هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷

هوگو ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۳ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۷ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از کنار لیلی لونا پاتر
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 270
آفلاین
برگی از وسط دفتر خاطرات لرد ولدرموت !!!

امروز در اتاق تنها بودم ، مرگ خوارها نیز درون خانه ریدل نبودند .
همه را برای پیدا کردن نخود سیاه به تاپیک های مختلف خانه ی ریدل فرستاده بودم .
دراین فکر بودم که من در جوانی از روی نادانی چه خوردم یا چکار کردم که موهایم ریخت . شاید هم نفرین مردم بود ولی من تا آن موقع کسی را اذیت نکرده بودم .
عکس دامبلدور رو به رویم بود و داشت با ان چشمان آبی رنگش از داخل عکس کله ی من رو می خورد .
نگاهی به موها و ریش هایش انداختم . با خود گفتم چرا این مردک این قدر مو دارد اون هم توی این سن و سال ولی من ... دریغ از یک تار مو .
در حال انجام این تفکرات بودم که پرسی در اتاق را باز کرد . عرق کرده بود و از صورت قرمز و نفس های تندش می شد فهمید که مسافت طولانی رو طی کرده .
:ارب...اب.هـ هـ ما..تون..ستیم ...آلب...وس...دام...بلدور رو...پیدا ...کنیم .
:خب به من چه .
ولی در یکح آن فکر کردم که شاید بتونم از ریش ها و موهایش کمی مو بردارم و یک کلاه گیس قشنگ برای خودم بسازم .
برای همین گفتم :
:کجاس ، یعنی کجا پیداش کردید؟
:توی ...تاپی..ک دژ مرگ گیر ...افتاده یعنی... کسی نیومد...ه که پست رو ادام...ه بده و... اون به همراه... سارا او...انز رو فراری ..بده .
پس من و پرسی با همدیگر خود را به تاپیک دژ مرگ رساندیم ولی نمی دونم چرا از غیب و ظاهر استفاده نکردیم . از دست این پرسی برای آدم که حواس نمی زاره .
به تاپیک که رسیدیم داخل شدیم ولی تا بخواد صفحه بیاد و پست ها رو دنبال کنیم تا به دامبلدور برسیم ده دقیقه طول کشید . یادم باشه مودمم رو عوض کنم . دیر کانکت می شه .
بالاخره بعد از کلی بد بختی به دامبلدور رسیدیم ولی من اون رو ندیدم یعنی بود ها ولی من نشناختمش خداییش شما جای من اگه کسی ریش هاشو از ته بزنه بعدش هم موهاش رو کوتاه و مرتب کنه بعد از همه مهم تر موهاش رو رنگ کنه می تونید بشناسیدش ؟
بهش گفتم چرا موهات رو کوتاه کردی ؟ برگشت بهم میگه آخه توی این دوره زمونه کسی به پیرمردها توجه نمیکنه .
من هم دست از پا دراز تر برگشتم به خانه ریدل و روی تختم دراز کشیدم و به کچلیم فکر کردم .
البته جدا نماند از این که یک کروشیو مختصری به پرسی برای تلف کردن وقتمان دادیم و دامبل رو هم ولش کردیم .

13 سپتامبر سال هواپیما به برج میلادی


چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر کوچک شده


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۷

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
برگی از خاطرات بارتی کراوچ !


به سختی از جایش بلند شد , تصویر نا واضح لرد ولدمورت را هنوز در دیدگانش حس می کرد .
بدون کوچکترین صدایی در حالیکه در آن اتاق بهم ریخته و شلوغ و پلوغ که لحظاتی پیش بیهوش شده بود از جایش بلند شد و به اطرافش نگاه کرد .

لرد ولدمورت از او ناراحت بود و او را بیهوش کرده بود .
نمی دانست چرا لرد او را نکشته بود , و فقط بیهوش کرده بود . به سمت در رفت و سپس از آن خانه ی دو طبقه خارج شد .

در آن میان چوبدستیش را که در طبقه ی پایین از دست داده بود برداشت و از خانه خارج شد !

در انتهای خیابان مردی شنل پوش با سری بدون مو ولی با استیل بدنی خاصی دید و به دنبالش دوید .

مرد رویش را به او کرد و با چشمان قرمز رنگش چشم در چشمانش دوخت و فریاد زد :
- بایست بارتی , بایست !

سرعتش را کم و کمتر کرد و در فاصله ی حدودا شش متریش ایستاد . ترسی در دل داشت که مبادا لرد او را بکشد .
لرد ولدمورت چوبدستیش را بالا برد و خواست لب به سخن بگشاید که بارتی فریاد زد :
- تقصیر من نبود یا لرد ! من کاری نکردم ! اون نامرد اینکارو کرد . اول شما رو به اونا فروخت و بعد به محفل فرار کرد . یا لرد ... ایگورو می گـ ...
- آوداکاداورا !!!

فریادش در خیابان طنین انداز شد و پرتوی سبز رنگی به سمتش به حرکت در آمد و ... در آن میان صدای آرامی قبل از برخورد پرتو به بدن بارتی از دهانش بیرون آمد . کلامی که لرد را شگرف کرد :
- لرد تا ابد زنده و پیروز باد ...
... و پرتو به سینه اش خورد .
بدنش همچون چوب خشکی بر زمین افتاد و کمی از خاک های روی سنگ فرش خیابان را به هوا فرستاد ...


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۲۵ ۱۳:۵۰:۳۳


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۷

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
شب ها و روزها همچون سالها برایم طی میشوند.خورشید تنها دهنده گرما و ماه تنها نوریست که شبها سلولم را روشن میکند.
تنها یاورم تکه گچیست که عمر زیادی برای زندگانی ندارد و در یکی از همین هفتها تمام میشود. دیوار زندان پر از نوشتهای سفید من است که خاطراتم را شرح میکند.خاطراتم!
تنها امیدی که شاید در دلم دارم اینست که پشت این دیوارها مرگخوارانی وجود دارند که بزودی به سراقم میایند.از اینکه در این زندان روزهای شیرین زندگیم را تلخ کرده ام پشیمان نیستم.برای لرد باید جان داد.
و آنان بزودی بدنبالم میایند.
سایه لرد مستدام!




Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۴۳ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۲۱:۲۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
نیمه شب بود. صدای ناله و شیون از خانه ی ریدل به گوش می رسید و من می دانستم که این آوا متعلق به کسانی است که از دستورات لرد سرپیچی کرده اند. به خود لرزیدم. نمی دانم به خاطر ترس بود یا سرما و یا شاید هم هر دو. کلاه شنلم را پایین تر کشیدم و در حالی که رشته های وحشت قلب و روحم را محاصره کرده بود ، از آن خانه ی شوم فاصله گرفتم. مکانی که بدبختی هایم از آن جا آغاز شد و احتمالا به همان جا هم ختم می شد. باران هم چون شلاقی بر بدنم کوفته می شد. خیلی عجیب بود! به نظر می رسید که قطره های باران حالت عادی ندارند. انگار آن ها بخشی از شعله های خشم لرد سیاه بودند. اوه نه!... ممکن نیست. حتما همه ی این احساسات به خاطر ضعف بدنی خودم بود.
به راه خود ادامه دادم. به یک جاده ی لغزنده رسیدم وبا صورت روی زمین فرود آمدم. خاطرات گذشته هم چون اشباحی هولناک بر مغزم هجوم آورد...قاب آویز اسلیترین! من آن گنجینه ی استثنایی را فروختم؟!...نه!...امکان ندارد. یتیم خانه...آن نوزاد کوچک...آه!...من نه تنها مرگخوار وظیفه شناسی نبودم،بلکه مادر خوبی هم نبودم. من یک ساحره ی شکست خورده و ضعیف بودم، بدبخت تر از آنی که خودم همیشه تصور می کردم.
ناگهان آوای صاعقه گوش هایم را پر کرد و همه جا با نوری آبی رنگ روشن شد. سر تا پا خیس شده بودم...صدای جیغ و ناله از دوردست به گوش می رسید...باید بلند می شدم. نیم خیز شدم و به سختی روی زانوهایم نشستم. هنوز درست نایستاده بودم که پایم لیز خورد و دوباره محکم با زمین برخورد کردم. خون از شقیقه ها و بینی ام جاری شد. گوش هایم را تیز کردم و صدای برخورد پاهایی به زمین را شنیدم و چند لحظه بعد موجودات گرگ مانند وسیاهی را دیدم که با سرعت زیادی به من نزدیک می شدند. اگر توانش را داشتم با صدای بلند جیغ می زدم. اما در آن لحظه به گریختن اکتفا کردم وبا بیشترین نیرویی که داشتم به سمت جنگلی در انتهای جاده دویدم. توانایی غیب شدن را از دست داده بودم...
هنگامی که به میانه ی جنگل رسیدم، دویدن را متوقف کردم. نفس زنان ایستادم و نگاهی به دور و برم انداختم. درخت های تنومند و بلند اطرافم را فرا گرفته بودند . شاخ و برگ هایشان درهم فرو رفته بود و همانند سقفی وسیع به نظر می رسید.دستم را در جیب ردایم فرو کردم و قلبم از شدت وحشت تیر کشید. چوبدستی ام گم شده بود. بدون آن من کوچکترین شانسی برای زنده ماندن در این جنگل هولناک نداشتم. به تنه ی درختی تکیه دادم و نشستم.
بعد از گذشت مدتی باران بند آمد.شنل خیسم را درآوردم و آن را به گوشه ای پرت کردم. باد در میان موهای مشکی و بلندم می پیچید و با آوای حزن انگیزش مرا در غم وحسرت فرو می برد. ناگهان به شدت احساس گرسنگی کردم. بلند شدم و سعی کردم چیزی برای خوردن پیدا کنم. به دریاچه ی کوچکی رسیدم .آبش چندان تمیز نبود ، اما برای شست وشو مناسب بود.دستم را در آن فرو کردم و صورتم را جلو بردم. موهایم با سطح آب تماس پیدا کرد و من توانستم انعکاس چهره ی رنگ پریده ام را ببینم.
وبعد... متوجه برق سفیدی در عمق دریاچه شدم. خواستم سرم را عقب بکشم ولی ناگهان چیزی به موهایم چنگ انداخت و مرا با خود به داخل آب کشید. آب به شدت وارد شش هایم می شد...چشم هایم را به زحمت باز کردم و ارتش اینفری ها را دیدم که مرا به عمق دریاچه می بردند.مطمئنم اگر هم چوبدستی داشتم تلاشی برای نجات از مرگ نمی کردم.چون انگیزه ای برای زندگی نداشتم. مروپ گانت تمام شده بود و سرنوشتش این بود که آنگونه به گروه اجساد متحرک بپیوندد...
اما انگار یک نفر مخالف بود...ناگهان نوری شدید و کورکننده همه جا را فرا گرفت و اینفری ها به سرعت پراکنده شدند. من هم با شتاب به سمت بالا پرتاب شدم و روی ساحل دریاچه افتادم. سرم را بلند کردم تا ناجی خود را ببینم و با تعجب متوجه پیکر بلند قد و سیاه پوشی شدم که کسی جز لرد سیاه نبود...



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷

هدویگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
برگي از دفترچه ي خاطرات سوروس اسنيپ

در خيابان خيس از باران قدم ميزدم. چه قدر هوا سرد بود. شال دور گردنم را محكم كردم و به راهم ادامه دادم. هميشه از باران خوشم مي آمد.
خيابان ساكت بود. ساكت و آرام. هيچ كس آنجا نبود. فقط خودم بودم و خودم. تنهايي هميشه به من آرامش مي داد.
اين خيابان در جنوبي ترين قسمت شهر قرار دارد. در منطقه اي فقيرنشين و خيلي كثيف. بگذريم!
امشب عالي است. بهترين شب زندگي من. يك شب فوق العاده. امشب من دارم در اين خيابان ، در اين سكوت ، در زير باران و زير نور ستاره ها قدم ميزنم. اين عالي نيست؟
يك دفعه سايه اي روي زمين ديدم و ...اون آمد. كسي كه اصلا انتظار ديدنش را نداشتم. من عاشق اون بودم. عاشق!
چه قدر زيبا بود. موهاي بلندش از باران خيس شده بود و چهره اش از خوشحالي سرخ شده بود. نميدانم...شايد هم از خجالت!
فوري دست هايم را در جيبم كردم. جيبم پاره بود ولي فوري چيزي را در آن احساس كردم. يك عروسك! خودم درستش كرده بودم. با دست هاي خودم!
عروسك را در دستانش جاي دادم. عروسك خيلي قشنگي نبود ولي ديدم... لبخندش را ديدم...داشت لبخند ميزد! چه لبخند قشنگي! لي لي داشت لبخند ميزد و اين عالي بود. صورتم را برگرداندم تا چهره ام معلوم نباشد. سرخ شده بودم. اينم را مطمئن بودم.
لي لي عروسك را در جيبش گذاشت. يك خرس پارچه اي كوچك بود. فقط همين.
من و لي لي زير باران ، زير نور ستاره ها و در اين خيابان قشنگ قدم ميزديم. در سكوت.
چه لحظه ي قشنگي بود. چه قدر آن روز را دوست دارم. چه قدر آن شب عالي بود.
ولي لي لي رفت. اون منو تنها گذاشت و رفت. بدون اين كه به من نگاه كند و چه قدر سخت بود جدايي از اون. جدايي از لي لي. چه جمله ي مزخرفي!
من در خيابان تنها شدم. در يك آن ، همه چيز به حالت اول باز گشت. لي لي رفت و من دوباره تنها شدم. انگار در رويا بودم. ولي اين يك رويا نبود. مطمئنم. واقعي بود.
شانه هايم را بالا انداختم. مي دانستم حقيقت داشت. لبخند لي لي...اون لبخند واقعي بود...پر از احساس...ومن اين احساس رو مي فهمم...خيلي شاعرانه است...
سنگ جلوي پايم را به گوشه اي پرتاب كردم. مي دانستم لي لي من را دوست دارد.
و دفترچه خاطرات عزيزم ، من با خودم عهد كردم كه دفعه ي بعد بهش بگم كه ...دوستش دارم. ولي حيف كه نشد.


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۷:۲۶ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
مورفین گانت

«سرما. همه جا سرده. جز صدای چک چک آب و جیر جیر موشها که تو دالان های مرطوب وتاریک می پیچه صدایی نمی شنوم. هر از گاهی صدای فریادی هم می پیچه ولی زود خفه می شه.
تو یه سلول تاریک با در بسته ام. یادم نمی یاد چرا منو اینجا آوردن، فقط می دونم یه چیزی رو گم کردم. اما چی رو؟
دستام یخ کردن. انگشتامو حس نمی کنم. لعنتی! داره یادم می یاد. من اون مشنگا رو کشتم. هرسه تاشونو. حقشون بود،ولی...آه...انگشتر پدرم. گمش کردم. نمی دونم کجاست. ماروولو منو می کشه. اگه بفهمه انگشترشو گم کردم منو می کشه.
از بیرون صدای پا میاد. چقدر سرم درد می کنه. صدای پا قطع شد، ولی انگار یکی داره در سلولو باز می کنه.»

***

آلبوس دامبلدور:

«وارد سلول شدم. مورفین رو زمین ولو شده و به دیوار سنگی روبروم تکیه داده. با اینکه گیجه و از زیر موهای کثیف و بلندش صورتش دیده نمی شه، ولی می دونم منو می بینه.
جلو می رم وکنارش می شینم، موهاشو از جلوی صورتش کنار می زنم. مقاومتی نمی کنه. صورتش کثیفه. به چشمای ریز و سیاهش خیره می شم و آهسته می گم: سلام، مورفین.»

***

مورفین گانت:

«سفید و آبی. یه جفت چشم آبی از زیر ابروهایی سفید بهم خیره شده. من نمی شناسمش. ولی اون منو می شناسه. اسممو می دونه. دیگه چیزی نمی بینم... چرا همه جا تاریک شد؟
حالا دوباره دارم می بینم. تو خونه ام. در باز می شه و پسر مشنگه میاد تو. نباید بیاد! باید بکشمش! ولی... اون داره به زبون مارها حرف می زنه. پس اونم جادوگره. ولی خیلی شبیه اون مشنگه است...»

***

آلبوس دامبلدور:

«خاطره شو گرفتم. حالا فهمیدم که مورفین بی گناهه. تام با چوبدستی داییش خانواده ی پدرشو کشته و با دستکاری خاطرات مورفین اونو به جای خودش روانه ی آزکابان کرده. مورفین هنوز با چشمای ریزش به من خیره مونده. باید از اینجا بیارمش بیرون. حقش نیست اینجا بمونه. اون بی گناهه.»

***

مورفین گانت:

« داشتم خواب خونه رو می دیدم. پیرمرده کنار در وایساده و بهم زل زده. نفهمیدم چی می خواد ولی دیگه مهم نیست چون رفته. در سلول دوباره بسته شد. چقدر سرده... کاش می دونستم انگشتر کجاست.»



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۶

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
شب بود.تاریکی همه جا را فرا گرفته بود.ماه تنها نوری بود که میدرخشید و باد تنها چیزی بود که جرأت تکان خوردن را بخود میداد.ناگهان صدایی سکوت شب را درهم شکست و چیزی از پشت درخت سرو،که در انتهای خیابان قرار داشت بیرون آمد.


با سرعت به جلو میرفت. صدای وج وج ردایش در بنبست میپیچید.بعد از دقایقی ایستاد.به دور وبر خود نگاهی انداخت.چوبش را بیرون آورد و در خانه قدیمی را نشانه گرفت. زیر لب کلماتی را زمزمه کرد و در باز شد.


بداخل خانه رفت.به کثیفی و شلخته گی خانه دقتی نکرد. یک راست به سمت کتابخانه که در انتهای اتاق قرار داشت رفت. گویا در میان آن همه کتاب بدنبال کتابی میگشت.با چشمانش سریع به عناوین کتابها نگاهی کرد و کتابی را برداشت.آهی کشید و با خود زمزمه کرد:
یا مرلین.مثل اینکه نیومده.

کتاب را سر جایش گذاشت و به پشت سر خود نگاهی انداخت. در گوشه اتاق، صندلیی تخم مرغ مانند وجود داشت.صندلی رویش به سمت دیگر بود.
باری دیگر همچون دیوانها با خود زمزمه کرد:
تو..تو قدرتشو نداری به اینجا بیای...اگ.ر من نبودم تو هم الان زنده نبودی...اصلا من به تو خیانت کردم. که چی؟؟تو..تو الان اینجا نیستی و هیچ کاری نمیتونی بکنی...
و بعد خنده جونامیزی سر داد.

__ خیلی به خودت امید واری این طور نیست پیتر؟


قلبش ریخت.صدای بیروح از صندلی تخم مرغی میامد. سعی کرد لرزش دستانش را نادیده بگیرد.دهانش را باز کرد ولی صدایی از آن خارج نشد.قبل از اینکه صدا از دهانش بیرون بیاید روح از بدنش خارج شده بود.پیتر پتی گرو مرده بود.

لرد به جنازه بیجان پیتر نگاهی انداخت و با همان صدای بیروح گفت:
لرد به خیانت کاران رحم نمیکنه.
لرد به سمت کتابخانه رفت.کتابی را که چندی پیش در دستان پیتر بود را برداشت و ناپدید شد.




Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶

نیکلاس   فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۸ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 174
آفلاین
اون طرف دفتر چه خاطرات دامبلدور

