جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
... شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و حور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ورد شد .
... از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
____________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد...دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد.پس چه کسی؟؟؟؟.کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند؟باید به دفتر دامبلدور می رفت.می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است.امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند.مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.

.................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 10:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول :

دوستان از اینجا به بعد متن قبلی رو لطفا کپی پیست نکنن و از اینجا فرض کنین دارین یه فصل جدید می نویسین ، چون صفحه سخت و دیر بالا میاد گفتم حجم پستا رو کم کنیم تا بهتر بشه .

یعنی اینکه الان یه نفر می یاد یه داستان می نویسه قبلیا رو کپی پیست نمی کنه ، نفر بعدی ادامه ی داستان اونو می نویسه و تک داستان نفر قبلی رو کپی پیست می کنه فقط .

نقل قول:
نفر اول :


متن پست 1
____________________________________________________________



نفر دوم :

متن پست 1
____________________________________________________________
متن پست 2
____________________________________________________________



نفر سوم :

متن پست 1
____________________________________________________________
متن پست 2
____________________________________________________________
متن پست 3
____________________________________________________________



و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 10:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .
"فلش بک"
اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
"پایان فلش بک"
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه
آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!
_________________________________________________________________
در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .
_________________________________________________________________
تام با صدایی عصبی گفت :
پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :
تام.. .عزیزم... خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت .
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند . اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت: ...
_________________________________________________________________
- تام چرا این قدر ناراحتی ؟ نکنه حالت بده ؟ اوه رنگت هم که پریده !
- پرفسور من حالم خوبه فقط یه کم خسته ام .
- نه ، تام تو حالت بده ، فکر کنم شلوغی اذیتت می کنه بهتره برگردی به خوابگاهت و استراحت کنی ، برو تام امشب بیخیال مهمونی باش ، برو !
تام به سرعت از آنجا دور شد اگر یک بار اسلاگهورن به او کمک کرده بود ، همان شب بود .
بله شب ... تا ساعاتی دیگر همه در خواب فرو می رفتند و آن موقع بهترین فرصت برای ادامه جستجویش بود . باید صبر می کرد که همه به بخوابند و آن وقت دست به کار می شد . پس به طرف خوابگاهش حرکت کرد .
_________________________________________________________________
ستاره های اسمان بر خوابگاه تاریک پسران اسلیترین روشنایی بودند.چشمان بی رمق تام به چراغ هایی دوخته شده بود که سوسو می زدند....منتظر بود که چراغ ها خاموش شود و ماموریت تام اغاز گردد....باید به دخمه ی اسلاگهورن می رفت....نمی دانست که سرانجام چه می شود؟اگر ان کتاب در دخمه نبود..پس کجا بود؟
_________________________________________________________________
همینطور در افکار خود به سر می برد که آخرین پسر هم به خوابگاه چهار نفره یشان آمد و تک چراغی که روشن بود را خاموش کرد .
دیگر فقط این ستارگان آسمان بودند که به آنجا روشنایی کمی می بخشیدند و همه به خواب می رفتند .
لحظه به لحظه سراسیمه تر از قبل می شد . بالاخره متوجه به خواب رفتن همه شد .
باید شروع به فعالیتش می کرد . از جایش بلند شد و ...
_________________________________________________________________
آرام آرام به سمت دخمه حرکت می کرد.راهرو در تاریکی فرو رفته بود.به ارامی گفت :لوموس.
روشنایی اندکی تالار را پوشاند.دخمه ی اسلاگهورن کمی پایینتر از راهروی اصلی قرار داشت.دلهره وجودش را گرفته بود.به ارامی وارد تالار اصلی شد ناگهان پایش لیز خورد و روی زمین افتاد.
_________________________________________________________________
زمین سرد بود و سوزشی در بدنش حس می کرد ، به آرامی از جایش بلند شد و به اطراف نگریست .
هیچ کس در آن راهروها نبود ، به سرعت به راهش ادامه داد . همینطور می رفت و می رفت تا بالاخره به پلکان مرمری سرسرای اصلی رسید و از آن به آرامی پایین رفت .
مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کرد ، اثری از هیچ موجود جنبنده ای نبود .
____________________________________________________________
پاورچین پاورچین حرکت می کرد طوری که کسی صدایش را نشنود . چند قدمی با دخمه فاصله داشت . به آرامی وارد شد . سیاهی همه جا را پوشانده بود و تنها نور موجود ، روشنایی چوب دستی اش بود . کمی جلوتر روی میز اسلاگهورن تعدادی قلم پر و کاغذ پوستی وجود داشت . سمت چپ تعدادی بشر و لوله های آزمایش دیده می شد . آن طرف کنار بشکه ی چوبی چندین قورباغه غول پیکر در آکواریم ها خودنمایی می کرد . به آرامی به گوشه ی دخمه حرکت کرد . جایی که به دنبال چیزی می گشت . آن جا کمدی بلند وجود داشت با چندین قفسه و میزی برای مطالعه کتاب . به طرف کمد حرکت کرد آهسته درش را باز کرد و مشغول خواندن عنواین کتب شد . همه توضیحی درباره ی معجون ها بودند ، ورد ها ، مواد شیمیایی . مسخره بود ، هیچ کدام به هورکراکس مربوط نمی شد . باید از همان اول فکرش را می کرد . دامبلدور هیچ وقت چنین چیز هایی را دست اسلاگهورن نمی داد . اسلاگهورنی که حتی وردی برای حفاظت از آن دخمه نگذاشته بود . اما نکته ای وجود داشت ، شاید اسلاگهورن اینقدر احمق نبود که آن ها را همانطور به حال خود رها کند و در آن محل بگذارد تا تام ریدل به هدفش دست یابد .
____________________________________________________________
... شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و حور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ورد شد .
... از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
____________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .
"فلش بک"
اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
"پایان فلش بک"
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه
آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!
_________________________________________________________________
در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .
_________________________________________________________________
تام با صدایی عصبی گفت :
پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :
تام.. .عزیزم... خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت .
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند . اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت: ...
_________________________________________________________________
- تام چرا این قدر ناراحتی ؟ نکنه حالت بده ؟ اوه رنگت هم که پریده !
- پرفسور من حالم خوبه فقط یه کم خسته ام .
- نه ، تام تو حالت بده ، فکر کنم شلوغی اذیتت می کنه بهتره برگردی به خوابگاهت و استراحت کنی ، برو تام امشب بیخیال مهمونی باش ، برو !
تام به سرعت از آنجا دور شد اگر یک بار اسلاگهورن به او کمک کرده بود ، همان شب بود .
بله شب ... تا ساعاتی دیگر همه در خواب فرو می رفتند و آن موقع بهترین فرصت برای ادامه جستجویش بود . باید صبر می کرد که همه به بخوابند و آن وقت دست به کار می شد . پس به طرف خوابگاهش حرکت کرد .
_________________________________________________________________
ستاره های اسمان بر خوابگاه تاریک پسران اسلیترین روشنایی بودند.چشمان بی رمق تام به چراغ هایی دوخته شده بود که سوسو می زدند....منتظر بود که چراغ ها خاموش شود و ماموریت تام اغاز گردد....باید به دخمه ی اسلاگهورن می رفت....نمی دانست که سرانجام چه می شود؟اگر ان کتاب در دخمه نبود..پس کجا بود؟
_________________________________________________________________
همینطور در افکار خود به سر می برد که آخرین پسر هم به خوابگاه چهار نفره یشان آمد و تک چراغی که روشن بود را خاموش کرد .
دیگر فقط این ستارگان آسمان بودند که به آنجا روشنایی کمی می بخشیدند و همه به خواب می رفتند .
لحظه به لحظه سراسیمه تر از قبل می شد . بالاخره متوجه به خواب رفتن همه شد .
باید شروع به فعالیتش می کرد . از جایش بلند شد و ...
_________________________________________________________________
آرام آرام به سمت دخمه حرکت می کرد.راهرو در تاریکی فرو رفته بود.به ارامی گفت :لوموس.
روشنایی اندکی تالار را پوشاند.دخمه ی اسلاگهورن کمی پایینتر از راهروی اصلی قرار داشت.دلهره وجودش را گرفته بود.به ارامی وارد تالار اصلی شد ناگهان پایش لیز خورد و روی زمین افتاد.
_________________________________________________________________
زمین سرد بود و سوزشی در بدنش حس می کرد ، به آرامی از جایش بلند شد و به اطراف نگریست .
هیچ کس در آن راهروها نبود ، به سرعت به راهش ادامه داد . همینطور می رفت و می رفت تا بالاخره به پلکان مرمری سرسرای اصلی رسید و از آن به آرامی پایین رفت .
مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کرد ، اثری از هیچ موجود جنبنده ای نبود .
____________________________________________________________

پاورچین پاورچین حرکت می کرد طوری که کسی صدایش را نشنود . چند قدمی با دخمه فاصله داشت . به آرامی وارد شد . سیاهی همه جا را پوشانده بود و تنها نور موجود ، روشنایی چوب دستی اش بود . کمی جلوتر روی میز اسلاگهورن تعدادی قلم پر و کاغذ پوستی وجود داشت . سمت چپ تعدادی بشر و لوله های آزمایش دیده می شد . آن طرف کنار بشکه ی چوبی چندین قورباغه غول پیکر در آکواریم ها خودنمایی می کرد . به آرامی به گوشه ی دخمه حرکت کرد . جایی که به دنبال چیزی می گشت . آن جا کمدی بلند وجود داشت با چندین قفسه و میزی برای مطالعه کتاب . به طرف کمد حرکت کرد آهسته درش را باز کرد و مشغول خواندن عنواین کتب شد . همه توضیحی درباره ی معجون ها بودند ، ورد ها ، مواد شیمیایی . مسخره بود ، هیچ کدام به هورکراکس مربوط نمی شد . باید از همان اول فکرش را می کرد . دامبلدور هیچ وقت چنین چیز هایی را دست اسلاگهورن نمی داد . اسلاگهورنی که حتی وردی برای حفاظت از آن دخمه نگذاشته بود . اما نکته ای وجود داشت ، شاید اسلاگهورن اینقدر احمق نبود که آن ها را همانطور به حال خود رها کند و در آن محل بگذارد تا تام ریدل به هدفش دست یابد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/1 22:40:46
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .
"فلش بک"
اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
"پایان فلش بک"
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه
آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!
_________________________________________________________________
در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .
_________________________________________________________________
تام با صدایی عصبی گفت :
پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :
تام.. .عزیزم... خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت .
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند . اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت: ...
_________________________________________________________________
- تام چرا این قدر ناراحتی ؟ نکنه حالت بده ؟ اوه رنگت هم که پریده !
- پرفسور من حالم خوبه فقط یه کم خسته ام .
- نه ، تام تو حالت بده ، فکر کنم شلوغی اذیتت می کنه بهتره برگردی به خوابگاهت و استراحت کنی ، برو تام امشب بیخیال مهمونی باش ، برو !
تام به سرعت از آنجا دور شد اگر یک بار اسلاگهورن به او کمک کرده بود ، همان شب بود .
بله شب ... تا ساعاتی دیگر همه در خواب فرو می رفتند و آن موقع بهترین فرصت برای ادامه جستجویش بود . باید صبر می کرد که همه به بخوابند و آن وقت دست به کار می شد . پس به طرف خوابگاهش حرکت کرد .
_________________________________________________________________
ستاره های اسمان بر خوابگاه تاریک پسران اسلیترین روشنایی بودند.چشمان بی رمق تام به چراغ هایی دوخته شده بود که سوسو می زدند....منتظر بود که چراغ ها خاموش شود و ماموریت تام اغاز گردد....باید به دخمه ی اسلاگهورن می رفت....نمی دانست که سرانجام چه می شود؟اگر ان کتاب در دخمه نبود..پس کجا بود؟
_________________________________________________________________
همینطور در افکار خود به سر می برد که آخرین پسر هم به خوابگاه چهار نفره یشان آمد و تک چراغی که روشن بود را خاموش کرد .
دیگر فقط این ستارگان آسمان بودند که به آنجا روشنایی کمی می بخشیدند و همه به خواب می رفتند .
لحظه به لحظه سراسیمه تر از قبل می شد . بالاخره متوجه به خواب رفتن همه شد .
باید شروع به فعالیتش می کرد . از جایش بلند شد و ...
_________________________________________________________________
آرام آرام به سمت دخمه حرکت می کرد.راهرو در تاریکی فرو رفته بود.به ارامی گفت :لوموس.
روشنایی اندکی تالار را پوشاند.دخمه ی اسلاگهورن کمی پایینتر از راهروی اصلی قرار داشت.دلهره وجودش را گرفته بود.به ارامی وارد تالار اصلی شد ناگهان پایش لیز خورد و روی زمین افتاد.
_________________________________________________________________
زمین سرد بود و سوزشی در بدنش حس می کرد ، به آرامی از جایش بلند شد و به اطراف نگریست .
هیچ کس در آن راهروها نبود ، به سرعت به راهش ادامه داد . همینطور می رفت و می رفت تا بالاخره به پلکان مرمری سرسرای اصلی رسید و از آن به آرامی پایین رفت .
مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کرد ، اثری از هیچ موجود جنبنده ای نبود .
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .
"فلش بک"
اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
"پایان فلش بک"
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه
آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!
_________________________________________________________________
در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .
_________________________________________________________________
تام با صدایی عصبی گفت :
پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :
تام.. .عزیزم... خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت .
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند . اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت: ...
_________________________________________________________________
- تام چرا این قدر ناراحتی ؟ نکنه حالت بده ؟ اوه رنگت هم که پریده !
- پرفسور من حالم خوبه فقط یه کم خسته ام .
- نه ، تام تو حالت بده ، فکر کنم شلوغی اذیتت می کنه بهتره برگردی به خوابگاهت و استراحت کنی ، برو تام امشب بیخیال مهمونی باش ، برو !
تام به سرعت از آنجا دور شد اگر یک بار اسلاگهورن به او کمک کرده بود ، همان شب بود .
بله شب ... تا ساعاتی دیگر همه در خواب فرو می رفتند و آن موقع بهترین فرصت برای ادامه جستجویش بود . باید صبر می کرد که همه به بخوابند و آن وقت دست به کار می شد . پس به طرف خوابگاهش حرکت کرد .
_________________________________________________________________
ستاره های اسمان بر خوابگاه تاریک پسران اسلیترین روشنایی بودند.چشمان بی رمق تام به چراغ هایی دوخته شده بود که سوسو می زدند....منتظر بود که چراغ ها خاموش شود و ماموریت تام اغاز گردد....باید به دخمه ی اسلاگهورن می رفت....نمی دانست که سرانجام چه می شود؟اگر ان کتاب در دخمه نبود..پس کجا بود؟
_________________________________________________________________
همینطور در افکار خود به سر می برد که آخرین پسر هم به خوابگاه چهار نفره یشان آمد و تک چراغی که روشن بود را خاموش کرد .
دیگر فقط این ستارگان آسمان بودند که به آنجا روشنایی کمی می بخشیدند و همه به خواب می رفتند .
لحظه به لحظه سراسیمه تر از قبل می شد . بالاخره متوجه به خواب رفتن همه شد .
باید شروع به فعالیتش می کرد . از جایش بلند شد و ...
....................................
آرام آرام به سمت دخمه حرکت می کرد.راهرو در تاریکی فرو رفته بود.به ارامی گفت :لوموس.
روشنایی اندکی تالار را پوشاند.دخمه ی اسلاگهورن کمی پایینتر از راهروی اصلی قرار داشت.دلهره وجودش را گرفته بود.به ارامی وارد تالار اصلی شد ناگهان پایش لیز خورد و روی زمین افتاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .
"فلش بک"
اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
"پایان فلش بک"
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه
آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!
_________________________________________________________________
در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .
_________________________________________________________________
تام با صدایی عصبی گفت :
پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :
تام.. .عزیزم... خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت .
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند . اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت: ...
_________________________________________________________________
- تام چرا این قدر ناراحتی ؟ نکنه حالت بده ؟ اوه رنگت هم که پریده !
- پرفسور من حالم خوبه فقط یه کم خسته ام .
- نه ، تام تو حالت بده ، فکر کنم شلوغی اذیتت می کنه بهتره برگردی به خوابگاهت و استراحت کنی ، برو تام امشب بیخیال مهمونی باش ، برو !
تام به سرعت از آنجا دور شد اگر یک بار اسلاگهورن به او کمک کرده بود ، همان شب بود .
بله شب ... تا ساعاتی دیگر همه در خواب فرو می رفتند و آن موقع بهترین فرصت برای ادامه جستجویش بود . باید صبر می کرد که همه به بخوابند و آن وقت دست به کار می شد . پس به طرف خوابگاهش حرکت کرد .
_________________________________________________________________
ستاره های اسمان بر خوابگاه تاریک پسران اسلیترین روشنایی بودند.چشمان بی رمق تام به چراغ هایی دوخته شده بود که سوسو می زدند....منتظر بود که چراغ ها خاموش شود و ماموریت تام اغاز گردد....باید به دخمه ی اسلاگهورن می رفت....نمی دانست که سرانجام چه می شود؟اگر ان کتاب در دخمه نبود..پس کجا بود؟
_________________________________________________________________
همینطور در افکار خود به سر می برد که آخرین پسر هم به خوابگاه چهار نفره یشان آمد و تک چراغی که روشن بود را خاموش کرد .
دیگر فقط این ستارگان آسمان بودند که به آنجا روشنایی کمی می بخشیدند و همه به خواب می رفتند .
لحظه به لحظه سراسیمه تر از قبل می شد . بالاخره متوجه به خواب رفتن همه شد .
باید شروع به فعالیتش می کرد . از جایش بلند شد و ...
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1387 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .

فلش بک

اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.

پایان فلش بک

تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!

_________________________________________________________________

در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .

_________________________________________________________________

تام با صدایی عصبی گفت :
پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :
تام.. .عزیزم... خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت .
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند . اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت: ...

_________________________________________________________________


- تام چرا این قدر ناراحتی ؟ نکنه حالت بده ؟ اوه رنگت هم که پریده
- پرفسور من حالم خوبه فقط یه کم خسته ام .
- نه ، تام تو حالت بده ، فکر کنم شلوغی اذیتت می کنه بهتره برگردی به خوابگاهت و استراحت کنی ، برو تام امشب بیخیال مهمونی باش ، برو
تام به سرعت از آنجا دور شد اگر یک بار اسلاگهورن به او کمک کرده بود ، همان شب بود .
بله شب ... تا ساعاتی دیگر همه در خواب فرو می رفتند و آن موقع بهترین فرصت برای ادامه جستجویش بود . باید صبر می کرد که همه به بخوابند و آن وقت دست به کار می شد . پس به طرف خوابگاهش حرکت کرد
...........................................................
ستاره های اسمان بر خوابگاه تاریک پسران اسلیترین روشنایی بودند.چشمان بی رمق تام به چراغ هایی دوخته شده بود که سوسو می زدند....منتظر بود که چراغ ها خامش شود و ماموریت تام اغاز گردد....باید به دخمه ی اسلاگهورن می رفت....نمی دانست که سرانجام چه می شود؟اگر ان کتاب در دخمه نبود..پس کجا بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .

فلش بک

اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.

پایان فلش بک

تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!

_________________________________________________________________

در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .

_________________________________________________________________

تام با صدایی عصبی گفت :
پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :
تام.. .عزیزم... خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت .
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند . اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت: ...

_________________________________________________________________


- تام چرا این قدر ناراحتی ؟ نکنه حالت بده ؟ اوه رنگت هم که پریده
- پرفسور من حالم خوبه فقط یه کم خسته ام .
- نه ، تام تو حالت بده ، فکر کنم شلوغی اذیتت می کنه بهتره برگردی به خوابگاهت و استراحت کنی ، برو تام امشب بیخیال مهمونی باش ، برو
تام به سرعت از آنجا دور شد اگر یک بار اسلاگهورن به او کمک کرده بود ، همان شب بود .
بله شب ... تا ساعاتی دیگر همه در خواب فرو می رفتند و آن موقع بهترین فرصت برای ادامه جستجویش بود . باید صبر می کرد که همه به بخوابند و آن وقت دست به کار می شد . پس به طرف خوابگاهش حرکت کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/31 22:58:41
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آوَرَد.

فلش بک

اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.

پایان فلش بک

تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :تامم...تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟؟؟؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟؟؟؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت :اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!

_________________________________________________________________

در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
و دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند
.................................................
تام با صدایی عصبی گفت :پرفسور من کار دارم باید برم.
اسلاگهورن گفت :تام..عزیزم..خودت می دونی شور و شوق مهمونی هم بعد از لیلی به تو بستگی داره..بیا تو پسرم..زود باش ..اوه لباست خیلی مناسب نیست ولی اشکالی نداره ،تو همین طوری هم زیبایی.
تام در حالی که ناخن هایش را در کف دستش فرو می کرد با اسلاگهورن به داخل میهمانی رفت.
همه ی شاگردان محبوب اسلاگهورن ان شب به میهمانی امده بودند .دختران قرمز پوش و سبز پوش و پسران ابی پوش و زرد پوش تمام اتاق را پوشانده بودند.اسلاگهورن لبخندی به تام زد و گفت:...
..................
باز که کشیدید سوژه رو به میهمانی اسلاگهورن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!