جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  187 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1384 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
شون که یه چیزهایی از درس ریاضی مشنگی یادش بوده! دودوتا چهارتا!! میکنه میبینه خوب زاخی که نیست،اوضاع هم حسابی طوفانیه. برای همین نفسش رو در سینه حبس میکنه و میره جلوی دراکولا می ایسته.
دراکولا یه نگاه عاقل اندر صفیح به شون میکنه و میگه:نه الان بهت احتیاجی نیست. خون تو رو به عنوان دسر میخورم!!!!!!!!!!!!!
سیبل در گوش لارا میگه:به درد مردن هم نمیخوره!!
لارا:
شون دیگه کاملاً جلوی روی کنت ایستاده، چند بار دهنش رو باز و بسته میکنه ولی چیزی شنیده نمیشه!!
بعد به این نتیجه میرسه که بهتره نفسش رو حبس نکنه!!!!
دستش رو آروم میبره توی جیبش و چوب دستیش رو محکم در دست میگیره(در همون موقع کفش سالازار یه گاز گنده از دست شون میگیره!!!)
دراکولا با بی توجهی میگه:چی کار داری؟ حرفت رو بزن، مگه نمیفهمی من گشنمه!
بعد رو میکنه به لارا و میگه:هی، بیا اینجا.
شون دیگه نمیفهمه داره چی کار میکنه، دستش رو از توی جیب رداش میکشه بیرون و قلب دراکولا رو نشونه میگیره.
دراکولا با صدای بلند میخنده و میگه:هی تو جوجه جادوگر میخواهی چی کار کنی؟
شون که بر اثر فشار عصبی و عوامل محیط تمام ورد هایی رو که بلد بوده فراموش کرده در یک لحظه دستش رو میبره عقب و چوب جادوش رو محکم توی قلب دراکولا فرو میکنه.
دراکولا از خشم و درد فریاد میزنه و بعد روی زمین ولو میشه.
لارا: این دیگه چی جوریش بود؟
سیبل:.......ک..کار ..جالبی بود! ولی بهتر نبود یه طلسم میزدی؟
شون:..برو بابا...دلت خوشه ..من اصلاً یادم نبود جادوگرم!
لارا با نفرت نگاهی به دراکولا میکنه و میگه:این اون شئی باستانی بود که سفارش داده بودی؟ دفعه بعد میخواهی چی سفارش بدی؟؟؟!!!
شون که سعی میکنه از جسد دوباره بی جان دراکولا دوری کنه میگه:من که نمیدونستم اونا این بیریخت رو برای موزه میفرستن! حالا باهاش چی کار کنیم؟
لارا چوبش رو حرکت میده و جسد دراکولا رو بر میگردونه توی تابوتش و در اون رو با یه طلسم سرد کننده منجمد میکنه. بعد رو به شون میکنه و میگه:به این میگن جادو. اگه یادت رفته یاد بگیر!!!!
شون با حسرت به تابوت دراکولا نگاه میکنه ومیگه:چوب جادوم رو چی کار کنم؟
سیبل میگه:بهتره اون رو فراموش کنی و بری یکی دیگه بگیری.
شون کفش ها رو از توی جیبش در میاره ومیگه:آره راست میگی.
کفش ها خودشون رو پیچ و تاب میدن و از دست شون فرار میکنن.
کفش سالازار به برادرش میگه:بیا باید این جا رو ببینی. جای قشنگیه.
و بعد راه میوفتن!
لارا میگه:این دو تا دیوونن؟ تا همین الان داشتن میلرزیدن که!
شون:این ها رو جدی نگیر. فقط دو جفت کفشن.
سیبل :به نظرتون بهتر نیست فردا موزه رو ببندیم؟آخه اگه این دراکولا دوباره بیاد بیرون...
شون و لارا: چی چی رو موزه رو ببندیم؟ همین جوریش کلی داریم ضرر میدیم.
شون:نگران اون نباشین، اون اصلاً روزها بیرون نمیاد. بقیش رو هم که طلسم لارا جلوش رو میگیره. اتفاقی نمیوفته.
لارا:خوب حالا که این قضیه تموم شد یادم اومد بهت بگم فردا باید بری بروشورهای تبلیغاتی جدید موزه رو بگیری. یادت نره.
شون روی صندلیش ولو میشه و میگه:باشه.
بعد که یادش میاد چند دقیق پیش کی روش نشسته بود مثل فنر از جاش میپره!!!!!
سیبل عرق صورتش رو خشک میکنه و میگه:خوب شد، داره صبح میشه. عجب شبی بود.
خورشید در حال طلوع بود و موزه تا چند ساعت دیگر کار خود را آغاز میکرد. برای همین شون و سیبل و لارا با عجله میرن موزه رو مرتب کنن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1384 03:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا:خوب شون حالا كه بالاخره يادت افتاد جادوگري...زود باش شروع كن... .
شون:چي؟؟؟؟؟؟من؟؟؟؟؟؟؟چرا من؟؟؟؟؟؟
لارا:پس كي؟نكنه انتظار داري من........ ..
شون:نه نه نه....تو بخواي هم من نميذارم بري ولي فكر كردم شايد سيبل بخواد به ما لطفي بكنه و...... .
سيبل:اصلا فكرشم نكنين...من به خون آشاما آلرژي دارم.....و الكي عطسه ميكنه. .
شون:خوب....پس با اين حساب خودم ميرم جلو......
و با ترس و لرز به كنت نزديك ميشه............
كنت:پس چي شد اين شام من...شماها مهمون نوازيتون كجا رفته؟؟؟
شون كه با شنيدن صداي وحشتناك كنت يادش ميره براي چي نزديكش شده بودچوب دستيشو ميذاره تو جيبش كه چوبش تو دهن يكي از كفشا فرو ميره و جيغش در مياد....
شون:او....بله جناب كنت....راستش منم اومده بودم ازتون بپرسم چه جور خوني ميل دارين...مثلا گروه خون طرف چي باشه....خونش اصيل باشه يا نه و........... ..
لارا:.. ............
كنت:خوب.....منم ميخواستم همينو بگم.......آهاي دختر بيا جلو.......
لارا:سيبل....با توه....برو جلو ديگه...ادبت كجا رفته؟؟؟؟
كنت:نه........با خود تو بودم...بيا جلوتر....فكر ميكنم تو براي من مناسب باشي......تو خون آشام خوبي ميشي........
لارا:او......نه......خون آشام؟من ترجيح ميدم همون مرگخوار بمونم.....
كنت:مرگخوار؟تو مرگخواري؟لرد سياه از دوستان قديمي منه.......حتما خوشحال ميشه يكي از مرگخواراشو به من تقديم كنه....... .
بيا جلو.... ..........
شون:نه..........خواهش ميكنم...به ما فرصت بدين...من براتون يه شام بهتر آماده ميكنم... .
و با خودش ميگه:حالا چيكار كنيم...كاش زاخي اينجا بود اونو به خورد كنت ميداديم.....اميدوارم بتونم كسي رو به جاي لارا پيدا كنم...والا مجبور ميشم با كنت بجنگم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 30 مرداد 1384 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
شون به تپ تپ میوفته!!!!
شون:ای....این...چ..چی.....گفت؟؟؟..کی...چیز..چیزی ...گفت؟
لارا:شما هم اون رو شنیدین؟
سیبل:من این رو توی شارا دیده بودم! بیاین زودتر با هم خداحافظی کنیم!!
شون که از بودن لارا و سیبل جرات گرفته به زور برمیگرده و میخواهد به داراکولا نگاه کنه.
لارا و سیبل که میبینن شون خودش جرات نداره بچرخه به زور میچرخوننش طرف صدا!!!!
شون چشمهاش رو میبنده و میگه:ش..شما..کی..کی..باش..باشین؟
صدا:احمق وقتی داری با من حرف میزنی چشمهات رو باز کن.
شون اصلاً دلش نمیخواهد این کار رو بکنه و اتفاقاً چشم هاش هم همین نظر رو دارن!!!! اما میبینه چاره ای جز اون نداره. برای همین یکی از چشم هاش رو باز میکنه.
کنت دراکولا یه خلال دندون گذاشته لای دندون هاش و به شون لبخند میزنه!!!
دراکولا:سلام شون!!! حالت چطوره؟ خوبی؟
شون:ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....این..من رو از کجا....میشناسه؟
لارا بدون این که برگرده میگه:وایسا ببینم. این تو رو از کجا میشناسه؟
دراکولا صندلی شون رو میکشه جلو و میشینه روش. بعد میگه:هی شما دو تا هم باید برگردین.
سیبل و لارا اصلاً قصد ندارن این کار رو بکنن ولی شون به زور میچرخونتشون!!!
لارا زیر لب میگه:اگه زنده از اینجا برم بیرون خودم میکشمت شون!
شون:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دراکولا:فعلاً حوصله دعوای شما رو ندارم. شام چی دارین؟ من هزار و خرده ای چیزی نخوردم!
شون احساس میکنه کسی داره در میزنه ولی بعد متوجه میشه صدای قلبشه!!
در حالی که سعی می کنه به دراکولا نگاه نکنه میگه:خوب...چیزه..یه کم..از همبرگر مک ویزارد!!! من مونده! اگه دلت میخواهد...
دراکولا با نفرت نگاهی به همبرگر شون میکنه و میگه:این آشغالا چیه؟ من از این چرت و پرت ها نمیخورم. خیلی وقته که غذای خودم رو نخوردم.
سیبل:غذای خودش؟ نکنه....نکنه....
لارا:نه...نه...نگو..
شون:شما...شما که ..دیگه از ..اون.چیزا نمیخورین؟
دراکولا:اوه..چرا...خیلی دلم برای خون تنگ شده!
لارا یه چیزی یادش میاد، خیلی آروم به شون و سیبل میگه:بچه ها...اگه درست یادم مونده باشه یه چوب توی قلب کارش رو می ساخت. مگه نه؟
سیبل:آره..راست میگی..یه چوب.
شون:پس شما سرش رو گرم کنین من برم یه چوبی چماقی چیزی پیدا کنم!
لارا:
سیبل:اون کفش سالازار راست میگه تو یه ذره خنگی ها! خوب ابله تو جادوگری! یادت رفته؟!
شون:راست میگیا!!!
لارا:...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 30 مرداد 1384 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا به شون كه از ديدنش خيلي خوشحال شده بود و از خوشحالي داشت كفشاي سالازار اسلايترينو ميبوسيد نگاه ميكنه:خوب شون.مثل اينكه خيلي كار داريم....امشب منم اينجا ميمونم تا باهم كارا رو تموم كنيم.... ..
شون:چي؟تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟يعني تو برگشتي اينجا؟؟؟؟؟
لارا:آره...مگه نصف اينجا مال من نيست؟خوب بايد كمكت كنم..... ..
ساعت 3 شب.......
شون داره به حساب كتابا ميرسه و لارا وسايل موزه رو جابجا و مرتب ميكنه......
لارا:نه......................كمكككككككككككككككككككككك
شون همه كاغذارو ميندازه رو زمين ودر حاليكه سر راهش دو تا گلدون ويه كوزه گرونقيمتو ميشكنه بطرف لارا مي دوه.........
چي شده؟؟؟؟لاراااااااااااااااااااااا؟
لارا:شون....اين.......تكون........ميخوره.......
شون درحاليكه سعي ميكرد ترسشو مخفي كنه:خوب.............آره............منم فهميدم...ظهر هم برا من تكون ميخورد.... .
لارا:شووون.....الان كه شبه...اگه اون بياد بيرون........... .
هر دو رنگشون پريده بود...
لارا:شون بيا بريم.....صبح برميگرديم.من ميترسم.. .
شون:نه لارا.......ترس نداره كه.....بايد يه كاري كنيم
تق..........در تابوت باز ميشه.............
شون كه تا اون موقع شجاعت به خرج داده بود ميپره پشت لارا............
ولي.......كسي كه كنت دراكولا نيست...سيبل تريلانيه...
لارا:شووون...خداي من ...اينكه تابوت نيست....اين ميز تحرير مرلين مرحومه....تابوتو گذاشتيم تو سالن بزرگ.....
لارا:سيبل..تو اينجا چيكار ميكني؟ما رو ترسوندي.... .
سيبل:خوب.راستش لارا...........ميدوني...من...و ميزنه زير گريه..... من تو پارك جادوگران كار ميكردم...فال ميگرفتم...شما كه از اونجا رفتين منم حوصله ام سر رفت و كارو ول كردم....كسي به من كار نميده چون همه منو شناختن...منم پول نداشتم اجاره برجمو بدم...اومدم امشبو اينجا بخوابم....
لارا:اووووو.......ساكت باش سيبل.....تو از بچگي همينطوري بودي....سرم رفت....چقدر جيغ و داد ميكني........ .
ناگهان صداي سردو وحشتناكي از پشت سر لارا ميگه:بله.....به نظر منم اينجا كمي سروصداش زياده.حتي منو از خواب1500ساله ام بيدار كردين....شما كنت دراكولا رو عصباني كردين و حالا بايد جواب پس بدين.........
كسي جرأت نميكرد به پشت سرش نگاه كنه...يعني كنت دراكولا واقعا.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 30 مرداد 1384 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
شون:وای نه! من نمیتونم اینو تو موزه م نگه دارم آخه!

لارا:اوا چرا؟ دراکولا به این نازی!

سیبل:آره معلومه چقدر نازه!

زاخی:خب بچه ها حالا که همه این جا جمعین بیاین جشن بگیریم!

ایوانا:برو بابا تو هم حال داریا....

دبی:هنوز جشن کلاس رقص مونده...!

زاخی پکر به نظر میرسید.

لارا: وای شون میخوای هر شب اینجا پیش تو باشم؟!دلم برات تنگ میشه....! :bigkiss:

شون:منم همین طور لارای عزیزم...

ملت:اوق...!

یهویی در موزه باز میشه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 30 مرداد 1384 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ولي از ترس نمي تونه حركت كنه و فقط با وحشت به تابوت نگاه ميكنه كه هر لحظه بيشتر تكون ميخوره...يهو صدايي از پشت در مي شنوه و.از اونجايي كه از ترس ورد و طلسمي يادش نيست آروم ميره جلو و در رو باز ميكنه ولي كسي رو پشت در نميبينه....سرشو ميبره بيرون و نگاه ميكنه...صداي كفش همچنان مياد ولي كسي پشت در نيست...برميگرده و ميبينه تابوت در يك متريش قرار گرفته...صداي كفش نزديك تر ميشه ولي كسي وارد نميشه...شون آرزو ميكرد كاش كسي ميومد...اين آرزوشو با صداي بلند ميگه كه يهو يكي ميگه:آيكيو من همين الان از در اومدم تو...
شون برميگرده و لنگه ديگه كفش سالازار اسلايترين رو ميبينه
شون:نههههههههههههه..........فقط تو يكي كم بودي
كفش2:شنيدم برادرم اينجاس...واقعيت داره
كفش1:من اينجام داداشي
وكفش دوم هم ميپره تو جيب شون....تابوت همچنان نزديك ميشه و شون آروم آروم ميره عقب...تاپتاپ قلبشو حس ميكنه...كفش ها دارن در جيب شون صورت همديگه رو ميبوسن...كه يهو تق
لارا و سيبل تريلاني ظاهر ميشن....لارا چوبشو ميگيره طرف تابوت
لارا:بي حركت بشيوس
تابوت برميگرده سر جاي اولش و بي حركت ميشه...سيبل ميره پيش شون
سيبل:خوبي شون...
لارا:اه...عزيزم...حالت خوبه
شون:خو...خو...خوبم....شما چه جوري اومدين اينجا؟
سيبل:من خوابيده بودم كه چشم درونم بيدارم كرد و بهم گفت بايد با شارا مشورت كنم....
شون و سيبل:شارا؟
سيبل:آره ديگه...اسم جديده گوي پيشگوييمه..از شون و لارا گرفته شده
شون:...
لارا:...
سيبل:بعد توي گوي تورو ديدم كه ترسيدي..
شون:من؟...من ترسيدم؟؟؟؟...من از هيچي نميترسم....
سيبل و لارا:
لارا:بعد اومد منو در قصرم بيدار كرد و با هم اومديم اينجا....
كفش1:منم در اين فرصت با برادرم ديدار كردم
كفش2:ديگه كسي مارو از هم جدا نميكنه...
لارا:واسه اين يكي كي دهن گذاشت؟
دبي و استيو و ايوانا و زاخي و آلبي ظاهر ميشن...
شون:شما رو كي صدا كرد؟
ايوانا:سيبل
سيبل:
شون:خوب...حالا بايد اين تابوته ببريم بيرون
ملت چوب هاشونو ميگيرن طرف تابوت و داد ميزنن:غيب بشيوس...
اتفاقي نميوفته
ملت:نابود بشيوس
بازم اتفاقي نميوفته
ملت:دور بشيوس....از موزه بريوس...تو سر اينيگو بشكنيوس...ولي بازم اتفاقي نميوفته
همه ميفهمن كه اين تابوت براي هميشه اينجا موندگار شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 30 مرداد 1384 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان: شب!
مکان:ساختمان موزه تاریخ جادوری/تالار ورودی.
==============================
کفش سالازار میگه:نگهبان چیه بابا. دو تا جادوی سیاه اینجا بزنی مشکل حل میشه. هر چی میگم تو کلت که نمیره.
ساعت 1 نصفه شبه و شون داره با کفش سالازار سر اوردن نگهبان برای موزه بحث میکنه.
شون:چرا نمیفهمی. من خودم با جادوی سیاه مبارزه میکنم اون وقت تو....گر چه من چرا دارم برای تو توضیح میدم؟ تو که کفشی! نمیفهمی!
کفش تکونی به خودش میده و با اکراه میگه:هر چی باشم از تو بهترم!!!
شون میاد جواب کفش رو بده که ناگهان...
تق ...تق...تق.
شون با تعجب میگه:یعنی چی؟ این نصفه شبی کی اومده اینجا؟
کفش با خوشحالی میگه:شاید دوباره اومدن حسابت رو برسند!!! آخ جون. خیلی حال میده!!
شون یکی میزنه توی سر کفش و میره طرف در.با چوب جادوش پشت در رو کنترل میکنه و مطمئن میشه که جادوگر سیاهی پشت در نیست. بعد در رو باز میکنه.
پشت در دو نفر توی تاریکی ایستادن و یه جعبه بلند رو گذاشتن روی پله ها.
شون با سوءظن میپرسه:شما با کسی کاری دارید؟ میتونم کمکی بکنم؟
دو نفر از توی تاریکی میان بیرون و شون وحشت زده از جا میپره.
صورت رنگ پریده و لاغر آن دو زیر تابش نور کم چراغ دم در موزه وحشت ناک تر به نظر میرسید. یکی از اون دو تا که دندون های نیشش کمی از بقیه بلند تر بود با صدای گرفته و شمرده ای میگه:شما آقای پن هستید؟ شون پن.
شون به خودش میاد و میگه:بل..بله.من شون پن هستم شما؟
این رو میگه و دستش رو روی چوب جادوش فشار میده. آماده بود هر لحظه اون دو بهش حمله کنند.
اون یکی جواب میده:ما از شرکت C.D اومدیم. شما در تاریخ 14 ژوئیه پیش از ما درخواست یک شئی ارزشمند رو برای موزه داده بودید.
شون به امضای نامه ای که در دست او بود نگاه میکنه و میگه:بله..بله.. البته.درسته.
بعد رو به جعبه دراز میکنه و میپرسه:خوب این جعبه چی هست؟ قدیمیه؟
اون مردی که دندان هاش کمی بلند بود با تعجب میگه:جعبه؟ یعنی کسی به شما نگفته که قرار بوده چه چیزی برای شما فرستاده بشه؟
شون که جا خورده بود میگه:نه. کسی برای من چیزی ننوشته.
اون یکی نگاهی به رفیقش میکنه و میگه:خوب ما تابوت کنت دراکولا رو کجا بزاریم؟
شون:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شون احساس میکنه زمین دور سرش میچرخه. در حالی که تلاشی برای مخفی کردن احساسش نداره با ترس میپرسه:.....تا...تابوت.....کنت ..داراکولا؟؟؟؟
:بله. ما به درخواست شما رسیدگی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که موزه شما مکان مناسبی برای جسد کنت دراکولاست.
شون دیگه نزدیک بود غش کنه:چی؟ ج..جسد کن..دراکولا؟ مگه جسدش هم اون تو...!
اون ها بدون توجه به شون تابوت رو میگیرین و بعد از کنار زدن شون اون رو وارد موزه میکنن.
شون:هی..صبر کنین..الان که نمیشه...من دست تنهام.
اون دوتا تابوت رو سر جاش که یکی از قسمت های موزه بود میبرن و اون رو عمودی به دیوار تکیه میدن.
کفش:هی..این دیگه چیه؟ جدیده؟
شون:این تابوت ...دراکولاست.
کفش تا اسم دراکولا رو میشنوه جیم میشه میره توی جیب ردای شون سنگر میگیره!!!!!!!!
شون:احمق تو چرا میترسی؟ تو که کفشی. کاری به تو نداره.
کفش از توی جیب شون میگه:من از زمانی که پیش سالازار کبیر بودم از خون آشام ها میترسیدم.
اون دوتا میان طرف شون . شون یه قدم میره عقب!
یکی از اونها میگه:خوب. ما این رو رسوندیم به جایی که باید میبردیمش. با ما کاری ندارین آقای پن؟
شون با ترس و لرز میگه:چرا ولی اول می خواستم ببینم قبلاً شما رو جایی ندیدم؟ صورت هاتون خیلی آشناست.
یکیشون لبخند وحشتناکی میزنه و میگه:شاید عکس جد ما رو دیده باشید.
بعد اشاره ای به تابوت میکنه و میگه: ما نواده های کنت دراکولا هستیم!!!!
شون:م...مااااااااااااااااااااااااااااااا.....ن....نه...........!!!!!!!!!....
اون دوتا بدون توجه به شون میرن طرف در و از موزه خارج میشن!
کفش:پس بقیه سوال ها چی؟
تابوت در قسمتی که سر دراکولا قرار داشت شیشه ای بود و صورت وحشتناکش مشخص بود.
شون داشت به این مصیبت جدید فکر میکرد که کفش با فریاد میگه:شون...شون....تابوت..تابوت تکون خورد!!
شون احساس کرد پا هاش علاقه ی شدیدی به دویدن دارند!
...
=====================================
دوستان عزیز لطفاً همین داستان رو ادامه بدن و بگزارید که جسد، جسد واقعی دراکولا باشه و لطف کنید اون رو به کس دیگه ای تغییر ندهید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
"موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1384 07:53
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی بعد از یه مدت حالش خوب میشه**
زاخی:اوه من چه شکلی به هوش اومدم؟؟
لارا:شون به هوشت آورد و با هم دست انداختین دور گردن هم و اومدین طرف ما.
زاخی:ای شون نامرد.اشکال نداره حسابشو میرسم.
استیو:مگه چی شده بود؟؟
زاخی:فکر کنم منو تحت سلطه خودش قرار داده بود.آخه من اون موقع خیلی ضعیف شده بودم.
لارا:شون مثل خودم سیاهه.اینو از اولم میدونستم
زاخی:حالا حساب هر دوتونو میرسم.نه یعنی حساب شون رو میرسم.
لارا:مثلا میخوای با شوهر من چی کار کنی؟؟
زاخی:با صحبتهای مسالمت آمیز مشکلات رو حل میکنیم.
لارا:خوبه.
زاخی:به شون بگو بیاد یه جلسه بزاریم مشکلات رو حل بکنیم.
**زاخی با یه حرکت چوب دستی یه دونه کارت پستال درست میکنه**
شون پن عزیز....فردا...ساعت 5 بعد از ظهر در قصر من باش برای یک جلسه فوری برای رفع مشکلات...
زاخی:اینو بهش بده.
لارا:باشه.
زاخی:راستی خودتم بیا و در ضمن قصرو قاطی نکنین یه موقع.زنگو که زدی وایستا من بیام دم در.میاین تو گم میشین.
لارا:باشه.وای من چقدر قصر دوست دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1384 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوانا که چوبدستیشو گذاشته بود پشت گوشش گفت:

ــ حالا چرا داد میزنی!

دبی:ایوانا؟!

ایوانا:بله؟!

دبی:تو اینجا چیکار میکنی؟!اصلا از کجا میدونی شون بیهوشه؟!

ایوانا: اومده بودم کشیک بدم!چون به ایمانگو مشکوک بودم ! این اواخر خیلی....

دبی:ایمانگو؟!

ایوانا: همون اینیگو ایمانگو ی خائن!

دبی:آهان!نگفتی چه جوری....؟!

ایوانا جمله ش رو کامل کرد:فهمیدم شون پن بیهوشه؟

دبی:آره....

ایوانا: من ایمانگو و سام وایز ــ سفیدا ی دیروز ، سیاهای امروز ! ـــ رو دیدم که شب اومدن سراغ شون!وایز خائن شون رو شکنجه کرد بعد ایمانگو هم بیهوشش کرد!بعدشم در رفتن!

دبی: پس تو چرا نرفتی وسط کمک شون؟!

ایوانا:چون تا اومدم طلسم بیهوشی رو به طرفشون بفرستم بلاتریکس لسترنج با طناب جادویی دست و پامو بست!

دبی:پس معلومه قبلا نقشه کشیده بودن که به اینجا حمله کنن!حالا هدفشون چی بوده؟

ایوانا در حالی که چوبدستیشو به طرف شون گرفته بود گفت:

ــ نمیدونم ولی فکر کنم وایز میخواست از شون انتقام بگیره... بسست!

شون ناگهان به هوش میاد و....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: جمعه 28 مرداد 1384 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
فردای اون روز در نمایشگاه
*****************

دبی:سلام بچه ها

هیچ صدایی به گوش نمی رسه!

دبی:کسی اینجا نیست؟بابامنم دبی.

بازم صدایی نمیاد!

دبی خیلی اروم چوبدستیشو رو به روی صورتش می گیره و به سوی جلو پیش می ره.

ناگهان یه نفر رو روی زمین می بینه بله اون شونه

دبی:شون شون خوابی بیدار شو صبح شده. عجب خوابش سنگینه

ناگهان صدایی از پشت سر به گوش می رسه

-واقعا نمی فهمی بیهوش شده. از تو دیگه انتظار نداشتم!؟

ناگهان دبی صورتش رو به سمت صدا بر می گردونه

دبی:اوه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید