جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  195 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هو هو خان رام کننده باد های وحشی، در اقامتگاه خود مشغول استراحت بود، به همین دلیل تازیانه های باد، سرکشانه، خود را به دیوار های قلعه غرق در تاریکی هاگوارتز میکوبیدند.
غوغای بیرون با آرامش کسالت بار درون قلعه در تناقض بود، در خوابگاه گریفندور 4 مرد حوصله اشان سر رفته بود و نمیدانستند که باید دست به چه کاری بزنند.
نفر اول جیمز پاتر بود، که بعدها به پدر پسری که زنده ماند معروف شد، او اکنون روی تختش ولو شده بود و پایش را روی شانه پیتر پتیگرو انداخته بود، پیتر پتیگرو احساس راحتی نمیکرد، او همان کسیست که بعدها به پدر پسری که زنده ماند خیانت کرد، پیتر به سیریوس بلک نگاه میکرد، چرا که او درست رو برویش نشسته بود و این راحت ترین کار بود، سیریوس بلک در حقیقت همان کسیست که درآینده، به واسطه دوستی نزدیکی که با پدر پسری که زنده ماند دارد، پدر خوانده پسری که زنده ماند میشود. سیریوس به ریموس نگاه میکرد، امیدوار بود که او در یک حمله ناگهانی تغییر شکل دهد و آن روی سگی گرگی اش بالا بیاید و کمی این اوضاع کسالت بار را برهم بزند، ریموس هم که محبت خاصی به پدر پسری که زنده ماند دارد، بعدها این محبت را نثار خود پسر نیز کرد و حتی در این راه جان سپرد.
پیتر که علاوه بر تحمل سنگینی فضا، بار پای جیمز پاتر هم روی شانه اش سنگینی میکرد، سعی کرد اولین چیزی که به ذهنش میرسد را به عنوان پیشنهاد ارایه کند، اگر خوب بود که میسر واقع میگردید و اگر بد بود حداقل جیمز تکانی به خود داده و یک پس گردنی به او میزد، اینگونه دست کم از شر پای جیمز راحت میشد. پیتر شروع به تفکر کرد و در اعماق ذهنش به جستجو پرداخت، یاد آن روزی افتاد که به کتابخانه ممنوعه رفته و نگاهی به کتاب نفرین های خانمان برنداز انداخته بودند، یک نفرین فوق خانمان برانداز را به یاد آورد، نفرین پیشگویی همگانی، یادش آمد برای آنها سوال شده بود چرا همگانی، و در پا نوشت کتاب آمده بود، همان طور که در کتاب هفتم رون ویزلی به زبان پارسل ماث حرف میزند و در تالار اسرار را باز میکند، منطق داستان ایجاب میکند. و آنها با اینکه نه میدانستند رون ویزلی کیست و نه تالار اسرار کجاست و نه منطق داستان چیست، به نظرشان حرف معقولی آمد و به دلشان نشست و پدیرفتند. پس پیتر تصمیم گرفت بدون آمادگی قبلی، نفرین را اجرا کند، او به عواقب کار فکر نمیکرد، به راحت شدن از شر پای جیمز فکر میکرد.
-آیاندانوس روشنوس
ناگهان 4 دوست زبان باز کرده و آینده خود را بازگو کردند.

جیمز پاتر: بعد از خیانت پیتر پتی گرو کسی که نباید اسمش رو برد خودم و زنم را به فنا میدهد، اما پسرم زنده میماند.
ریموس لوپین: بعد از خیانت پیتر پتیگرو، کسی که نباید اسمش را برد، بلاخره دستش به من و زن من هم میرسد و هر دوی ما را به فنا میدهد، اما پسر پدری که زنده نماند، زنده میماند.
سیریوس بلک: بعد از خیانت پیتر پتیگرو، نوچه کسی که نباید اسمش رو برد، من را به فنا میدهد، متاسفانه زن هم ندارم که با هم به فنا برویم، اما پسری که پدرش زنده نماند، زنده میماند.
پیتر پتیگرو: بعد از خیانت من، پدر پسری که زنده نماند و دوستان پدر پسری که زنده نماند و زن هاشان به فنا میروند، البته سیریوس که متاسفانه زن ندارد و ای وای مثل اینکه من هم همینطور زن ندارم و البته خود من هم بلاخره به فنا میروم، اما پسر پدری که زنده نماند،، زنده میماند.

