اون روز رفتم کتابفروشی فلوریش و بلاتز که فقط یه دوری بین قفسهها بزنم؛ اصلاً قصد خرید نداشتم. تا اینکه چشمم افتاد به یه کتاب مشکی و قدیمی که عکس یه روباه ۹دم روی جلدش بود.
کتاب رو برداشتم و برگشتم راونکلاو.
هلنا و بردلی روی کاناپهی کنار شومینه. نشسته بودن و با گوی زرین گل یا پوچ بازی میکردن.
هلنا تا منو دید گفت:
ـ باز کتاب خریدی؟
ـ اره ولی این یکی خودش منو صدا کرد!
نشستم و کتاب رو باز کردم.
داستان دربارهی یه روباه ۹دم بود که بعد از شکار شدن بقیهی همنوعهاش توسط شکارچی های ماگل، با خواهر کوچیکترش فرار کرده بود.
چند صفحه جلوتر رسیدم به یه جمله:
«وقتی عصبانی میشد، دم نهمش رو دور پای چپش میپیچید.»
خشکم زد.
ـ بچهها...
هلنا گوی رو گذاشت کنار.
ـ چی شده؟
کتاب رو نشونش دادم.
ـ این کارو فقط یه نفر انجام میداد.
بردلی نگاهی به کتاب انداخت و عینکشو جابه جا کرد.
ـ برادرت؟
ـ آره..
صفحه بعد رو خوندم.
«شبها کنار پنجره میخوابید و آخرین تکهی غذاشو برای خواهرش نگه میداشت.»
لبخند زدم.
ـ حتی اینم نوشته...
همون لحظه یه خاطره توی ذهنم شکل گرفت؛ من و برادرم توی جنگل مسابقه داده بودیم و اون عمداً گذاشته بود من ببرم.
صفحه آخر رو ورق زدم.
«قبل از رفتنش به خواهرش قول داد: هرجا باشی، پیدات میکنم.»
این بار دیگه نخندیدم.
آروم گفتم:
ـ این جمله رو خودش بهم گفته بود.
پایین صفحه نوشته بود:
«آخرین بار، در سرزمینهای شمالی دیده شده.»
بردلی جدی شد.
ـ یعنی فکر میکنی زندهست؟
کتاب رو بستم.
ـ نمیدونم... ولی میخوام بفهمم.
شنلم رو پوشیدم و کتاب رو گذاشتم زیر بغلم.
هلنا گفت:
ـ کجا؟
ـ دنبال برادرم.ـ وقتی فقط من و اون از نسلمون باقی موندیم، نمیذارم همینجوری گم بمونه.
بردلی نگام کرد و گفت:
ـ مطمئنی میخوای تنهایی بری؟
کتاب رو بستم.
ـ نه... ولی مطمئنم نمیتونم بشینم و منتظر بمونم.
هلنا آروم گفت:
ـ پس حداقل سالم برگرد.
لبخند زدم و از راونکلاو زدم بیرون؛ با یه کتاب، یه شنل و یه عالمه خاطرهای که اصلاً نمیدونستم چرا انقدر واقعی به نظر میرسیدن...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


همین الان یه خاطره یادم اومد! تاحالا کتاب آخرین تکشاخ رو خوندین؟ خب باید بهتون بگم که یادم اومد تقریبا 5 سال پیش، با شخصیت اصلی این کتاب که یک شوالیه ی بسیار باوقار و جنتلمنه، توی جنگل تکشاخ ها قدم میزدم. اینو به جیمز نگین ولی همون موقع بود که زانو زد و با یک حلقه ی الماس ازم خواستگاری کرد!