كار بدي!
-----------------------------------
**مهم**
(توضيح:شناسه زاخارياس رو من طوري بارش آوردم كه اخلاق خاصي داشت.مثلا با اعضاي تازه وارد خيلي ميگشت....خاله بازي رو راه انداخت و كلا كارايي كرد كه حداقل تو اين يه مدت خراب بودن اوضاع سايت يه بهونه اي دست بزرگاي سايت داد كه بگن به خاطر خاله بازي سايت خراب شده و اين حقيقتي بود كه من همين جا افشا كردم!)
-------------------------------------
در مورد نظري كه در مورد من دادي بايد بگم كه تويه جلسه ديروز مطرح شد كه من بشم دامبلدور كه موافقت صورت گرفت و ايشاالله من امروز فردا پس فردا ميشم دامبل و اگه خدا بخواد اون موقع اوضاع فرق ميكنه و شناسه دامبلدور صددرصد اخلاقش با شناسه زاخارياس اسميت فرق داره و براي همين نوشتن من و سر زدن من به تاپيكهاي محتلف همه فرق ميكنه و من بايد اخلاق زاخي رو كنار بگذارم و خب نوشتنم فرقي ميكنه.
--------------------------------------
در كل اميدوارم از پست من به بعد ديگه در اين مورد چيزي گفته نشه!
چون كه ما الان داريم كاري ميكنيم كه سايت خوب بشه!
پس ديگه حرف نزنين بزارين ما كارمونو بكنيم.
نمونه كارايي هم كه كرديم رو همين چند روزيه ميفهميد.
حوصله ندارم بگم ولي مثلا يكيش اينه كه تاپيكهاي زيادي پاك شدن تا سايت متمركزتر بشه(البته تاپيكهاي مسخره!)
مثلا من همين چند دقيقه پيش حدود 5 تا تاپيك از انجمن هاي زير دستم پاكيدم كه مطمئنن بيشتر هم ميشن.
پس منتظر سايت بهتري باشين و اينقدر غر نزنين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
حمام هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مهر 1384 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخي:آقا من دست شويي دارم!
جرج:بابايي منم دست شويي دارم اول منو سرپا بگير!
زاخي:بابا بسته ديگه!...يعني چي؟...حالا ما يه كاري كرديما!...نا سلامتي من زن دارم حواستون كجاست؟
سرژ:زاخي تو زن داري؟
زاخي:زاخي چيه پدر سوخته من باباتم!
سرژ:‌چي؟تو باباي مني؟با كي اي تو؟...آهـــــــــــــاي نفس كش!
سرژ ليف و صابون و همه چيز رو به سمت زاخي پرت ميكنه و زاخي هم همه رو جا خالي ميده و بعد به اين حالت شادماني ميكنه:
سوزان:بسته آقا!به نظر من بهتره كه به زن زاخي بگين بياد اينجا و بعد بشه مامان ماها!
همه:بد فكري هم نيستا
زاخي:بابا من زنمو چه شكل بيارم اينجا!اون گريفندوره!خلاف مقرراته!(لازم به ذكره كه من علاقه شديدي به آوردن مسائل غير رول و سايتي در نمايشنامه ها دارم كه خيلي هم بده و بايد تركش كنم هر چه زودتر!كمش خوبه البته!)
سرژ:اصلا كلا اشتباه بوده!تو اچ سي او قرار بود با بقيه گروها ازدواج نكنيم!
زاخي:خب شما خودتون گفتي بكن!به من چه!حالا دارين ميگين؟
سرژ:من حاليم نيست بايد از ايوانا طلاق بگيري بياي شوهر يكي از اينا بشي.
و سرژ با انگشت يكي يكي اونا رو نشون ميده و زاخي هم ديد ميزنه!
بعد از تموم شدنشون:
زاخي:اي بابا بس كنين.خاله بازي راه انداختينا!اصلا ازدواج در سايت چه معني اي داره؟
سرژ:نيست تو تا حالا ازدواج نكردي
زاخي:بابا من فقط يه بار با مانيا روابط دوستانه برقرار كردم و دفعه بعد پيشرفت كردم و با كتي نامزد شدم و بعدش باز هم پيشرفت كردم و با ايوانا عروسي كردم...فقط همين!
سرژ:آره جون خودت فقط همين!تو ريشه ي خاله بازايي!
زاخي:ايول بالاخره يكي پيدا شد كه بفهمه من ريشه خاله بازام!
سوزان:بس كنيد ديگه!....اگر قرار باشه زاخي از ايوانا طلاق بگيره....
زاخي:بسته بسته من از هيچ كس طلاق نميگيرم
....
..
-----------------------
آقا موضوع رو لطفا عوض كنيد!
خاله بازي شد!
من فقط جوابتون رو دادم كه البته ميتونستم خارج از نمايشنامه بدم ولي داخلش دادم ببينم شما دركتون چقدره!
برين كه رفتين