البته ما اکنون اینقدر تفکیک شده و راحت این پیشگویی ها را شنیدیم و آگاه شدیم، اما چون نفرین، پیشگویی همگانیست، همه آنها شروع به سخن گفتن نمودند، و جز همهمه جمعی چیز دیگری نشنیدند، این وسط پیتر پتیگرو که از زیاد استفاده شدن کلماتی مثل پیتر و زن و به فنا دادن کمی ترسیده بود میخواست هر چه سریعتر بحث را عوض کند و مکرر با خود میگفت عجب شکری خوردم.

جیمز: چی شد؟! این چی بود ؟!
ریموس: من که هیچی نفهمیدم، فقط یه چیزایی در مورد به فنا دادن و خیانت و پی ...
پیتر: آقا شکر خوردم، خواستم فضا رو عوض کنم.
سیرویس: این نفرین پیشگویی همگانی نبود؟!
پیتر:بابا بیخیال، شما که به این خرافات اعتقاد ندا...
جیمز: هر چی بود، بیاین یه بار دیگه اجراش کنیم، این دفعه هر کی به بغل دستیش گوش بده.
ریموس: بچه ها من انگار شنیدم زنم به فنا میره ...
جیمز: آیاندانوس رو...
پیتر: صبر کن صبر کن، جیمز از لیلی چه خبر؟! یهو دلم براش تنگ شد.

جیمز که تا بحث لیلی به وسط آمد چشمانش شبیه قلب شد و همه چیز را فراموش کرد، داشت خام پیتر میشد که خاطره بدی به یادش آمد: هیچی بابا امروز رفته بودیم زیر بید سیلی زن خلوت کرده بودیم، داشتیم نوشیدنی کره ای باز میکردیم که یهو این نگهبانه اومدش داستان شد حسابی.
سیریوس: بابا این چیزا رو بیخیال بیاید این پیشگویی رو پیگیری کنیم من یه کم نگران شدم، یه چیزایی در مورد زن نگرفتن و اینا میگفت توش.
پیتر: بابا سیریوس بیخیال دیگه فایده نداره که، من خودم یه زن خوب برات میگیرم، ما الان باید یه فکری برای مشکل جیمز بکنیم ...
ریموس: بابا این بید سیلی زنم کردین پاتوق خودتون ها، یه کم به حریم خصوصی دیگران احترام بذارید.
جیمز: برو بابا
پیتر: میگم خوب میشد اگر یه چیزی بود که بهمون نشون میداد کی کجاستا، اونوقت راحت میتونستیم به خلافکاری هامون برسیم.

بعد از گفتن این حرف چشم 4 دوست برقی میزند و به فکر فرو میروند.

این داستان مصداق بارز این است که همیشه پای یک زن در میان است، اگر آن روز برای خلوت کردن با لیلی، داستان پیشگویی را ول نمیکردند، ولو اینکه الان پدر و پسر هر دو زنده میماندند، اما چه بد که این اتفاق نیفتاد و در عوض یک نقشه ای ساختند که هدف اصلی اش خلوت کردن با لیلی اوانز بود، ولی بعد ها هری پاتر از آن استفاده های کاربردی تری کرد، هری پاتر هم که میشناسید، او همان پسریست که زنده ماند.


از اون نوشته هایی بود که روی طناب تأیید و عدم تأیید و طنز و غیر طنز بالا و پایین می رفت. البته نوشته های ساده و نسبتاً ضعیف هم توی این تاپیک زیاد تأیید شدن اما شما نشون دادی که توانایی خوبی برای نوشتن داری و این، کار تأیید رو سخت تر می کنه.
حقیقتش رو بخوای قسمت های طنز یه مقدار در مقایسه با بخش جدی ضعیف بود.
عدم انسجام نوشته و سبکی که استفاده کردی هم به مذاق خیلی ها خوش نمیاد.
اطناب باوجودیکه می تونه یه آرایه ادبی محسوب شه اما در عین حال می تونه خواننده رو به شدت خسته کنه.
به هر حال سبکت برای من جالب بود، اشکال نگارشی خاصی نداشتی و از این یونیک بودن خوشم اومد.
پس تأیید می شی.
اما! پیشنهاد من اینه که این سبک رو برای ایفای نقش سایت کمی تلطیف کنی و روی بخش طنز هم بیشتر وقت بذاری.

