هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

هوگو ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۷ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از کنار لیلی لونا پاتر
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 270
آفلاین
برگی از آخر دفترچه خاطرات پرسی ویزلی

صبح زود بود و من توی خواب خوشی فرو رفته بودم که احساس کردم دستم داره می سوزه ،از سوزش زیاد دستم از خواب پریدم و تازه فهمیدم که لرد دوباره احظارم کرده ؛خدا بگم چکارش کنه ، مردک کچل نمی فهمه که سر صبحی کسی رو اینجوری بیدار نمی کنند ،من نمی فهمم این کار و زندگی نداره شده آینه ی دق ما !
دو الی سه دقیقه روی تختم نشستم و به کف چوبی اتاقم نگاه می کردم ،از صدای فنجان و نعلبکی و صحبت های بین دو نفر فهمیدم که هوگو و آل سو پایین هستند ، صبح جمعه ای این دو تا اینجا چکار می کنند؟
لباس هایم رو پوشیدم و از پله های مارپیچ مانند طبقه دوم پایین رفتم و به سالن غذاخوری رسیدم .
آل سو و هوگو مشغول خوردن صبحانه بودند که آل من رو دید و گفت :
- سلام دایی ،سر صبحی کجا می ری ؟
-صبح بخیر ،هیچی دارم می رم بیرون کار دارم
هوگوبه زور لقمه نون با کره ی بادوم زمینی که تو دهنش بود قورت داد و گفت :
-عمو نگو که این هفته هم نمی شه ،دیشب که دیر اومدی خونه اصلاً نفهمیدی من و آل اومدیم حالا هم داری می ری ؟
- نمی فهمم عمو چی نمی شه ؟
آل گفت : همین که قراره با هم هاگزمید دیگه ،تازه از اون ور هم باید بریم سر اکران فیلمی که تو هوگو بازی کردید ، دیروز تبلیغش رو تو پیام امروز دیدم .
- جدی ! سعی می کنم زود بیام که برسیم به اکران ،ولی هاگزمید رو شرمنده
بدون این که صبحانه بخورم از خونه زدم بیرون و دوان دوان مسیر قشنگ و سرسبز خانه تا بیرون لندن رو دویدم ،همین که نزدیک خانه ریدل رسیدم دیگه از اون مسیر قشنگ خبری نبود ،درختان سیاه و بی برگ بودند ،زمین خاکی رنگش توسی بود و ساختمانها همه نشانه های سیاسی دورنش دیده می شد .
مردک کچل نمی گه یکمی فضا سازی بکنه تا دل ماها شاد بشه ،افسرده شدیم بابا این قدر تاریکی و سیاهی دیدیم .
همین که داغخل خانه ی ریدل شدم به دور و برم نگاه کردم که یکهو از پشت سرم صدای آپارت شدن بارتی و بلیز رو شنیدم بعد از اون ها بلاتریکس ظاهر شد ، من که داشتم نفس نفس می زدم از اون ها پرسیدم که به چه دلیلی دوباره دور هم جمع شدیم ،اون ها هم مثل من خبری نداشتند .
به طرف سالن کنفرانس رفتیم ،در رو باز کردم داخل شدیم ،نور سبزرنگی که از آتش سبز شومینه تغذیه می شد فضا را احاطه کرده بود ،کچل بی خاصیت خودش اسلیتیرینی بوده فکر کرده به این دلیل همه جا باید سبز رنگ باشه ،من یا پیتر که گریفندوری اصل هستیم باید چکار کنیم ؟
تو سالن سرد کنفرانس دنبالش گشتیم ولی هیچ خبری نبود ،داشتم تو سوراخ موش دنبالش می گشتم که یهو بلاترکس گفت :
- بیاد اینجا ، یه یاداشتی اینجا هست .
همه به طرفش رفتیم ،بلیز ازش خواست تا بخونه . بلاتریکس خوند:
- اگ...اگ ...اگه دن...دن..دنبال من ..می آقا من نمی تونم بخونم یکی دیگه بخونه ، شرمنده ولی من مدرک ابتدایی هم ندارم .
یه مشت احمق دورم جمع شدن کاغذ رو ازش گرفتم ، روش نوشته شده بود:
- اگه دنبال من می گردید وقتتون رو تلف کردید ، دنبال لرد سیاه هیچکس نمی تونه بگرده ،نه منظورم اینه که هیچکس نمی تونه لرد رو پیدا کنه تا زمانی که خودش بگه ، من رفتم یه جایی که کسی به کچلیم فکر نکنه و ملت نگن که لرد کچله .
من که فهمیده بودم این کچل دیوونه کجاس به دیگران گفتم که رفته پشتبوم . من می خواستم همراه بقیه برم که اس ام اسی از طرف هوگو رسید که بیست دقیقه مونده به اکران . منم که دیگه این مسخره بازی های لرد واسه کچلیش برام تکراری شده بود بدون توجه به دیگران به مقصد سینما آپارت شدم و همراه برادر و خواهر زاده هام فیلم رو دیدم ، فیلم قشنگی بود ،هم خنده دار بود و هم جدی ،خداییش عجب بازیگر خوبی بودم که خودم نمی دونستم ، بعد از فیلم من و هوگو رفتیم به طرفدارامون امضا دادیم ،چه قدر آدم بودند واقعاً تا اون روز این همه جمعیت را یک جا ندیده بودم ، بعد از امضا به مصاحبه مطبوعاتی رفتیم .
مجری برنامه شهریاری بود که همش بی خود می خندید و حرف می زد ، بعد از مصاحبه و به به گفتن های من با آل و هوگو رفیتیم شهر بازی ، چه صفایی بود !
توی کشتی پرنده نشسته بودم که موبایلم زنگ زد ،رضا رشید پور بود از من و هوگو درخواست کرده بود که برنامه ی مثلث شیشه ای بریم ما هم قبول کردیم ريال قرار شد که سه روز دیگه بریم جام جم .
بعد از شهر بازی اومدیم خونه ، از خستگی زیاد روی تختم دراز کشیدم و با اشاره ی چوبدستیم به پرم شروع به نوشتن کرد الآن دیگه خوابم میاد مزاحم نشید .

15 اسفند روز کچل کاری

لطفاً نقد شود
تبلیغ اکران فیلم


ویرایش شده توسط هوگو ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲۷ ۲۱:۱۳:۴۰

چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر کوچک شده


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

بلاتريكس  لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۰ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۹ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷
از شیون آوارگان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 97
آفلاین
غروب زیبایی بود..جای جای جنگل لبریز از نور یاقوتی رنگ غروب شده بود،رنگی درخشان که اینجا و انجا در فضای جاده پراکنده بود.اما سایه ی افرا ها قسمت عمده ی قرارگاه را پوشانده بود و زیر شاخ و برگ صنوبر ها ،ذرات معلق در هوای گرگ و میش غروب به رنگ ارغوانی در امده بود.باد بر فراز درختان می پیچید و با به حرکت در اوردن برگ های صنوبر ها ،زیباترین موسیقی زمین را می نواخت.

اما مرگخواران بی توجه به این طبیعت زیبا در قرارگاه مخفی خود که واقع در وسط جنگل بود به بحثی نشسته بودند که عاقبت خیلی نکات مبهم را مشخص می کرد.

بلاتریکس لسترنج به دستور ولدمورت معاونت جلسه را به عهده داشت و خود ولدمورت برای مدت کوتاهی به شیون آوارگان رفته تا خود را برای هدف بعدی اماده کند.جلسه در جو سنگینی فرو رفته بود.رودولف با حالت عصبی بیرون از کلبه نگهبانی می داد و بارتی کراوچ با دقت به صحبت های بلاتریکس گوش می داد
_همتون گوش کنید ،ارباب ولدمورت به دنبال دومین وسیله می گرده تا جاودانش کنه،هیچ کدوم از ما نمی دونیم که چرا به دنبال اون میگرده و اصلا اون وسیله براش چه استفاده ای داره،اما همتون باید بدونید که این شی شی جادویی و خاصی است ،و معلوم نیست که ارباب از کدومیک از ما بخواد که اون شی رو پنهان کنیم ،می دونید که گردنبند سالازار رو خودش پنهان کرده اما شی دوم رو خودش پنهان نمی کنه و به یکی از ما می ده.این شی به هرکس که رسید نباید چیزی به بقیه بگه وگرنه نیروی جادویی شی اون رو نابود می کنه این رو هم خود لرد گفته،البته من مطمئنم که اون شی رو به من میده اما ممکنه به دلایلی اون رو به شما احمق ها بسپره به هرحال ،اگر شی رو به دست هرکدام از شما داد و اون بدون احتیاط به لردسیاه خیانت کرد جانش را در جا از دست می دهد.

بارتی با چهره ی مضطرب به بلاتریکس خیره شده بود.سرانجام گفت :بلاتریکس ،بنظرت اون شی رو به کی میسپاره؟
_مشخصه بارتی ،مشخصه ،به من ..اما اگر ارباب شک کنه و بخواد جان من درامان باشه ،ممکنه اونو به یکی از شما احمق ها بسپاره ،به هرحال من موظف بودم که این هارو بهتون بگم.هرچند که جان سپردن در راه لردسیاه مایه افتخار منه
آنی مونی لبش را گزید و با صدایی لرزان گفت :بلاتریکس ،اون خودش همه ی این حرف هارو بهت زده؟
بلاتریکس با حالت عصبی گفت :انی ،میشه این سوالات احمقانه رو نپرسی؟ من وقت ندارم که برای شما احمق ها توضیح بدم که لردسیاه کی چه چیزی رو به من گفته .
لوسیوس با عصبانیت گفت :بلاتریکس ،خودتو کنترل کن.باز لردسیاه چیزی از تو خواست و تو جوگیر شدی؟
بلاتریکس با صدای زیر که خشم در ان موج می زد گفت :لوسیوس ،مهم اینه که ارباب این افتخارات رو به خانواده ی شما واگذار نکرده.
نارسیسا باخشم به چهره ی عصبی خواهرش خیره شد و در دل اندیشید که ایا بلاتریکس ذره ای احساسات دارد؟

بلاتریکس ادامه داد :ارباب ولدمورت برای مدت طولانی بدنبال یافتن شی دوم مارا ترک می کند.اقدامات امنیتی وزارت خونه بشدت افزایش یافته و مردم سایه ی مارا با تیر می زنند.محافظت از خودتون با خودتون است.ارباب نیست و من هم نمی تونم کاری براتون بکنم
سپس لبخندی حاکی از رضایت زد و ادامه داد : این کلبه قرار گاه جدید ماست.مخفی میشیم و بلیز هم رازدار ما خواهد بود.بلیز تو که مخالف نیستی هان؟ مطمئنم خدمت به لردسیاه مایه افتخار توست

بلیز لبخندی زد و گفت :بلا ،بس کن بس کن..من از مدت ها پیش این رو قبول کردم.لازم نیست دوباره بگی که..

بلاتریکس با تاکید گفت :بلاتریکس ،موضوع بعدی که باید در موردش صحبت کنم اینه که لردسیاه این روز ها به مرگخوار هاش اطمینان نداره ،یعنی باید بگم فقط به معدود ی ار طرفدارانش اطمینان کامل داره
سپس نگاهش را از بلیز به لوسیوس برگرداند و بار دیگر لبخند لبان خوشفرمش را پوشاند سپس ادامه داد :سعی کنید اعتمادش رو جلب کنید ،وگرنه بعد ازپایان ماموریت معلوم نیست چه بلایی سرتون بیاد.

سپس لبخندی زد و درحالی که گربه ی سیاه رنگش را نوازش می کرد دنباله ی پیراهن بلند مشکی رنگش را گرفت و اتاق را ترک کرد.

