رد پاهایی که در مه به جا مانده بودند، به تدریج کمرنگ میشدند. مه اگرچه دیگر قدرت پریشان کنندگیاش را از دست داده بود، اما بوی نمناک و سرمازدهاش هنوز در فضا باقی مانده بود؛ مثل تهماندهی خوابی بد که از خواب برخاسته باشی، اما هنوز اثرش روی پوستت نشسته باشد.
گابریلا در سکوت پشت سر سیبل گام برمیداشت. نه کسی حرف میزد، نه کسی نیاز به حرف زدن داشت. گویی عبور از مه، چیزی را در همگی خاموش کرده بود؛ یک جور خستگی روانی، یا شاید احترامی نانوشته به چیزی که پشت سر گذاشته بودند.
رابستن، مثل سایهای لغزان، پشتسر همگان در حرکت بود. شنلش هنگام حرکت صدای خفیفی داشت که مثل صدای سایش برگهای خشکیده بود. گاهی زیر لب چیزی زمزمه میکرد. کسی نمیفهمید، اما مشخص بود که زبانی باستانیست، از آن دست زبانهایی که تنها با نفس شنیده میشوند، نه با واژگان.
ناگهان، سیبل که در حال بررسی دیوارها بود، بیهیچ اخطاری دستش را بالا آورد و ایستاد. دیگران بلافاصله بیصدا پشتسرش متوقف شدند. دیوار سمت راست تغییر کرده بود.
تا همین چند لحظهی قبل، دیوار صاف و سرد بود. حالا، سطحش مثل مایع موج میزد؛ انگار بخشی از سنگ، ذوب شده باشد. گویی تالار زنده بود و در واکنش به حضور آنها، تنفس میکرد.
سیبل، آرام و بیتردید جلو رفت. چشمهایش نیمهباز بودند، انگار که هنوز در رویا باشد. لبهایش را از هم گشود، اما بهجای صدا، بخار نقرهای رنگی بیرون آمد که به سمت دیوار روان شد. دیوار برای لحظهای آرام گرفت؛ لرزشی ملایم، شبیه تسلیم شدن در برابر چیزی آشنا.
سیبل نگاهش را به آنچه پیش رو بود دوخت:
– خودش ما رو هدایت میکنه. فقط کافیه نترسیم.
رابستن با صدایی آرام اما پرطنین زمزمه کرد:
– تالار میفهمه کیا به سمت جعبه میان. هوش داره... و حافظه...
گابریلا رو به سیبل اخمی کرد:
– چیزی رو حس میکنی؟
سیبل سر تکان داد. اشارهاش به کف تالار بود. سایههایی آرام در حرکت بودند. شاید رد انگشتانی که از زیر سنگ به دنبال لمس پاهایشان بودند. شاید هم فقط خیالات.
رابستن، بیآنکه نگاه از دیوار بردارد، گفت:
– اینجا یه قانون داره. هر چی نزدیکتر میشیم، بیشتر سعی میکنه بترسوندمون. ولی دیگه از ذهنمون استفاده نمیکنه. از خاطرههامون استفاده میکنه. از خود گذشتهمون، از دردهایی که پنهون کردیم.
سیبل زمزمه کرد:
– و از چیزهایی که نمیتونیم به بقیه بگیم...
ناگهان، صدای خفیفی از دل تالار بلند شد. صدایی شبیه جیرجیر، اما عمیقتر و فلزیتر. گابریلا سر چرخاند. کمی آنسوتر، در تاریکی، چیزی جابهجا شده بود. زمین لرزید. آرام، اما کافی برای اینکه همه حسش کنند.
سایهای از دل تاریکی بیرون آمده بود.
ابتدا فقط صدای کشیده شدن زنجیر بود. سپس، بازوی عظیم فلزیای که از میان مه به بیرون خزید. موجودی زرهپوش، شبیه شوالیهای که از دل مقبرهای جادویی برخاسته باشد، حالا راه را سد کرده بود. از چشم خالی کلاهخودش، نوری آبیفامی سوسو میزد.
رابستن آهسته گفت:
– محافظ نهایی تالار...
– نه، این فقط نگهبان دروازهی بعدیه.
لوسیوس پوزخندی زد.
– خوشحالم که حداقل میدونه چقدر دیر کردیم.
زرهپوش اما بیحرکت ایستاده بود، گویی منتظر فرمانی بود. ناگهان، صدایی از بالا در تالار پیچید. صدایی زنانه، دورگه، و در عین حال آشنا.
– فقط کسی که سایهی خودش رو پذیرفته، اجازهی عبور داره.
همه سر بلند کردند، اما منبع صدا نامشخص بود. تالار مثل آینهای صوت را هزاربار منعکس میکرد. نگهبان، یکقدم جلو گذاشت. با هر قدم، زمین زیر پایش ترک برمیداشت.
سیبل با لحنی مصمم گفت:
– یا همه با هم عبور میکنیم... یا هیچکس.
نگاهها به هم دوخته شد. آزمون تازه آغاز شده بود.
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] گورستان ریدلها
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
پاسخ: گورستان ریدلها
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