موفق باشی


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوریس در 1392/8/6 12:56:15
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 17:09:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1392 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس که یه مداد پشت گوشش گذاشته بود و یکی هم به دهنش گرفته بود گفت:
- جمز...اونآذ پستو بره من...
جیمز،ریموس و پتی گرو:
جیمز با چوبدستی یکی کوبوند پس کله سیریوس:
- مثل بچه آدم حرف بزن بفهمم چی میگی؟
سیریوس مداد رو تف کرد و داد زد:
- صد دفعه گفتم نزن تو کله ام با اون چوب کجو کولت!ببین چیکار کردی؟موهام خراب شد حالا باید بازم سه ساعت بشینم جلو آینه تا درستش کنم.
ریموس که دید هوا پسه و ممکنه دوباره این دوتا بیافتن به جون هم خودشو انداخت وسط:
- سیریوس...نگاه کن این خطو کج کشیدی...
سیریوس بی خیال چشم غره رفتن به جیمز شد و برگشت رو کاغذو نگاه کنه:
- کدوم خطه؟اینو میگی؟خیلیم درسته این کلاه بوقیه که همیشه سر دامبلدوره...
جیمز از خنده پهن شد رو میز.ریموس با اخم گفت:
- ولی تو نگاه اول من فکر کردم این باید جاروی فیلچ باشه که زمینو باهاش طی میکشه
جیمز:
سیریوس یه نگاه دیگه به نقشه انداخت:
- از طرف تو ممکنه اینجوری به نظر برسه ولی از طرف من درسته.
ریموس بی خیال این یکی هم شد. همون لحظه پیتر که مثل غولای غارنشین زل زده بود به نقشه پرسید:
- سیریوس این خونهه آشپزخونه هم داره؟
سیریوس یه نگاه عاقل اندر سفیه به پیتر انداخت:
- پَ نَ پَ فقط دستشویی داره.
جیمز که حالا از شدت خنده تا شده بود گفت:
- راستی قراره زرزروسو چه جوری رو نقشه پیدا کنیم؟
سیریوس هوشمندانه گفت:
- هر وقت یه دماغو با پاتیل دیدی می فهمی که طرف زرزروسه.
جیمز دیگه داشت رو میز غلت میزد که ناغافل خورد به چراغی که رو میز بود.چراغ هم مثل جیمز یه غلت خورد و با صدای بامبی افتاد رو زمین و به سلامتی ترکید!
همه جا تاریک شد.سیریوس داد زد:
- خاک تو سرت کنن حیف نون...فقط بلدی خرابکاری کنی...مرگ! هنوز داره می خنده باسه من.
صدای ریموس از تو تاریکی به گوش رسید:
- سیری...اینو ولش کن میشناسیش دیگه...به جای این حرفا چوبتو روشن کن...مال من تو خوابگاه جا مونده...
- یه چی میگیا ریمی!من تو این تاریکی یه چراغ لازم دارم با دو تا دست دماغ خودمو پیدا کنم!
صدای جیرجیرکی پیتر از تو تاریکی گفت:
- دماغ من کو؟دماغ من گم شده کمک!
جیمز:
سیریوس که حسابی قاطی کرده بود اومد هر جور شده جیمزو پیدا کنه تا حقشو بذاره کف دستش که همون لحظه در با صدای شترق بلندی باز شد.یه پیرزن بداخلاق با موهای گوجه ای که لباس خواب گل گلی تنش بود و عینکش رو صورتش کج شده بود جلوی در وایساده بود.
بچه ها:
مگی:
مک گونگال که اون لحظه از شدت عصبانیت چشماش عین نور افکن جام جهانی کوییدیچ برق میزد گفت:
- که اینطور!ساعت دو نصفه شب تو انبار جاروها جلسه گذاشتین؟وقتی مجبور شدین کف مدرسه رو با مسواک برق بندازین می فهمین که این مدرسه دست کیه!
بعد از جیبش چهارتا مسواک درآورد.
- بگیرین...از همین الان میرین شروع میکنین...پاتر تو از طبقه هفتمو تا پنجم باید تمیز کنی...بلک می خوام همه سرویس بهداشتیا تا فردا برق افتاده باشن...لوپین توام از آشپزخونه کارتو شروع میکنی و پتی گرو میری سالن یادبودها.می خوام عکسمو تو تمام اون مدالا و یادگاریا ببینم.بعدش میان دفتر من تا برین به فیلچ کمک کنین آب دریاچه رو تمیز کنه...جلسه می ذارن برای من نصفه شبی.
جیمز:سیریوس،ریموس و پیتر:


پایان
----------------------------------------------------------------------------------------------
ببخشید چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید.خب تصویرتون خیلی سخته نوشتن براش!میشه منو تایید کنین؟

تأیید شد.

