جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1385 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کاراگاه ققنوس در حالیکه داشت صندلیشو میجوید گفت: بود! این دو تا رو از جلوی چشمام دور کن! نمیخوام تا وقتیکه اینجاهم چشمم به قیافه اینا بیفته! به مظنون بعدی هم بگو نیم ساعت دیگه بیاد تو!
_بابا اينا ديگه كين؟صد رحمت به خر كدخدا رحمت...بود.بژر دو تا چايي هم بردار بيار مغزم داره منفجر ميشه...
_باشه كاراگاه همين حالا...
و در را پشت سرش بست.ققي نفس عميقي كشيد و قلنچ هاي گردن.كمر.ش رو شكست كه همين كارش باعث شد چند تا از پرهاي قرمز پلاسيده اش هم بشكنه.
_خب.سرافينا كه نبود.بارون هم كه نبود.اين دو تا هم كه اگر مورچه ي مرده ببينن قش ميكنن چه برسه به اين كه بخوان كسي رو هم بكشن.يعني تو اين خراب شده همين چند نفر وجود خارجي دارن؟
در با صداي بلند باز شد.بود در حالي كه يك سيني در دست داشت به داخل آمد اما در را پشت سرش نبست.
_كاراگاه دو تا بچه اينجا هستن كه ميگن ديدن چه اتفاقي افتاده.
_مثل اون دو تا احمق؟
_نه قربان.اصلا اينطوري نيست.از قديم ميگن حرف راست رو از بچه بشنو.
_خب چرا وايستادي.صداشون كن بيان.
_بچه ها بياين....
بود كنار كاراگاه نشست و يك دختر و ژسر كوچك كه بيش از اندازه به هم شبيه بودن وارد اتاق شدند.هر دو با هم گفتند
_سلام كاراگاه.
_حداقل حاليشونه كه بايد سلام كنند.
دو تا بچه رو به روي كاراگاه و بود نشستند و به چشمان او زل زدند.
كاراگاه ابتدا با خونسردي به آنها نگاه كرد اما بعد كه ديد آنها كوچكترين حركتي نميكنند كمي معذب شد و خود را جمع كرد.
_خب بچه ها...ميدونيد كه اگر دروغ بگيد چي ميشه.شماها مطمئنيد كه همه چيز رو ديديد.
_بله.
_بله.
_بود.همه چيز رو بنويس.
_بله كاراگاه.
و بلافاصله يك كاغذ پوستي فوق العاده كثيف از درون جورابش بيرون آورد.وقتي ديد كه قلم ندارد نگاهي به اطرافش كرد .
_ببخشيد كاراگاه.
_براي چي؟...آخ...
هنوز حرفش تموم نشده بود كه بود يكي از پرهاي او را كند.
_ابله...تو چطور جرات ميكني؟
_من كه گفتم ببخشيد.كاراگاه بهتره شروع كنيم...دير ميشه ها...
_چي دير ميشه؟مگه عجله داريم.
_آخه از قديم ميگن تا عرق كارگر خشك نشده دستمزدش رو بده.من هم با نامزدم قرار دارم خوب نيست با جيب خالي برم.
ققي نگاهي چپ چپ به او كرد
_شروع كنين.
دختر شروع به صحبت كرد.
_راستش همه چيز از اون موقعي شروع شد كه من به جاني گفتم بيا بريم يه خورده آب كدو حلوايي برداريم واسه آزمايشمون...
فضا مواج شد و بعد از چند لحظه خوانندگان دارن دو تا كودك رو ميبينن كه با لباس هاي خواب دارن به سمت آشپزخونه ميرن.البته چون از پشت ميبينيد نميتونيد چهره ي كثسفشون رو ببينيد.در همين حال صداي دختر به گوش ميرسه.
_من و جاني رفتيم...از تالار گذشتيم و رفتيم.تا اينكه رسيديم به در آشپزخونه.پشت در ايستاده بوديم و منتظر بوديم تا تله پاتي بشه و دوتامون در رو باز كنيم.اما مثل اينكه اصلا قرار نبود كه اين اتفاق بشه.مثل اينكه تمام امواج مغزي مون به يك سمت ديگه اي راهنمايي ميشد.
صداي جاني ادامه ي صداي دختر:
_خلاصه ما ايستاده بوديم كه يك دفعه صدايي به گوشمون رسيد.صداي جيغ مرحوم شادروان زنده ياد خدا بيامرز...
در همون حال صداي كاراگاه:حالا چرا اينقدر از اين كلمات به كار ميبري؟
_آخه بابام هميشه ميگه يك انسان خوب كسيه كه از كلمات در همه ي مواقع استفاده كنه.
صداي بود مثل زير نويس در ميان فضاي مواج پديدار ميشه:چه پدر مودبي داري.پدر من هميشه از كلمات خوبي استفاده ميكرد.مثل خر و الاغ.
_خلاصه صداي جيغش به گوشمون رسيد.همون موقع بود كه فهميديدم امواج مغزيمون به كجا ميره.در رو به آرومي باز كرديم.اما هيچ كس اونجا نبود.هيچ چيزي از جاش تكون نخورده بود.بخاطر همين به خودمون جرات داديم كه بريم تو.
_خب خب...بعدش.
_ببخشيد كاراگاه ميشه اينقدر صحبت نكنيد.خاطرات با صداي شما هماهنگي ندارن.
دوباره دختر:ما رفتيم تو اما چيزي نديدم.يه دفعه برقا رفت.جيغ كوتاه جاني مثل هميشه بلند شد و بعدش هم پريد بغل من.دوباره برقا اومد.توي يك ثانيه.
_نه كمتر از يك ثانيه...
_نه بابا يك ثانيه بود.
_اگر من پريدم بغل تو خودم بهتر ميدونم كه چقدر بود.
_بچه ها....ميگفتين....
_آره توي يك ثانيه همه چيز به هم خورد.من هم در همون حال احساس كردم كه دستام يه خورده داغ شدن.
_بود...زود باش اين مورد رو بنويس...داغ شدن دستاي دختر بچه...مطمئنا قاتل فهميده اينا اونجا بودن خواسته طلسمشون كنه.
_بعد يه نگاهي به جاني كردم و اونم گفت((خب چي كار كنم نخود هاي آشه خراب بودن.از صبح همش همينطوري ميشم))
_حالا تو بايد همه چيز رو بگي؟
_ميگم تا ياد بگيري جلوي خودت رو نگه داري؟
كاراگاه ققنوس با صدايي گيج و منگ گفت:يعني چي من متوجه نميشم.يعني قاتل اين پسر بچه است؟
_اگر به بابا نگفتم.
فضاي مواج در چند لحظه همون طوري گير ميكنه و مدام يك جمله رو تكرار ميكنه.
_اگر به بابا نگفتم.
_اگر به بابا نگفتم.
_اگر به بابا نگفتم.
كارگردان:ببخشيد يك اشكال فني بود...ميريم ضبط(چه ربطي داشت؟)
_اگر به بابا نگفتم كه به غريبه ها هم چيز رو گفتي.
_اون وقت منم به بابا ميگم كه تو با اون دختره دوست شدي...
فضاي مواج دوباره به اتاق تبديل ميشه.
بود در گوش كاراگاه چيزي گفت و باعث شد كه تمام بدنش آتيش بگيره و با صدايي فوق دلنشين بسوزه و به يك جوجه ققي تبديل بشه.
صداي زيرش با چهره ي كثيفش كه از خاكستر پر شده بود و بوي تعفن ميداد با هم مچ شده بودند و كراهت اين موجود ناقص الخلقه رو به نمايش ميزاشتن.
_بريد بيرون....بريد گم شيد بيرون...تو هم برو...تو هم گم شو بيرون...
_خودت نخواستي ما بگيم كه كي قاتل بود...
_آره...اما چون ازت خوشم اومد بهت ميگم كه قاتل يه زن بود...
...ادامه دارد...
______________________________________________
بعد از ساليان دراز ما هم اومديم رول زديم...شرمنده اگر بد شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جان راونكلاو در 1385/11/2 1:19:02
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ابتدا یه نکته ای رو در مورد این نمایشنامه بگم. این که این رول خیلی طولانیه به این دلیله که خیلی ها اونو نخونن.مطلب بعدی هم اینه که کسانی که ناراحتی اعصاب هم دارن لطف کنن این رولو نخونن چون سردرد می گیرن. راستی یه چیز دیگه! اون پست قبلی من تو شبی از شبها که به فنائک رفت. امیدوارم این یکی نره!
**************************
تا همین یه هفته پیش تو تالار ریون همه چیز مثل سابق بود. مثل همیشه بچه ها تو سرو کول هم میزدن و با هم دعوا میکردن. اما یه هفته پیش اتفاق عجیب و ناگواری افتاد. قضیه از این قرار بود که وقتی وینکی برای کمک به شوهرش -کریچر- راهی اشپزخونه تالار ریون شده بود جسد اونو در حالی که جرواجر شده بود و افتاده بود کف اشپزخونه پیدا کرده بود و بعد از کلی جیغ و داد دیگر بچه های تالار هم به اشپزخونه اومده و اون صحنه رو دیده بودن.(این صحنه اون صحنه نیستا!) خلاصه بعد از چند روز که به کفن و دفن اون مرحوم، ان شهید در راه حق انجامید وینکی خواستار این شد که یک کاراگاه رو استخدام کنه تا قاتل شوهرش پیدا بشه. و بالاخره بعد از یک هفته یک کاراگاه معروف و زبر دست که به قول خودش سابقه خیلی زیادی داشته به نام ققنوس و دستیارش بورودریک بود به هاگوارتز اومده بودن تا قاتل رو پیدا و به سزای اعمالش برسونن.(چقدر رویایی شد)