پرسی پشت پنجره دامبلدور ایستاده بود و داشت توی خونه اونو دید میزد:
بازم مثل همیشه دامبلدور روی میز نشسته بود و داشت به پدیده ای به نام صندلی نگاه میکرد و این فکر رو در ذهن میگذروند که وقتی چیز جالبی مثل این میز هست دیگه چه نیازی به ان وسیله مزاحم است!!!!
در همین حال صدای در بلند شد ، دامبلدور که سراسیمه از روی میز پایین میامد فریاد کنان گفت:
_بله بفرمایید ؟؟؟؟
از پشت در صدای بس زیبایی شنیده شد که جواب داد:
_سلا م منم ال،نیکلاسم، بیا در رو باز کن که کاری بس مهم در پیش است!
دامبلدور که خیالش راحت شده بود میخواست دوباره روی میز برگردد که متوجه شد هنوز در را باز نکرده است ،پس به طرف در رفت و وقتی ان را باز کرد ،با پدیده متحیر العقولی مواجه شد که تا به حال ندیده بود.
_چطوری نیک؟؟؟ از این ورا ؟؟؟ چرا این شکلی شدی؟؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟
نیکلاس همان طور که در حال امدن در داخل خانه بود ، گفت:
_ ای سگ ب....... به این اینترنت و این سایت جادو گران مخصوصا اون هر....... ،نمیدوونم چه وردی خوندن که پرنل اصلا از جلوش پا نمیشه، چه برسه بیاد برا ما غذا هم درست کنه!!!
نیکلاس در حالی که به طرف اشپزخانه میرفت اضافه کرد:
_اومدم ببینم تو چیزی واس خوردن داری ؟؟؟؟
ولی در ست زمانی که در حال گذشتن از هال بود نگاهش به میزافتاد و ادامه داد:
_ال ببین تو هنوز اون کارتو ترک نکردی؟حالا که دیگه هیچ انگیزه ای هم نداری ولدی که مرده!!!!!!!
دامبلدور در حالی که در را میبست و در مسیری که فلامل حرکت کرده بود می امد ، گفت:
_ای بابا درسته از روزی که ان رفته دیگه هیچ انگیزه ای ندارم ولی چه کار کنم که دلم همیشه باهاشه.
فلامل که حالا به داخل اشپزخانه رسیده بود و داشت چیزی رو برای خوردن جستجو میکرد گفت:
_ ای بابا اونو بی خیال ،جدیدا شنیدم که پرسی زیاد این دور و برا میپلکه !!! چطوریاس؟؟ خوبه؟؟...
دامبلدور کهبا شنیدن جمله اخر فلامل قیافه اش مثل گچ سفید شده بود حرف های فلامل را قطع کردو گفت:
_پرسی ؟؟؟؟ ان خوبه !!!!! اره اگه مرغ ماهی خوار به خرس پدر دار ساخته باشه اونم به من ساخته!!!
تازه خبر نداری که طوری رو مخش کار کردم که کلیه مرگخوارا رو یک روز در میان اینجا میاره ولی این چپر چلاغا کجا و ولدی کجا؟؟؟؟؟
فلامل در حالی که با دهن پر از اشپزخانه بیرون میامد:pint: گفت:
_میگم راستی یادته این ایده محفل رو از کجا شروع شد؟؟؟؟ یادته ان روز که ولدی اومده بودتقاضای کار بده تو چه شرطی برا اینکه بیاد تو هاگوارتزبهش گفتی؟؟؟
دامبلدور درحالی که سرش رو به نشانه تاسف تکان میداد اضا فه کرد:
_اره بابا ،خنگ که نیستم اتفاق به این مهمی رو یادم بره ، مرتیکه بی ظرفیت رو بهش یه پیشنهاد کوچولو کردم ،مثل این سوسولا گذاشت و در رفت ؟؟ یادته که ده سال رفته بود توی جنگل ها قایم شده بود !!! وقتی اومد گفت من داشتم اسرار رموز سیاه رو یاد میگرفتم ! اره گ.... سوسول بدبخت از ترس من در رفتی .حالا خوبه این کار من روش مونده"تنها کی که ولدومورت ازش میترسد"
فلامل در حالی که قهقهه بلندی سر میداد گفت:
_اره مونده، ولی کسی خبر نداره چرا از تو میترسیده !! حالا ببینم این مرگخوارای جدید چطورن؟
دامبلدور در حالی که حالت تهوع به صورت خود میداد افزود:
_این از اون پرسی!!!!! این بارتیم که تو زرد از اب در اومد؟ شنیدم رفته توسایه!!!! این دراکولاشونم که بوقی بیشتر نیست!!!امیکو سیه ذره خوبه که اونم تو بردی تو تمریناتت دیگه اینورا نمیاد!!!!بقیه شونم که مثل تیر و تخته ان ارزش ندارن باهاشون میز درست کنیم!!!!
فلامل در حالی که داشت دستش رو روی شکمش میمالید و توی دستاش یه ساک از غذا بود گفت:
_ال من باید برم ، دیگه داره دیر میشه ؟؟؟ البته میدونم این قصه سر دراز داره ولی دیگه تا همین جا بسه!!!
قراره اعضای ارتش بیان خونه ما مهمونی ، این غذاها رو با اجازت این غذاها رو من میبرم ،
دیروز این سارا با قهر رفت حالا کلی راضیش کردم که بیاد دوباره یه جلسه باهم داشته باشیم!!!!! میخوام با این بار با شادی از خونم بره بیرون ،تو دلش چیزی نباشه !!1فعلا ما که رفتیم بقیه اش بمونه برا بعد.
دامبلدور در حالی که داشت به روی میز بر میگشت گفت:
_پس ان در رو هم ببند من دیگه نیام تا اون جا، فعلا


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۹ ۰:۱۲:۰۶
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۹ ۰:۲۵:۰۲

شناسه ، شناسه ، شناسه.

هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
-یک دفتر هست که خیلی خیاره! وظیفه ات همینه که بری اون دفتر رو پیدا کنی! تو یه مرگخواری و اصلا باید از من اطاعت کنی! اصن تو بیخود میکنی که میگی من نمیرم! تو کی باشی؟
بلیز: قربان من کی گفتم نمیرم؟ من که دارم میرم!
لرد: کوش؟ تو داری میری؟
بلیز: دارم میرم.. یعنی رفتم من! ارباب من الان خونه آلبی اینام!
لرد: پاشو گم شو از جلو چشام تا نزدم تو دهنت!

-مکان: آلونک آلبوس دامبلدور-
آلبوس ، مانند بسیاری از سیاستمداران ( چه ربطی داره؟ ) و بسیاری از پیران(!) زندگی ساده ای داشت و نون و پنیر و پیتزا ی سبزیجات میخورد! آلبوس مردی ساده زندگی کن بود! او از تمامی هوس ها چشم پوشی میکرد جون عمه اش و هرگز با هیچ پسری به خصوص هری پاتر کاری نداشته است! تصویر کوچک شده

بلیز از مسیر گاو رو (!) ی کنار خیابان عبور میکنه و به آلونک محقر خیره میشه. پوزخند شیکی روی لبانش نقش میبندد. بلیز با قدمهایی سنگین که نشان از دستشویی داشتن بود ، به سوی کلبه حرکت میکند. تمامی اقدامات پیشگیری از زلزله در ساختن آلونک رعایت شده بود و پنجره ها دو جداره بود! این نشان از بچه مثبت بودن ِ آلبوس داشت!

بلیز: من هستم! یا الله! کسی خونه اس؟
- هیچ کی نیست!
( نکته: جدا هیچکسی نیست! باور کنید کسی تو خونه نیست! )
بلیز پس از شنیدن این جمله ی اطمینان بخش ، وارد خانه شده و در رو پشت سرش میبندد. بلیز با آرامش روی فرش اتاق حرکت میکند. تاریکی مانع دیدن اشیا میشه.
( نکته: در واقع نویسنده حوصله فضاسازی نداره! )

بلیز: اکسیو دفتر خاطرات!
-ویژژژژژژژژ!
بلیز دستشو به سمت صدا بلند میکنه و در نهایت خوش شانسی دفترچه ی خاطرات محکم به مماخ او برخورد و صدای قرچ از اون بلند میشه! بلیز که فرصت آه و ناله کردن ، آن هم در خانه ی آلبوس دامبلدور! را نداشت، به سرعت از خانه بیرون دوید و دفترچه را همراه خود ، برد...

-مکان: خانه ریدل-
لرد: بهت تبریک میگم بلیز! تو مرگخوار خیلی خوفّی هستی! خب ، مرگخوارای عزیز بشینید که میخوام امشب از اسرار زیادی مطلع بشیم! بتمرگ پرسی!

لرد دفتر رو باز میکنه و شروع میکنه به خوندن:
- زرت و زییرک نبتسی خمنقص دیکسبنبخ صلکدئ!
ملت:
بلیز: ارباب .. خیلی معذرت میخوام ولی..برعکس گرفتین! یعنی ، سرو تهه!
لرد: حتما متوجه شدین که میخواستم تستتون کنم؟ آفرین بلیز! باز هم تو.. بقیه شب کروشیو میشن!
و لرد ، شروع میکنه خوندن..

- " حالا که قفل از دفتر ما برداشتیدندی و میخواهیدندی بخوانیدندی بِیتر است ابتدا جنسیت خویش مشخص نموده ، بعد بنمایید! یعنی وارد شوید! صفجه ی اول ؛
در سال هزار و هفتصد و نمیدونم به دنیا آمدم! از همان چی چی آنه کودکی (!) علاقه ی زیادی به برادر ِ ده ساله ام پیدا کردم. او هر گز بعد از علاقه ی من پیدا نشد و کسی از او نامی نبرد! خشونت در خانواده ام بسیار زیاد بود. مثلا مادرم هرروز به من میگفت : ! که لغت خیلی بوقیست که بسیار از آن بدم می آید چرا که من اصلا هیچ هری پاتری نمیشناسم! مگه نه؟ کلا که من بزرگ شدم و بسیار رشد کردم و شیر شما خوردم و دور نریختم و تازه اشم حرف ِ مامانم را گوش کردم! من عاشق یک دختر شدم که از بابام پرسیدم که باهاش ازدواج کنم که بابام گفت نه! بذار بره درس بخونه و من عقده ای شده و در همان سال بود که به گریندال والد گرایش پیدا کردم. باز هم نکته ای چاخان درباره ی زندگی ام این بود که من در زمان دوستی با گریندال والد بابا نداشتم! که هرکی اینو میگه بدونه که خیلی خره و تازه اشم آینه خدا! آینده خدا! باهاشم قهرم! خلاصه که داشتم میگفتم که من خیلی کودکی بودم باهوش که همیشه بیست میگرفتم و مامانم و خانوم معلمه کلاس اولم که ازش تشکر میکنم ، بهم شکلات میدادن! گریندی همیشه میگفت خرخون ولی من بازم آینه مرلین میگرفتم! بعدا فهمیدم که گریندی خیلی کیسی خوبیه و کلا میشه راحت تر و صمیمی تر از این حرفا بود و میشه تنهایی با هم خلوت کرد!! گریندی من رو دوست ، من هم اون رو دوست داشتم! من .."

