مازامولا آب دهانش را قورت داد و گفت:هرمي!اينجا چه ميكني؟فكر كردم با رون ويزلي رفتي كافه مادام رزمرتا.....
هرميون كه رنگش سياه شده بود خيره كنان به موذمال نگاهي كرد و گفت:راسشو بگو!!..چي تو سر شماست؟
مازامولا:هيچي!!...ميخواهيم يه وبمستر ساحره داشته باشيم!!!...داريم از راه كرام وارد ميشيم!!!
هرميون ابروشو ميندازه بالا
مازامولا ادامه ميده:خب ما فهميديم ويكتور از تو نا اميد شده...گفتيم يكي ديگه رو بندازيم بهش!!از اونجايي كه بابايي هاگريد رفته سفر كسي بهتر از مادام رو پيدا نكرديم!!!
هرميون يهو داد زد:آخه اين دونفر چيشون به هم مياد؟
مازامولا يه نگاهي موذمالانه به هرميون انداخت...هرميون فهميد تند روي كرده
هرميون به ارومي گفت:ببين عزيزم!..من نميفهمم اينا چه تناسبي با هم دارن؟!!
مازامولا خنده اي زيركانه تحويل هرميون داد و گفت:تناسب لازم نيست...فقط كافيه به كرام بقبولونيم كه عاشق مادام شده!!...بقيش حله!!...با جذبه مادام ميتونيم سايتو بگيريم دستمون
هرميون:بد فكري نيست!!...ولي هيچ ميدوني يه عده جادوگر معلوم الحال((البته اگه چو رو فاكتور بگيريم
)) ميخوان يه نفر از خودشونو بكنن وب مستر!!!موذمال با قيافه اي شوكه شده:جدي ميگي؟
هرميون:بايد نشون بديم كه مثلا با اونا هم پيمان ميشيم...يا بهتره اونا هم به آداس بپيوندند!!!!!
موذمال ميره تو فكر كه چيكار كنن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

مگه تو مادر مني؟