جینی به طرف در رفت ،موهایش را کمی مرتب کرد ، لباسش را میزان کرد و درحالی که با چشم و ابرو به بچه هایش علامت می داد در را باز کرد . هیچکس اونجا نبود ،جینی حسابی متعجب بود زمانی که می خواست در را ببند بر روی در علامت مرگ خواران را مشاهده کرد ،در زیر علامت عدد 8 نوشته شده بود . جینی ابتدا فکر کرد که این یک شوخی بیش نیست که همسایگانش با او انجام داده اند ولی درست زمانی که با دستی بیرون آمده از لای بوته های حیاط و پدیدار شدن علامت مرگ بر آسمان مواجه شد با تمام توان جیغ کشید . - هـــــــــــــــــــــــــــری هری با سرعت خود را به سمت در رساند نگاهی به قیلفه ای وحشت زده ی جینی کرد سپس درست جایی را نگاه کرد که جینی نگاهش به ان بود . - جیمز دست آل و لیلی رو بگیر برو به سمت شومینه . جینی بیا بریم . اما انگار جینی خشکش زده بود ، نمی توانست حرفی بزند و حرکتی کند . هری او را بغل کرد و به سمت کاناپه برد . - لیلی برو یه لیوان اب واسه ی مادرت بیار هری در حالی که داشت با پیام امروز جینی را باد می زد پرسید ک - جینی حالت خوبه ؟ جینی ! جینی خونسردیت رو حفظ کن . - هری...این ...این ...چی ...بود؟ - جینی حتماً یکی با ما شوخی کرده بود . - نه...نه ...هری ... هشت ...یعنی.... چی ؟ - چی ؟ - هشت هری در حالی که لیوان اب را از لیلی می گرفت در حال بررسی کردن موضوع بود
به نام او که اصیل آفرید !!! با سلام خدمت شما کرا بران ،جادوگران ،ساحره ها،اجنه ها و سنتور های عزیز سایت جادوگران . با اجازه فصل اوا را شروع می کنم .
خانه پاتر ها در دره ی گودریک .
در کنار شومينه ي اتاق پذيرايي مردي عينکي با چشم هاي آبي و موهاي ژوليده همراه با سه فرزند خود بر روي صندلي نزديک به آتش شومينه نشسته بودند . پدر درحال تعريف داستاني بود از سر گذشت زندگي خود . :(( بله بچه کجا بودم ؟ آهان داشتم مي گفتم . بعد من و رون و هرميون با هم به همراه نويل وارد اتاق ... -: يکي از پسرهاي اوک ه از همه بزرگتر بود و اندکي نيز شبيه اوبود با شوقي فراوان و چشمهاي گشاد شده از خوشحالي پرسيد : پدر نويل منظورتون پرفسور لانگ باتم معلم درس گياه شناسي ما ؟ -: آره جيمز آره منظورم همون پرفسور شماس . او اين جمله را در حاي گفت که چشم هاي خود را از روي خستگي زياد بسته بود و آرام به صندلي تکيه داده بود . در همين حال زني با موهاي قرمز و صورتي اندک کک مکي با پيشبندي سفيد که در قسمت بالاي آن مقداري لکه ي سبز رنگ ديده مي شد وارد سال شد و گفت : -(( هري عزيزم جيمز آل ليلي شام حاضر بيايد سر ميز . )) پسر کوچکتر آنها که بسيار شبيه به پدرش بود پرسيد : - پدر بقيه ي داستان رو بعد از شام مي گي ؟ پدر که داشت از روي صندلي بلند مي شد يک کش و قوسي به خود داد و گفت : : نه آلبوس بقيه ي داستان رو فدا شب مي گم . جيمز گفت : فردا شب ولي فردا شب که ما نيستيم . : خب مي ذاريم وقتي که سال تحصيليتان تموم شد . : ولي اون موقع که خيلي دير هستش .
-: بچه ها نمي ياد شام هري بچه ها رو بيار . اعضاي خانواده ي پاتر در کنار ميزشام کنار هم ديگر جمع شده بودند . غذاي خوشمزه اي بود . :اوخ هري يادم رفت بگم امشب داداشم اينا مي يان اينجا بچه سريع تر بخوريد خونه رو مرتب کنيد . : مامان مگه کي مي خواد بياد که بايد خونه رو مرتب کنيم دايي رون از خودمونه بعدشم خونه تميزه که . آلبوس : ببين جيمز خان چ دايي اينا چه خودي باشن چه نباشن بايد خونه رو مرتب کنبم . راستي مامان رز هم مياد؟ همه اعضاي پاتر زير چشمي آل رو نگاه کردند . او هم سريع فهميدکه حرف نا به جايي زده است گفت : نه منظورم اينه که هوگو و رز هم ميان؟ : آره ميان مي خواي بگم که زن دايي هم مياد يا نه ؟ اونم مياد . بعد از شام جيني با يک حرکت چوبدستي سالن پذيرايي را تميز کرد و بعد از گذشتن يک ساعت صداي در اومد . تق تق تق
---------------------------------- بچه ها و کاربران محترم لطفاً ادامه اش بدهید . به خاله سارا : خاله جون ممکنه بعضی از پست هایی را که در ادامه ی داستان توسط بچه ها می شود ومن در خواست حذف آنها را می دهم خذف کنید.
ويرايش ناظر : اگه پستي بر خلاف روند داستان در اين تاپيك ارسال شود توسط ناظر پاك خواهد شد...
نوربتای عزیز قرار نیست که در اینجا نوشته های رولینگ رو بنویسیم . اینجا قرار است نوشته های خود اهالی سایت رو بنویسیم . و اگر هم رو لینگ قرار بود بنویسه ما که بیکار نبودیم وقت خود را صرف نوشتن آن در اینترنت بکنیم .
به همه ..... اسم هری پاتر و کتاب ]شتم قرار است عوض شود می توانید هر نامی را که دوست دارید در تایپیک نقد و بحث کتاب هشتم بنویسید . واگر هم مایلید اسم فصل اول را عوض کنیم .
فکر نکنم کتاب هشتی نوشته بشه. رولینگ خودش تو مصاحبه هاش گفت که دیگه بعد از کتاب هفتم کتابی در مورد هری نمی نویسه. اما اگه زده بشه خیلی خوب می شه. انشا الله نظرش عوض بشه و کتاب هشتم رو بنویسه.
سلام خدمت شما عزیزان طرفدار هری پاتر و کاربران عزیز مثل این که شما دوستان با نظر آۀ عزیز دلم موافقین . خوشحالم که همه ی شما طرفدار برنامه ریزی و هماهنگی هستید و سعی دارید پست های را که در ایت تاپیک می زنید هماهنگ باشد . من این پست را زدم تا مبهمات درون مغز شمارا برطرف کنم .
به آلفرد عزیز ... آلفرد جان باید بگویم که من بسیار متشکرم که شما سعی دارید این داستان را زیبا تر کنید ولی در انتخاب فصل ها من قبلا تصمیمات لازم را گرفته ام . و همچنین اگر قرار بود ولدرموت برگرده رولینگ او را نمی کشت .
به آمیکوس ، آلبوس سوروس و الیواندر ... من قبلاً فصل ها را مشخص کرده ام و اتفاقاتی را که قرار است در هر فصل اتفاق بیافتد را نیز در نظر گرفته ام . درست است که قرار است نوشتن این داستان بر عهده ی همه ی ما است . ولی یادتان نرود که من می توانم سرجمع بندی فصل ها را بر عهده بگیرم و اگر پستی خارج از برنامه ی من باشد پاک می شود .
در ضمن درباره ی اسم کتاب : من منظورم از هری پاتر و کتاب هشتم فقط کتاب هشت نبود بلکه در این تایپیک با کتابی به نام کتاب هشتم مواجه می شود که...