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
خاطرات هري پاتري
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مهر 1384 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
يه خاطره داغ داغ هري پاتري دارم
همين امروز برام اتفاق افتاد.
به سلامتي كتاب رو از نشر زهره خريدم و شب كه رسيدم خونه وقت نكردم بخونمش.
البته اشتباه نكنيد.
خونده بودم قبلا تو نت ولي خب با كتاب يه چيز ديگست.خواستم دوباره بخونم.
داشتم ميگفتم....شب وقت نكردم بخونم.صبح كه براي رفتن به مدرسه بلند شدم يه لحظه يه جوري شدم و تب هري پاتر افتاد به جونم....خلاصه كتابو برداشتم برو كه رفتيم.
اتفاقا در اون لحظه اي كه تب هري پاتري بهم دست داده بود فكر كردم كه چه خوب!زنگ تفريح به هواي دستم(كه تو گچه)نميرم حياط ميشينم ميخونم.
خلاصه جاتون خالي رفتيم مدرسه و زنگ اول هندسه.
نشستيم سر كلاس و ديدم هر كاري ميكنم تو مغزم فرو نميره مطالب.گفتم چي كار بكنم چي كار نكنم....يه دفعه ياد كتاب هري پاتر افتادم....اتفاقا يك عدد روزنامه ناقابل هم تويه كيفم بود خريده بودم كه رفتم خونه بگيرم بخونم.

آره خلاصه جلد اول كتاب رو درآوردم و گذاشتم لاي كتاب هندسه و به هواي كتاب هندسه داشتم ميخوندمش.
خوشبختانه بچه ها اون لحظات هواسشون به درس بود و نفهميدن من دارم كتاب ميخونم.
خلاصه آخراي فصل اول(وزير ديگر) بودم كه معلم استراحت داد!
من هم محو در كتاب اصلا حواسم نبود.
بچه ها متوجه شدن من دارم كتاب ميخونم و بعد خدا اون روزو نياره!
همه شروع كردن تعنه زدن!
يكي ميگفت:بابا فهميديم تو هم كتاب ميخوني!
دوست صميميم كه ميدونست من به هري پاتر تعصب دارم برگشت گفت:من كه تصميم گرفتم يه دونه عكس هري پاتر بگيرم بعد بزارم جلوي در اطاقم هر دفعه ميرم تو ميام بيرون هم لگدش كنم هم پاهامو باهاش تميز كنم!(البته ناگفته نماند كه من نفهميدم چي شد!مگه آدم مياد بيرون از اطاق يا ميره تو پاش كثيف ميشه؟ )
من هم رگ غيرت هري پاتري زد بالا و جاتون خالي دو سه تا پس گردني زدم به اين ور اون وريا.
بعدش يه ذره خنديديم و بچه ها گفتن:حالا چجوري ها هست اين كتابه؟
گفتم:خيلي باحاله حتما بخونين البته من حوصله ندارم تعريف كنم اگه ميخواين ميدم ببرين خونه بخونين.
دوست صميميم كه ميدونست من ديروز اومدم نشر زهره برگشت گفت:كتابو از اونجا خريدي؟
گفتم:آره.
اون يكي گفت:الان مگه تو كلاس چيزي از كتاب ميفهمي؟
گفتم:آره!يعني من قبلا كتابو يه بار تو نت خوندم!
بچه ها همه:مااااااااااا بابا اين مغزش خرابه دوباره داره ميخونه.
يكي از بچه ها:ببينم حالا اينو از كجا خريدي؟
گفتم:خنگ خدا همين الان گفتما!از نشر زهره.
يه دفعه يكي با لحن جدي برگشت گفت:راستي هري پاترم اونجا بود؟از نزديك ديديش؟
منم به اين حالت: ابروهامو انداختم بالا و بعد به اين حالت شدم: بابا اينا خيلي شوتن.
خلاصه جاتون خالي همون موقع همه ميگفتن هري پاتر كتاب چرتيه!
منم هر چي اونا ميگفتن ميگفتم شماها چه جور منتقدايي هستين كه هنوز كتاب رو نخوندين؟

خلاصه بحث خيلي اوج گرفته بود و من هم حواسم نبود كه كتاب رو گذاشتم رو ميز.
انقدر تو بحث بوديم كه معلم حل تمرين رو توسط بچه ها شروع كرده بود و ما هنوز داشتيم بحث ميكرديم.
در اين بين يه دفعه معلم با حالت قدم زنان به سمت ما اومد و من هم شانس آوردم متوجه شدم و كتاب رو گذاشتم لاي درس آزمون(يك كتاب آموزشي)
بعد معلم اومد و مشكوكانه نگاه كرد و من هم براي اينكه بحث رو عوض كنم يه موقع گيزر نده برگشتم گفتم:راستي آقا ميشه يه سوال خصوصي بكنم؟(با اين حالت: (حالت شيطون بازي!)
معلم:پررو نشو بچه برگرد رو به تخته!
منم چون معلممونو چون باهاش خيلي جورم ميشناختم برگشتم.
بعد از چند دقيقه گفت حالا سوال خصوصيت چي بود؟
من: آقا شما ازدواج كردين؟!
معلم: درستو گوش بده بچه....در ضمن از اين به بعد نشين كتاب هري پاتر و پرنس نيمه اصيل رو بخون!...اون روزنامه اي كه تويه كيفت هستش رو بده ببينم.
من هم با حالت متعجبي به او نگاه كردم و برگشتم و موضوع رو فهميدم.
دوست صميميم در بين صحبت هاي من و معلم با يك شيطنت كوچك كتاب هري پاتر رو از لاي درس آزمون آورده بود بيرون و روزنامه رو هم يه تيكشو انداخته بود بيرون! (اين دوست صميميم عضو سايتم هستا!ولي اصلا فعال نيست!تو مسنجر مياد:اسمش Nava هستش)
منم روزنامه رو دادم به معلم و ديدم معلم تو كلاس داره روزنامه ميخونه گفتم خب منم كتاب بخونم!(چقدر پررو!)
در اين بين معلم ديد و روزنامه رو بست و كتاب و روزنامه رو تا آخر زنگ توبيخ كرد!

خلاصه اون زنگ تموم شد و زنگ ديني شد!
جاتون خالي واقعا!
يه معلم ديني داريم كه اگر يه سوال بكني تا آخر زنگ روش بحث ميكنه و تمام امتحاناش اپن بوكه(كتاب باز)
فصل دو بودم و باز تب هري پاتر به درونم نفوذ كرد!
چاره ي مشكل فقط يك چيز بود!
يك سوال خيلي مهم!
آقا بشين فكر كن كه چه سوالي بكنم!
خلاصه يه دفعه وسط صحبت هاي معلم نميدونم كي گفت قرآن من هم يه لامپ بالا سرم روشن شد!
گفتم:استاد اجازه؟
گفت:بگو.
گفتم:آقا اولين قرآن رو كه حضرت علي و غيره نوشته بودن چي كار كردن؟ (سر كاري تر از اين دارين؟...اگه بلد باشه كه بايد سه ساعت حرف بزنه اگر بلد نباشه نميگه بلد نيستم كه!يه چيزي سر هم ميكنه و ميگه و تا آخر زنگ براي اينكه معلوم نشه دروغ گفته صحبت ميكنه و توضيح ميده تا آخر سر درست دربياد!
جاتون خالي من هم سوال كردم و بعد نشستم تا آخر زنگ كتاب رو خوندم!(البته يه موقه نگين كه من سوال كردم بعد چه شكلي اصلا بهش توجه نكردم....خب جواب شما اينه كه برگشت گفت آها!...بايد در اين باره بحث كنيم...خب بچه ها كي ميتونه بگه.....من هم همن موقع نگاهم رو به كتاب معطوف كردم و از زير بحث دررفتم!به همين راحتي!)

