تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
75 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
72
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
داستانهای کوتاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

باز هم همان اشنايان بي رحم ،باز هم همان فكرهاي تاريك
باز هم اين خوره به حانم افتاده است و اين بار با خنجر زهرالودش ذهنم را مي درد ..روح زخمي ام در تقلايي كور براي رهايي است
باز بغض كرده ام و دستانم به سوي اسمان است
و حس گنگ كهولت است كه بر ديواره ي ذهنم مي پاشد حسي كه يادگار سالها توقفم در خزان است چرا كه من به خزان تبعيد شده ام در خزان روييده ام و اين بار در باغ خزان ديده ي ارزوهايم انتظار قاصدي را ميكشم كه برايم خبر مرگ را به ارمغان اورد.
و من دوباره خسته ام خسته از اين دادگاه دروني خود ساخته كه هر لحظه اش محكومم ميكند .هر لحظه اش اتهامي است به جرم ديوانه بودنم چرا كه نپذيرفتم ادمك بمانم..
اري در دنيايي زيست ميكنيم كه ادمك بودن افتخار است ادمك با نقاب كاغذي...
ما همه مجرمانيم كه از ازل طناب دارمان را اويخته اند طنابي كه از جنس پوسيدگي افكارمان است و همه در اين مسير يكطرفه به سمت مرگ پيش مي رويم چه باور كنيم چه نه...
فقط نميدانم چرا از بين اين همه براي من حبس ابد بريده اند
بايد اشتباهي رخ داده باشد من كه هر روز اشتياقم را براي مرگ در نگاه حسرت بارم به كبوتر ها نشان داده ام..
من كه بارها حكم اعدام شادي هايم را خود امضا كرده ام
من كه با دستان خود زندگي ام را به اناني بخشيدم كه بودنم ازارشان ميداد
من طناب دارم را خود اويخته ام اما ادمك ها باز هم بازي ام ميدهند و مرا در دلهره ي كشيدن طناب نگاه داشته اند
من لبريز شده ام از حس درماندگي و بارها نفرتم را از زندگي بر ادمك ها بالا اورده ام ولي افسوس كه اسيران هرگز فهميده نخواهند شد.
ادمك هايي كه هر شب شان در پي لذتي جديد مي گذرد چگونه حال همچو مني را ميفهمند كه هر شب پاي محكمه ي كوران توسط مشكلات سنگسار ميشوم.و هر بار با زخم هاي جديد سر بر بالين مينهم
اي ايزد ادمك ها تو كه از نفرت من به اسارت اگاهي ..اسارت در خزاني كه جاي جايش لاشه ي گنجشكهاست و كلاغ هايش به مرگ حكم ميكنند..
تو كه ميداني من از اين دنيا گريزانم من از رقص هرزه هاي علف هاي باغ به پاي باد هوس باز دانستم كه اين دنيا نه جاي همچو مني است ...
اي ايزد ادمك ها نكند تو هم ادمك بودنم را به انتظار ميكشي؟نكند تو هم ديوانه ها را طرد كردي؟نكند بر كتابت روز ازل نوشتي كه من ادمك خواهم ماند ..ولي ولي من هيچ وقت بازيگر خوبي براي نقش هاي از پيش نوشته شده نبوده ام..
ببين دوباره سجاده ام خوني است ..نه اين خون اشك هايم نيستند كه انعكاس غروب را در خود گنجانده باشد چه سالهاست اشك هايم را در غربت خزان زده ي اين باغ از دست داده ام..اين خون بازمانده ي چپاول گرگهاست بر قلبم ..افسوس كه روز ازل از هول چنين فاجعه اي برايم نگفتي ..نگفتي با اين قلب پاره پاره چه كنم
دوباره دانه هاي تسبيحم از هم دور مي شوند ..
باز نامحرمي نزديك است
اي دوست كه دانه ي تسبيحم از تو گريزانند بيا تو اني باش كه زير پايم را خالي ميكني...
طناب دارم بر درخت اويزان است نگذار كه غرورم هم به پاي التماس به گرگها پاره پاره شود...
بيا ارامش را براي چشمان خسته ام معني كن...
بيا كه ادمك ها در خوابند ...زمستاني نزديك است...
بيا كه براي گرگها قرباني اي لازم است..بيا كه براي گرگها قرباني اي لازم است..