خوابگاه پسران
کاراگاه ققنوس در حالیکه دستی به پرو بالش می کشید به دستیارش گفت: هوم! بود! خیلی پرونده پیچیده ایه! تا حالا به همچین موردی برخورد نکرده بودم! ولی نگران نباش! قاتلو گیرش میارم!
بود: بله رئیس! فقط باید اون سلول های خاکستریتونو فعال کنید!
کاراگاه: بود! اولین مظنون رو صدا کن بیاد تو!
بود: بارون خون الود وارد بشه!
یک روح از دیوار عبور کرده و وارد خوابگاه شد.
کاراگاه به دستیارش اشاره کرد: هوم! از اون خونایی که رو بدنشه معلومه که خود خودشه!
کاراگاه: ببینم بارون! خیلی صریح و بی مقدمه به من بگو یه هفته پیش ساعت 2:45 صبح داشتی چه غلطی می کردی؟اما قبلش بذار حقوقتو بهت یاداوری کنم که از الان به بعد هر حرفی بزنی علیه ت در دادگاه به کار برده میشه!
بارون: ببین کاراگاه! بذار اول اینو بگم که مقتول یکی از بهترین دوستان من بوده و من هیچ انگیزه ای واسه کشتن اون نداشتم چون تو این دنیا فقط یه زن داشت! بعدش هم که من تو اون ساعت داشتم تو دفترم به کارهام رسیدگی می کردم! یعنی اینجوری واستون بگم که من اصلا تا حالا پاهامو تو تالار ریون نذاشتم!
کاراگاه: هوم! جالبه! ولی من مدرکی دارم که نشون میده شما یه چند وقتی تو تالار ریون تلپ بودید! بنده از شما یک عکس شش در چهار دارم در حالیکه انگشتتون هم تو اون لحظه در دماغتون بوده!
بارون:اقا! من کی تو تالار ریون تلپ بودم؟ اصلا یکی به من بگه امروز چه روزیه؟
بود:امروز 25 اکتبر 2006 برابر با دومین روز از ماه رمضانه!
بارون: به همین روز عزیز! به همین ساعت مقدس! به همین روزه ای که گرفتم! به والله قسم تالارتونو میبیندم! واسه من پاپوش درست می کنید؟ همتونو بلاک می کنم!
کاراگاه به بود اشاره کرد: خب! مثل اینکه ایشون قاتل نیست! مظنون بعدی رو بفرست تو!
بعد ازکلی کلنجار رفتن با بارون مظنون بعدی وارد اتاق شده و با وارد شدنش برق از سر کاراگاه پرید!
بود: ایشون سرافینا هستن! مثل اینکه تو اون ساعت کنار اشپزخونه بوده!
کاراگاه: احمق حواست کجاست؟ از وجناتشون معلومه که ایشون بی گناهن! خانم عزیز اشتباه شده! شما بفرمایید استراحت کنید! البته اگه تو ساعت هایی که بیکاریم بیشتر به ما سر بزنید خوشحال میشیم!
بعد از سرافینا 2 مظنون با هم وارد خوابگاه شدن!
کاراگاه: اینا چرا با هم اومدن تو؟
بود: اخه جفتشون با هم مظنونن!
بینز و اکتاویوس که اون دوتا مظنون بودن روی صندلی های مقابل کاراگاه نشستن!
کاراگاه: بینز کدومتونه؟ تویی؟ هوم! از همین الان معلومه که قاتلی!فکرشم نمی کردی گیر بیفتی؟ هان؟
بینز به منو من کردن افتاد!
اکتاویوس: بینز تو قاتلی؟! حیا نمی کنی؟چطور دلت اومد اون کریچر معصومو بکشی؟ جناب کاراگاه من تقاضا دارم اشد مجازات رو واسه این در نظر بگیرید! خب دیگه اگه با من کاری ندارید برم! خیلی کار دارم!
کاراگاه: کجا؟ تازه بعد از عمری دوباره تو رو دیدم! ببینم بود! این همون یارو نیست که چند سال پیش بخاطر خرید و فروش توتون های تقلبی واسه قلیون دستگیرش کردیم؟
بود: چرا قربان! خود نامرد پس فطرتشه!
کاراگاه: گیرت اوردم! اگه یه قاتل واقعی تو این تالار باشه اون خود تویی! ببینم نکنه بازم توتون چیز داری؟ یا اصلا ممکنه مقتولو واسه این کشته باشی که نره راپرتتو بده؟
اکتاویوس اب دهنشو قورت داد و گفت: قربان واسمون پاپوش درست کردن! باور کنید ما تومون چیزی نداریم! البته منکر این نمیشم که بعضی شبا یه چیزی تومون کار میذارن ولی در حال حاضر خالی خالی و پاک پاکیم!ایناهاش بینزم شاهده!
بود: قربان! شنیدم این دو تا خیلی ابله ن! به نظر من شاید خلافکار باشن ولی قاتل نیستن!
کاراگاه: بود! علم جنایی یه ریزه کاری هایی داره که تو با اون عقل ناقصت اونارو درک نمی کنی! ببینم بینز تو ، اون ساعتی که مقتول به قتل رسید کجا بودی؟
بینز: راستش قشنگ یادم نمیاد!
کاراگاه: یعنی چی یادت نمیاد؟ مثلا نمی دونی که تو تالار بودی، تو اشپزخونه یا مثلا دستشویی؟
بینز: دستشویی؟ اره! به نظرم یه جایی مثل دستشویی بود!
کاراگاه: خب اون تو چی کار میکردی؟
بینز: کدوم تو؟
کاراگاه: تو دستشویی رو میگم دیگه احمق! مثلا داشتی دستاتو میشستی یا کنار توالت فرنگی بودی؟
بینز: کی گفته من کنار توالت فرنگی بودم؟
کاراگاه: پس داشتی دستاتو میشستی؟
بینز: کی گفته من داشتم دستامو میشستم؟
کاراگاه:پس اخه کدوم گوری بودی و داشتی چه غلطی میکردی؟
بینز: تو رختخوابم دراز کشیده بودمو داشتم واسه اکتا قصه میگفتم! راجرم شاهدمونه!