اين بود خاطره من از مدرسه و كتاب ششم هري پاتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
مدیریت جلسه های حضوری سایت
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 مهر 1384 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا تو هم گيزر نده ديگه ارني جان!
ولي خداييش من بدون اون بهتر پيدا كردم بقيه همه گيج شده بودن!
---------------------------------------------------------------
-------ايول جشن كتاب!
گزارش جشن انتشار كتاب هري پاتر و شاهزاده دورگه در نشر زهره:(البته تاكيد ميكنم از ديد خودم)
------------------------------------------------------------
موضوع اصلي:
بوش پارتي در جشن كتاب!
موضوعات فرعي:بريم ميتينگ!------كرام آكادمي را پاره كرد!-----كانتر ورژن امپراطور!------تئودن=دادلي!......بفرما افطاري....طرح بلاك كردن من(زاخي) توسط كرام......عجب سرويسي ميدهد اين بوف!.....و غيره از نوع بـــــــــــــــــوق!
===================================
مثل جشن كتاب قبلي خيلي خوش گذشت.
درسته كه بعد از مدرسه خسته و كوفته رفتيم اونجا ولي با ديدن دوستان خستگيمون در رفت.
به خيابان ارديبهشت وارد شديم و حالا بگرد دنبال نشر زهره!
پلاك 159---160----162---163.....اي بابا پس 161 كو؟
نكنه بايد ورد مردي چيزي بگيم مثل گريموالد ظاهر بشه؟
نه!......يك عكس هري پاتري ما را شادمان كرد و به ساختمان قدم گذاشتيم.
رفم تو و بعد از سلام و عليك با بچه ها نشستيم رو صندلي و هي حرف زديم و حرف شنفتيم.
اگه دكتر نبود چي كار ميكرديم؟!
دكتر به قول خودش سورپرايزي برامون گذاشته بود كنار كه نگو و نپرس....سوژه زياد درست كرد.
بعد از وارد شدن كتابها رو به دستمون دادند(البته جالب اينجاست كه يك نفر نميخواست كتاب رو بخره ولي به زور بهش دادن )و بعد يك عدد كاغذ باريك به ما دادند كه جمله هايي از كتاب جديد بر روي آن نوشته شده بود كه ما بايد تشخيص ميداديم كه اونو كي گفته.
كار بعدي دكتر مربوط به جوايزي بود كه به يك عده دادن و در اون جعبه هاي سحر آميز اسامي افراد مختلف نوشته شده بود كه به تئودن دادلي افتاد!
در اين بين طرفداران سايت آكادمي فانتزي از جمله خودم!(آقا تبليغ نكن يعني چي؟) به اطاق آقاي قرباني جون!رفتيم و دو عدد پوستر تبليغاتي زيبا براي سايت آكادمي درست كرديم و به در و ديوار آويزان كرديم.
به محض ورود وب مستر سايت يعني كرام اين پوسترهاي ديواري ناپديد شدند و بعد از چند دقيقه جنازه يكي از پوستر ها پيدا شد و پوستر ديگر با تلاش طرفداران آكادمي جان سالم به در برد!
جاتون خالي حاجي چي ساخته بود!
ايول!
يك عدد بازي كانتر ورژن حاجي امپراطوري!
حال جزئيات بماند.
آره خلاصه بروبچز ميومدن و ميرفتن.موقع افطار شد و بنده و چند نفر ديگه كه به ظاهر روزه دار ميومدن ولي باطنشان ممكن بود چيز ديگري باشد به سر سفره افطاري رفتيم و بعد از كش رفتن چند عدد چيز!(منظور پنير است!)و چند عدد از چيزهاي ديگر به سالن اصلي آمده و با ولع شروع به خوردن كرديم.
آها....كريچر بيا!!!!!....زاخي برو!!!!!!
در اين بين شاهد حركات ضد آسلامي حاجي و قاصدك بوديم كه دو عدد كراوات به گردنهاي خود آويزان كرده بودند و حسابي خوش تيژ كرده بودند!
دراين بين دكتر ميگفت و ما ميخنديديم و ما ميگفتيم و بقيه ميخنديدند.
البته ناگفته نماند كه در اين بين مباحث علمي اي نيز رد و بدل شد كه دكتر ما را مستفيض نمود و مسائل دكترانه اي رو با ما در ميان گذاشت و ما را روشن كرد‌.
دوبس دوبس دوبس دوبس دوبس دوبس
جل الخالق!گراپيه در ميزنه؟....نه بابا فكر كنم زلزله اومده.
مثل اينكه از اطاق بقليه!
اوه اوه اوه....بيا و ببين چه چيزي بود!
