پيرمرد: چه بوهاي خوبي وياد. من چايم را وخام. گفتي اسمت چه بود؟
بارتي با عصبانيت گفت: بشين اينجا تا من برم برات چايي بيارم.
پيرمرد پشت ميزي نشست.
بارتي با عجله طرف پيشخوان رفت تا سفارش چاي دهد و ناگهان با صفي بسيار طولاني مواجه شد.
بارتي:
**********************
مرگخواران و ولدمورت رو به روي مغازه ي بورگين ايستاده بودند.
يكي از مرگخواران: ار..ار..
ولدمورت: باز شروع شد. ( و كروشيوي جانانه اي نثار آن مرگخوار بيچاره كرد.)
ولدمورت از اين طرف به آن طرف قدم ميزد و ناله ميكرد: اي بابا...اين بارتي كجاست؟....اين بارتي من كجاست؟...من نگرانشم...
مرگخواران:
يكي از مرگخواران: ام...ببخشيد سرورم...ولي...فكر نمي كنيد دوباره ديالوگ هاتون عوض شده باشه؟
ولدمورت: اِ...راست ميگيا...اين مال مالي ويزليه...كي داره اين كارارو ميكنه؟....كي ديالوگ هاي منو با مالي عوض ميكنه؟....
بعد ولدي ديالوگ هاي جديدش رو ميگيره و كروشيويي نثار مرگخواري ميكنه.
مرگخوار: ببخشيد قربان؟ مي تونم ازتون بپرسم چرا منو طلسم كرديد؟
ولدمورت: اينجا نوشته!
مرگخوار: عجب!
*********************
پيرمرد درون كافه فرياد زد: پس چرا چاييمو نوياري؟
بارتي: مگه صفو نميبيني؟
پيرمرد: من چايي وخام...
بارتي:
ساعت ها بعد:
_ بالاخره نوبتم شد!!!
پيرمرد: آفرين پسرم!
بارتي با سيني پيش پيرمرد برگشت.
پيرمرد چاي را برداشت و گفت: خدا حفظت كنه پسرم.
بارتي: انجام وظيفه بود پدر جان!
پير مرد مشغول خوردن چاي شد.
چند دقيقه ب بعد ، پير مرد و بارتي از كافه بيرون آمدند.
**********************
_ اين بارتي مرده؟
َقبل از هرچيز به ذهن ولدي آمد.
تقريبا شب شده بود. مرگخواران : خدا بيامرزتش!
ولدي : پسر خوبي بود!
ولدي شروع به خواندن كرد:
عجب رسميه ، رسم زمونه......قصه ي برگ و باد خزونه
مرگخواران به شدت گريه مي كردند.
ولدي اين قسمت را با چنان احساسي خواند كه كارگردان به شدت تعجب كرد و شيفته ي صداي ولدي شد!
ولدي:
ميرن آدماااااااااااااا......خاطره هاشون به جا ميمونه........كجاست اون كوچه.....
ولدي ديگر طاقت نياورد و گريست!
در همين هنگام:
_ سلام ار..ار..
ولدي: كي باز دوباره داره عرعر ميكنه؟
و ولدي كروشيويي نثار آن شخص كرد. اما ولدي نميدانست كه آن شخص كسي نيست جز باتري. ( ببخشيد بارتي)
بارتي لبخندي مليح به ولدي زد و گفت: قفلسازو آوردم سرورم.
و به پيرمردي با چشمان بسته كه در كنارش بود اشاره كرد.........
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

.
برو. 
) ، می فهمی؟ فقط به من گوش کن و هر چی میگم رو انجام بده ! 

حالا که اینجوری به هش نگاه میکنم میبینم که خیلی هم بی همه چیزه...قربان مغازش در روبرویی از سمت راسته.
اجدادت صدات میکنن...کریشیوووو.
نه قول می دهم دیگر به اقای باتری ..نه منظورم بارتی توهین نکنم مرا ببخش ارباب من مستحق مرگ هستم ..ولی من را نکش من هزار تا ارزو دارم خواهش می کنم می خواهم ازدواج کنم یک بچه ی کوچک گوگولی مگولی و بعد بزرگش کنم بفرستمش هاگوارتز و..
یافتم یافتم ما باید وارد شویم

!


ارباب چرا همچین می کنی؟ توضیح می دم!