کاراگاه: پس با این وجود معلومه که اکتاویوس هم پهلوی تو بوده! پس یعنی شما قاتل نیستید! خیله خب! میتونید گمشید برید! فقط اگه چیز مشکوکی دیدید به من اطلاع بدید!
بینز: چشم!
اکتاویوس: جناب کاراگاه!
کاراگاه: مگه نشنیدی؟ گفتم گمشو برو!
اکتاویوس: باشه! فقط خواستم بگم من چند شب پیش، نصفه شب یه چیز مشکوکی دیدم! فعلا خداحافظ!
کاراگاه: کجا؟ بتمرگ سرجات! پس چرا تا حالا لال مونی گرفته بودی؟
اکتاویویس: چون شما نپرسیده بودی!
بینز: جناب کاراگاه! پس من دیگه رفع زحمت میکنم!
کاراگاه: نخیر تو هم همینجا میمونی! حالا اکتاویوس! خیلی دقیق ماجرا رو تعریف کن! میخوام به کوچکترین نکاتی هم که دیدی اشاره کنی!. بود! تو هم همه حرفاشو یادداشت کن!
اکتاویوس: راستش کاراگاه! شب بود! من رفته بودم به محوطه! نمیدونم واسه چی رفته بودم ولی به هر حال رفته بودم! داشتم واسه خودم اواز میخوندم که یهو یه صدایی شنیدم!
کاراگاه: صدا؟! چه صدایی؟
اکتاویوس: یه نفر کمک میخواست! منم رفتم به سمت صدا! صدا از لای درختای جنگل میومد! هر چقدر که نزدیکتر میشدم صدا بلند تر و واضح تر میشد! یه صداهای دیگه ایم میومد!
کاراگاه: چه صداهایی؟
اکتاویوس: صدای خرد کردن یه چیزی! نزدیکتر که شدم اون چیزی رو که نباید میدیدم د یدم! سنگکوب کرده بودم! داشتم زهر ترک میشدم! زندگی واسم جهنم شده بود!
کاراگاه: زود باش بنال بینم چی دیدی؟
اکتاویوس: یه جونور پشمالو بود! خیلی بزرگ بود!
بود: چقدر بزرگ بود؟
اکتاویوس: نمیدونم! بالای 2 متر بود!
بود: مثلا 2 مترو 30 سانت؟
اکتاویوس: نه برو بالاتر!
بود: 2 مترو 50 سانت؟
اکتاویوس: نه بیا پایین تر!
بود: 2 مترو 40 سانت؟
اکتاویوس: نه یه ریزه دیگه برو بالاتر!
بود: 2 مترو 45 سانت؟
کاراگاه: بود میشه خفه شی؟ اهای تو هم احمق فقط ماجرا رو تعریف کن!
اکتاویوس: اره داشتم میگفتم خیلی بزرگ بود!
بود: مثلا چقدر بزرگ بود؟ ببخشید قربان!
اکتاویوس: ناخنای دراز و زرد رنگی داشت که لاش پر از چرک و کثافت بود! خم شده بود روی زمین داشت پنجول می کشید! مدام هم زوزه می کشید! انگاری هم داشت می رقصید و هم داشت اواز میخوند! تو دهنش همون کسی بود که کمک می خواست. داشت اون یارو رو تیکه تیکه می کرد!
کاراگاه: از قرار معلوم قاتل جنایت های دیگه ایم مرتکب شده! بود! فکر می کنم با یه قاتل حرفه ای طرفیم! ادامه بده!
اکتاویوس: اره! چشماش اولش مشکی بود! بعدش سفید شد بعد از چند لحظه سبز شد. هفت رنگ بود مثل اینکه! من انقدر دوست داشتم چشمام اینجوری بود!
کاراگاه: بی شعور فقط ماجرا رو تعریف کن!
اکتاویوس: دماغش! تو سوراخای دماغش تمیز تمیز بود! مثل اینکه قبل از اینکه بره سر وقت اون یارو اونجا رو تخلیه کرده بوده! حسابی به خودش رسیده بود! فقط خیلی بودی گندی میداد انگار ادکلنش مونده بوده! یکی از دندوناشم کرم خورده بود!
کاراگاه: گفتم فقط ماجرا رو تعریف کن لاک پشت!
اکتاویوس: خودتون گفتید واو به واوشو واستون تعریف کنم! رسیده بودم به دندوناش! ازلای دندوناش خون میچکید!
بینز: چی؟ خون میچکید؟ قربان اجازه بدید من از اینجا برم! من طاقت گوش کردن به اینجور صحنه ها رو ندارم!
کاراگاه: بتمرگ سرجات و دهنتو ببند! ادامه بده بی شعور!
اکتاویوس: بعد از اینکه من اونو دیدم، اونم به من زل زد. بعدش پرید و پشت یه بوته قائم شد!
کاراگاه: خب بعدش؟
اکتاویوس: من داد زدم که اونو دیدم که یه چیزی رو به دندون گرفته بود و رفته قائم شده و میخوام لوش بدم! ولی اون چیزی نمی گفت! مثل اینکه نمیخواست به گردن بگیره که اون یارو رو به دندون گرفته بود با اینکه من خودم دیده بودم اونو به دندون گرفته بود!
کاراگاه: بعد از اون چه غلطی کردی؟
اکتاویوس: پاهام قفل کرده بود! اما یه چیزی تو دلم میگفت شجاع باش و برو جلو! منم گوش کردم! قدم اولو به سلامت برداشتم! قدم دومم به سلامت برداشتم ! قدم سوم رو هم به سلامت برداشتم ولی کاشکی بر نمیداشتم چون بعد از اون قدم بود که مرگ رو جلوی چشمام دیدم!
کاراگاه: چه اتفاقی افتاد؟ بهت حمله کرد؟
اکتاویوس: کاشکی بهم حمله می کرد! اصلا کاشکی بهم فحش میداد! وضعیت خیلی بدتر از اینا بود! داشتم می مردم! داشتم از حال می رفتم! کاراگاه بیا و از خیر این صحنه بگذر!
کاراگاه: پس چی شد؟ کس دیگه ای رو دیدی؟
اکتاویوس: نه!
کاراگاه: قاتل رو شناختی؟
اکتاویوس: نه!
کاراگاه: مقتول رو شناختی؟
اکتاویوس: نه!
کاراگاه: نه و نگمه!پس زبون به دهن بگیر ببینم چه اتفاقی افتاد؟