صبح روز بعد :

درختان توسکا مانند نور خورشید طلایی رنگ شده بودند افراهای بالای کلبه به رنگ قرمز لاکی در امده بودند و درختان گیلاس جنگلی لباس زیبایی از رنگ های سرخ و برنزی به تن کردند .کمی پایین تر از جایی که کلبه ی مخفی در ان قرار داشت سراشیبی بود که در ان ابگیری می درخشید که به خاطر طولانی و مواج بودنش بیشتر به یک رودخانه شباهت داشت.پلی دو طرف ابگیر را به هم وصل کرده بود .سراسر ابگیر تا جایی که کمربند زرد رنگی از تپه های ماسه ای ان را از خلیج تیره رنگ جدا کرده بود ،در هاله ای از رنگ های متنوع زعفرانی ،سرخ ،سبز روشن و ترکیبی از سایر رنگ های چشم نواز فرو رفته بود .زیر پل اب ابگیر به طرف بیشه زاری از درختان کاج و افرا جریان میافت و زیر سایه های رقصان انها ارام می گرفت.درختان الوی جنگلی نیز کنار ابگیر مانند دخترکان سفید پوشی بودند که برای دیدن تصویر خود در اب روی پنجه پا بلند شده بودند.از ان سوی اب صدای اواز حزن انگیز و شیرین غورباقه ها به گوش می رسید و مرگخواران خشمگین را خشمگین تر از پیش می کرد.

رودولف تمام شب قبل را بیدار بود و می اندیشید که اگر ولدمورت اعتمادش را نسبت به بلاتریکس از دست بدهد چه بلایی سر او می اید.

کلبه ی کوچک و چوبی مرگخواران در سکوتی عجیب فرو رفته بود.بلاتریکس صبح خیلی زود از کلبه خارج شده بود و برای انجام کاری به لندن رهسپار شده بود.بلیز و انتونین با نفرت به طبیعت زیبایی که اطراف کلبه را پوشانده بود خیره شده بودند و می اندیشیدند که سرانجام چه اتفاقی خواهد افتاد
اضطرابی وحشتناک وجود بلیز را پوشانده بود.اگر می گرفتنش..اگر شکنجه اش می کردند و اگر مجبورش می کردند که قرارگاه را لو دهد چی؟ان موقع لرد سیاه نابودش می کرد.نمی دانست که ایا درست بود که این مسئولیت سنگین را قبول کرده یانه.فکر کرد که بهتر است تا موقع امدن بلاتریکس صبر کند و بعد در این مورد صحبت کند.ایا هماکنون لردسیاه قادر به خواندن افکار اشفته ی او بود؟

صبح دلانگیز ان روز به یک بعد از ظهر با مهی ابی رنگ که دامنه های بلند جنگل را فرا گرفته بود و باد ملایمی که میان درختان سپیدار هوهو می کرد و رقص چشم نواز شقایق های وحشی فرمز رنگ که در میان جنگل گیلاس ها میان بیشه زار صنوبر ها خودنمایی می کردند تبدیل شد و باعث شد مرگخواران نگران تر از قبل شوند.بلاتریکس دیر کرده بود .
نارسیسا با نگرانی از پنجره به امتداد جاده خیره شده بود.اگر بلاتریکس نمی اد چی؟نــه او یک خائن نبود.اما اگر دستگیر شده باشد چطور؟

نمی خواست به هیچ چیز فکر کند.چشمانش را بست و به خوابی عمیق فرو رفت.خواب بعد از ظهر که اندکی از خستگی ها و دلهره هایش را کم نکرد.

ادامه دارد.

برگی از دفتر خاطرات نارسیسا مالفوی .

نقد شود یا لرد


ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲۵ ۱۸:۰۳:۰۶


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

بلاتريكس  لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۰ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۹ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷
از شیون آوارگان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 97
آفلاین
شب بود .درختان بلند کاج بر ساختمان شیون آوارگان سایه افکنده بودند.تکه های طلایی اسمان ،ستاره های بخت بر سقف تاریک ساختمان خودنمایی می کردند.

ولدمورت خونسرد با دراکو صحبت می کرد.می دانست که او راه دیگری جز پذیرش دستورش ندارد.
_دراکو مالفوی.خوب گوش کن.،اگر بتونی کارشو تموم کنی ،علامت مرگخواران رو روی دستت حک می کنم .مطمئن باش که هرکسی توی این سن و سال به این مقام نایل نمی شه.این یک افتخار بزرگه.دراکو،مطمئنم که متوجه حرفام می شی.
_نه لرد سیاه،متوجه منظورتون نمی شم.
_به من دروغ نگو،اول از همه باید بفهمی که دروغ گفتن به لرد سیاه چه عواقبی را به دنبال دارد ،
نارسیسا با چشمان سرخ اشک الود به لرد سیاه التماس کرد که کاری به دراکو نداشته باشد:ارباب ،اون یک بچست،خیلی وقت نیست که به ما پیوسته،اون هنوز شما رو نمی شناسه،این بار کاری باهاش نداشته باشید.
بلاتریکس با لبخند موزیانه ای به خواهرش که روی زمین افتاده بود خیره شد و زمزمه کرد :بهتره که مجازات شه ،من عاشق مجازات بچه ها هستم.
_خواهش میکنم ،کاری بکارش نداشته باشید.
لوسیوس در حالی که سرش را پایین انداخته بود و به زمین خیره شده بود این حرف را زد.رودولف قه قه ی دیوانه واری سر داد و ولدمورت همچنان با خونسردی به مرگخواران خیره شده بود.
_کریشــــــــــــــــــــیو!

دراکو 1 متر ان طرف تر به پشت روی زمین افتاد.انوار سبز و نقره ای از میان وجود شبح مانندش عبور می کردند.احساس می کرد که دل و روده اش به هم می پیچد.سرش گیج می رفت.اشک در چشمانش حلقه زده بود و بعد دوباره ان صدای سرد را شنید
_دراکو! من می تونم ذهنتو بخونم.کسی اینو بهت نگفته بود؟
ولدمورت پوزخند زنان به نارسیسا و لوسیوس خیره شد و بلاتریکس که صورتش را در هم کشیده بود همچنان به دراکو خیره مانده بود.