به نظر می رسه به طنزنویسی علاقه داری. نوشتن یه پست طنز خوب خیلی دشوارتر از نوشتن یه پست جدیه.
برای پیشرفت توی این سبک رول های طنزنویسای بزرگ سایت رو حتماً مطالعه کن.
فراموش نکن سری به انجمن ویزنگاموت بزنی. توی این انجمن می تونی از جادوکارهای ایفای نقش، مروپی گانت و لینی وارنر راهنمایی بگیری و کیفیت رول هات رو بالا ببری.

موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/28 0:15:12
when there is a will,there is a way
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1392 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
فانوسی نسبتا بزرگ، آهنین و بسیار کهنه در حالی که سالها بود روشن نشده بود روی یک سری کاغذ های پوستی و چند قلم افتاده بود. کاغذ ها، هیچ نقشی بر خود نداشتند و سالها بود که امیدِ دیدار با نقاشی در دلشان خاک می خورد. هوا کاملا تاریک بود و مشخص بود که شب از نیمه گذشته است. کتاب هایی قطور، روی هم تلنبار شده بودند و در کنار میزی کوچک، قهوه رنگ و از جنس چوب درخت بلوط، به آرامی به خوابی عمیق فرو رفته بودند. خیلی وقت بود کسی به آن وعده گاه قدیمی در زیر درخت بید مجنون سر نزده بود ولی انتظار های بی پایان اشیاء درون اتاق، بالاخره با صدای پای چند نفر، خاتمه یافت.

نخست، هیچ یک از آن ها متوجه نشدند که چندنفر به سرعت و با عجله در حال طی کردن پله های ورودی هستند، باورش برای تک تک ریزترین ذرات تشکیل دهنده ی آن اجسام دشوار بود؛ بالاخره پس از سال ها دوباره اشخاصی به آن مخفی گاه قدیمی وارد شده اند. نفر اول یک جوان 14-15 ساله به نظر می آمد؛ با قدی بلند، موهایی مشکی رنگ و چهره ای بی‌پروا. دومین نفر از این گروه که با فاصله اندکی از نفر نخست وارد شد، قدی بلند داشت، چهره ای جذاب و موهایی به سیاهی شب که پریشان و آشفته و بدون آراستگی بودند، او نیز هم سن با دوستش به نظر می رسید.

در آمدن نفر سوم، تاخیری چند ثانیه ای به وجود آمد. اما بالاخره چهره ای محتاط، وارد اتاقک زیرزمینی شد. قدش همانند دیگران بلند بود و لاغر اندام، موهایش رنگ زیبایی داشت و به نظر می رسید خاطره خوبی را در ذهنش مرور نمی کند. و بالاخره نفر چهارم، فردی کوتاه قد، چاق و با صورتی هراسان _که از همان لحظه اول احساس خوبی را در بینندگانش بوجود نیاورد_ و نگاهی محتاطانه بود که جمع را کامل کرد.

تمام این اشخاص، یکی پس از دیگری وارد اتاقک زیرزمینی شدند ولی خبر نداشتند که شاهدانی در حال تماشای چهره آنان هستند!

جوانی که اول وارد شده بود، قبل از آمدن دو نفرِ آخر روی صندلیِ کهنه ای نشست و هنگامی که آمدند تقریبا قلمش را برداشته بود، فانوس را صاف و با وردی روشن کرده بود و هرلحظه ممکن بود نوشتن را آغاز کند. نفر دوم نیز کنارش بود، گویی، دوستانی صمیمی و همفکر بودند. نفرات بعدی، هر یک به سمت میز آمدند و فرد خپل، روی صندلی چرمین که ظاهری آراسته تر داشت، و شاید چند سالی جوان تر بود، در کنار نفر نخست نشست. و این نوجوانِ قدبلند و لاغر اندام بود که روبروی دوست مومشکی اش ایستاد و نظاره گرِ شاید، رهبر گروه بود.

به گونه ای دور میز جمع شدند و از دیدن ظاهر اتاق خودداری کردند که گویا سالهاست آن جا را می شناسند و رفت و آمد می کنند، اما در چهره شان آثار وظیفه ای دیده می شد که آن ها را نیمه شب به آن جا کشانده و از توجه به موارد اضافی آن ها را بازمی داشت.

فانوس سوسو کنان، روی برگه ها نور می پراکند و خواندن و نوشتن را برای جمعِ حاضر، راحت می کرد، همچنین سایه هایی ایجاد می نمود که لحظه ای بر وجود جوان کوتاه قد، ترس را چیره کرد. قلم بالاخره سفرش را بر روی کاغذ های پوستین آغاز کرد و بالا و پایین می رفت و سه دوستی که نظاره گر این مسابقه ی پایان ناپذیر کاغذ و قلم بودند، هر از چند گاهی در تایید طرح های کشیده شده، سر تکان می دادند یا با دلیل از موافقت با آن خودداری می کردند.