اکتاویوس: شلوارمو خیس کردم!
کاراگاه: خدایا! خداوندا! مگه من چه گناهی به درگاه تو کردم که این دو تا رو به جون من انداختی؟ کودن!ناقص الخلقه! بعد از اون چه غلطی کردی؟
اکتاویوس: قدم چهارمو برداشتم!
کاراگاه: بعد از اون!
اکتاویوس: دیگه رسیده بودم به بوته! میتونستم صدای نفس کشیدنشو بشنوم! میخواستم همون موقع راه رفته رو برگردمو جون خودمو نجات بدم ولی با اوضاعی که واسم پیش اومده بود میدونستم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم! پس دستمو دراز کردمو بوته رو کنار زدم!
کاراگاه: دیدیش؟ شناختیش؟ اون جونور کی بود؟ مقتول کی بود؟ تونستی بفهمی چه جور جونوریه؟
اکتاویوس: نه! متاسفم نه!
کاراگاه: نه؟! چرا ؟ مگه چی شد؟
اکتاویوس: میخواستید چی بشه؟همون موقع بینز منو از خواب بیدار کرده بود چون یه دست کله پاچه گرفته بود! خودتونم میدونید که کله پاچه رو باید داغ داغ خورد! جاتون خالی بود! فقط اشکالش این بود که چشم نداشت!
بینز: بابا تو که مغز و زبونشو خوردی و یه تیکه شم به من ندادی! دیگه چشم میخواستی چی کار؟
کاراگاه ققنوس در حالیکه داشت صندلیشو میجوید گفت: بود! این دو تا رو از جلوی چشمام دور کن! نمیخوام تا وقتیکه اینجاهم چشمم به قیافه اینا بیفته! به مظنون بعدی هم بگو نیم ساعت دیگه بیاد تو!
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک زن چیزی ج
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1385 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی خب!ظاهرا پست های من کشش نداره هرچی پست میرنم همه از اون تالار متفرق میشن!!حالا لجتون درآد...اینجا پست میزنم تا دیگه احدی پیداش نشه!!
==========================================================================
بری اس ام اس را میخواند:46 ساعت و 47 دقیقه و 28 ثانیه دیگه وقت داری!
بری:
راجر:کیییییییییییییییییییییی بووووووووووووووووووددد فییییییینننن کککککککککککککککککررررررررررررررررردددد؟
بری:سرژ حالمو به هم زدی!!( )
سرژ(در عالم هپروت!):چی؟کی؟
راجر:میکشمت سررررررررررررررررررررژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ!!!اون کپه مرگشو گذاشت تو نمیمیری...من خوابم میاد...نفهم..بفهم!!!
سرژ:چی؟با من بودی؟؟؟الان حالیت میکنم...
کریچ:خفه شید بابا!!میخوایم بمیریم!!
سرژ(عصبانی!):دو دقیقه خفه شو کوتوله!
کریچ:با من بودی گفتی کوتوله؟؟؟
مک:هر سه تون بگیرید کپه مرگتونو بذارید..
ملت(همون سه تا!):چییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
--------------------هیچی دیگه!بزن بزن شد!-------------------------
بری میپره بیرون.یهو میبینه دخترا دارن بر و بر نیگاش میکنن!!
پنی:هانی کجا میری؟؟؟
بری:کی؟؟من؟؟
رزی:اون تو چه خبره؟؟
بری:امممممممممممم...آقایون دارن صحبت میکنن!!!
ویولت:ولی دستگاه دروغ سنج من...
موبایل بری:بیب بیب بیب بیب !!احمق اس ام اس داری بردار دیگه!!!
اس ام اس:تونستی پیداش کنی؟؟
بری: نه!!
اس ام اس بعدی:نمیتونی؟اگه نمیتونی بگو...
بری(لبخند ملیحانه!): نه!!
اس ام اس بعد:پس اسی قاتل در راهه!!!
بری نعره جانفرسایی میکشد:نهههههههههههههههههههههه!
یهو میبینه ملت از نوع مونث(آقایون دارن مسائل روز رو بررسی میکنن هنوز!!)دارن بر بر نیگاش میکنن.بعد متوجه میشه نعره رو بلند کشیده نه تو اس ام اس!!
بری:اممممممممممم...پنی رزی...دامبل میخواد باهاتون صحبت کنه..ویوی(مخفف ویولت!)مگه تو نمیخواستی اختراع کنی؟؟مادام ماکسیم هاگرید کارت داره....آنیت درس فیزیک رو دوره کردی؟؟الک یه کیس جدید گیر آوردم گذاشتم تو اتاقت ...سراف کتاب نیروی اهریمنی اش 4 اومده نمیری بخری؟؟؟فلور و گابریل مامانتون کارتون داره...وینکی چرا نمیری ببینی کریچ داره چیکار میکنه؟؟چو کلاس کاراته ات دیر شد بدو...
سالن بلافاصله از دخترا خالی میشه(البته باید بگم آوی خواب بود!!)
بری: حالا چه خاکی تو سرم کنم؟؟این یارو چن سال پیش عرض دو دقیقه 900056873481983578684287مامور پلیس رو کشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
==========================================================================
به داد این بری بیچاره برسید...ا..بچه ها؟؟؟بچه ها؟؟؟همه رفتن!!
دیدی گفتم همه متفرق میشن؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1385 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت: تو چی می گی؟!