_هنوز هم نفهمیدی که منظور من چیه؟
_من ...من ..فهمیدم که باید ،کاریکی رو تموم کنم،وگرنه....وگرنه
_وگرنه میمیری دراکو،نه تنها تو ،بلکه همه ی خانواده ات می میرند.


رودولف و بیلیز به طور مرموزی پچ پچ می کردند که با نگاه خشم گین بلاتریکس ساکت شدند.
_حالا چی اقا کوچولو؟ نظرت چیه؟

قه قه ی وحشتناک ولدمورت ساختمان مخوف شیون آوارگان را بشدت لرزاند.

_فکر می کنم،خدمت به لرد سیاه ،افتخار من به حساب بیاد درسته؟
_همممم{صدای تحسین برانگیز } می بینم که کم کم داری متوجه حرفام می شی.
_باید کی رو نابود کنم؟
_البوس دامبلدور مدیر مدرسه ی هاگوارتز

بلاتریکس با ناباوری به ولدمورت خیره شد و با صدایی نجواگونانه گفت :سرورم ،فکر نمی کنید بهتره این کارو به یک نفر که لیاقت بیشتری داره و همین طور مهارتش هم از دراکو بیشتره واگذار کنید؟
ولدمورت جواب داد :حرف نزن بلا،نمی خوام این قدر توی همه کار ها دخالت کنی ،دراکو بهترین انتخاب برای منه.تو هم بهتره به کارای دیگه ای برسی که مدت هاست روی دوشت گزاشته شده.
بلاتریکس غرولند کنان از کنار لرد کنار رفت و بعد نارسیسا فریاد کشید :نـــــــــــــــــــه، من نمی زارم ......کاری که تو خودت نتونستی بکنی،می خوای به گردن پسر من بندازی؟ دامبلدور خیلی قویه،حتی قوی تر از تو.

بلاتریکس به سمت نارسیسا حمله ور شد :چطور جرات می کنی؟
بروی صورت بی رنگ ولدمورت لبخند کوچکی نمایان شد :اوه بلا ،ولش کن ،ولش کن،ببینم نارسیسا،گفتی که تو نمی زاری ؟ گفتی می خوام چیزی رو به گردن دراکو بندازم؟ اوه این یک افتخاره ،درست نمی گم؟
نارسیسا با صدای لرزان زمزمه کرد :متاسفم ، من منظوری نداشتم
لوسیوس با صدای دورگه ای که متعلق به خودش نبود فریاد زد :ارباب ، ببخشینش ،اشتباه کرده ،خواهش می کنم، به قدیست علامت شوم ،مادر دراکو رو ببخشید
سپس با انزجار به صورت سرخ و چشمان اشک الود همسرش خیره شد.

ولدمورت بی توجه به سایر مرگخواران رو به دراکو لبخندی زد و گفت :میبینی؟ همه ی مرگخواران من ، به من فوادارند.مادرت باید می مرد،اما لوسیوس از مرگخواران فوادار منه،بخاطر اون ،مادرتو می بخشم ،اما گووش کن دراکو،اگر کسی بویی از این ماجرا ببره هم خودت هم خانوادت نابود میشید.سخت مراقب رفتارت باش،هیچ کس نباید بفهمد،هیچ کس .بخصوص اون پسره هری پـــــــــــاتر

ایگور زمزمه کرد :ارباب ،فکر می کنید که اون از پس این کار بر می اد؟
ولدمورت پاسخ داد :اگر بر نیاد،همه ی خانوادش را نابود می کنم.
سپس ادامه داد :اوه دراکو، فکر میکنم ،بهتره حرکت کنی وگرنه نمی تونی به قطار برسی .
دراکو با بدنی لرزان به چشمان بی روح ولدمورت خیره شد و سپس گفت :بله ،لرد سیاه.

نارسیسا فریاد کشید :نـــــــــــــــــــــه
لوسیوس دستان نارسیسا را گرفت و با صدای ارامی گفت :اگر بخوای ادامه بدی .،دفعه ی بعد نمی تونم کاری برات بکنم.
سپس ارام ارام اورا به اتاق کوچک و بهم ریخته ای در شماغ غربی ساختمان برد.

شب زیبا ی ان شب به شبی تیره و بارانی تبدیل گشته بود.رعد و برق صدای بی روح ولدمورت را رسا تر از همیشه بگوش مرگخواران می رساند:

بلاتریکس و رودولف برای چک کردن صندوقتون توی گیریکنتوز حرکت می کنید،بعد از ان هم بلاتریکس همراه بیلیز برای هماهنگ شدن با گریگنه ها به جنگل های شرقی کشور می ره،انی و ایگور هرچه سریعتر شروع به تهیه ی اقداماتی کنید که ان شب در هاگوارتز خواهیم داشت.رودولف و بقیه هم توی کوچه ی دیاگون پرسه بزنید وقتی که وزارت خونه ماله ما شد همه ی شما اون جا میرید و مردم رو زیر نظر می گیرید.در حال حاضر دنبال اون پسره پاتـــــــــر باشید.

ادامه دارد .......

نقد شود لطفا.



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

هپزیبا اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۴ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
از شیون آوارگان.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 62
آفلاین
نفسم بند امده بود،به صورت مغرور بلاتریکس خیره شده بودم نفس در سینه ام حبس شده بود تمام مرگخواران روی صورتم تف می انداختند و اخرین ذره های غرور در وجودم را منفجر می کردند.
بلاتریکس با خوشحالی و همان لحن مغرور همیشگی اش صورتش را به چهره ی سردم نزدیک کرد و گفت :اوه،دالاهوف بیچاره ،برات متاسفم کوچولوی بخت برگشته .
رودولف قه قه زنان گفت :بلا متاسف نباش.سزای خائنین همینه.!
بلاتریکس با تظاهر به این که دلش برای انتونین سوخته گفت :اوه .رودولف هر کسی نمی تونه مثله ما فوادار باشه نــــه؟
نفس در سینه ام حبس شده بود.صورتم خیس خیس بود.مرگخواران طوری به من تف می انداختند که نمی دانستم این خیسی از ان هاست یا از عرق ترس ووحشتیست که بر صورتم نشسته است.
شب بود و هوای شبانه برگ های درختانی را که از وحشت سر بر خانه ی ریدل خم کرده بودند می لرزاند.هپزیبا اسمیت بی تفاوت روی صندلی کنار شومیـــــنه نشسته بود و مشغول طراحی نقشه ای بود که لرد سیاه به او واگذار کرده بود .نارسیسا مالفوی در حالی که موهای دراکو را نوازش می کرد گفت :تــو خائن..بار ها سعی کردی افتخارات خانواده ی ما رو بدزدی!ولی نتونستی..هیچ وقت پیش لرد عزیز نبودی ،انتونین برات متاسفم.
احساس بدی داشتم ،ساعت ها بود که گرسنه و تشنه در میان عده ای مرگخواران که وظیفه ی شکنجه ی من را به عهده داشتند رها شده بودم.تا ساعاتی دیگر،وقتی ارباب به خانه ی ریدل می رسید برای همیشه نابود می شدم و ایا مرگ من سریع و راحت خواهد بود؟
لوسیوس با چشمان مرموزش نگاهی به اطراف انداخت و گفت :فکر می کنم که ...هنوز ساعات زیادی مونده که ارباب برگرده درسته؟حدود 3 تا چهار ساعت دیگه اون به خانه ریدل می رسه و ما هنوز ذره ای این احمق رو شکنجه نکرده ایم .
بلاتریکس با شور و شوق گفت :لوسیوس می دونم که ارباب این افتخار رو به تو داده ، مسئولیت شکنجش رو به همه ی ما واگذار کرده و فعلا تو سردسته ی ما در این کاری،ازت می خوام این افتخار رو اول از همه به من بدی ..هرچی باشه من از فوادار ترین خادمان ارباب هستم
لوسیوس پوزخندی زد و گفت :نه.فکر نمی کنم بلا از تو خیلی خوشم نمی اد.اووم رودولف تو هم مناسب نیستی که نفر اول باشی ،بیلیز تو هم بدرد نمی خوری و بهتره که اتیش شومینه رو برانگیزی،هپزیبا تو هم که فعلا بهتره نقشه کشیتو بکنی، فکر می کنم راهی نداشته باشم جز این که این افتخار رو به عنوان هدیه ی سالگرد ازدواجمون به همسر عزیزم تقدیم کنم.
لبخند روی صورت نارسیسا نقش بست و در حالی که با حالت تحقیر بر انگیزی به سایر مرگخواران نگاه می کرد به سمت من امد.
بلاتریکس به صورت رنگ پریده ی نارسیسا نگاه کرد و گفت :اگر ارباب متوجه ی کارت بشه لوسیوس امیدوارم همه ی خانوادتون رو نابود کنه
نارسیسا بی توجه به اون به طرفم امد.سرم گیج می رفت و حالت تهوع داشتم .با لبخندی ساختگی نگاهم کرد و گفت :اخه دلم نمی اد این کوچولو رو بشکنجم.
ولی ناگهان در جا فریاد زد :بشکنج
بدنم مچاله شده بود ،درد تمام وجودم را فرا گرفته بود نا خوداگاه جیغ می کشیدم احساس می کردم اسیدی وحشتناک معده ام را می سوزاند در حالی که مچاله شده بودم و احساس می کردم سرتاسر بدنم در حال اتش گرفتن است به این سمت و ان سمت غل می خوردم و در یک ثانیه همه ی درد تمام شد.
بی رمق روی زمین افتاده بودم.تمام بدنم درد می کرد .لبخند نارسیسا و قه قه ی بلاتریکس در تمام اتاق پخش شده بود.
لوسیوس با خوشحالی و لحن تحسین برانگیزی گفت : عالی بود نارسیسا عالی بود .
بلاتریکس گفت :فکر می کنم دیگر نوبت من باشه.نمی تونم صبر کنم .
به سویم حمله ور شد چوب دستی اش را در اورد و گفت :تندووومان
پاها و دستانم در هم میپیچید احساس می کردم معده و روده هایم بهم گره خورده است .!اب بدنم در حال جذب شدن بود می توانستم این را بفهمم که پوستم چروکیده شده بود ذره ذره های اب از تک تک سلول هایم بیرون کشیده میشد چشمانم سیاهی می رفت فکر می کردم که کور شده ام ناگهــــــــــــــــــــــــــــان
_بلای عزیز قرار نبود این قدر جلو بری
این را ولدمورت که تازه از راه رسیده بود گفت و سپس ادامه داد :قرار بود من اونو بکشم.بزار لذتش رو داشته باشم
بلا من من کنان گفت :اما ارباب
ولدمورت فریاد زد :تمومش کن
بلاتریکس با دستپاچگی جیغ زد :بپایان تندووومان.!
نفس کشیدن برایم سخت بود به دستانم خیره شده بودم به دستانی که مثله دست پیرمردان 300 ساله شده بود مطمئن بودم که صورتم هم همین وضع را دارد تمام اب بدن کشیده شده بود و تنفس برایم بسیار سخت بود.
ولدمورت با عصبانیت به لوسیوس نگاه کرد و گفت:قرار نبود این قدر جلو برید لوسیوس.فکر می کنم تو هم مستحق یک همچین رفتاری باشی !
ولدمورت چشمانش را از من به سوی لوسیوس متمرکز کرد و گفت :یک طلسم شکنجه گر کوچولو تو رو سرحال میاره مالفوی درسته؟
لوسیوس که رنگ صورتش سفید شده بود گفت :نه ارباب خواهش می کنم ارباب...دیگه تکرار نمیشه..
ولدمورت چوب دستی اش را بالا اورد و گفت :تو لذت کشتن اون رو از من گرفتی لوسیوس
_قربان خواهش می کنم...خواهش می کنم ارباب ،تقصیر من نبود ...التماستون می کنم..فقط این بار .
دراکو فریاد کشید:به پدرم کاری نداشته باش .
ولدمورت به چشمان بیرنگ دراکو خیره شد و گفت :چی گفتی؟
نارسیسا با دستپاچگی روی پاهای ولدمورت افتاد و التماس کنان گفت :ارباب خواهش می کنم..اون یک بچه ی احمقه..ولش کنید ارباب .
ولدمورت با خشم به نارسیسا نگاه کرد و گفت :لوسیوس برای چی این کارو کرده ؟بخاطر تو می بخشمشون.ولی بعدا حساب لوسیوس رو می رسم
نارسیسا در حالی که اشک می ریخت گفت :سرورم ازتون متشکرم..ولی تقصیر لوسیوس نبود..کار بلاتریکس بود
ولدمورت سرخ شد .خشم و عصبانیت در چهره اش موج می زد با عصبانیت رو به بلاتریکس گفت :تو این کارو کردی؟
_من...سرورم..نمی دونستم
ولدمورت با عصبانیتی که کمی فروکش کرده بود گفت :بعدا حساب هردوتون رو می رسم.ما اینجا جمع نشدیم که باهم بحث کنیم
خیلی خوب انتونین عزیز فکر می کنم یک سری حرف ها هست که باقی مونده.برای چی به مرگخواران خیانت کردی؟
به پوست برافروخته ی ولدمورت نگاه کردم و به رگ هایی که از پوست سرش به دلیل عصبانیت در حال تورم بود.و به ارامی گفتم :تام..اگر در طول عمرت اشتباهی کرده باشی..اون اینه که بخوای من رو بکشی .!
بلا به خودش جرات داد و فریاد زد :کثافت خون لجنی..به چه جراتی اسم ارباب من را به زبون می اوری؟!
ولدمورت بلاتریکس را کنار زد و گفت :تو چی گفتی؟کثافت اواکدورا
سرم گیج رفت .احساس سبکی می کردم تمام بدنم به بالا کشیده می شد گویی از جو زمین جدا شده بودم و برای اخرین بار به خانه ریدل نگاه کردم .

اخرین برگ از دفتر خاطرات انتونین دالاهوف


[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید مÙ


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۷

گیلدروی لاکهارتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۸ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 596
آفلاین
من بودم و مهدوی کیا و استاد اسدی و علی دایی و معدن چی و چند تا دیگه از بچه های خیلی خوب تیم ملی! حوصلمون سر رفته بود... گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم؟ استاد اسدی گفت گل کوچیک بزنیم! گفتیم ایول عجب فکر توپی! من تنها وایسادم یه طرف، بقیه بچه ها هم اون طرف! نیمه اول سه هیچ به نفع من تموم شد... نیمه دوم هم سه تا دیگه زدم ولی یکی خوردم! خلاصه شیش-یک بردمشون و آن روز یک روز خیلی خوب بود و شب وقتی که داشتیم از همدیگه خدافظی میکردیم و میرفتیم خونه همه امیدوار بودیم که همه قشرها یک قشرهای آسلامی شوند... پایان!



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷

هوگو ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۷ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از کنار لیلی لونا پاتر
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 270
آفلاین
برگی از وسط دفتر خاطرات لرد ولدرموت !!!

امروز در اتاق تنها بودم ، مرگ خوارها نیز درون خانه ریدل نبودند .
همه را برای پیدا کردن نخود سیاه به تاپیک های مختلف خانه ی ریدل فرستاده بودم .
دراین فکر بودم که من در جوانی از روی نادانی چه خوردم یا چکار کردم که موهایم ریخت . شاید هم نفرین مردم بود ولی من تا آن موقع کسی را اذیت نکرده بودم .
عکس دامبلدور رو به رویم بود و داشت با ان چشمان آبی رنگش از داخل عکس کله ی من رو می خورد .
نگاهی به موها و ریش هایش انداختم . با خود گفتم چرا این مردک این قدر مو دارد اون هم توی این سن و سال ولی من ... دریغ از یک تار مو .
در حال انجام این تفکرات بودم که پرسی در اتاق را باز کرد . عرق کرده بود و از صورت قرمز و نفس های تندش می شد فهمید که مسافت طولانی رو طی کرده .
:ارب...اب.هـ هـ ما..تون..ستیم ...آلب...وس...دام...بلدور رو...پیدا ...کنیم .
:خب به من چه .
ولی در یکح آن فکر کردم که شاید بتونم از ریش ها و موهایش کمی مو بردارم و یک کلاه گیس قشنگ برای خودم بسازم .
برای همین گفتم :
:کجاس ، یعنی کجا پیداش کردید؟
:توی ...تاپی..ک دژ مرگ گیر ...افتاده یعنی... کسی نیومد...ه که پست رو ادام...ه بده و... اون به همراه... سارا او...انز رو فراری ..بده .
پس من و پرسی با همدیگر خود را به تاپیک دژ مرگ رساندیم ولی نمی دونم چرا از غیب و ظاهر استفاده نکردیم . از دست این پرسی برای آدم که حواس نمی زاره .
به تاپیک که رسیدیم داخل شدیم ولی تا بخواد صفحه بیاد و پست ها رو دنبال کنیم تا به دامبلدور برسیم ده دقیقه طول کشید . یادم باشه مودمم رو عوض کنم . دیر کانکت می شه .
بالاخره بعد از کلی بد بختی به دامبلدور رسیدیم ولی من اون رو ندیدم یعنی بود ها ولی من نشناختمش خداییش شما جای من اگه کسی ریش هاشو از ته بزنه بعدش هم موهاش رو کوتاه و مرتب کنه بعد از همه مهم تر موهاش رو رنگ کنه می تونید بشناسیدش ؟
بهش گفتم چرا موهات رو کوتاه کردی ؟ برگشت بهم میگه آخه توی این دوره زمونه کسی به پیرمردها توجه نمیکنه .
من هم دست از پا دراز تر برگشتم به خانه ریدل و روی تختم دراز کشیدم و به کچلیم فکر کردم .
البته جدا نماند از این که یک کروشیو مختصری به پرسی برای تلف کردن وقتمان دادیم و دامبل رو هم ولش کردیم .

13 سپتامبر سال هواپیما به برج میلادی


چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر کوچک شده


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۷

بارتی کراوچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
برگی از خاطرات بارتی کراوچ !


به سختی از جایش بلند شد , تصویر نا واضح لرد ولدمورت را هنوز در دیدگانش حس می کرد .
بدون کوچکترین صدایی در حالیکه در آن اتاق بهم ریخته و شلوغ و پلوغ که لحظاتی پیش بیهوش شده بود از جایش بلند شد و به اطرافش نگاه کرد .

لرد ولدمورت از او ناراحت بود و او را بیهوش کرده بود .
نمی دانست چرا لرد او را نکشته بود , و فقط بیهوش کرده بود . به سمت در رفت و سپس از آن خانه ی دو طبقه خارج شد .

در آن میان چوبدستیش را که در طبقه ی پایین از دست داده بود برداشت و از خانه خارج شد !

در انتهای خیابان مردی شنل پوش با سری بدون مو ولی با استیل بدنی خاصی دید و به دنبالش دوید .

مرد رویش را به او کرد و با چشمان قرمز رنگش چشم در چشمانش دوخت و فریاد زد :
- بایست بارتی , بایست !

سرعتش را کم و کمتر کرد و در فاصله ی حدودا شش متریش ایستاد . ترسی در دل داشت که مبادا لرد او را بکشد .
لرد ولدمورت چوبدستیش را بالا برد و خواست لب به سخن بگشاید که بارتی فریاد زد :
- تقصیر من نبود یا لرد ! من کاری نکردم ! اون نامرد اینکارو کرد . اول شما رو به اونا فروخت و بعد به محفل فرار کرد . یا لرد ... ایگورو می گـ ...
- آوداکاداورا !!!

فریادش در خیابان طنین انداز شد و پرتوی سبز رنگی به سمتش به حرکت در آمد و ... در آن میان صدای آرامی قبل از برخورد پرتو به بدن بارتی از دهانش بیرون آمد . کلامی که لرد را شگرف کرد :
- لرد تا ابد زنده و پیروز باد ...
... و پرتو به سینه اش خورد .
بدنش همچون چوب خشکی بر زمین افتاد و کمی از خاک های روی سنگ فرش خیابان را به هوا فرستاد ...


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۲۵ ۱۲:۵۰:۳۳


Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۷

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
شب ها و روزها همچون سالها برایم طی میشوند.خورشید تنها دهنده گرما و ماه تنها نوریست که شبها سلولم را روشن میکند.
تنها یاورم تکه گچیست که عمر زیادی برای زندگانی ندارد و در یکی از همین هفتها تمام میشود. دیوار زندان پر از نوشتهای سفید من است که خاطراتم را شرح میکند.خاطراتم!
تنها امیدی که شاید در دلم دارم اینست که پشت این دیوارها مرگخوارانی وجود دارند که بزودی به سراقم میایند.از اینکه در این زندان روزهای شیرین زندگیم را تلخ کرده ام پشیمان نیستم.برای لرد باید جان داد.
و آنان بزودی بدنبالم میایند.
سایه لرد مستدام!




Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
نیمه شب بود. صدای ناله و شیون از خانه ی ریدل به گوش می رسید و من می دانستم که این آوا متعلق به کسانی است که از دستورات لرد سرپیچی کرده اند. به خود لرزیدم. نمی دانم به خاطر ترس بود یا سرما و یا شاید هم هر دو. کلاه شنلم را پایین تر کشیدم و در حالی که رشته های وحشت قلب و روحم را محاصره کرده بود ، از آن خانه ی شوم فاصله گرفتم. مکانی که بدبختی هایم از آن جا آغاز شد و احتمالا به همان جا هم ختم می شد. باران هم چون شلاقی بر بدنم کوفته می شد. خیلی عجیب بود! به نظر می رسید که قطره های باران حالت عادی ندارند. انگار آن ها بخشی از شعله های خشم لرد سیاه بودند. اوه نه!... ممکن نیست. حتما همه ی این احساسات به خاطر ضعف بدنی خودم بود.
به راه خود ادامه دادم. به یک جاده ی لغزنده رسیدم وبا صورت روی زمین فرود آمدم. خاطرات گذشته هم چون اشباحی هولناک بر مغزم هجوم آورد...قاب آویز اسلیترین! من آن گنجینه ی استثنایی را فروختم؟!...نه!...امکان ندارد. یتیم خانه...آن نوزاد کوچک...آه!...من نه تنها مرگخوار وظیفه شناسی نبودم،بلکه مادر خوبی هم نبودم. من یک ساحره ی شکست خورده و ضعیف بودم، بدبخت تر از آنی که خودم همیشه تصور می کردم.
ناگهان آوای صاعقه گوش هایم را پر کرد و همه جا با نوری آبی رنگ روشن شد. سر تا پا خیس شده بودم...صدای جیغ و ناله از دوردست به گوش می رسید...باید بلند می شدم. نیم خیز شدم و به سختی روی زانوهایم نشستم. هنوز درست نایستاده بودم که پایم لیز خورد و دوباره محکم با زمین برخورد کردم. خون از شقیقه ها و بینی ام جاری شد. گوش هایم را تیز کردم و صدای برخورد پاهایی به زمین را شنیدم و چند لحظه بعد موجودات گرگ مانند وسیاهی را دیدم که با سرعت زیادی به من نزدیک می شدند. اگر توانش را داشتم با صدای بلند جیغ می زدم. اما در آن لحظه به گریختن اکتفا کردم وبا بیشترین نیرویی که داشتم به سمت جنگلی در انتهای جاده دویدم. توانایی غیب شدن را از دست داده بودم...
هنگامی که به میانه ی جنگل رسیدم، دویدن را متوقف کردم. نفس زنان ایستادم و نگاهی به دور و برم انداختم. درخت های تنومند و بلند اطرافم را فرا گرفته بودند . شاخ و برگ هایشان درهم فرو رفته بود و همانند سقفی وسیع به نظر می رسید.دستم را در جیب ردایم فرو کردم و قلبم از شدت وحشت تیر کشید. چوبدستی ام گم شده بود. بدون آن من کوچکترین شانسی برای زنده ماندن در این جنگل هولناک نداشتم. به تنه ی درختی تکیه دادم و نشستم.
بعد از گذشت مدتی باران بند آمد.شنل خیسم را درآوردم و آن را به گوشه ای پرت کردم. باد در میان موهای مشکی و بلندم می پیچید و با آوای حزن انگیزش مرا در غم وحسرت فرو می برد. ناگهان به شدت احساس گرسنگی کردم. بلند شدم و سعی کردم چیزی برای خوردن پیدا کنم. به دریاچه ی کوچکی رسیدم .آبش چندان تمیز نبود ، اما برای شست وشو مناسب بود.دستم را در آن فرو کردم و صورتم را جلو بردم. موهایم با سطح آب تماس پیدا کرد و من توانستم انعکاس چهره ی رنگ پریده ام را ببینم.
وبعد... متوجه برق سفیدی در عمق دریاچه شدم. خواستم سرم را عقب بکشم ولی ناگهان چیزی به موهایم چنگ انداخت و مرا با خود به داخل آب کشید. آب به شدت وارد شش هایم می شد...چشم هایم را به زحمت باز کردم و ارتش اینفری ها را دیدم که مرا به عمق دریاچه می بردند.مطمئنم اگر هم چوبدستی داشتم تلاشی برای نجات از مرگ نمی کردم.چون انگیزه ای برای زندگی نداشتم. مروپ گانت تمام شده بود و سرنوشتش این بود که آنگونه به گروه اجساد متحرک بپیوندد...
اما انگار یک نفر مخالف بود...ناگهان نوری شدید و کورکننده همه جا را فرا گرفت و اینفری ها به سرعت پراکنده شدند. من هم با شتاب به سمت بالا پرتاب شدم و روی ساحل دریاچه افتادم. سرم را بلند کردم تا ناجی خود را ببینم و با تعجب متوجه پیکر بلند قد و سیاه پوشی شدم که کسی جز لرد سیاه نبود...



Re: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷

هدویگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۹:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
برگي از دفترچه ي خاطرات سوروس اسنيپ

در خيابان خيس از باران قدم ميزدم. چه قدر هوا سرد بود. شال دور گردنم را محكم كردم و به راهم ادامه دادم. هميشه از باران خوشم مي آمد.
خيابان ساكت بود. ساكت و آرام. هيچ كس آنجا نبود. فقط خودم بودم و خودم. تنهايي هميشه به من آرامش مي داد.
اين خيابان در جنوبي ترين قسمت شهر قرار دارد. در منطقه اي فقيرنشين و خيلي كثيف. بگذريم!
امشب عالي است. بهترين شب زندگي من. يك شب فوق العاده. امشب من دارم در اين خيابان ، در اين سكوت ، در زير باران و زير نور ستاره ها قدم ميزنم. اين عالي نيست؟
يك دفعه سايه اي روي زمين ديدم و ...اون آمد. كسي كه اصلا انتظار ديدنش را نداشتم. من عاشق اون بودم. عاشق!
چه قدر زيبا بود. موهاي بلندش از باران خيس شده بود و چهره اش از خوشحالي سرخ شده بود. نميدانم...شايد هم از خجالت!
فوري دست هايم را در جيبم كردم. جيبم پاره بود ولي فوري چيزي را در آن احساس كردم. يك عروسك! خودم درستش كرده بودم. با دست هاي خودم!
عروسك را در دستانش جاي دادم. عروسك خيلي قشنگي نبود ولي ديدم... لبخندش را ديدم...داشت لبخند ميزد! چه لبخند قشنگي! لي لي داشت لبخند ميزد و اين عالي بود. صورتم را برگرداندم تا چهره ام معلوم نباشد. سرخ شده بودم. اينم را مطمئن بودم.
لي لي عروسك را در جيبش گذاشت. يك خرس پارچه اي كوچك بود. فقط همين.
من و لي لي زير باران ، زير نور ستاره ها و در اين خيابان قشنگ قدم ميزديم. در سكوت.
چه لحظه ي قشنگي بود. چه قدر آن روز را دوست دارم. چه قدر آن شب عالي بود.
ولي لي لي رفت. اون منو تنها گذاشت و رفت. بدون اين كه به من نگاه كند و چه قدر سخت بود جدايي از اون. جدايي از لي لي. چه جمله ي مزخرفي!
من در خيابان تنها شدم. در يك آن ، همه چيز به حالت اول باز گشت. لي لي رفت و من دوباره تنها شدم. انگار در رويا بودم. ولي اين يك رويا نبود. مطمئنم. واقعي بود.
شانه هايم را بالا انداختم. مي دانستم حقيقت داشت. لبخند لي لي...اون لبخند واقعي بود...پر از احساس...ومن اين احساس رو مي فهمم...خيلي شاعرانه است...
سنگ جلوي پايم را به گوشه اي پرتاب كردم. مي دانستم لي لي من را دوست دارد.
و دفترچه خاطرات عزيزم ، من با خودم عهد كردم كه دفعه ي بعد بهش بگم كه ...دوستش دارم. ولي حيف كه نشد.


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.