شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
با وجود اینکه سالازار اسلیترین کبیر را بلندجایگاهترین جادوگر تاریخ میدانیم، به دلیل ارادت خاصی که به مرلین کبیر داریم و طبق عادات کلامی، با همان مرلین را شکر کار را در میآوریم!
مرلین را شکر که ما وزیر سحر و جادو نشدیم که دراگوت آمریکا بشود 5 گالیون... اگر ما وزارت را به دست میگرفتیم آزکابان را تبدیل میکردیم به موزهی زندهی جادوی سیاه و از جادوگران سیاه سرتاسر دنیا پولهایشان را میگرفتیم تا بیایند بازدید و تحفهای نیز از منبع سیاه آنجا بردارند و بروند. چه ارزآوری بهتر از این ای هلگا؟!
مرلین را شکر که ما دوئل را به عشق و رفاقتمان باختیم، نه به یک مُشت بچه مدرسهای و آن کلهزخمی اسپویلشده که نمیتوانست شورت ورزشیاش را حین بازی کوییدیچ بالا نگهدارد! اگر ما به جای لرد ولدمورت بودیم به جای اینکه روحمان را تکه تکه بیاندازیم توی اسباببازیهای بسیار مشکوک و قابل بحث (تاج دخترونه؟ قابآویز؟! فنجون؟ حلقه؟! دفترچه خاطرات نازنازی؟ سعی داشتی خالهبازی کنی لرد؟ ) با روح یکپارچه و اصیلمان و کاریزمایی که داشتیم پیروانمان را جذب میکردیم (و پارتی هم بهراه بود هر شب ).
مرلین را شکر که سالهای سال در نورمنگارد در آرامش نشستیم و زندگی ایدهآلمان را داشتیم. هر چقدر دوست داشتیم کتاب خواندیم و هر غذایی دوست داشتیم خوردیم و حتی ملاقاتهای قانونیمان را هم در سوییت اختصاصی با آلبالوی آبزیرکاهمان که آن خواهر کنترولینگش را میپیچاند و به برمان میآمد تا با هم منچ و مارپله بازی کنیم داشتیم. تأمین تأمین
مرلین را شکر که آن کریدنس زنده ماند و بیخود و بیجهت مرگ و زندگی بیارزشش به گردن ما نیفتاد! حالا دیگر آزاد است هر جای دیگری خود را به کشتن دهد و کسی نمیتواند به گردن ما بیاندازد. البته ما که میدانیم کجاست و چه میکند و چطور اسیر مواد صنعتی شده و مدام های میشود تا های نشود، ولی مرلین را شکر که هیچکدام از اینها تقصیر ما نیست.
مرلین را شکر که... یعنی چه که مرلین را شکر؟ ما مرلین را شکر نمیکنیم. مرلین باید ما را شکر کند که زیر نظر ما جادو آموخت، که نخستین جرقههای فهم جادوی اصیل را از ما گرفت. حالا هر جادوگری در هر قرنی، وقتی میخواهد وانمود کند که دانشمند یا روشنفکر است، نام مرلین را بر زبان میآورد و وانمود میکند که او سرچشمهی خرد بوده است. آیا این عدالت است؟ آیا این درسته که ما پنجاه درصد علم جادوگریمان را به مرلین بدهیم، بعد در تاریخ تاپیکی باز شود که در آن از او سپاسگزاری کنند و نه از ما؟ مرلین در بهترین حالتش، در اوج دوران درخشانش، تنها نیمی از قدرتی را که ما در کنترل نیروهای جادویی داشتیم، درک میکرد. در نتیجه ما اعتراض کامل خود را اعلام میکنیم و به جامعهی جادوگری اخطار میدهیم: از این پس، اگر قرار است شکرگزاری کنید، سالازار را شکر کنید.
سالازار را شکر که ما بودیم، تا جهانِ جادو معنا پیدا کند.
سالازار را شکر که توانستیم در طول تاریخ، چند جادوگر باارزش پیدا کنیم که لیاقت شاگردی زیر نگاه ما را داشتند؛ کسانی که ذرهای از علم ما را فرا گرفتند و آن را با نام خودشان در جهان منتشر کردند. از دل همین شاگردان بود که نسلی از جادوگران برخاست: مرلین، که هرچه داشت از ما داشت؛ دامبلدور، که با دانش ما قدرت خود را سامان داد؛ گلرت گریندلوالد، که با شورِ ما قدرت را درک کرد؛ و لرد ولدمورت، که در خونش میراث ما جاری بود. همهی آنان، هرچند در مسیرهای متفاوت، ریشه در خاکی داشتند که ما بذر آن را کاشتیم.
ما قدرت را ساختیم، نه برای آنکه در حصار زمان بماند، بلکه تا رشد کند و زنده بماند. از روزی که ما نخستین وردها را بر زبان آوردیم، تا امروز که جادو همچون آتشی در رگهای جهان میدود، این شعله هرگز خاموش نشده، فقط شکلش عوض شده، گاهی در دست یک لرد، گاهی در عصای یک استاد، گاهی در ذهن یک کودک با رؤیای تاریکی و روشنی. اما همهی آنها، مستقیم یا غیرمستقیم، میراثدار یک جرقهاند: جرقهای که ما افروختیم.
سالازار را شکر که جادو، به جای آنکه بمیرد، رشد کرد؛ که قدرت، به جای آنکه فراموش شود، پیچیدهتر و هوشمندتر شد. این جهان پر از جادوگرانی است که در سایهی نام ما ایستادهاند و حتی اگر خودشان ندانند، هر وردی که بر زبان میآورند، پژواکی از آموزههای ماست.
پس دوباره میگوییم: سالازار را شکر که جهان هنوز میچرخد، جادو هنوز زنده است، و ما هنوز نظارهگر رشد درختی هستیم که از بذر دستان خودمان روییده است.
نقل قول:
Merlin was born sometime during the medieval era. During his formative years, he attended Hogwarts School of Witchcraft and Wizardry, and was sorted into Slytherin House. He is mentioned, along with Cadogan, as being part of one of Hogwarts's early generations, thus it is likely that he was taught by Salazar Slytherin himself. منبع
در قلب لندن، و به دعوت پروفسور گلرت گریندلوالد، گردهم آمدهایم. چندی پیش، در یک شب آرام و پرستاره در لندن، ایشان تصمیم گرفتند تا به روشی متفاوت، بحث شکرگزاری را در شورای شهر لندن مطرح کنند. ایشان جادوگران را نه به اتاق اجتماعات، بلکه به خیابانهای لندن، به زیر نور مهتاب و ستارگان هدایت کردند. در آنجا، هر جادوگر تشویق شد تا به لحظهای در زندگی خود فکر کند که در آن، گویی دستی نامرئی او را یاری کرده است. گریندلوالد با صدای آرام و نافذش گفت: "قدردانی، قدرتمندترین طلسمهاست. بیایید به خاطر این لحظات، با تمام وجود بگوییم: مرلین را شکر که..." و حالا، این رسم را در میان خودمان پایهگذاری کردهایم.
جادوی زندگی، گاهی در پیچ و خمهای غیرمنتظره و لحظات بهظاهر ساده پنهان است. لحظاتی که مسیر ما را تغییر میدهند، چالشها را به فرصت تبدیل میکنند، یا حتی از اعماق اتفاقات بد، پایان های خوب میآفرینند. بیایید در این تاپیک، به بازتاب این لحظات بپردازیم؛ لحظاتی که ما را وادار به گفتن "مرلین را شکر که..." کردهاند.
قوانین تاپیک:
برای حفظ کیفیت پست خود و جذابیت این تاپیک، لطفاً به نکات زیر توجه فرمایید:
_پستهای ایفای نقش: هر پست باید به صورت یک ایفای نقش کامل و از زاویه دید شخصیت ایفای نقشی شما نوشته شود. تصور کنید شما همان شخصیت هستید که در حال بیان این شکرگزاری میباشید.
_بیان شکرگزاری ("مرلین را شکر که..."): نقطه آغازین هر پست شما باید عبارتی مشابه "مرلین را شکر که..." باشد. سپس در ادامه، اتفاق یا شرایطی را که بابت آن شکرگزار هستید، با جزئیات و توصیفات کافی شرح دهید.
_شخصیتپردازی عمیق و زمانبندی روایت:زاویه دید اول شخص: روایت باید کاملاً از زبان شخصیت شما باشد (من...).
_ویژگیهای شخصیتی: پست شما باید بازتابدهنده ویژگیهای منحصر به فرد شخصیتتان باشد. آیا او بذلهگو است؟ جدی؟ متفکر؟ بیپروا؟ این ویژگیها باید در لحن، انتخاب کلمات و نوع نگاه او به ماجرا مشهود باشد.
_روایت جزئی و عینی: به جای توضیحات کلی، سعی کنید جزئیات ملموس و عینی از اتفاقی که باعث شکرگزاری شده است، ارائه دهید. محیط، بوها، صداها، احساسات، و هر آنچه که به غنای روایت کمک میکند.
_پرهیز از خلاصهگویی صرف: هدف این تاپیک، داستانسرایی کوتاه و جذاب است. از خلاصهگویی صرف و بیان جملات کوتاه خودداری کنید. به هر "مرلین را شکر که..." یک داستان کوچک پیوند بزنید.
فرض کنید پروفسور سوروس اسنیپ میخواست در این تاپیک شکرگزاری کند، او احتمالاً در بخشی از آن چنین مینوشت:
نقل قول:
مرلین را شکر که به لیلی نرسیدم! بله، درست شنیدید. در نوجوانی، تحت تأثیر توهمات بیاساس قرار داشتم. اما امروز، وقتی غرولندهای بیپایان لیلی راسر جیمز پاتر میشنوم، در کنج خلوت اتاق کارم، جایی که تنها بوی معجونهای کهنه و خشخش کتب قدیمی به مشام میرسد، لبخندی تلخ بر لبانم مینشیند. مرلین را شکر که با دستهای نامرئیاش، مرا از آن زندگی آشفته دور کرد و به این آرامش پرارزش رساند. تنهایی، گاهی بهترین نعمت است، خصوصاً وقتی میتوانم بدون شنیدن جدالهای بیهوده، به معجون هایم برسم...