"ماموریت گروه اول-پست اول"
-اون زمین صاف رو می بینی کنار تپه؟
-اوهوم
-همونجاست.دیگه رسیدیم.
جیپ قرمز رنگ از پیچ جاده گذشت و در حالی که گرد و خاک زیادی پشت سرش بوجود آورده بود,به زمین کنار تپه نزدیک شد و سرعتش را کم کرد.صدای غرش موتور ماشین,موش صحرایی را که در آن حوالی پرسه می زد از جا پراند و صدای جیغش در تمام دره انعکاس پیدا کرد.
زن با چشمان میشی اش به اطراف نگاه کرد و قبل از اینکه جیپ کامل متوقف شود,از آن بیرون پرید و بر روی خاک گذرگاه که زیر آفتاب تابستان داغ داغ بود قدم گذاشت.همراهش اتومبیل را متوقف کرد و پس از برداشتن کوله پشتی و نقشه اش, از آن پیاده شد.
-اول نهار می خوریم بعد شروع می کنیم به کندن.
-فکر می کنی چقدر باید بگردیم؟
-اونجوری که استادم می گفت,این تپه پر از اشیا قدیمی و عتیقه ست.فکر کنم زود پیداشون کنیم.
برق آزمندانه ای در چشمان مرد درخشید که از دید زن پنهان نماند.لبخندی از روی سرخوشی زد و گفت:فکر اون همه ثروت داره دیوونم می کنه,حیف که پیرمرده زنده نموند که نتایج تحقیقاتشو ببینه.
مرد چشمکی زد و گفت:دنیا مال جووناست...
سپس هر دو در حالی که از ته دل می خندیدند سرگرم تهیه غذا شدند.
خورشید با تمام شکوهش در آسمان نورافشانی می کرد ولی این پرتو نورانی جز گرمای طاقت فرسا و عرقی که تمام بدن را خیس می کرد,چیزی برای مسافران به ارمغان نمی آورد.
زن دستش را حایل چشمهایش کرد و گفت:این گرمای لعنتی!
مرد دست از کندن کشید و گفت:یه کم آب بریز روی سرت...و به آسمان نگاه کرد.
خورشید در برابر این مسافران خسته, مانند دشمنی شکست ناپذیر ایستاده بود...اما...چیزی در نور خورشید وجود داشت که او را به شدت ترساند.
بیلچه از دستش با زمین افتاد, او بدون توجه به آن چند قدم به عقب برداشت ولی پایش به قلو سنگی گیر کرد و در حالی که همچنان چشم از آسمان برنمی داشت,به پشت روی زمین افتاد.
پرتو نور قوی و قوی تر شد تا اینکه همه محوطه را در بر گرفت.زن جرأت تکان خوردن نداشت و با بهت به اجسامی که درون نور پدیدار می شدند نگاه می کرد.دو جسم سیاه رنگ در میان نور به سمت زمین می آمدند و اطرافشان را هاله ای سبز احاطه کرده بود.
به محض اینکه اجسام به زمین رسیدند,نور از بین رفت.دو مرد در صد قدمی آنها ایستاده بودند و گرد خاک را از روی لباسشان می تکاندند و چنان با بی خیالی این کار را می کردند که گویی فرود آمدن از آسمان کار هر روزشان بود.هر دو چشم آبی و گندمگون بودند,یکی از آنها که قدبلندتر بود ردای سرخ خیرکننده ای پوشیده بود و دیگری که بسیار لاغر اندام بود,خود را در ردای سبز سیری پیچیده و پرنده کوچکی روی شانه اش نشسته بود.
مرد سرخ پوش نگاهش را به سمت دو نفری که در مقابلش مات مبهوت نشسته بوندند چرخاند و پس از بررسی آن دو رو به همراهش کرد و هر دو از روی موافقت سر تکان دادند.
ناگهان پرنده شروع به آواز خواندن کرد و از روی شانه مرد به سمت مسافران پرواز کرد.آخرین چیزی که آن دو احساس کردند,ورود سایه ای به درون بدنشان بود و پس از آن هر دو به خوابی طولانی فرو رفتند...
آفتاب در حال غروب کردن بود و آسمان پشت تپه به رنگ سرخ آتشین در آمده بود.دو مرد بر روی تخته سنگ هایی که حالا دیگر به داغی ظهر نبودند,نشسته بودند.
مرد سرخ پوش در حالی که دود پیپش را به هوا می فرستاد گفت:وقت رفتن رسیده.حالا که نیروی سرزمین آسمانی در بدن این دو زمینی پنهان شده,وقتشه که سفرمون رو آغاز کنیم.
مرد سبز پوش پاسخ داد:قلب هامون هرکدوم از ما رو به سوی سرنوشتی متفاوت هدایت خواهد کرد.
سپس هر دو بلند شدند و مسیر گذرگاه را در پیش گرفتند.
_______________________________
فکر کنم واضح بود.نیرویی که قراره به گروه پیروز برسه توی بدن اون زن و مرد پنهان شد و اونا به دره گودریک(محل پایان داستان) فرستاده شدند.این دو مرد هم سفرشون رو شروع می کنند.خوبه سمت مرگ خوارها میره و بده به سمت محفل.هر گروهی که زودتر متوجه بشه می تونه بره به دره و نیرو رو بگیره
-اون زمین صاف رو می بینی کنار تپه؟
-اوهوم
-همونجاست.دیگه رسیدیم.