---
دورنت عزيز! واقعا من با خواندن پست شما، بايد اعتراف كنم كه يك متن قابل تحسين را مطالعه كردم! با اينكه نا اميدي و غم در نثر شما موج ميزد، اما استفاده ي به جا از تمام شيوه هاي زيبا نويسي در پستتان، از ناراحت كنندگي موضوع آن كاسته بود و آنرا دلنشين نموده بود. مخفي نگه داشتن هدف و كشاندن خواننده تا به انتهاي پست، نشان از قلم قوي شما دارد.
اما همه ي اين زيبايي ها از احساس كردن تنها اشتباه شما جلوگيري نمي كنند و آن هم عدم رعايت به موقع علائم نگارشي است. در اين گونه متون ادبي، غير از رعايت نقطه و علامت سوال، استفاده از ويرگول(،) و نقطه ويرگول(؛) بسيار ضروري به نظر مي رسد. زيرا تكميل بودن يك متن از لحاظ اين علائم، به نوعي زينت متن محسوب خواهد شد.
من باب مثال: و من دو باره خسته ام ، خسته ام از اين .... ( به مكان ويرگول توجه كنيد!)
در كل، پست شما بسيار جذاب و عالي بود و من منتظر ديگر داستان هاي كوتاه و زيباي شما خواهم ماند. موفق باشد.
باز هم اين خوره به حانم افتاده است و اين بار با خنجر زهرالودش ذهنم را مي درد ..روح زخمي ام در تقلايي كور براي رهايي است
باز بغض كرده ام و دستانم به سوي اسمان است
و حس گنگ كهولت است كه بر ديواره ي ذهنم مي پاشد حسي كه يادگار سالها توقفم در خزان است چرا كه من به خزان تبعيد شده ام در خزان روييده ام و اين بار در باغ خزان ديده ي ارزوهايم انتظار قاصدي را ميكشم كه برايم خبر مرگ را به ارمغان اورد.
و من دوباره خسته ام خسته از اين دادگاه دروني خود ساخته كه هر لحظه اش محكومم ميكند .هر لحظه اش اتهامي است به جرم ديوانه بودنم چرا كه نپذيرفتم ادمك بمانم..
اري در دنيايي زيست ميكنيم كه ادمك بودن افتخار است ادمك با نقاب كاغذي...
ما همه مجرمانيم كه از ازل طناب دارمان را اويخته اند طنابي كه از جنس پوسيدگي افكارمان است و همه در اين مسير يكطرفه به سمت مرگ پيش مي رويم چه باور كنيم چه نه...
فقط نميدانم چرا از بين اين همه براي من حبس ابد بريده اند
بايد اشتباهي رخ داده باشد من كه هر روز اشتياقم را براي مرگ در نگاه حسرت بارم به كبوتر ها نشان داده ام..
من كه بارها حكم اعدام شادي هايم را خود امضا كرده ام
من كه با دستان خود زندگي ام را به اناني بخشيدم كه بودنم ازارشان ميداد
من طناب دارم را خود اويخته ام اما ادمك ها باز هم بازي ام ميدهند و مرا در دلهره ي كشيدن طناب نگاه داشته اند
من لبريز شده ام از حس درماندگي و بارها نفرتم را از زندگي بر ادمك ها بالا اورده ام ولي افسوس كه اسيران هرگز فهميده نخواهند شد.
ادمك هايي كه هر شب شان در پي لذتي جديد مي گذرد چگونه حال همچو مني را ميفهمند كه هر شب پاي محكمه ي كوران توسط مشكلات سنگسار ميشوم.و هر بار با زخم هاي جديد سر بر بالين مينهم
اي ايزد ادمك ها تو كه از نفرت من به اسارت اگاهي ..اسارت در خزاني كه جاي جايش لاشه ي گنجشكهاست و كلاغ هايش به مرگ حكم ميكنند..
تو كه ميداني من از اين دنيا گريزانم من از رقص هرزه هاي علف هاي باغ به پاي باد هوس باز دانستم كه اين دنيا نه جاي همچو مني است ...
اي ايزد ادمك ها نكند تو هم ادمك بودنم را به انتظار ميكشي؟نكند تو هم ديوانه ها را طرد كردي؟نكند بر كتابت روز ازل نوشتي كه من ادمك خواهم ماند ..ولي ولي من هيچ وقت بازيگر خوبي براي نقش هاي از پيش نوشته شده نبوده ام..