کار پیش می رفت؛ دیگر کتاب ها، کاغذ ها و قلم های درون اتاق به چهره هایی که هر شب پس از نیمه شب به آنجا می آمدند عادت کرده بودند. پس از چندی، طرحشان در مرحله های آخر بود و اشیا زبان بسته داخل اتاقک، زبان به تحسین یکی از بزرگترین اختراعات آن زمان، یعنی «نقشه غارتگر» باز کردند. نقشه ای که کمک و راهنمای بزرگی برای خرابکاریِ گروهی به نام «غارتگران» بود.


-------------------------

+ درخواست نقدِ کوتاه و نمره از ده
لطفاً

آفرین پیشرفت خیلی خوبی داشتی. من از پستت به عنوان یه پست جدی خیلی خوشم اومد. در عین کوتاه بودن خیلی خوب سوژه رو پرورش داده بودی.
به نظرم توصیفات یه مقدار زیاد بود. در واقع کل پست توصیف و فضا سازی بود. البته این خودش یه سبک پذیرفته شده توی نوشتن به حساب میاد. اما می تونستی با چند تا دیالوگ پست رو دلنشین تر کنی و به جای توصیف ِ کامل شخصیت ها، بخشی از کاراکترشون رو در قالب دیالوگهایی که می گن به خواننده القا کنی.
پیشنهاد من اینه که حتماً سری به کارگاه سوژه پردازی و آینه ی ویزنگاموت، واقع در انجمن ویزنگاموت بزنی.

این تاپیک صرفاً دروازه ای برای ورود به ایفای نقشه و من نمی تونم پست شما رو نقد یا تأیید کنم چون قبلاً از این دروازه عبور کردی.
از اینجای کار به بعد، جادوکارهای ویزنگاموت و تاپیک تالار نقد می تونه کمک بزرگی باشه تا خیلی سریع توی ایفای نقش پیشرفت کنی.
باز هم می گم پست خیلی خوبی بود. برات آرزوی موفقیت می کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/28 0:03:10
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1392 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خب...من تصمیم گرفتم اول اینجا بدم...نمیدونم چرا...

ریموس ، جیمز ، پیتر و سیریوس اعضای گروه "غارتگران" مشغول کشیدن نقشه بودن.

ریموس:سیریوس ، بهتره یه اسم خوب برای نقشه انتخاب کنیم ، نظرت چیه؟

سیریوس:خوب معلومه،ولی مشکل اینجاس ، چی بزاریم؟

پیتر در حالی که داشت به گفت و گوی اون دو تا گوش میداد گفت:من یه پیشنهاد خوب دارم...می تونیم بزاریم نقشه ی در جستجوی اسنیپ!

همه بچه ها به پیتر خندیدن.

پیتر گفت:خب مگه چی گفتم؟؟؟

جیمز:هیچی بابا... میگم می تونیم بزاریم جانوران!

سیریوس:جیمز!اینکه بدتره!

ریموس:خب اگه راست می گی خودت بگو سیری!

سیریوس:خب...بهتره به اسم گروهمون بخوره ، می تونیم بزاریم "نقشه غارتگر" !

همه بچه ها با سیریوس موافقت کردن.

سیریوس:خب؛اینم از اسم...خب حالا یه رمز بگید برای باز شدنش!

جیمز یکم فکر کرد و گفت:اسنیپ کله کدو!

پیتر: گلابی های بالغ چی؟

ریموس:نه،می تونیم بزاریم "گرگینه ها بر می خیزند"

سیریوس همونطور که داشت دعوای سه تا دیوونه رو تماشا می کرد چند ثانیه به نقشه خیره شد،چوب دستیشو روی نقشه گذاشت و گفت:قسم می خورم شیطنت کنم!...

...

تأیید شد.
طنز نوشته ضعیف بود. می تونستی بشتر روی اسم هایی که جیمز، سیروس، پیتر و ریموس به اسنیپ نسبت می دن فکر کنی و این بخش ازنوشته رو بیشتر پرورش بدی. رمز های پیشنهادی برای نقشه هم که ...! گلابی های بالغ؟!
ولی از پاراگراف آخر خوشم اومد و این پایان تا حد زیادی پستت رو نجات داد.
راستی من بکار بردن لحن محاوره رو برای توصیفات پست زیاد نمی پسندم و به نظرم این لحن برای دیالوگ مناسب تره. با این وجود اگه دوست داری کل پست رو با لحن محاوره بنویسی سعی کن دیالوگ ها و توصیف ها رو تا حد ممکن از هم متمایز کنی. حتماً از جادوکارهای ویزنگاموت کمک بگیر.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Fred.Weasley در 1392/7/25 0:23:41
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/25 2:51:29

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1392 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بازنویسی:

ریموس، جیمز، پیتر و سیریوس طبق معمول همیشه از راه مخفی وارد راهروی منتهی به هاگزمید شدند، یک گوشه دنج و خلوت پیدا کردند و مشغول کار روی نقشه شان شدند.

نقشه ای که هر کدام اسمی برایش در نظر گرفته بودند. سیریوس عقیده داشت که اسمش را نقشه گنج بگذارند، جیمز میگفت که اسمش را شاه کلید بگذارند، ریموس میگفت که اسمش را مشکل گشا بگذارند و بالاخره پیتر پیشنهاد داد که اسمش را نقشه غارتگر بگذارند.

ابتدا همه به پیشنهاد پیتر خندیدند ولی کمی بعد در کمال تعجب متوجه شدند چه اسم با مثمایی پیشنهاد داده و متفق القول به این نتیجه رسیدند که همین نام رو روی نقشه بگذارند.

این جمع چهار نفره در واقع شرورترین دانش آموزان مدرسه بودند که همیشه حقه ای در آستین داشتند و ماجرایی در مدرسه جادوگری هاگوارتز درست میکردند.

آن ها هنوز کم سن و سال بودند و از ماجراهای آینده زندگیشان خبر نداشتند... هر کدام ماجرایی داشتند و زندگی ای...

تأیید شد.
چند تا نکته:
1) مسما اینجوری نوشته می شه .
2) توی این جمله : «متفق القول به این نتیجه رسیدند که همین نام رو روی نقشه بگذارند.» «را» باید جایگزین «رو» بشه چون لحن توصیف کتابیه.
3) من پایانت رو زیاد نپسندیدم. نه به خاطر مبهم بودنش! اتفاقاً مبهم بودن پایان خوب بود ولی می تونستی از کلمات و توصیفات بهتری استفاده کنی. با خوندن پست های ایفای نقش و راهنمایی گرفتن از جادوکارهای ویزنگاموت مطمئنم خیلی زود پیشرفت می کنی.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/25 2:43:31
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مهر 1392 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس و جیمز و پیتر و سیریوس طبق معمول همیشه از راه مخفی وارد راهروی منتهی به هاگزمید شدن و یه گوشه دنج و خلوت پیدا کردن و مشغول کار روی نقشه شون شدند.

نقشه ای که هر کدام اسمی برایش در نظر گرفته بودند. سیریوس میگفت اسمشو بذارن نقشه گنج، جیمز میگفت اسمشو بذارن شاه کلید، ریموس گفت که اسمشو بذارن مشکل گشا و بالاخره پیتر پیشنهاد داد که اسمشو بذارن نقشه غارتگر.

ابتدا همه به پیشنهاد پیتر خندیدند ولی کمی بعد در کمال تعجب متوجه شدند چه اسم با مثمایی پیشنهاد داده و متفق القول به این نتیجه رسیدن که همین نام رو روی نقشه بگذارند.

این جمع چهار نفره در واقع شرورترین دانش آموزان مدرسه بودند که همیشه حقه ای در آستین داشتند و اجرایی در مدرسه جادوگری هاگوارتز درست میکردند.

آن ها هنوز کم سن و سال بودند و از ماجراهای آینده زندگیشان خبر نداشتند... هر کدام ماجرایی داشتند و زندگی ای...

................

من اول اینجا پست فرستادم لطفا تاکید کنید تا من توی بازی با کلمات هم پست بفرستم.

معلومه برای نوشتن پست دقت زیادی نکردی. نصف توصیفات و افعال رو با لحن محاوره نوشتی و نصف دیگه رو با لحن کتابی. باید توی پست تکلیف رو مشخص کنی که لحن قراره چجوری باشه؟ نمی شه یکی در میون از «شدند» و «شدن» به عنوان فعل سوم شخص جمع غایب استفاده کرد.
توی این جمله: «همیشه حقه ای در آستین داشتند و اجرایی در مدرسه جادوگری هاگوارتز درست میکردند.» من چند دقیقه فکر کردم تا فهمیدم باید «اِجرایی» رو «ماجرایی» بخونم!
لطفاً یه بار دیگه با دقت بیشتر پست رو باز نویسی کن.
موفق باشی.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/23 22:22:09
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 22 مهر 1392 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
غارتگران در راه مخفی پشت تابلو جلسه گذاشته بودند.
جیمز:
ـ ریموس،کاغذ مخصوص رو اوردی؟
ریموس:
ـ آره بابا؛نگران نباش!
جیمز:
ـ سیریوس،توچی؟جوهر مخصوص رو اوردی؟
سیریوس:
ـ آره.
پیتر:
ـ بچه ها؛من شک... :worry:
جیمز:
ـ پیتر من بعضی وقتا به گریفی بودنت شک میکنم!
خب،بچه ها همه چی رو بریزید رو میز.

دو دقیقه بعد...

سیریوس:
ـ چه وردی برای مشخص شدن جوهرش انتخاب کنیم؟
جیمز:
ـ باید در مورد کار بد باشه!
ریموس:
ـ من قسم میخورم کار بدی انجام بدم! چطوره؟
جیمز:
ـ عالیه! برای محو شدنش چی؟ آهان!شیطنت تموم شد! خوبه؟
سیریوس:
ـ آره خوبه! خب ریموس شروع کن به کشیدن نقشه.
ـ باشه.
و لوپین شروع به کشیدن نقشه کرد...
همینطور که ریموس میکشید موج تذکر ها به طرفش رانده میشد.
ـ راه پشت گرگوری چاپلوس یادت نره ها!
ـ راه مخفی شیون آوارگانو یادت نره!
ـ راه های دیگه ی ورود به هاگزمید هم بکش!

و این گونه نقشه ی غارتگر به و جود آمد.
اما غارتگران نمیدانستند که هنوز یک جا در هاگوارتز وجود دارد که آن ها ازش خبر ندارند.
آن جایک مکان مخفی در طبقه ی هفتم بود؛و غارتگران هیچ وقت از آن با خبر نشدند.

تأیید شد.
نسبت به داستان قبلی خیلی پیشرفت داشتی. اکثر جاهایی که از «؛» استفاده کردی می شه از «،» استفاده کرد. فقط زمانی نقطه ویرگول بذار که واقعاً نیاز به مکث خیلی طولانی باشه.
توی دو خط مونده به آخر نباید از «ازش» استفاده کنی چون بقیه توصیفات رو با لحن کتابی نوشتی.
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/23 22:14:37
قدم قدم تا روشنایی،از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر.
میجنگیم تا آخرین نفس!
میجنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!!
برای گریفیندور

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 21 مهر 1392 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
"تصویر جدید"

برای ورود به ایفای نقش، بعد از ارسال پست در تاپیک بازی با کلمات، داستان کوتاه یا نمایشنامه ای بر اساس تصویر زیر بنویسید:

تصویر تغییر اندازه داده شده



توضیح: ایـــن تصویر جیمز، سیریوس، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو رو نشون می ده که احتمالاً در حال طراحی نقشه غارتگر هستن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1392 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هر سه روی کاناپه زردرنگی که با دکور خانه هماهنگی داشت نشستند.هری فنجان قهوه اش را به لب نزدیک کرد تا شاید گرمای حاصل از آن آرامش را حتی برای لحظه ای میهمانش کند...
دامبلدور هیچ وقت مارو بدون کمک رها نمیکنه ...
اما پس این حس تردید لعنتی چه بود که در وجودش شعله می کشید؟... هرمیون با صدای بلند شروع به خواندن داستان کرد...ایده ها مانند جرقه های آتش در ذهنش بالا و پایین میپرید...
من قبلا این داستانو خوندم...هدف دامبلدور از این کار چی بود؟...یعنی این داستان واقعیت داره؟؟....
رون کنار هرمیون نشسته بود و از اینکه دوباره کنار دوستانش بود به خود میبالید با اینکه جو میانشان هنوز اندکی متشنج بود...
باید از هر فرصتی استفاده کنم تا همه چیز به حالت قبل برگرده...
به صورت رنگ پریده و غرق در تفکر هرمیون نگاه کرد...صدای لرزان هرمیون در گوشش طنین انداخت:
-در میانه های غروب...
رون با خود گفت:هر فرصتی!
-غروب نه...نیمه شب بود...مامانم همیشه میگفت!
هرمیون در پاسخ موجی از خشم را به صورتش پاشید.
-خب البته غروبی که تو میگی خیلی بهتره...
رون دوباره اندیشید:فک کنم به جای استفاده از هر فرصتی باید فقط از فرصت های مناسب استفاده کنم!

تأیید شد.
بولد کردن همه ی دیالوگ ها درست نیست. برای جدا کردن دیالوگ از بقیه متن، استفاده از «:» بعد از کلمه ی «گفت» یا اسم گوینده کافیه. اگه قرار نیست از اسم گوینده یا گفت استفاده کنی، برای متمایز کردن دیالوگ از بقیه متن صرفاً یه اینتر بزن و قبل از دیالوگ یه خط تیره «-» بذار. فقط زمانی دیالوگ رو بولد می کنیم که جمله به شدت تأکیدی باشه، یا مثلاً بخوایم نشون بدیم که کاراکترومون فریاد زده.
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/20 15:46:28
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/20 15:52:28
وارد نشوید

بدون کسب اجازه صریحی ازطرف
ریگولوس ارکتوروس بلک
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مهر 1392 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
روی کاناپه زدر و رنگ و رو رفته ی خانه لاوگود، نشسته بودند. آقای لاوگود به هر یک لیوانی از قهوه داغ داده بود و خود بالا، به اشپزخانه رفته بود.

قرار بود تا آقای لاوگود قهوه و بسکویتی را برای آن ها آماده می کرد، داستان سه برادر را بخوانند.
خانه لاوگود ها، بزرگ نبود، دایره وار از شکل و شمایل افتاده بود. نکته ای که بسیار عجیب بود، این بود که به نظر می آمد، خانه به طور وحشیانه ای بهم ریخته شده است اما هیچ کدام از سه جوانی که با یک کتاب در دست روی کاناپه نشسته بودند، این موضوع را مطرح نکردند.

هرمیون، هری و رون با چهره هایی آشفته و مظطرب، هریک با لیوانی با دسته های شکسته و لبه پریده، در دست، روی یک کاناپه زرد و بی ریخت نشسته بودند.

هری کمی جابه جا شد تا از فرو رفتن فنر کاناپه بر لباسش خودداری کند و هرمیون نیز بین هری و رون در فهرست به دنبال داستان سه برادر می گشت.

صدای ورق خوردن صفحات بالاخره به پایان رسید. هری در حال فوت کردن قهوه اش بود و رون به حالتی که انگار به سینما رفته است، به کتاب زل زده بود. هرمیون صدایش را همچون گویندگان رادیو صاف کرد و خواند:

« روزی روزگاری سه برادر در جاده ای خلوت در هنگام غروب ....»

هرمیون لحظه ای نگاهش را به هری انداخت و ادامه داد.

سطر، سطرِ داستان با دقت توسط هرمیون ادا می شد و رون که داستان برایش تکراری بود، با خنده ای احمقانه به هرمیون زل زده بود و هری فقط کنجکاو بود و با نگاه خیره ای سطر های کتاب را زود تر از هرمیون به پایان می رساند.

هری داستان را تقریبا تمام کرده بود. لحظه ای از خواندن توقف کرد تا هرمیون که با آب و تاب در حال خواندن داستان است به او برسد و خودش قهوه اش را به سمت لبانش برد و سپس مایع قهوه ای رنگ و تخلش را در گلویش جاری کرد. احساس خوبی داشت و احتمال می داد به سرنخی درباره یادگاران مرگ رسیده باشند.

« .... و مفتخرانه همراه او رفت و به طور برابر، آن ها با این زندگی وداع کردند.»

هرمیون جمله آخر را با چنان لحنی خواند که گویی زندگی خودشان به پایان رسیده است! هری در افکار خودش و پیش جینی به سر می برد و از خواندن و یا گوش سپردن به داستان غفلت کرده بود. اما رون با پایان داستان به خود آمد و نگاه احمقانه و خیره اش را از صورت هرمیون برداشت.

هرمیون نیز نفس راحتی کشید، قهوه اش را از روی میز برداشت و گلویی تازه کرد.

------------------------
بانو دلاکور، اگر تایید شد که فبها، اما اگر خیر، اجازه می خوام درباره یکی از عکس های قدیمی تر نمایشنامه بنویسم.

تأیید شد.
خوب نوشته بودی اما غلط تایپی و نگارشی هم کم نبود. لطفاً بعد از ورود به ایفای نقش با دقت بیشتری پست هات رو بخون و بعد ارسال کن.
نمونه غلط ها:
خط اول- زدر --> زرد
خط هفتم- مظطرب --> مضطرب
خط هفتم - هریک --> هر یک
خط بیستم - خواندن داستان است --> خواندن داستان بود
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط magician در 1392/7/18 15:17:49
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 2:51:36
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 3:03:40
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