جیپ قرمز رنگ از پیچ جاده گذشت و در حالی که گرد و خاک زیادی پشت سرش بوجود آورده بود,به زمین کنار تپه نزدیک شد و سرعتش را کم کرد.صدای غرش موتور ماشین,موش صحرایی را که در آن حوالی پرسه می زد از جا پراند و صدای جیغش در تمام دره انعکاس پیدا کرد.
زن با چشمان میشی اش به اطراف نگاه کرد و قبل از اینکه جیپ کامل متوقف شود,از آن بیرون پرید و بر روی خاک گذرگاه که زیر آفتاب تابستان داغ داغ بود قدم گذاشت.همراهش اتومبیل را متوقف کرد و پس از برداشتن کوله پشتی و نقشه اش, از آن پیاده شد.
-اول نهار می خوریم بعد شروع می کنیم به کندن.
-فکر می کنی چقدر باید بگردیم؟
-اونجوری که استادم می گفت,این تپه پر از اشیا قدیمی و عتیقه ست.فکر کنم زود پیداشون کنیم.
برق آزمندانه ای در چشمان مرد درخشید که از دید زن پنهان نماند.لبخندی از روی سرخوشی زد و گفت:فکر اون همه ثروت داره دیوونم می کنه,حیف که پیرمرده زنده نموند که نتایج تحقیقاتشو ببینه.
مرد چشمکی زد و گفت:دنیا مال جووناست...
سپس هر دو در حالی که از ته دل می خندیدند سرگرم تهیه غذا شدند.
خورشید با تمام شکوهش در آسمان نورافشانی می کرد ولی این پرتو نورانی جز گرمای طاقت فرسا و عرقی که تمام بدن را خیس می کرد,چیزی برای مسافران به ارمغان نمی آورد.
زن دستش را حایل چشمهایش کرد و گفت:این گرمای لعنتی!
مرد دست از کندن کشید و گفت:یه کم آب بریز روی سرت...و به آسمان نگاه کرد.
خورشید در برابر این مسافران خسته, مانند دشمنی شکست ناپذیر ایستاده بود...اما...چیزی در نور خورشید وجود داشت که او را به شدت ترساند.
بیلچه از دستش با زمین افتاد, او بدون توجه به آن چند قدم به عقب برداشت ولی پایش به قلو سنگی گیر کرد و در حالی که همچنان چشم از آسمان برنمی داشت,به پشت روی زمین افتاد.
پرتو نور قوی و قوی تر شد تا اینکه همه محوطه را در بر گرفت.زن جرأت تکان خوردن نداشت و با بهت به اجسامی که درون نور پدیدار می شدند نگاه می کرد.دو جسم سیاه رنگ در میان نور به سمت زمین می آمدند و اطرافشان را هاله ای سبز احاطه کرده بود.
به محض اینکه اجسام به زمین رسیدند,نور از بین رفت.دو مرد در صد قدمی آنها ایستاده بودند و گرد خاک را از روی لباسشان می تکاندند و چنان با بی خیالی این کار را می کردند که گویی فرود آمدن از آسمان کار هر روزشان بود.هر دو چشم آبی و گندمگون بودند,یکی از آنها که قدبلندتر بود ردای سرخ خیرکننده ای پوشیده بود و دیگری که بسیار لاغر اندام بود,خود را در ردای سبز سیری پیچیده و پرنده کوچکی روی شانه اش نشسته بود.
مرد سرخ پوش نگاهش را به سمت دو نفری که در مقابلش مات مبهوت نشسته بوندند چرخاند و پس از بررسی آن دو رو به همراهش کرد و هر دو از روی موافقت سر تکان دادند.
ناگهان پرنده شروع به آواز خواندن کرد و از روی شانه مرد به سمت مسافران پرواز کرد.آخرین چیزی که آن دو احساس کردند,ورود سایه ای به درون بدنشان بود و پس از آن هر دو به خوابی طولانی فرو رفتند...
آفتاب در حال غروب کردن بود و آسمان پشت تپه به رنگ سرخ آتشین در آمده بود.دو مرد بر روی تخته سنگ هایی که حالا دیگر به داغی ظهر نبودند,نشسته بودند.
مرد سرخ پوش در حالی که دود پیپش را به هوا می فرستاد گفت:وقت رفتن رسیده.حالا که نیروی سرزمین آسمانی در بدن این دو زمینی پنهان شده,وقتشه که سفرمون رو آغاز کنیم.
مرد سبز پوش پاسخ داد:قلب هامون هرکدوم از ما رو به سوی سرنوشتی متفاوت هدایت خواهد کرد.
سپس هر دو بلند شدند و مسیر گذرگاه را در پیش گرفتند.
_______________________________
فکر کنم واضح بود.نیرویی که قراره به گروه پیروز برسه توی بدن اون زن و مرد پنهان شد و اونا به دره گودریک(محل پایان داستان) فرستاده شدند.این دو مرد هم سفرشون رو شروع می کنند.خوبه سمت مرگ خوارها میره و بده به سمت محفل.هر گروهی که زودتر متوجه بشه می تونه بره به دره و نیرو رو بگیره
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1386/4/23 2:04:11



