داستان های هری پاتری - فصل آخر
برو قبلیا رو بخون تا بفهمی
برو قبلیا رو بخون تا بفهمی
تاريخچه مختصري است از هالوين و نحوه بوجود آمدن آن
ولدمورت با اینکه فردی قدرتمند و بدون اشتباه است، اما باز هم مثل هر انسان دیگری اشتباهاتی میکند که ریشه در درون وی دارد...
متن مصاحبهاي است كه با عضو قديمي سايت «فلور دالاكور» توسط سامانتا ولدمورت انجام شده است.
فصل هفتم تصمیم قطعی آقای ویزلی همراه با هری و رون به داخل خانه جسم یابی کردند. خانم ویزلی یکدفعه از جا پرید. کج پا جستی زد و به زیر کابینت ها پناه برد. هرماینی و جینی که منتظر آن ها بودند ذوق زده شدند و هرماینی گفت: قبول شدین؟ وای خدا جون می دونستم قبول می شین. خانم ویزلی به هر دوی آن ها تبریک...
فصل چهارم : هری پاتر و ورود به مدرسه وریتاسروم وقتی وارد اتاقک کشتی شدند علی رو به تینا کرد و گفت : تو همش باید تابلومون کنی . آخه چرا روی عرشه داد میزنی و می خوای هری رو به همه معرفی کنی. چرا ساکت نمی شی و به موقع حرف نمی زنی. تینا گفت : حواسم نبود در ضمن به خودم مربوطه . هری با دیدن آن دو به...
داستان اشتراكي چند نفر در برج وحشت. بليز زابيني، بادراد ريشو، چو چانگ، آرامينتا ملي فلوا، ورونيكا ادونكور، هدويگ، سارا اوانز
دانشمندان با ساخت نسل نوینی از ماده، آخرین مرزهای فناوری پنهان سازی را درنوردیده اند. اما آیا دستگاههای نامرئی کننده داستانهای علمی تخیلی روزی از عالم رویا پا به عرصه جهان واقعی خواهند گذاشت؟
دنیای هری پاتر ، جدا از اینکه یک دنیای جادویی پیچیده است ، تصویری از عالم واقعی و دنیای امروزی است . تمامی عناصر دنیای واقعی را می توان به نوعی در هری پاتر مشاهده کرد . حوادث و اتفاقات غیرمنتظره و مسائل قابل باور داستان ، صورتی رئال به داستان هری پاتر داده اند و آن را به آینه ای از دنیای امروز...
فصل چهارم: مرگ ناگهانی پدر... ویکتور نامه را تا کرد و روی میز گذاشت. زره پوشید و شمشیرش را برداشت .اسبش را زین کرد و نامه ای برای آنجلیا نوشت. سپس حرکت کرد ولی نه به طرف قصر بلکه به سمت خانه دیگوری. نامه را از پنجره در کلبه انداخت و به سمت قصر حرکت کرد . وارد قصر شد و خواستار دیدار با شاهزاده...
فصل سوم : هری و دیدار کشتی هوایی علی نامه را باز کرد و آن را خواند. سپس رو به هری کرد و گفت : هری اینو تینا نوشته و توش گفته پرفسور اسنیپ به او هم گفته که تو داری می یای اینجا و گفته که باید مواظب تو و همگی باشیم و دیگه گفته که توی کشتی می بینمون . هری گفت : کشتی. علی گفت: آره. کشتی برای ورود به...