جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آورد .

فلش بک

اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.

پایان فلش بک

تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به در ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد . در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود . ان شب که دامبلدور او را به هاگوارتز اورد . ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست ؟ بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ... دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند .
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :
تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین مهلکه ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام... مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند . بهتره در این مورد کوتاه بیای .
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم... من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به آسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ... من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم... اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود . مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی .
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید آن کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :
تامم ... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت : اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!

_________________________________________________________________

در این لحظه هیچ چیزی از اسلاگهورن منفور تر نبود . مخصوصا آن ماجرای پرسشش و جواب های اسلاگهورن که هیچ کمکی به او نکرد . رویش را به طرف معلم معجون سازی کرد و با چهره ای سرشار از تظاهر گفت :
- اوه سلام پرفسور ، شما اینجایید ؟ راستش رو بخواین ...
- تام ، مهمونی بدون تو هیچه ، بیا بریم .
اسلاگهورن دست تام را گرفت و او را با خود برد . شانس با تام ربدل جوان یار نبود . مثل اینکه باید وقت دیگری را برای جستجو می گذاشت . شاید دیر وقت . زمانی که همه در خواب فرو رفته اند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/31 13:57:33
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/31 13:59:06
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/31 14:01:26
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بالأخره، تام توانست رمز دفتر را به دست آوَرَد.

فلش بک

اسلاگهورن: رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.

پایان فلش بک

تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بستۀ دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :تامم...تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟؟؟؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟؟؟؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت :اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________
باید احتمالات را تک تک، از بین می برد. در اولین مرحله باید مطمئن می شد، که دیوارهای دفتر مدیر مانع ورود طلسم نمی شوند.
پرده ی کنار تختخواب را کنار زد و از آن بیرون رفت. ردای گروهش را پوشید و به سمت دخمۀ پروفسور اسلاگهورن حرکت کرد. در حال شمارش مکانهائی بود که امکان داشت کتاب در آنجا باشد، که صدایی رشتۀ افکارش را پاره کرد:
- آه تام عزیز، بالاخره به میهمانی من اومدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [en]Tobia§ §nape[/en][fa]توبیاس اسنیپ[/fa] در 1387/2/31 13:25:16
[img align=left]http://snape.persiangig.com/other/1903271_5924129.
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :تامم...تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟؟؟؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟؟؟؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید کتب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت :اکسیو بوک !
_________________________________________________________________
هنوز هم کتابی به دستش نرسیده بود . لحظاتی پیش فکر می کرد که تلی از کتاب روی سرش خالی شود و زیر آنها مدفون شود ولی اینطور نشد ، اعصابش به کلی بهم ریخته بود .
به افکار قبلیش بازگشت و به حرفهای دامبلدور ! به آرامی زمزمه (؟!) کرد :
- توی دفتر دامبلدور یا کتابخونه ، قسمت ممنوعه نمی تونه باشه . اون خودش اینا رو گفت و اگر توی کتابخونه باشه خیلی ها می تونن بهشون برسن و ممکنه که توی دفترش باشه یا هر جای دیگه ای ...
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :تامم...تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟؟؟؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟؟؟؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
..................................................................
هیچ اتفاقی نیافتاد.تام با وحشت به امتداد چوب دستی اش خیره شد که می سوخت و ترمیم میشد.پس از دقایقی این حالت از بین رفت ولی...
دلیلش چه بود؟ چرا طلسم جمع اوری موثر نبود؟ ان کتب کجا بود؟ در دفتر دامبلدور ؟در بخش ممنوعه ی کتاب خانه؟
چه کسی بجز خود دامبلدور این را می دانست.....حیف که تام نمی توانست ذهن خوانی کند وگرنه می فهمید تب کجا هستند.بار دیگر به راهرو خیره شد و از اعماق وجودش گفت :اکسیو بوک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 10:53
نمایش جزئیات
آفلاین
..خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________
با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟
_________________________________________________________________
- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :تامم...تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟؟؟؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟؟؟؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟
_________________________________________________________________
وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت...
_________________________________________________________________
افکار مختلف دائما به دهنش خطور می کرد ، ولی سعی می کرد روی چگونه بدست آوردن آن کتب ذهنش را متمرکز کند .
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و فهمید که چگونه آنها را بدست آورد .
چوبدستیش را بیرون کشید ، نگاهی به آن کرد ، سپس نگاهی به خوابگاه خالی انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- اکسیو بوک !
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
..خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .

_________________________________________________________________

با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟

_________________________________________________________________

- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .
_________________________________________________________________
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :تامم...تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟؟؟؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟؟؟؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟

_________________________________________________________________

وارد تالار اسلیترین شد . تالار خلوت تر از هر زمانی می نمائید ، دلیلش هم آن بود که عده ای از دانش آموزان به مهمانی اسلاگ رفته بودند . به طرف خوابگاه حرکت کرد و کتاب را از زیر تختش برداشت .
وقت مناسبی برای خواندن کتاب بود . مطالب یا تکراری بودند و یا پیچیده که از آن سر در نمی آورد . حرف های دامبلدور ذهنش را مغشوش کرده بود ؛ از طرفی باید کتاب ها را پیدا می کرد و اطلاعاتی بدست می آورد و از طرف دیگر اگر دامبلدور به چیزی پی می برد ، اوضاع وخیم می شد . امیدش از استادان و مدیر قطع شده بود ؛ آن ها هیچ کمکی به او نمی کردند . اما هیچ کدام از این ها برای تام ریدل جوان مهم نبود ؛ او تنها به هدفش فکر می کرد . به قدرت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/29 23:35:19
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/29 23:38:11
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/29 23:45:25
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/29 23:48:04
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
..خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .

_________________________________________________________________

با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟

_________________________________________________________________

- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .

..................................................
تام با خشم به چهره ی دامبلدور خیره شد و زیر لب غرید :بله پرفسور .
سپس اتاق را ترک کرد.
هنگامی که از اتاق خارج می شد اسلاگهورن با سرور وارد اتاق شد و ارام گفت :تامم...تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه امشب به میهمانی نمی ای؟
تام گفت :نه پرفسور...این چند روز درس ها واقعا سنگین شده
اسلاگهورن بی توجه به اتاق دامبلدور رفت.تام تمام راه بین اتاق دامبلدور و خوابگاه پسران اسلیترین را با اندیشه ی کتب گزراند....کتب کجا بود؟؟؟؟ دامبلدور تنها کسی بود که از جای ان خبر داشت؟؟؟؟ تنها نشانی از هورکاس ها توی اون کتب نوشته شده بود؟یعنی راه دیگری نبود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
...خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .

_________________________________________________________________

با لحن آرامی گفت :
تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :
پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :
تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ، تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟

_________________________________________________________________

- پرفسور می شه ...
- ببین تام ، اطلاعات زیادی در این باره وجود خیلی بیشتر از اون کتابی که از کتابخونه دزدیدی ، یا بهتر بگم قرض گرفتی ... برای همین بود که وزارت خونه دستور داد حتی این کتب رو از قسمت ممنوعه هم برداریم و من اونها رو به یه جای امن منتقل کردم ... بله تام اون روز من متوجه شدم که تو برای کتاب معجون سازی نیومدی
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد ؛ سپس دامبلدور ادامه داد :
- تام ... اگر فقط کنجکاو شدی ، همون کتاب کافی هست . اما بیشتر به هیچ وجه

آخرین کلمات را به قاطعیت به زبان آورد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
...خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .

....................................
با لحن آرامی گفت :تام...مسایل مهمتری هستند که می تونی در موردشون فکر کنی و حتی سرگرمی هایی که روزتورو پر کنند.بهتره در این مورد کوتاه بیای.
تام گفت :پرفسور ازتون خواهش می کنم....من می خوام در موردشون بدونم.
دامبلدور به اسمان تیره ی بالاسرش خیره شد و سپس به آرامی گفت :تام ...من کتابای زیادی درمورد هورکراکس ها دارم....اما همه ی اون هارو جمع کردم چون خیلی وقت پیش مطالعه در مورد اون ها ممنوع شده بود..مطمئنم متوجه حرف من میشی ،تو پسر باهوشی هستی
تام با غرور و خشم به دامبلدور خیره شد و با خود اندیشید ان کتب اکنون کجا هستند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
...خب به نظر من، باید رسماً رمز دفتر مدیر رو به دانش آموزهایی مثل تو بدن! چون سطح تفکرات شما، از سطح دروس مدرسه خیلی بالاتره! رمز دفتر "من به گلرت ویژویژوی جوشان علاقه دارم" هست.
- متشکر، پروفسور. خیلی ممنون! خدانگهدار.
- هرچی تو بگی، تام! خدافظ.
تام بعد از گفتن اسم رمز، روی اولین پلۀ ناودان ایستاد و بالا رفت!
- فینیاس، تا حالا هورکراکسی به این پیچیدگی ندیده بودم!
- آلبوس، من که نمیتونم از درون تصویر کمکت کنم.
و تام همچنان پشت در بسته ی دفتر مدیر ایستاده بود....
_________________________________________________________________
خستگی از جانش بیرون می رفت ، دیگر تاب تحمل نداشت . به سرعت به دو ضربه ای زد و با صدای آرامش بخش آلبوس دامبلدور که گفت «بفرمایید» وارد دفتر شخصیش شد و بدون مکسی گفت :
- سلام پروفسور ، برای مسئله ی مهمی اومدم .
- چی شده تام ؟ مشکلی هست توی مدرسه ؟
نگاهی از روی کنجکاوی به تام کرد و ادامه داد :
- بگو ، چی می خوای بدونی . هر چی می خوای بدونی به من بگو !
_________________________________________________________________
تام به دامبلدور خیره شد.ریش های بلند نقره ای رنگ و صورت مهربان و نورانی اش اورا بیاد کشیشی می انداخت که هر یکشنبه به یتیم خانه می امد.در عمق چهره ی دامبلدور خاطره ای را می دید که شیرین ترین خاطره ی زندگی اش بود.ان شب که دامبلدور اورا به هاگوارتز اورد..ولی ایا دامبلدور چیزی در مورد هورکراس ها و جان پیچ ها می دانست؟بله او قوی ترین جادوگری بود که این نسل به خودش دیده است اما نــه ...دامبلدور یک جادوگر سفید و مهربان است چطور باید با جانپیچ ها سروکار داشته باشد؟ممکن است سرزنشش کند و حتی سعی در فوضولی کردن در کارهایش بکند.
صدای گرم دامبلدور اورا به خود اورد :تام ،پسرم ..کاری با من داشتی؟
_________________________________________________________________
تام لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت ، دیگر تصمیم خود را گرفته بود . غیر از دو گزینه ای که روبرویش بود به چیز دیگری فکر می کرد .
در یک سمت ذهنش به این فکر می کرد که به دامبلدور بگوید و او بهش جواب را می گوید و در طرف دیگر نگفتن مسئله بود .
نگرانی از سر و رویش می بارید ، میتوان گفت اولین باری بود که در همچین محلکه (؟!) ای افتاده بود .
نگاهی به دامبلدور کرد و گفت :
- پروفسور ...
_________________________________________________________________
- پروفسور ، راستش یه مسئله ای هست که خیلی وقته مخمو درگیر کرده .
- چه مسئله ای ؟
تام نگاهی به اطراف کرد تا مقدمه ی خوبی برای صحبتش بیابد ولی هر چه فکر می کرد به نتیجه ی کمتری می رسید .
رویش را به سوی آلبوس کرد و ادامه داد »
- راستش در مورد هورکراکس ها می خوام بدونم .
آلبوس لحظه ای جا خورد ، ولی به سرعت خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت :
- تام !
_________________________________________________________________
لحظه ای تأمل کرد و ادامه داد :
- تام تواین مسئله رو از کجا شناختی اصلا ؟ این مسئله خیلی خطرناکه !
لحظه ای تام از اینکه فهمید آلبوس دامبلدور می داند خوشحال شد ولی از سؤال دامبلدور کمی حراسان شد و گفت :
- راستش ، راستش این مهم نیست . مهم اینه که من می خوام بدونم هورکراکس ها چین . می تونین به من بگین ؟
دامبلدور هنوز در فکر بود ، نمی دانست چه بگوید چه کند .
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!