شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
الی: هووومک من باید تنها بمونم تو مغازه؟ ایوی: اگه می خواستم تو رو تو مغازه بذارم که نمی گفتم این ..اسمش چی بود..آهان این ادریان لیست ببره . الی: یعنی منم بیام باهاتون اندی:اه ...چند بار می پرسی اگه نمی خوای می تونی بمونی الی:نه منم می یام فقط 2 دقیقه صبر کنید ایوی:بدووووووووووووو الی:اوکی بریم من حاضرم اندی :حالا ایوی می گی کجا می خوایم بریم؟ ایوی: شما فعلا راه بیا فتید تو راه بهتون می گم کجا می ریم اندی:الی این ایوی بد جوری مشکوک می زنه ها الی: منم دقیقا داشتم به همین فکر می کردم ایوی:شما دو نفر چی بهم می گید؟؟؟ اگه مسا له ای هست بگید ما هم بفهمیم الی:نه . هیچی نیست...
که یهو اندرو : ایوی : اندرو!!خوبی؟؟ اندرو : اره!!تقریبا!! ایوی : اندرو : خب.تصمیم گرفتید؟؟ ادریان : بله؟؟بله.یعنی نه. ایوی : فکر کنم بهتره یه دونه از این لیست به شما بدم و شما برید منزل و هر کدوم رو که خواستید علامت بزنید و بیاین به ما بگین چون ما می خوایم بریم یه جایی. اندرو : کجا؟؟ ایوی : اندرو : ایوی : خب؟؟ ادریان: بله.اگه می شه. ایوی : بله بفرمایین. ادریان : مرسی. و می ره بیرون. اندرو : کجا می خوایم بریم؟؟ ایوی : بیا دنبالم تا بهت بگم. اندرو :
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
اندرو : اهان اون وقت برای خرید زیاد میاین یا برای .... ادریان: هنوز تصمیم نگرفتم. همه : ادریان : خب به نظرم بهتره اولش یه چیزی بخرم... اندرو : و بعدش؟؟ ادریان : ببین اندرو ... اندرو : ادریان: باشه.باشه.خانم بلک... اندرو : اندرومیدا. ادریان : بله.اندرومیدا ...اصلا حرفم یادم رفت. ایوی : خب.چیزی نمی خواهید؟؟ ادریان : بهتر نیست یه لیست این جا داشته باشین؟؟ اندرو به پشت سرش اشاره می کنه. ادریان : اهان.بله. ادامه دهید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
تا زاخی اومد حرف بزنه دوباره به نفر دیگه اومد ادریان:سلام برو بچ خوبین زاخی:به من نگاه کن اره خوبم ادریان:کی با تو بود ایوانا و اندورومیدا بودم زاخی: ادریان:عصبانی نشو من برای یه کار دیگه اومدم زاخی:اخی ادریان:من اومدم بهتون بگم از این به بعد من زیاد میام اینجاها همه: ادریان:از دبی چه خبر؟ ایوانا:به تو چه ادریان:معدب باش زاخی:درست صحبت کن ادریان:باشه بابا و ...
در همین لحظه در باز میشه و فرد ناشناسی با شنل و نقاب وارد میشه. زاخی:ای ولدی نابکار...حالا اومدی اینجا ایوانا رو بترسونی؟ کور خوندی... من اینجام. توی چت رومم بت گفتم که ازت نمی ترسم.
ایوانا:آفرین آقای اسمیت شجاع....
فرد ناشناس: گمشو بابا... من که ولدی نیستم. من برت برتم.
اندرو: بابا این برتی خودمونه...برت برت دیگه چیه؟
برتی:اسم جدیدمه.
ایوانا: امری دارید؟
برتی:با اجازه تون... اومدم یه مسواک سفری بخرم. آخه داریم میریم با بر و بچز شمال. ویلای زاخی رو هم قرض گرفتیم بریم حال کنیم.
خارج از رول : نه.چرا زاخی برگرده؟؟تازه از دستش راحت شده بودیم!!!! ------------------------------------------------------------------- شاهزاده : به به.زاخی. زاخی : علیک سلام!! ایوی: زاخی!مشترین!! زاخی : اهان.بله بفرمایید. ایوی : خب بفرمایید چه چیزی می خواستید.لیست پشت سرتونه. زاخی : ایوی.اندرو و الی کجان؟؟ ایوی: دارن کارشونو انجام می دن. زاخی : با اندرو کار دارم. ایوی : دارن انباری رو تمیز می کنن. زاخی : ولی... ایوی: گفتم توی انبارن. زاخی: باشه. زاخی می ره توی انبار.اندرو وایساده و الی فقط داره اونجا رو تمیز می کنه. زاخی : چرا تو هیچ کاری نمی کنه؟؟ اندرو : به.علیک سلام. زاخی : سلام.پرسیدم تو ... اندرو : می دونم چی پرسیدی. الی : به خاطر اینکه... اندرو : الی!! الی : باشه باشه!! اندرو : خب کاری داشتی؟ زاخی : خوشبختانه نه.فقط اونا رو دادم به مادام. اندرو : خب؟؟و چرا اومدی این پایین؟؟ زاخی : همین الان بهت گفتم!! اندرو : من که می دونم برای این نیومدی. زاخی: هر چی؟دلم خواست بیام. اندرو:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
ایوی هنوز به دمدر نرسیده که بر میگرد پهلوی الی واندی ایوی:اندی تو از کجا فهمیدی که من پول ... اندی:هان .هیچی ما وقتی از بیرون اومدیم داشتیم حساب می کردیم که امروزچه قدر پول در اوریم که متوجه این موضوع شدیم
در همین موقع زاخی وارد می شه .و شروع به حرف زدن با ایوانا می کنه
الی:اوه الان که زاخی که مار وتو کافه مادام رزمرتا دیده لو بده اندی:ایوی هم حالمون رو میگیره الی:پس به فکر یه فرار باش اندی:ولی بلاخره گیرمون میاره الی:اگه دیدیم زاخی داره لو میده یه کاریش میکنیم زاخی:خانوما ...من شمارو الان جایی ندیدم اندی:چرا... الی: منظور اندی اینه که ما رو همین الان این جا دیدید اندی: بله.. درست می گه زاخی :اما الی :اما نداره که ....ایوی تو نمی خواد بری. به زاخی بگو بره کافه مادام و هم کارت قر عه کشی رو بده هم بره این پولو بگیره ایوانا:ولی خوب زاخی تازه رسیده؟؟؟ زاخی:نه .نمی خواد شما زحمت بکشید من الان میرم خودم کاراتونو انجام می دم( ) ایوی :ممنونم زاخی زاخی: وظیفمه الی:هوووومک... راحت شدیم اندی: