جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

37 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1387 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________

پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.

__________________________________________________________________

ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1387 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________

پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________

* رداهای هاگـوارتز، جیب دارن دیگه !؟
خب، فکرکـنم تام هورکراکس هاش رو در آلبانی درست کرد. بهرحال توی هاگوارتز درست نکـرد، چون نشان های 4 گروه رو نداشت!

نقل قول:
بلاتریـکس لسترنج نوشته است:
ولدمورت که پیر نبوده. منتها وقتی روحشو هفت قسمت کرده اون شکلی شده.وگرنه پیر نبوده.!اگر 19 سالگی فارق التحصیل شده باشه و تا 21 سالگی جادوی سیاه کرده باشه و سیزده سال هم ضعیف شده باشه در حال مرگش باید سی و چهار سال می داشت.تام ریدل پیر نبوده و بلاتریکس و اینا هم زمان خودش بودن.

کاملاً اشتباه گفتی! زیـرا ولدمورت هنگام مرگ، 72 سالش بود، یعنی بیشـتر از 40 سال.
و بلاتریکس 47 سالش بود، یعنی با ولدمورت هم سن نبود (و باز هم بیش از 40 سال) !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://snape.persiangig.com/other/1903271_5924129.
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد 1387 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت . در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد !

__________________________________________________________________

پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .

__________________________________________________________________

هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود .

__________________________________________________________________

* در زمان گذشته ، دامبلدور معلم تغییر شکل هاگوارتز بوده است . *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/19 15:38:27
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 18 خرداد 1387 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت . در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد !

__________________________________________________________________

پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/18 14:15:04
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/18 14:17:24
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/18 14:18:56
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/18 14:20:37
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 17 خرداد 1387 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت . در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال، نجواکنان میگفت: قدرت، قـدرت، ....
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
.......................................................
گویل به ارامی گفت :نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت :تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت :بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین.می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه.اونجا هرچی بخوایم هست.توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم.بقیه اعضای گروه دوستی هم می ان.! یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ،یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه.!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 17 خرداد 1387 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت . در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال، نجواکنان میگفت: قدرت، قـدرت، ....
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________

* گویل! پدر گریگوری، دوست دراکو هست، که در اواخر کتابِ جام آتش «بازگشت لرد تاریـکی» بهش اشاره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [en]Tobia§ §nape[/en][fa]توبیاس اسنیپ[/fa] در 1387/3/17 2:00:17
ویرایش شده توسط [en]Tobia§ §nape[/en][fa]توبیاس اسنیپ[/fa] در 1387/3/17 2:04:20
[img align=left]http://snape.persiangig.com/other/1903271_5924129.
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل یک

آغازی برای مرگـخـــواران


یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت . در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود .

__________________________________________________

* منظور از " فصل یک " یعنی ، فصل یک از بخش دو - آغازی برای مرگخواران - می باشد . *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/16 23:53:32
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/16 23:55:06
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/16 23:56:57
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/16 23:59:23
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/17 0:01:57
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/17 0:05:05
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/17 0:09:23
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول :
اماندوی عزیز ازتون خواهش می کنم که کمی با دقت داستان رو بخونید والبته کتب هری پاتر رو هم با دقت بخونید.بنظر من مرگخوار شدن الکی نیست که تام صاف به بلاتریکس بگه برو برام مرگخوار پیدا کن.پس با اجازه ی شما کمی توی داستانتون ویرایش می کنم که روند اصلی داستان بهم نریزه.

در ضمن انتونین و دالاهوف یک نفر هسنتد .یعنی انتونین دالاهوف!
اگر پستتون در نظر گرفته نشه ،شاید درست نباشه.من پستتون رو کاملا ویرایش کردم و به یک چیز دیگه تبدیل کردم که به روند داستان صدمه نزنه
ممنون!!

...........................................................................

پرفسور مک گوناگل سری تکان داد و سپس به طرف در درمانگاه حرکت کرد . بدنش در دردی عمیق فرو رفته بود . در حال نگاه کردن به سقف درمانگاه بود که ناگهان صدای باز شدن در به گوش رسید و جسیکا در آستانه ی در ایستاده بود . با قدم هایی آرام و بلند به بالای سر تام آمد و کنارش روی یک صندلی نشست .
- سلام ، خوب هستی ؟ چه بلایی به سر خودت آوردی ؟ می گن به قفس عقرب ها رفته بودی !
..................................................
پشت سر او بلاتریکس لسترنج با وقار وارد اتاق شد و انتونین دالاهوف هم بعد از او در کنار تخت تام نشست
جسیکا گفت :تام عزیزم،دوستات می دونند که تو به من پیشنهاد گردش هاگزمید رو دادی؟
تام به تفاوت به چهره ی جسیکا خیره شد و گفت :به تو ربطی نداره!
جسیکا با تعجب به تام نگاه کرد و تام ادامه داد :از جلو چشمم گمشو،ازت بدم می اد.گمشو و برو به اون برادر احمقت بگو هیچ وقت نخواستم بهش اعتماد کنم.از جلوی چشمم گمشو
جسیکا خیره نگاهش کر دو گفت:خیال کردی کی هستی؟یک مو مشکی احمق با چشمان سبز که مثل مار ها می ونه.خیال کردی چون خوشتیپی همه برات میمیرن؟!
تام گفت :فقط گمشو!
بلاتریکس به چهره غضبناک تام خیره شده بود که انتونین به ارامی گفت :تام،حالت خوبه؟
_نه خوب نیستم انتونین.خیلی وقته می خواستم چیزی رو به شما دو نفر بگم.من ..من...نیاز به چند نفر دوست دارم که منو حمایت کنند!من نیاز به کمک دارم می فهمی؟
انتونین پاسخ داد :بله می فهمم تام،هرکسی نیاز به دوست و رفیق داره.ما می تونیم یک گروه کوچیک دوستی باشیم.من و تو و بلا !
تام گفت :نه سه نفر کمه.می خوام رودولف هم باشه ،بعدا به افراد قابل اعتماد دیگر ی هم میگم.اما من می خوام این گروه دوستی یک اسم مستعار داشته باشه.من نمی خوام کسی چیزی از رموز ما بفهمه.!
بلاتریکس که تا ان لحظه سکوت کرده بود گفت :اسم مستعار؟دوستان اسلترینی چطوره؟
تام گفت :نه !دوستان اسلترینی مناسب نیست.من یک اسم پر ابوهت می خوام
انتونین گفت :دشمن حیات چطوره؟
تام پاسخ داد :نه ..نه...!
بلا گفت :مرگ جویان!
تام گفت :خودشه.اسمش رو می زاریم مرگخواران!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بلاتریکس به ارامی گفت :تام،نگفتی که کمک رو برای چی می خوای
تام به ارامی لبخند زد و با همان خونسردی همیشگی اش گفت :بلاتریکس ،من به حامی نیاز دارم.از این دوست و رفیق هایی که به گردش های روزانه میرن خوشم نمی اد.روحیه من با این افراد نمی سازه.من یک اسلترینی هستم و مطمئنم که یک ربطی با سالازار کبیر دارم.من می دونم که یک چیزی هست..!اما..اما..
انتونین گفت :اما چی؟اگر تو رابطه ای با سالازار کبیر داری...باید از یک جایی فهمیده باشی.تو پسر متفکر و عاقلی هستی همین طوری از روی احساست حرف نمی زنی.پس یک چیزی هست که از ما مخفی می کنی
تام این پا و اون پا کرد تا بلاخره گفت :من به شما اعتماد می کنم.چوون مرگخوار هستید.داستان نواده اسلترینی رو شنیدی؟
بلاتریکس از تعجب مات به چهره ی تام خیره شده بود و نفس در سینه ی انتونین حبس گشته بود.
تام ادامه داد :من اون نواده هستم.هیچ کس نباید چیزی بفهمه.من فکر می کنم که اون نواده باشم.نواده اسلیترین.سالازار می تونست با مار ها حرف بزنه و زبونشون رو بفهمه.هیچ کس دیگه ای نمی تونه این کارو انجام بده بجز من.من نواده اصلی هستم .نمی دونم چرا ولی یک حسی بهم می گه که باید زودتر در تالار روو...
حرفش را قطع کرد و گفت :من باید برای خودم یک اسم مستعار انتخاب کنم..من از اسم تام متنفرم.این اسم رو فقط مرگخواران من می شناسند و بعد ها می درخشم و همه ی مردم من را خواهند شناخت.اما تا وقتی توی مدرسه هستم...فقط مرگخوارانم باید از اسم مستعار من خبر داشته باشند.از این پس من لرد ولدمورت هستم!
بلاتریکس با وقار به چهره تام خیره شد و گفت :خیلی هم بهتون می اد!
تام ادامه داد :سردسته گروه من هستم.!این رو هیچ وقت فراموش نکنید.
......................
ببخشید بازم طولانی شد.این فصل های حساس رو ..!

پایان این فصل!
فصل بعدی را یکی بزند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پرفسور مک گوناگل سری تکان داد و سپس به طرف در درمانگاه حرکت کرد . بدنش در دردی عمیق فرو رفته بود . در حال نگاه کردن به سقف درمانگاه بود که ناگهان صدای باز شدن در به گوش رسید و جسیکا در آستانه ی در ایستاده بود . با قدم هایی آرام و بلند به بالای سر تام آمد و کنارش روی یک صندلی نشست .
- سلام ، خوب هستی ؟ چه بلایی به سر خودت آوردی ؟ می گن به قفس عقرب ها رفته بودی !
..................................................
پشت سر او بلاتریکس لسترنج با وقار وارد اتاق شد و انتونین دالاهوف هم بعد از او در کنار تخت تام نشست
جسیکا گفت :تام عزیزم،دوستات می دونند که تو به من پیشنهاد گردش هاگزمید رو دادی؟
تام به تفاوت به چهره ی جسیکا خیره شد و گفت :به تو ربطی نداره!
جسیکا با تعجب به تام نگاه کرد و تام ادامه داد :از جلو چشمم گمشو،ازت بدم می اد.گمشو و برو به اون برادر احمقت بگو هیچ وقت نخواستم بهش اعتماد کنم.از جلوی چشمم گمشو
جسیکا خیره نگاهش کر دو گفت:خیال کردی کی هستی؟یک مو مشکی احمق با چشمان سبز که مثل مار ها می ونه.خیال کردی چون خوشتیپی همه برات میمیرن؟!
تام گفت :فقط گمشو!
بلاتریکس به چهره غضبناک تام خیره شده بود که انتونین به ارامی گفت :تام،حالت خوبه؟
_نه خوب نیستم انتونین.خیلی وقته می خواستم چیزی رو به شما دو نفر بگم.من ..من...نیاز به چند نفر دوست دارم که منو حمایت کنند!من نیاز به کمک دارم می فهمی؟
انتونین پاسخ داد :بله می فهمم تام،هرکسی نیاز به دوست و رفیق داره.ما می تونیم یک گروه کوچیک دوستی باشیم.من و تو و بلا !
تام گفت :نه سه نفر کمه.می خوام رودولف هم باشه ،بعدا به افراد قابل اعتماد دیگر ی هم میگم.اما من می خوام این گروه دوستی یک اسم مستعار داشته باشه.من نمی خوام کسی چیزی از رموز ما بفهمه.!
بلاتریکس که تا ان لحظه سکوت کرده بود گفت :اسم مستعار؟دوستان اسلترینی چطوره؟
تام گفت :نه !دوستان اسلترینی مناسب نیست.من یک اسم پر ابوهت می خوام
انتونین گفت :دشمن حیات چطوره؟
تام پاسخ داد :نه ..نه...!
بلا گفت :مرگ جویان!
تام گفت :خودشه.اسمش رو می زاریم مرگخواران!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلا :
اره اسم قشنگیه !!
انتونین :
حالا حدف گروه چی هست ؟
تام:
بعدا براتون توضیح میدم شما فعلا مشغول جمع کردن اعضا باشید
- باشه تام
-باشه

انتوین :
بلا تو برو به رودولف بگو من میرم اعضای دیگه رو جمع کنم مثل دالاهف
- باشه برو

بلا به سمت رودولف حرکت کرد او در کتاب خانه مشغول مطالعه بود
- سلام رودولف
- سلام بلا
- میخواستم در مورد یک موضوعی باهات صحبت کنم
- چه موضوعی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
. پرفسور مک گوناگل سری تکان داد و سپس به طرف در درمانگاه حرکت کرد . بدنش در دردی عمیق فرو رفته بود . در حال نگاه کردن به سقف درمانگاه بود که ناگهان صدای باز شدن در به گوش رسید و جسیکا در آستانه ی در ایستاده بود . با قدم هایی آرام و بلند به بالای سر تام آمد و کنارش روی یک صندلی نشست .
- سلام ، خوب هستی ؟ چه بلایی به سر خودت آوردی ؟ می گن به قفس عقرب ها رفته بودی !
..................................................
پشت سر او بلاتریکس لسترنج با وقار وارد اتاق شد و انتونین دالاهوف هم بعد از او در کنار تخت تام نشست
جسیکا گفت :تام عزیزم،دوستات می دونند که تو به من پیشنهاد گردش هاگزمید رو دادی؟
تام به تفاوت به چهره ی جسیکا خیره شد و گفت :به تو ربطی نداره!
جسیکا با تعجب به تام نگاه کرد و تام ادامه داد :از جلو چشمم گمشو،ازت بدم می اد.گمشو و برو به اون برادر احمقت بگو هیچ وقت نخواستم بهش اعتماد کنم.از جلوی چشمم گمشو
جسیکا خیره نگاهش کر دو گفت:خیال کردی کی هستی؟یک مو مشکی احمق با چشمان سبز که مثل مار ها می ونه.خیال کردی چون خوشتیپی همه برات میمیرن؟!
تام گفت :فقط گمشو!
بلاتریکس به چهره غضبناک تام خیره شده بود که انتونین به ارامی گفت :تام،حالت خوبه؟
_نه خوب نیستم انتونین.خیلی وقته می خواستم چیزی رو به شما دو نفر بگم.من ..من...نیاز به چند نفر دوست دارم که منو حمایت کنند!من نیاز به کمک دارم می فهمی؟
انتونین پاسخ داد :بله می فهمم تام،هرکسی نیاز به دوست و رفیق داره.ما می تونیم یک گروه کوچیک دوستی باشیم.من و تو و بلا !
تام گفت :نه سه نفر کمه.می خوام رودولف هم باشه ،بعدا به افراد قابل اعتماد دیگر ی هم میگم.اما من می خوام این گروه دوستی یک اسم مستعار داشته باشه.من نمی خوام کسی چیزی از رموز ما بفهمه.!
بلاتریکس که تا ان لحظه سکوت کرده بود گفت :اسم مستعار؟دوستان اسلترینی چطوره؟
تام گفت :نه !دوستان اسلترینی مناسب نیست.من یک اسم پر ابوهت می خوام
انتونین گفت :دشمن حیات چطوره؟
تام پاسخ داد :نه ..نه...!
بلا گفت :مرگ جویان!
تام گفت :خودشه.اسمش رو می زاریم مرگخواران!
................................
شرمنده که طولانی شد اما همتون داشتید از سوژه اصلی این فصل دور می شدید.سوزه این بود که چجوری مرگخواران تشکیل می شه برای کمک به تام در مورد کتب.اما شما توی این همه پست فقط دور و بر قایم کردن کتاب گشتید.اگر خودتون داستان رو از اول بخونید می بینید که چقدر کسل کننده میشه.! دیگه کسی این طوری طولانی پست نزنه.من خودم هم نمی زنم.فقط برای این که به سوژه اصلی برگردیم و از شونصد پستی که در باره ی قایم کردن کتب زدیم بیامی بیرون این طوری طولانی شد.شرمنده!در ضمن یادتون نره که توی کتاب گفته شده گروه مرگخواران در مدرسه تشکیل شده و بعد از فارغ التحصیل شدن هم همراه ولدمورت رفتن و ...! پس اون زمان بلاتریکس و اینا هم بودن.ولدمورت که پیر نبوده.منتها وقتی روحشو هفت قسمت کرده اون شکلی شده.وگرنه پیر نبوده.!اگر 19 سالگی فارق التحصیل شده باشه و تا 21 سالگی جادوی سیاه کرده باشه و سیزده سال هم ضعیف شده باشه در حال مرگش باید سی و چهار سال می داشت.تام ریدل پیر نبوده و بلاتریکس و اینا هم زمان خودش بودن.!


با تشکر :بلاتریکس لسترنج!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/3/16 15:46:08