بوش پارتي اونم تو جشن كتاب؟
جزئيات بماند.(در اين بين شاهد ناراحتي عده اي و عصبانيت عده اي ديگر شديم كه از گفتن جزئيات معذوريم!)
خلاصه....چند نفر ديگه از جادوگرانيا اضافه شدن كه باعث شد وزن جشن به سمت جادوگران سنگين تر شود و سلطه ي آكادمي فانتزي بر روي جشن كتاب به خطر بيفتد و حتي باعث شد كه جادوگران بر جشن كتاب سلطه كند.
در اين بين چندين بار وب مستر جون!ما را مورد عنايت فرمودند و چندين بار ما را تهديد به بلاك كردن آي پي كردند كه ما جدي نگرفتيم! حالا معلوم ميشه !
خلاصه بعد از كمي خنده و پيچاندن ققنوس! و غيره خودمون را قبل از آنكه بيرونمون كنن به بيرون پرتاب كرديم و به سمت هاي مختلف رهسپار شديم.
چون من با بعضيا نرفتم فقط گروه خودمونو ميگم!
بله.من و پيام و سام وايز و برادر حميد و ققنوس جون به سمت يك عدد گيم نت آسلامي به راه افتاديم.
در اين بين پيشنهاد به خوردن غذا شد كه چون اين پياده روي مدير نداشت هرج و مرج زيادي را به پا كرد و حتي نزديك بود به كتك كاري نيز بكشد(خالي بندي رو نيگا!)
بله خلاصه به تصويب جمعيت از آن به بعد جلسه به عنوان ميتينگ شناخته شد و بنده مدير ميتينگ!
ما هم كه عشق مدير ميتينگ همه را جمع و جور كرديم و بعد از يك پياده روي(كه بيشتر به ماراتن شبيه بود!اينقدر راه زياد بود!)به يك عدد رستوران بوف در ميدان جمهوري قدم نهاديم و نوشابه هايي را به علاوه سيب زميني نوش جان كرديم(كه البته ققنوس چون حسابي گشنش بود يك عدد ساندويچ نوش جان كرد!) و بعد به سمت گيم نت رهسپار شديم.(در اين بين من سوتي بزرگي دادم و ميخواستم بگم بياين بريم گيم نت...گفتم بياين بريم ميتينگ !!)
در بين راه برادر حميد و ققنوس بهانه آوردند و گفتند ما برويم ديگر!
سام وايز هم كه تب گيم نت داشت ميكشتش و خيلي دوست داشت بياد گيم نت به دست و پاي آن دو افتاد و گفت تورو خدا بيايد گيم نت! (شوخي بود البته!دليلش اين بود كه بايد با هم ميرفتند)
خلاصه برادر حميد و ققنوس حالش را گرفتند و رفتند و سام نيز به دنبال آنها رفت و من ماندم و پيام!
در بين راه مواظب پيام بودم كه مبادا...!
خلاصه به يك عدد گيم نت تشريف برديم و .......!
ماني(سالازار) و امير(ماندانگاس)را آنجا ديديم.
نشستيم و بازي كرديم و البته به طرز آستاكبارانه اي من بين دو عدد دشمن نشسته بودم و براي همين به راحتي شپلخ ميشدم!
بعد از چند عدد زنگ از طرف خانه به موبايل بنده و تهديد هاي فراوان از طرف والدين گرامي فرار رو بر قرار ترجيح دادم و جمع دوستان را به سمت خانه ترك كردم.
-----------------------------------------------------------
مسائل آنقدر زياد بود كه اگر ميخواستم تك تك حرفها رو بنويسم خيلي طول ميكشيد.
خب ديگه اميدوارم دوستان بيان و گزارش من رو كامل تر كنن و البته بايد بگن سوژه كم بود ولي خيلي خوش گذشت و خيلي خنديديم!
ايول!
-------------
پ.ن:لازم به ذكره كه خيليا اومدن...دختر پسر بزرگ كوچيك!
در ضمن خانم گنجي به علت كسالت نتونستن تشريف بيارن و به نيابت ايشون مادرشون اومدن!
چند عدد از بچه هايي كه به جشن اومدن و من اسماشون يادمه:خودم!-حاجي-دكتركه بود!-مملي-تئودن-كرام-قاصدك-سالازار-پيام(ايليدان)-سام وايز0كارآگاه ققنوس-برادر حميد-كريچرو....
چند عدد دختر هم تشريف آورده بودن كه بدون اجازه نميشه اسمشونو گفت!
همين
----------------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
مدیریت جلسه های حضوری سایت
ارسال شده در: دوشنبه 18 مهر 1384 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
مرلين كبير:
ببخشید لطفا زمان و مکان دقیق این جشن کتاب رو بگو جناب امپراطور عزیز!!

ميگم مرلين فقط كور نبود كه اونم شد! بابا همون دوتا پست پايينيت ايليدان نوشته ها!مشكوك ميزني!
نقل قول:

مرلين جان
در خبرها اطلاعات كافي هستش
اميدوارم همانطور كه ما در جشن كتاب تنديس شركت كرديم و برخورد درخور شايسته سايت جادوگران داشتيم و با احترام با آنها برخورد كرديم
طرفداران خانم اسلاميه هم با احترام با مسئولين زحمتكش نشر زهره برخورد نمايند

مدير كل محترم فعلي سايت!هم كه آي كيو پايين تر تشريف دارن و ايشون هم به جاي اينكه بگن پيام نوشته مياد ميگه تو خبرها گفتيم! ايول ايول!پيشرفت ميكنين!
البته اميدوارم از كدورت هاي گذشته نباشه اين مسئله!
جفتتون(كرام و ايليدان)مياين جشن كتاب ديگه! حالا ببينين من ميخوام چي كار كنم!)
نقل قول:

من هم میام، بچه ها کی میان اونجا،

دوستان!
بروبچز خيلي زيادتر از اين حرفان....مطمئن باشين.
و بايد بگم شما هر موقع بياين ميتونين بچه ها رو ببينين.
بعضي ها هم مثل من از همون اولاش تا آخراش هستيم(البته من به خاطر مدرسه اول اول نميرسم!)
نقل قول:

کی بیایم تا کی طول می کشه؟

برو بچز پست شماره 282 رو تويه همين جا بخونين بد نيستا!
نقل قول:
جرج ويزلي:
من این عکسرو که جان اسمیت میگه کجای سایته من پیدا نمی کنم

دوست عزيز همون موقع كه گذاشتن يكي دو روز بود و بعد برداشتن!ديگه تموم شد!(البته عكس هيچيش معلوم نبود!فقط سرهامون از بالا بود!)
==========================
خب خب خب
اولا اينكه اصرار نفرماييد!
موارد لازم براي مدير شدن من تويه اين جلسه:
1-نشر زهره رو به اسم من بكنين!چون كه ميتينگ نيست جشن براي نشر زهرست!

2-حالا فرض رو بر اين ميگيريم كه بعد از اينكه از نشر زهره اومديم بيرون ميتينگ حساب بشه در اون صورت نيز تبصره داره:

تبصره يك:قيمت رو ببرين بالا
تبصره دو:كريچر نباشه!چون حاجي هي ميخواد بگه.....زاخي برو...كريچر بيا!
تبصره سه:هر چي من ميگم گوش كنين.

3-با زبون غير آدميزاد بياين بگين تو مدير

به هر حال من افتخار نميدم و مديريت رو به جوانهايي مثل حاجي اس ميدم!
=======================
راستي يه چيزي!
بابا اينقدر اينجا چرت و پرت ننويسين هر روز يه چيزي بزنين كه حاجي بياد بگه اين تاپيك هم كه هر روز توش پست ميخوره!
فعلا!
فردا ميبينمتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
اموزش ساخت انواع نوشيدني به وسيله ي مادام رزمرتا
ارسال شده در: دوشنبه 18 مهر 1384 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ايوي:كريــــــــــوس!!!
زاخي:بابا چرا منو كر كردي!درستم كن!
ايوي:اي بابا زاخي تويي!شنواييــــــــــوس!چرا پشت در گوش وايستادي؟
زاخي:وايستادم ببينم تو چي ميگي ديگه!
ايوي:خب؟
زاخي:بابا برگرد بهش بگو اگر ميخواد حقوقتو نده ولي من و تو تو كلاس بقل هم بشينيم!
ايوي:فكر خوبيه. تو برو منم ميام
زاخي:
**ايوي مياد تو**
رزي:خب فرانك بيا اين براي تو اينم براي تو اما....خب شما رو به خير و مارو به سلامت.
ايوي:چي چي رو شمارو به خير و ما رو به سلامت؟براي منو رد كن بياد!
رزي: ولي تو همين الان گفتي حقوق نميخواي.
ايوي:خب اگر ميخواي ميتونم به جاي حقوق يه شرط برات بزارم.
رزي:چه شرطي؟
ايوي:اين كه من و زاخي تويه كلاس بقل هم بشينيم!
رزي:..........
==================
فكر كنم يكي از كوتاهترين نمايشنامه هاي خاله بازيم بود
دليلش هم اين بود كه دستم چلاقه نميتونم زياد بنويسم.درد ميگيره.ولي چون يه كم آسونه(نمايشنامه هاي خاله بازي!) ميتونيستم بنويسم حوصله نكردم.
==========================

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن