جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور دنیای جادوگری هستند)
57 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

داستان‌های غیر هری پاتری

سینگای خون آشام - فصل 4

الکسا بردلیold 13 تیر 1385 6:52 بعد از ظهر 691
_"باورم نمیشه! اصلا باورم نمیشه! چه طور ممکنه که به این سرعت... قبیله ی خونآشامها...سینگا...خدای من!"
گودریک آهسته به پشت بنرا ضربه ای زد:"ظاهرا با تمام هوش و درایتی که داری من و سینگا رو دست کم گرفتی! وقتی که اون اژدها رو ظاهر کرد باید قیافه شو می دیدی! اون طور قدرت و اقتداری رو حتی در وجود مرلین هم نمی تونستم پیدا کنم! هیولای یولان در مقابل هیولای اون مثل یه عروسک پارچه ای بود!"
و با صدای بلند خندید. یولان دست به سینه به دیوار اتاق تکیه داده بود. در چشمانش حسادت و خشم موج می زد. در حالی که سعی می کرد خشم صدایش را که آشکارا می لرزید مهار کند گفت:"هه! واقعا که! سینگای عزیز امیدوارم که گودریک بیش از حد برای تو ایجاد دردسر نکرده باشه. از بچگی همیشه مایه ی دردسر بوده. اما ظاهرا به قدر کافی پیروزیتون رو به تاخیر انداخته." و مغرور از پیروزی در یکی به دوی کودکانه اش با گودریک به او نگاهی انداخت.
سینگا که تا آن هنگام ساکت و آرام خود را به نوازش های بنرا و نگاه های ملایم ریونا سپرده بود به سخن آمد و گفت:"گودریک عالی بود. واقعا نمی دونم بدون اون چیکار می تونستم بکنم. اما گودریک کمی اغراق می کنه. مخوف ترین و ترسناک ترین و بزرگ ترین هیولایی که من تا به حال دیدم هیولای یولان بوده. اون در جادو عالیه و هیچ شکی در این مسأله نیست."
لحنش به لحن مادری می نمود که سعی در رام کردن دو پسر وحشی و شیطان خود دارد.مهربان و با تحکّم.
بنرا در حالی که نگاه سرزنش آمیزی به یولان و گودریک می انداخت گفت:"برای جر و بحث های بچگانه ی شما همیشه وقت هست. اما سینگا و گودریک روز سختی رو پشت سر گذاشتن و هر دو خسته هستن. به علاوه الان از نیمه شب هم گذشته. یولان. همه مثل تو بی مسئولیت نیستن و فردا صبح برای همه ی اونا کارهایی در نظر گرفتم که باید انجام بدن." و از اتاق خارج شد. به دنبال او ریونا و سینگا و گودریک هم بیرون رفتند و یولان با قیافه ای عبوس بدرقه ی راه آنها شد.
سینگا با رخوت به سمت انبار مهمات رفت ( تعدادی جلوی انبار مهمات می خوابیدند تا برای مبارزه ی نابهنگام آماده باشند) و در رخت خواب کاهی خود دراز کشید. ریونا با نگرانی در اطراف او می پلکید و چند تا از بچه های دیگر که فانسی هم جزو آنها بود با حالتی معذب در کنار در این پا و آن پا می کردند. قبل از اینکه سینگا به رویا فروبرود دید که فانسی دهانش را برای گفتن حرفی باز کرد. اما خواب او را در ربود و دیگر متوجه هیچ چیز نشد.
کابوس تکرار شد. اشک. خون. خاک همه جا را در بر گرفته بود. عطر نفس گیر مرگ در هر گوشه نفوذ کرده بود و سینگا بالای سر جسدی اشک می ریخت. قبل از آنکه بفهمد آن چهره ی آشنا چه کسی است از خواب بیدار شد.
_"سریع لباس بپوش و صبحانه تو بخور. می خوایم با گودریک یه گشت امنیتی بزنیم و ... گودریک گفته که با وجود من احساس امنیت نمی کنه و تو هم باید با ما همراه باشی."اینها را یولان با صدای سرد و بی روحی به زبان آورده بود.
سینگا به آرامی چشمانش را باز کرد و از جایش بلند شد. هیچ کس در اطرافش نبود و وضعیت ظاهری خورشید نشان میداد که مدت ها از طلوع خورشید گذشته است. به سرعت از جایش بلند شد و ژاکت ضخیم پشمی و سیاهی را به دور خود پیچید و به سمت کلبه ی نامرئی بنرا رفت.
ددنان ها موجوداتی بسیار قدرتمند هستند و همیشه قدرتمند ترین فرد را به عنوان رهبر خود انتخاب می کنند. همین به گروه جادوگران فرصت بقا می داد. زیرا آنها تحت حمایت بنرا، ملکه ی ددنان ها بودند. قدرتمند ترین ددنان روی زمین.
او شهر خود و هم نوعانش را نامرئی کرده بود تا از خطرات احتمالی جلوگیری کند اما جادوگرانی که در قرارگاه بوند قادر به دیدن آنها بودند.
وارد کلبه شدند و در آنجا بوی نان تازه و تخم مرغ و قهوه ی داغ او را مست کرد. بنرا برای او صندلی را عقب کشید و سینگا روی آن نشست. به سرعت مشغول خوردن شد و به حرفهای آنها گوش می داد. گودریک داشت شمشیر خارق العاده ی خود را تیز می کرد. لحظه ای آن را در مقابل پرتوهای خورشید قرار داد و نور شدیدی همه جا را پر کرد.
بنرا گفت:"من به شما ایمان دارم. اما مطمئن هستین که نمی خواین چن تا از سربازانم رو برای محافظت از شما باهاتون بفرستم؟ این چن وقته خیلی تحت فشار بودین، شاید بد نباشه که..."
_"نیازی به سربازها نیست بنرا. در هر حال اگرم اتفاقی بیافته سه چهار تا سرباز کاری رو از پیش نمی برن."
یولان به سرعت این را گفت و گودریک و یولان را از جای خود بلند کرد. از بنرا خداحافظی کردند و در آسمان به پرواز در آمدند.
مدتی را بدون دیدن جسم مشکوکی به پرواز گذراندند که ناگهان...
سینگا پرسید:"اون گله ی سیاه رنگ چیه که ازون سمت به این جا میاد؟! شبیه یه گله زنبوره!"
گودریک آهی کشید و گفت:"کاش این طور بود! اونا اژدها هستن! اژدها!"

ادامه دارد..........
نظرات متعلق به نویسنده است. ما مسئول محتوای آنها نیستیم.
 سلام سینگا
دمت گرم
خوب رو غلتک افتادی
امیدوارم موفق باشی
1385/06/25 15:00
 سلام سینگا
دمت گرم
خوب رو غلتک افتادی
امیدوارم موفق باشی
1385/06/25 15:00
 afarin
salam aleksa jan (bare masayele amniyati esm nemigam asalam)
man gablan khondam magalato vali nashod nazar bedam vagean khob bod man ba nazarate harry topolo movafegam azizam
vagean migam khaste nabashi
mamnon az magalat
1385/04/26 19:31
 بلک مستر
ایول بابا....خب حالا هم که نخوندی همینجوری میگفتی که خوب بود!
الکسا جونم از نقد این آقا مازیار من فقط یکیشو قبول دارم!اونم این که فاصله ی بین فصلات خیییییییییلی....زیاده.قربونت هانی!
1385/04/25 11:28
 chakkerami
AGE KASI KHOOND BARAYE MANAM TOZIH BEDE CHON HOSELE NADARM BEKHOONAM
1385/04/22 1:06
 DOOROOGH MIGE
KHALI MIBANDE ASLAN INTOR NIST(MAN ASLAN MATNO NAKHOONDAM)
1385/04/22 1:03
 نقد من
من فصلهای گذشته داستان شما را نخوانده ام ولی از هیمن فصل میتوان دریافت که شما حس خلاقی فوق العاده ای داشته اید و شخصیت ها و موضوعات جدید جالبی خلق کرده اید. شاید بهتر بود شما ابتدا فن فیکشنی از هری پاتر مینوشتید تا تجربه بیشتری داشته باشید و سپس داستان خود را خلق میکردید. گرچه الان هم چیزی را از دست نداده اید. فقط کمی فکر کنید روی اتفاقاتی میتواند رخ دهد. غلط املایی بسیار کمی در این داستان به چشم میخورد. میتوان از عوامل پایین آورنده سطح داستان کوتاه بودن آن را نام برد. یکی دیگر از این موارد طولانی بودن مدت زمان بین فصل هاست. همانطور که گفتم فصلهای گذشته را نخواندم ولی این فصل بسیار بی حس و حال بود و ماجراهای عجیب و تحت تأثیر قرار دهنده ای که از داستان های ادونچر و تخیلی انتظار می رود به چشم نمی خورد. از این داستان که فصلهای گذشته آن را نخوانده ام بیش از این نمی توانم نقد کنم. اما نمره داستان شما از 10 نمره در صورتی که داستانهای رولینگ 10 نمره داشته باشند ، از نظر من 9 است. البته با کمی تلاش و کسب تجربه مطمئنا از 10 نیز بیشتر خواهید گرفت.

با آرزوی پیشرفت روز به روز شما مازیار فتوحی
1385/04/21 21:46
 نقد
دوست عزیزمو اگه شما اجازه بدی میخواستم داستانتونو بخونم و مشکلاتتو برات بگم. با توجه به اینکه خودم قبلا داستان نوشتم و داستانم شکر خدا یکی از بهرین های جادوگران بود ( البته هنوز هم هست ولی آخراشه ) فکر کنتم بتونم بهتون کمک کنم داستان پیشرفت کنه. به زودی برای داستان شما نقد میکنم.
البته نقدی سازنده. شیرین کام باشید.

مازیار فتوحی نویسنده داستان هری پاتر وانتقام نهایی
1385/04/21 16:40
 تيري هانري
چرا دونه دونه نظرا رو جواب مي دي ول كن بابا....
هرچند خودم هم بودم همين كارو مي كردم

زيدان توپ طلاييو برد
1385/04/21 11:35
 Re: هانی!
مرسی مرسی!ممنون! ایول دمتون گرم! خیلی باحالین!
مری من فقط تو رو ببینم! آدمت می کنم!
1385/04/21 10:25
 هانی!
به به...هانی نظرات زیاد شده!
طرفدار پیدا کردی!
در ضمن هپی بیرتدی!تولدت مبارک هانی!
1385/04/20 21:50
 شاه آرتور
ممنون از داستان زيباتون
و با اينكه ميدونم سخته ولي ميخواستم خواهش كنم كه حجمشو بيشتر كنين آخه تا شروع ميكنم تموم ميشه
1385/04/20 18:08
 Re: Re
مرسي خيلي يا حال بود. ايول.
من اينو تو فصل اول داستانت هم گفتم.


هومان ريدل
1385/04/20 11:42
 Re
من فقط برای اونایی که خوبه رو می زنم خوب بود.
دقیقا" مثل همین نوشته.
1385/04/19 13:03
 چاککککککریم!
دوستان واقعا جا داره که از تک تکتون تشکر می کنم!پروفسور ویکتور هپزیبا اسمیت مارک ایوانز شادمهر امیلی اسپلمن هم گروهی خودم!بقیه باور کنید اسما تو خاطرم نیست اما در کل ممنون
1385/04/19 11:28 · ویرایش: 1385/04/19 11:30
 دستتون درد نکنه !
خیلی ممنون ! چه فضا سازی ! !!! خوبه ما این چیزا رو از اساتید یاد بگیریم . به کار ببریم ! خوبه ممنون !
ما که حرفی نداریم بگیم !
1385/04/18 20:21
 خوبه
نوشته ي خوبي بود منتظر ادامه خواهيم بود
موفق باشي
1385/04/17 6:09
 خوبه!
خوب بود فقط حیف که خیلی کوتاه بود!
(شعر گفتم!!!)
1385/04/16 15:41
 Re: جالب بود.
مری جون زیارت قبول! من همیشه خوب می نوشتم هانی! شما چشم بصیرت نداشتی!
ایگور جان مرسی مخلصم!
1385/04/16 11:56
 ایولا!
ایولا فک نمیکردم اینقد خوب بنویسی!
1385/04/15 22:19

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.