لرد: این دامبل چقدر بی تربیت بوده! واخ واخ! من که دیگه نمیخوام این دفتر رو بخونم! بارتی ، گابریل پاشید برید این دفتر رو بسوزونید!
( نکته: الان مثلا خاطره ماله منه! (مثلا) پس یعنی خودم تو پست نباشم؟ اون تیکه اول هم من یواشی گوش میدادم! ) تصویر کوچک شده

-مکان: آبشار نیاهاگزمیدگارا!-
بارتی: این دفتر خیلی چیز خوبیه.. من دامبل رو درک میکنم!
گابر: هییی! بی تربیت! بندازش!
بارتی: خب باشه! حولم نکن..چطوری بندازم!
گابر: وای نمیدونم! تصویر کوچک شده
بارتی: یعنی پرتش کنم؟
گابر: آره!

و دفتر در میان آب های سرازیر گم شد..

======
این پست در راستای افزایش تعداد پست ها زده شد!
پ.ن: ارباب میشه منت بذارین این پست رو نقد کنید؟


[b]دیگه ب


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۴ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
برگی از خاطرات آبرفورث دامبلدور


آلبوس دامبلدور در حالی که شانه نسبتا بزرگی رو در اعماق ریش هاش فرو برده و سعی میکنه که یه ترتیبی به قرار گرفتن ریش هاش در کنار هم ! بده میگه : پرسی جون ... ایول باب دمت گرم ، برو اون مسئولای ارتشو بردار بیار ببینم چطورن ، خوبن ... حالا وقته جبرانه ! این همه تدریس خصوصی کردم برات مفت و مجانی دیگه میخوام ببینم که یعنی چطوری از خجالت من در میای دیگه تصویر کوچک شده


پرسی : باشه باشه ! فقط قرار نشد که هی تدریس های قبلی خصوصیت رو به رخ من بکشیا ! منم زحمت کشیدم برای آموزش هام ، من با یه دبه ماندانگاس سر کردم که تو اینطوری بگی ؟ ... من این همه لودو سابیدم که تو منت سرم بزاری ؟ من ...


دامبلدور : خوب حالا دیگه گیر نده ، برو ببینم چیکاره ای دیگه ... فقط با دسته پر برگردیا ... چیزه ، سره رات هر چی پسر مسر دیدی بردار بیار ببینم برای جلسات فوق پیشرفته خصوصی مناسبن یا نه تصویر کوچک شده


چند ساعت بعد


در خانه خصوصی دامبلدور که کسی جز پرسی از جاش اطلاع نداره باز میشه ، دامبلدور با حالت تصویر کوچک شده نشسته و داره برای زودتر اومدن پرسی دعا میکنه و با دیدن پرسی از خوشحالی ... به سمت پرسی میدوه و میگه : وای پرسی ... مرلین شکرت ! وای دیگه استخونام داشتن میترکیدن تصویر کوچک شده چی شد ؟ کوشن ؟


پرسی لبخندی میزنه و از جلوی در کنار میره ! سارا اوانز و آلبوس سوروس پاتر پشتش ! هستن .


دامبلدور با دیدن سارا به حالت تصویر کوچک شده در میاد و فریاد میزنه : نــــــــــــه ! اینو دور کن از اینجا ! اوووووق ! و با دیدن آلبوس سوروس میگه : وایییی ! تو پسری ؟ خوش اومدی عزیزم تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده



بعد از سه ساعت

دامبلدور که خسته هست و نمیتونه صاف بایسته رو به پرسی میگه : بد نبود ... آفرین پرسی ، دیگه نیازی به پول دوباره نیست ، یک ماه دیگه جلسه خصوصی باهاتو تمدید میکنم ... عله هم که دیگه همه فوت و فنای منو یاد گرفته دیگه نیازی نیست به اون تدریس کنم ، پس وقتم برای تو حسابی باز میشه تصویر کوچک شده فقط چیزه ! اونطوری که میخواستم دقیق نبود ، از فردا همون ماندانگاسو بردار بیار یه کم ببینمش




همینم زیاد بود !
( حیف که توسط ارزشی ها !! در حال ارزشی شدنه )


ما شیفتگانِ خدمتیم ، نه تشنگانِ قدرت







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.