ببين دوباره سجاده ام خوني است ..نه اين خون اشك هايم نيستند كه انعكاس غروب را در خود گنجانده باشد چه سالهاست اشك هايم را در غربت خزان زده ي اين باغ از دست داده ام..اين خون بازمانده ي چپاول گرگهاست بر قلبم ..افسوس كه روز ازل از هول چنين فاجعه اي برايم نگفتي ..نگفتي با اين قلب پاره پاره چه كنم
دوباره دانه هاي تسبيحم از هم دور مي شوند ..
باز نامحرمي نزديك است
اي دوست كه دانه ي تسبيحم از تو گريزانند بيا تو اني باش كه زير پايم را خالي ميكني...
طناب دارم بر درخت اويزان است نگذار كه غرورم هم به پاي التماس به گرگها پاره پاره شود...
بيا ارامش را براي چشمان خسته ام معني كن...
بيا كه ادمك ها در خوابند ...زمستاني نزديك است...
بيا كه براي گرگها قرباني اي لازم است..بيا كه براي گرگها قرباني اي لازم است..
---
دورنت عزيز! واقعا من با خواندن پست شما، بايد اعتراف كنم كه يك متن قابل تحسين را مطالعه كردم! با اينكه نا اميدي و غم در نثر شما موج ميزد، اما استفاده ي به جا از تمام شيوه هاي زيبا نويسي در پستتان، از ناراحت كنندگي موضوع آن كاسته بود و آنرا دلنشين نموده بود. مخفي نگه داشتن هدف و كشاندن خواننده تا به انتهاي پست، نشان از قلم قوي شما دارد.
اما همه ي اين زيبايي ها از احساس كردن تنها اشتباه شما جلوگيري نمي كنند و آن هم عدم رعايت به موقع علائم نگارشي است. در اين گونه متون ادبي، غير از رعايت نقطه و علامت سوال، استفاده از ويرگول(،) و نقطه ويرگول(؛) بسيار ضروري به نظر مي رسد. زيرا تكميل بودن يك متن از لحاظ اين علائم، به نوعي زينت متن محسوب خواهد شد.
من باب مثال: و من دو باره خسته ام ، خسته ام از اين .... ( به مكان ويرگول توجه كنيد!)
در كل، پست شما بسيار جذاب و عالي بود و من منتظر ديگر داستان هاي كوتاه و زيباي شما خواهم ماند. موفق باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مکگونگال در 1387/5/17 19:45:45
ویرایش شده توسط مینروا مکگونگال در 1387/5/17 19:52:00
ویرایش شده توسط مینروا مکگونگال در 1387/5/17 19:52:00
شايدفراسوي زمان و مكان و در درون واقعيتي ژرف تر همگي اعضاي يك بدن باشيم
-----
ايا شما كه صورتتان را
در
-----
ايا شما كه صورتتان را
در
جزئیات کاربر

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سکوت کرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سکوت کرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سکوت کر د. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ... با يک روز چه کار مي توان کرد؟ ... خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد. آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند . مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد . زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد . چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، م يتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....اما در همان يک روز دست بر پوست درختي کشيد، روي چمن خوابيد، کفشدوزدکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد . لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت. کسي که هزار سال زيسته بود!
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سکوت کر د. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ... با يک روز چه کار مي توان کرد؟ ... خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد. آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند . مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد . زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد . چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، م يتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....اما در همان يک روز دست بر پوست درختي کشيد، روي چمن خوابيد، کفشدوزدکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد . لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت. کسي که هزار سال زيسته بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1387/4/23 14:45:08
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
جزئیات کاربر

« به اسم همون که به حرمت قلم قسم خورد»
جیک...جیک....جیک...جیک...جیک
جیک...جیک جیک...جیک...جیک
جیک جیک....جیک...جیک....جیک جیک
جیک ....جیک...جیک...جیک جیک جیک
: مامان مامان!ببین ...بیا ببین جوجه !
: اره عزیزم جوجه جوجه کوچولو!
: مامان تورو خدا ..تورو خدا مامان بریم ببینمشون!؟
: باشه عزیزم .
مادرو دختر کوچکش به سمت مرد جوجه فروش کنار خیابان به راه افتادند .دختر بچه از خوشحالی جیغ جیغ می کرد. مردجوجه فروش با بی حوصله گی نگاهی به دختر و مادرش انداخت .توی دلش گفت : چه بی کارن انگار تا بحال جوجه ندیده باشن!
: اقا این زبون بسته ها رو چرا تو افتاب گذاشتی مریض می شنا!
: نه خانوم هیچی شون نمی شه انقدر سرحالن که منو خسته کردن همون بهتر که گرمشون بشه شل بشن.
: اقا..... اقای جوجه فروش در شونو برمی داری ببینموشون؟
مرد جوجه فروش با بی حالی وفقط به امید این که دوتا از جوجه ها را بفروشد گفت: باشه اما زود انتخاب کن چون می پرن بیرون.
وکارتن را از روی سر جوجه ها برداشت،هزاران جوجه ی رنگی؛ زرد و قرمز و سبز و نارنجی سر بالا کردند!
: وای مامان جوجه ها رو .می شه بهشون دست بزنم.......
اما منتظر پاسخ مادر ننشست دستش را به سمت لشکر جوجه ها دراز کرد ودر ثانیه ی بعد اتفاق افتاد دخترک با جیغ بلندی تلوتلوخوران به عقب افتاد از جای انگشت قطع شده اش خون فواره می کرد جوجه ها مثل لشکر پیرانا های گرسنه به سمت غنیمت خود هجوم اورده بودند. مادر هم مانند دخترش جیغ می کشید و سعی داشت با لباس خود جلوی خونریزی انگشت دخترش را بگیرد . و مرد جوجه فروش مبهوت ایستاد بود .
جوجه ها انقدر از گوشت انگشت قطع شده خوردند که دیگر چیزی باقی نماند . مطمئنا" یک نصفه انگشت اشاره ی کوچک نمی توانست پاسخ گوی نسل جدید جوجه ها ی گرسنه باشد. و انگاه چشم هزاران جوجه که دیگر سیاه نبود به مرد جوجه فروش و ماوراء ان دوخته شد .
درچشم برهم زدنی دسته ای از جوجه ها به سمت مرد حمله کردند و در اقدام اول با چند حرکت ساده چشم هایش را از حدقه در اوردند .مرد فریاد زنان وناتوان روی زمین افتاد.وقطعا" تا چند ثانیه ی دیگر جز مشتی استخوان از وی باقی نمی ماند.
اما گروه دوم به سمتی که بوی خون و گوشت تازه از انجا به مشام می رسید هجوم بردند. کاری که شروع شده بود باید به پایان می رسید.مادر با دیدن جوجه های ادم خوار که به طرف اوودختر نالانش می امدند با فریاد درخواست کمک کرد اما چون کسی به دادش نرسید به زحمت دختر چاق و خپلش را در اغوش گرفت و با اخرین توان دوید، دوید به عمق بی نهایت درد!
........................................................................................
پ.ن: داش رونالد باس بگم که خیلی خوشحالم که اینجایی.چون این قلم واقعا" حیف می شد .دست مریزاد!!
از جوجه هاهم باس ترسید!!!
عزت زیاد
جیک...جیک....جیک...جیک...جیک
جیک...جیک جیک...جیک...جیک
جیک جیک....جیک...جیک....جیک جیک
جیک ....جیک...جیک...جیک جیک جیک
: مامان مامان!ببین ...بیا ببین جوجه !
: اره عزیزم جوجه جوجه کوچولو!
: مامان تورو خدا ..تورو خدا مامان بریم ببینمشون!؟
: باشه عزیزم .
مادرو دختر کوچکش به سمت مرد جوجه فروش کنار خیابان به راه افتادند .دختر بچه از خوشحالی جیغ جیغ می کرد. مردجوجه فروش با بی حوصله گی نگاهی به دختر و مادرش انداخت .توی دلش گفت : چه بی کارن انگار تا بحال جوجه ندیده باشن!
: اقا این زبون بسته ها رو چرا تو افتاب گذاشتی مریض می شنا!
: نه خانوم هیچی شون نمی شه انقدر سرحالن که منو خسته کردن همون بهتر که گرمشون بشه شل بشن.
: اقا..... اقای جوجه فروش در شونو برمی داری ببینموشون؟
مرد جوجه فروش با بی حالی وفقط به امید این که دوتا از جوجه ها را بفروشد گفت: باشه اما زود انتخاب کن چون می پرن بیرون.
وکارتن را از روی سر جوجه ها برداشت،هزاران جوجه ی رنگی؛ زرد و قرمز و سبز و نارنجی سر بالا کردند!
: وای مامان جوجه ها رو .می شه بهشون دست بزنم.......
اما منتظر پاسخ مادر ننشست دستش را به سمت لشکر جوجه ها دراز کرد ودر ثانیه ی بعد اتفاق افتاد دخترک با جیغ بلندی تلوتلوخوران به عقب افتاد از جای انگشت قطع شده اش خون فواره می کرد جوجه ها مثل لشکر پیرانا های گرسنه به سمت غنیمت خود هجوم اورده بودند. مادر هم مانند دخترش جیغ می کشید و سعی داشت با لباس خود جلوی خونریزی انگشت دخترش را بگیرد . و مرد جوجه فروش مبهوت ایستاد بود .
جوجه ها انقدر از گوشت انگشت قطع شده خوردند که دیگر چیزی باقی نماند . مطمئنا" یک نصفه انگشت اشاره ی کوچک نمی توانست پاسخ گوی نسل جدید جوجه ها ی گرسنه باشد. و انگاه چشم هزاران جوجه که دیگر سیاه نبود به مرد جوجه فروش و ماوراء ان دوخته شد .
درچشم برهم زدنی دسته ای از جوجه ها به سمت مرد حمله کردند و در اقدام اول با چند حرکت ساده چشم هایش را از حدقه در اوردند .مرد فریاد زنان وناتوان روی زمین افتاد.وقطعا" تا چند ثانیه ی دیگر جز مشتی استخوان از وی باقی نمی ماند.
اما گروه دوم به سمتی که بوی خون و گوشت تازه از انجا به مشام می رسید هجوم بردند. کاری که شروع شده بود باید به پایان می رسید.مادر با دیدن جوجه های ادم خوار که به طرف اوودختر نالانش می امدند با فریاد درخواست کمک کرد اما چون کسی به دادش نرسید به زحمت دختر چاق و خپلش را در اغوش گرفت و با اخرین توان دوید، دوید به عمق بی نهایت درد!
........................................................................................
پ.ن: داش رونالد باس بگم که خیلی خوشحالم که اینجایی.چون این قلم واقعا" حیف می شد .دست مریزاد!!
از جوجه هاهم باس ترسید!!!
عزت زیاد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دستمالی کثیف....چ�
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/02/01
تولد نقش: 1387/05/07
آخرین ورود: چهارشنبه 29 اردیبهشت 1400 15:22
پستها:
474

جزئیات کاربر

آخرین نتیجه یی که یه نفر بعد از یه عمر انگول دادنِ دین و عرفان و زیست و فیزیک می تونه بگیره .. اون ته e تهش … بعد از این تو کوچه ی هدفاش از دست زندگی تند و تند سیلی خورد و اینجور چیزا … تو جمله ی پایین خلاصه میشه :
عمرِ ما کوتاس ، چون گلِ صحراس ، پس بیایید شادی کنیم .
( گرچه آدمای ابله همون اول به این نتیجه میرسن ، فقط آدمای نیمه فرهیخته اَن که … )
عمرِ ما کوتاس ، چون گلِ صحراس ، پس بیایید شادی کنیم .
( گرچه آدمای ابله همون اول به این نتیجه میرسن ، فقط آدمای نیمه فرهیخته اَن که … )
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/05/20
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
از: اليا
پستها:
367

نيمه شب در خيابان قدم مي زدم و با خودم مي گفتم احمق چيزي جز حماقت نمي بينه و ديوانه فقط ديوانگي رو ! ديروز از احمقي پرسيدم كه احمق هاي جمع ما را بشمرد. خنديد و گفت :
كار خيلي سختيه و خيلي طول مي كشه ، بهتر نيست فقط عاقلا رو بشمرم؟؟؟
كار خيلي سختيه و خيلي طول مي كشه ، بهتر نيست فقط عاقلا رو بشمرم؟؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1387/4/21 19:50:22
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1387/4/21 19:56:58
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1387/4/21 19:56:58

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
جزئیات کاربر

خيلي سعي كردم با قلبت تماس بگيرم اما ميگفت در دسترس نيستي ميشه بگي تو قلبت پيش كيه؟ديگه نميخوام اعصابمو خورد كردي عشقي رو كه ساده از دست دادي ديگه نميتوني ساده دست بياري عزيزم!!!!!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1387/4/21 17:51:03
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