بری: نه.... نه .... نه.....!من هیچی نمی گم من فقط می میرم!میمیرم ... میمیرم!به زودی زود زود!

راجر: خب بمیری به حال ما فرقی نمی کنه!فقط خوبیش اینکه توی خووابگاه جا باز می شه! من می تونم راحت تر بخوابم!

بری که خیلی پریشونه یک چکش که دست فلور بوده بر می داره و تق می کوبه تو سر راجر تا این بشر خفه بشه!

ویولت: ببینم تو واقعا اینقدر حالت بده؟

بری: تو سوال دیگه بلد نیستی؟ آره من حالم بده!!!!!!!!!

آنیت که خنده ی شیطانی رو لبشه داره بری رو بر و بر نگاه می کنه!

بری: اصلا برین بیرون !می گم برو بیرون!آنیت با توام!هوی الک!

دخترا با زور بری از خوابگاه بیرون فرستاده می شن!

تق(در خوابگاه به روی دخترا بسته می شه!)

الکسا: من می دونم این روانی یه نقشه داره می خواد خودشو بکشه!!!!!!!!توی بحرانه!بیماریش اود کرده!

دخترا به علامت تایید حرف الکسا سر تکون تکون می دن!

رزی که از حرف بری کلی بهش برخورده بود با عصبانیت دخترا رو متفرق می کنه!

اون ور در!

بری: هییییییی.... هین!(نفس نفس !)

سرژ: ببینم بری معلومه چته؟ کپه مرگتو بگیر ماهم بخوابیم!

و می یاد که بری رو بخوابونه!

بری: برو اونور به من دست نزن!اعصاب ندارم!

ملت مذکر: برو بابا همون بمیری بهتره!

بری: من می میرم من چهل و هفت ساعت و 20 دقیقه و سی ثانیه دیگه می میرم!

ققی: ولش کنین بابا قاط زده!
اسکی: هرچی ققی بگه!
ققی: برو کنار!
کریچر: الهی قربان اسکی که خیلی خوفه!خودم آوردمشا!

بری: من میمیرم!

و ملت بی توجه به حرف بری باز می خوابن!

بیب بیب بیب بیب!
موبایل سخنگو: شما یک اس ام اس دارید!

راجر که منگه: خفه اش کن بری!خفه اش کن فهمیدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بری:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1385 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
من از ویولت معذرت می خوام!! ببخشید تو رو خدا! من مامورم و معذور !!

***نیمه های شب، همینجا***
طبق عادت معمول همه انسانهای عادی در سراسر دنیا، پسران عادی خوابگاه پسران عین بچه آدم گرفتن خوابیدن و فقط یه انسان غیرعادی وسط اونا پیدا شده که منتظر موبایلش زنگ بزنه.
«اونجا کیه کیه پشت دیوار کیه سایشو من میبینم» (اگه یه خورده توی رولهای بقیه دقت داشته باشین، میفهمین که این رینگ تون موبایل بریه)
راجر در عالم خواب : خفه اش کن بود!
بری شیرجه میزنه زیر پتو و جواب میده : الو؟!
- : ساکت! فقط گوش کن! اون محموله مواد منفجره که مخفی کرده بودی رو لازم داریم!تا چهل و هشت ساعت دیگه بفرستش! تمام!
بری : هان؟! کدوم محموله؟! کی؟!
- : ای مرده شور اون حافظه ات رو ببرن! همونی که ده سال پیش قرار بود تو ریونکلاو مخفیش کنی!
بری : مــــــــــــــــــــا! مگه من یادمه کجا قایمش کردم؟! چرا توقع بیجا داری برادر؟!
- : هیس! خفه شو! همین که گفتم! هر جور شده باید پیداش کنی وگرنه با یه کیلو پتاسیم میندازمت تو استخر!* تمام!
بری : نـــــــــــــــــــه! الو؟! الو؟! لعنتی!
بری گوشیشو پرت میکنه و میزنه تو سر خودش و های های میزنه زیر گریه و در پس ذهنش سعی میکنه یادش بیاد ببینه ده سال پیش چه غلطی کرده ولی به علت دیوانگی (!) که بهش دچار شده بود نمیتونه هیچ حرکت مثبتی در این زمینه بزنه!
بری : من میمیرم! من میمیرممممممممممممممم!
راجر در عالم خواب : ایشالا زودتر!
بری که از شدت ناامیدی و عصبانیت به مرز انفجار نزدیک شده بود و بلکه کمی هم حد رو گذرونده بود، به سمت راجر حمله میکنه!
بری : اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ........!!
با شنیدن صدای این عربده کل تالار از خواب میپره و جلوی در خوابگاه جمع میشن، راجر چشم باز میکنه و جونور خشمگینی رو میبینه که با کله داره به سمتش میاد!
راجر : هووووش! حیوان!!
بری : هوووو! خودتی!
راجر : عمته!
بری : پدرته!
راجر : باباته!
بری : رزیه!
رزی دم در قاتی میکنه : چرا من؟!
بری : همینجوری دور هم باشیم با بچه ها بهت فحش بدیم بخندیم!
ملت : هر هر هر کر کر کر!
رزی : بی پرستیژای عمله! بمیری بود!
بری که دوباره یاد بدبختیش میفته شروع میکنه گریه کردن : من میمیرم! نمیخواد نفرین کنی! من تا چهل و هشت ساعت....نه کمتر....تا چهل و هفت ساعت و پنجاه و شش دقیقه و هفده ثانیه دیگه میمیرم!
ملت : چرا؟!
بری : چون نمیتونم اون مح...اون چیزو که اینجا گذاشته بودم پیدا کنم!
ملت : چیو؟!
بری : هان؟! چی میگه؟!

_____________
* پتاسیم در استخر : شیمی دو، فصل دو، فلزات قلیایی، این فلزات واکنش پذیری شدیدی دارن به عنوان مثال :
وقتی یه تیکه خیلی کوچولو از پتاسیم اندازه یه نخود بندازین تو یه بشر آب، کلی در جا میزنه و آتیش میگیره واسش خودش و تولید گرما و انفجار میکنه و خلاصه جوسازی در حد بنز، حالا تصور کنین یه کیلو پتاسیم بندازین تو استخر، کلهم تالار ریونکلاو با هاگوارتز و کلبه هاگرید و اینا به فضا میرن و عمرا اگه یه نفر زنده بمونه!

یه توضیح واسه همینجوری : ده سال پیش عوامل سیاسی و توطئه ریز (!) و اینا، تصمیم داشتن تالار ریونکلاو رو به دلایل سیاسی بفرستن رو هوا، واسه همین برودریک بود یه محموله خفن مواد منفجره اینجا مخفی میکنه تا در صورت لزوم بزنن منفجرش کنن! ولی اینکار انجام نمیشه و بود هم حالا به خاطر نمیاره که اون محموله رو کجا قایم کرده! از طرفی هم به گمونم اگه به بچه های ریونی بگه که همچین غلطی کرده بچه ها سیم ثانیه میزنن اینو میفرستن به دیار باقی! حالا اینکه چه کار میکنه این کارگاه با خودتونه.....

پی نوشت : خوشحالم کنین و این رول مسخره رو ادامه بدین!
پی نوشت 2: با تشکر از اون شخصیتی که سوژه رو اون داد ، در حد فجیعی در نوشتن رول یاری کرد و راهنمایی و اینا ، و در ضمن الان فکر می کنه من قراره ازش اسم ببرم که معروف بشه بره به بچه محلاشون بگه ، اما خیال کرده و من عمرا ازش اسم نمی برم ، و الان میتونه بشینه کنج خونه زار بزنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکسا بردلی در 1385/10/16 11:54:46
[b][siz
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 10 دی 1385 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
چی؟کی گفته هیشکی قبلی رو ادامه نمیده؟؟مگه من مردم؟؟
==========================================================================
وینکی:حالا چیکار کنیم؟؟
سرژ:بچه ها چرا این یارو نمیاد؟؟؟بابا ده تا قلچماق با ده تا شمشیر!!!
وینکی آب دهنش را قورت میدهد:امممممممممم!!راستش سرژ...
سرژ: بگو من طاقتشو دارم...
وینکی:م...م...مرد!
سرژ:هوووووووووووررررررررررررررراااااااااااااا!!!
وینکی:
سرژ:نه...یعنی...منظورم اینه که...خب چرا این افتخار مال ریونکلایی ها نشه؟؟
وینکی:چی؟؟
سرژ:بابا آی کیو هویج!میگم خودتون بیاین به دادم برسین!
وینکی:وایسا ببینم کی میاد...
سرژ:ده تا مرد...ده تا شمشیر...
کممممممممممممممممممممممکککککککککککککککک!!
وینکی قطع میکند.
ملت ریونی:وای!چه هوای خوبی!
وینکی:خب یکیتون پاشه بره نجاتش بده!
پنی و رزی:من؟؟ما؟؟نمیشه!ما ناظریم...بریم تالار به هم میریزه!
کریچ:من؟؟قربونت...من زنم رو دوست دارم!
فنگ:واق...واق...(ترجمه:از کی تا حالا سگ ها ناجی شدن؟؟)
چو:من؟؟؟من کلاس کاراته دارم...سرمنده!!
آنیت:من؟؟نه...من...من...من درس دارم...
آوریل:من؟؟؟من ...نمیتونم...من...حالم بده!!
خودش را روی زمین می اندازد!!
ققی:کی؟؟؟من؟؟؟من نمیتونم!بالم میشکنه!!!
راجر:من؟؟؟آخ آخ آخ!!!من یه قرار ملاقات مهم دارم!!
مادام ماکسیم:من؟؟همینکه برم اونجا ساختمون میاد پایین!!
فلور:وا!!من برم؟؟؟نمیشه من خارجیم...
ویولت:خب وینکی چرا خودت نمیری؟؟؟
وینکی: من؟؟؟نمیشه من با سرژ در ارتباطم باید اینجا باشم...تو خودت چرا نمیری؟؟؟
ویولت:من؟؟من؟؟؟من نمیتونم...آخه من...من...کار دارم...
پنی:چه کاری؟؟؟
رزی:تو که همین امروز گفتی بیکاری!!!
ویولت:من گفتم؟؟نه...اشتباه میکنی! :no:
رزی:نه!اشتباه نمیکنم!
ویولت:آخه من تازه واردم...!
آنیت:این در راستای تحویل گرفتن تازه وارداس!!!
ویولت:میخوام صد سال سیاه تحویلم نگیرید...
کریچ:پس تو میری دیگه...
ویولت:من؟؟؟نه..دلتون برام تنگ میشه!!!
ملت:نههههههههههههههههههه!
ویولت:نمیشه...
ولی در عرض جیک ثانیه یک چمدان به دستش داده میشود:بای بای ویولت!!
ویولت: اگر بار گران بودیم و رفتیم!!!
کریچ:دٍ برو دیگه...
ویولت:اگر نامهربان بودیم و ....
شوووووووووووووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!
ویولت به بیرون پرت میشود!
ویولت:
***************************************************
آخ آخ آخ!!حالا ملت ریونی!چه بلایی سرم میاد؟؟؟نامردا!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چیکار کنم خب!یادم رفته بود رزرو کردم! حواس ندارم که! بعدم رزی جون چه کرمیه دارم ویرایش میکنم همونجا رزروم میکنم دیگه!خیلی دوست داری پستام زیاد شه اوکی!از این به بعد یه بار رزرو میکنم یه بار رول میزنم!
_______________________________
وینکی:اینجا آفریقا نیس؟؟

رزی:خب نو پرابلم!آبو میشه یه کاریش کرد!واسه برقم که من میتونم با چشمانم شبهای بادی رو روشنی بخشم! (بیابید آرایه ادبی را!)بقیه هم برن سعی کنن تو تاریکی سر کنن!اما در مورد تلفن و گاز...خب،کاری نمیتونیم بکنیم!(مرگ!فکر کردی منم مثه تو بی ادبم؟!)

پنی:نه من راضی نیستم وقتی برق و آب نباشه بیناموسی رواج پیدا میکنه...یعنی چی!

رزی:همینیه که هَه!(ترجمه:همانی ست که میباشد)

ناگهان اندرو از آسمون نازل میشه یه چیزی میگه میره!

در اینجا فلور قات میزنه و میگه:هوووو پنی روت زیاد شده ها!به شومین چپ نگا میکنی؟!سوژه نداری چرا پای اون بدبختو میکشی وسط؟!

پنی:اوا!چه حرفا!!میخوان منو اغفال کنن!درسته تهه ظرافت زنانه ست و ایناولی منکه هیز نیستم دختر به اون جییگری رو دید بزنم!یا حالا نگا کنم!اصلا امکان نداره حرفشم نزن!من فقط به پسرا نگا میکنم!

کارگردان:پنی حرف اضافه نزن!رولو ادامه بده کار داریم!

پنی:بابا آخه من چجوری ادامه بدم اینو!وینکی نوشته نه آب داریم نه برق نه گاز نه تلفن!سایت هری پاتریه ها!جادوگرا که کلا هیچکدوم اینا رو ندارن که بخواد قطع شه!

کارگردان که خیلی عصبی به نظر میاد:خب سوژه نداشتی غلط کردی رزرو کردی!میخواستی از اول فکر کنی!

پنی:وینکیییی!های وینکیییی!!

وینکی همون افکت لبخند ملیح رو میاد:جانم؟!

-بیا جمع کن پستو!یه سوژه دیگه بده اینو نمیتونیم ادامه بدیم!

-آخ جون!پس به عقلم شک کردین؟آره؟دیدین من پیشگویی میکنم؟!

- سوژه بدین ملت!پستم خیلی کوتاهه!

فلور با شوق و دوق:بیاین درباره ما پشت کنکوریا بنویسین!

سراف:آره راست میگه بیاین درباره ما پشت کنکوریا بنویسین!

مک:آره راست میگه بیاین درباره ما پشت کنکوریا بنویسین!

سرژ:آره راست میگه بیاین درباره ما پشت کنکوریا بنویسین!

و کلا همه ی کنکوریا که من یادم نیست!:آره راست میگه بیاین درباره ما کنکوریا بنویسین!

کارگردان:خب بابا!پستت بلند شد!درباره کنکوریا مینویسیم!برن دلشونو خوش کنن!
ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیر واتر در 1385/9/13 15:07:10
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1385 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
چراغها را من خاموش میکنم!

1)مطلوب است پس از خواندن این متن فرد بتواند:
الف) به عقل وینکی شک بکند!
ب) فرق بین خاموشی چراغ و برق رفتن را از هم تشخیص دهد!
ج) میزان دلبستگیه یه پدر به فرزندش رو توی یه نمودار به تصویر بکشه و به عنوان تحقیق برای گرفتن نمره اضافی ارائه بده!
د)نوع کفش رزی را تشخیص بده!
------------------------------
وینکی روی مبل راحتی نشسته و یه مجله که روش عکس نمیدونم کیه رو دستش گرفته و افکت اینایی رو گرفته که دارن مجله میخونن و اهل داشتن اطلاعات به روزن! چهره:دو نقطه دی! اما یه دفعه چهره ش از اون حالت خارج میشه و مچاله میشه! و بعد یه هو میزنه زیر گریه! بعد خودشو میکوبونه به دیوار! تق تق! (همون صدای دیواره!)بعدش دیگه کاری به ذهنش نمیرسه در نتیجه از توی جیبش یه چاقو درمیاره و میخواد خودشو بکشه! چاقو رو به گردنش نزدیک میکنه و بعد یه هو انگار که چیزی یادش افتاده باشه، یه نگاه به دور و بر میندازه!
ملت: لبخند ملیحانه!
وینکی:من میخوام خودمو بکشم! امری نیـــــــــــــــــــــســـــــت؟؟؟؟؟؟؟؟(این لحن یعنی تو رو جون هرکی دوست داری کار باهام داشته باش!)
کاچار:نه! امری نیست! هان...آهان یه چایی برا ما بریز بعد بمیر!
رزی:میتونی بمیری!
پنی:خوش بگذره!
ققی:ما مزاحمت نمیشیم!
سرژ:آره! کی میخواد کاری باهات داشته باش! زود تند سریع تا ده میشمرم!
وینکی:آخه مگه نمبینی ؟ کاچار چایی خواست!
کاچار:من منصرف شدم!
سرژ:دیدی؟! بفرما!
میاد خودشو بکشه که یه هو
-ننننهههههههههههههه! !!(هنوز اطلاعاتی در مورد این شخص در دسترس نیست! عده ای میگن خودش قبلا با تغییر صدا ، صداشو ضبط کرده و عده ای هم چیزی نمیگن!)
-ببینین ! کسی هست که نمیخواد من بمیرم! (امید کاذب!)حالا چون اینقدر اصرار میکنین من میگم چرا دارم خود کشی میکنم!
ملت:
-من توی اون مجله یه مطلب خوندم در مورد آفریقایی ها! اونا هیچی ندارن! بدبختن !بیچارن! معتادن! حالا چه خاکی گور مرگشونو بکنن(bekanan) !! من نمیتونم تحمل کنم! یه خرده بشر دوست باشین! اونا بودن که گرسنگی رو کشف کردن و تونستن رکورد گرسنگی رو بشکنن! و برنده ی اسکار بهترین غذای سال شدن! (چی میگم؟! حالم زیاد خوب نیست:دی)
ملت:آخییییییییییی! دلمون براشون سوخت! برق و تلفن و آب و گاز و غیره چی؟!
وینکی:هیچی!!!!!!!!!!!اونا فقط خودشونن! برق ندارن! اینترنت!فکر کن حالا اینجا برقا بره ...چی می...ااااا! کی چراغو خاموش کرد! بچه اون چراغو روشن کن! میام به بابات میگم برات شکلات نخره ها!
بچه: (صدای دلنواز عر زدن بچه(باید بزنی بکشیش بچه رو!))daddyyyyyyyyyy!
بابا بچه: چیه پسرم بیا اینم شکلات! گریه نکن بابیی !چی شد چرا گریه کردی؟!!
بچه با دست وینکی رو نشون میده! باباهه قاطی میکنه و دست میکنه توی جیبش و از توی اون دستشو به صورت تفنگ درمیاره بیرون و آروم آروم (اسلوموشن!) اون رو به طرف وینکی میگیره!
وینکی:نهههههههههه!
باباهه: تو به چه جراتی به پسر من گفتی بالای ابروت چشمه؟! بمیر!
وینکی: نههه! نزن! من فقط بهش گفتم چراغو روشن کنه!
بچه:من چراغو خاموش نکردم!
بابا: دیدی؟وقتی میگه نکرده یعنی نکرده!(چراغا رو خاموش)
وینکی:اوا! پس نکنه برقا تموم شده؟!
بادراد: رزی یه لیوان آب به من میدی ؟! پلیز! (چه بی مقدمه!)
رزی:باشه ! ........یه ربع بعد
بادراد زبونش چسبیده به کف زمین و بقیه توی تاریکی دارن مگس میپرونن!
بادراد:رزی؟میشه آب به من بدی؟ دارم میمیرم! ...........
دو ربع بعد=نیم ساعت
بادراد روی زمین پخش شده و دیگه چیزی ازش نمونده! -رزییییییییی!
تق.تاخ. تق!(صدای پاشنه ی کفش رزی)
رزی وارد میشه و......هیچ آبی توی دستش نیست!
رزی:بچه ها ...نه آب داریم! نه برق...نه گاز! و نه تلفن! ......
-----------------------------
از این سوژه مزخرفتر نبود! میدونم! ببخشید!

هوم !وینکی نبینم دیگه زیر پستات بنویسی ببخشید بد شدا! پست به این قشنگی زده بعد نوشته بد شد!از همینجا رزرو میکنم!

هوووم هانی منم دیگه نبینما!! و یه چیز دیگه به پنی اینکه دیگه نبینم زیر پست بچه ها رزرو کنی ها هانی! بعدشم وقت رزرو فوقش چهار پنج ساعت باشه نه 225 روز که! پست نزن نگی چراها! این است آستاکبار ناظر بر ناظر! گیس و گیس کشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیر واتر در 1385/9/11 14:46:06
ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در 1385/9/12 21:54:29
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آذر 1385 03:46
نمایش جزئیات
آفلاین
من دیدم کسی ادامه نمیده...موضوع رو عوض کردم.
________________________________________________
_اون همیشه این موقع سال چمدونش رو میبنده و میره وبهار بر میگرده.همیشه کل زمستون رو خارج از هاگوراتز بوده.بنظرت کجا میره؟
بینز نگاهی به فینیاس کرد و خنده ی صداداری کرد.و در جواب گفت.
_نمیدونم...فقط میدونم وقتی بر میگرده مثل دیوونه ها میشه.تازه امسال فکر نمیکنم بتونه کار خاصی بکنه.اون دو تا بچه داره ها.اینجا که نمیتونه تنها بزارتشون.با خودش هم که عمرا نبره.پس یا نمیره یا بیشتر از یه هفته اونجا نمیمونه.
در حالی که فینیاس و بینز در حال صحبت کردن در مورد جان بودند او در حال جمع کردن چمدانش بود.(یه سوال:کی میدونه چرا من همش از هاگوارتز دور میشم؟)انواع کتاب هایی که با خود برداشته بود.(اعم از تئوری موسیقی.دایره المعارف ریاضیات(سه جلد).فیزیک پایه.(چهار جلد).شیمی عمومی.مثنوی معنوی.بوستان سعدی.آموزش هک.شناخت فوبی و روانشناسی بانوان.)(بد جوری تو کف بعضی هاشون هستم.کتاب ها منظورمه)
بر روی تمام کتاب ها یک عدد لباس غیر معمول گذاشت.یک لباس آبی رنگ که از ابرشم ساخته شده بود و در اثر کوچکترین نوری فوق العاده میدرخشید. زیپ چمدان را با هزار زحمت کشید.صورتش خیس عرق بود.و وقتی با زور گوشه های لباس را در چمدان فرو میکرد چشمش به حلقه ی درون دستش افتاد.
صدای زیبای یک زن در هوا پیچید(برای کسب اطلاعات بیشتر از خود جان بپرسید).
_هی جانی.من چند بار به تو بگم سنبل(بر وزن تنبل حالا شاید توی املاش مشکل داشته باشم)نکن.حالا مثل یه پسر خوب دوباره همه رو تو چمدون بزار.
جان چنان سریع به صدا گوش کرد که تعجب بینز و فینیاس به صورت یک علامت سوال بالای سرشان به نمایش در آمد.بعد از یک ساعت چیدن چمدون تمام شد.جان در حالی که کنار تختش ایستاده بودلبایس را مرتب کرد.به اطرافش نگاهی انداخت .دیدن چهره های بینز و فینیاس واقعا لذت بخش بود.پای فینیاس از کفش بیرون آمده بود.جورابش به تعداد موهای بدن مک بون سوراخ بود.البته با بضاغ دهان بینز آغشته میشد وباعث میشد که بوی تعفنش قدری بیشتر از حد همیشگی به مشام برسد.بینز هم در حالی که پای فینیاس در دهانش بود صدای خر خر کر کننده اش تمام تالار را پر کرده بود.
جان به سرعت از تالار خارج شد و بلافاصله در مقابل اتاق اساتید هاگوارتز حاظر شد.کمی صبر کرد تا بالاخره پروفسور فلیت ویک بیرون آمد.
_اوه تویی جان...اینجا چی کار میکنی؟نگو که میخوای.
جان چمدانش را با پایش تکان داد و گفت:
_متاسفانه باید بگم که دارم میرم.اگر میشه...
_اما بچه هات چی؟
_همین دیگه اومدم بگم مراقبشون باشید.من سه ماه دیگه بر میگردم.میخواستم به برو بچز تالار بسپرم اما دیدم هیچ کدومشون نیستن که بتونن مثل خودم ازشون مراقبت کنن.ادی که به هیچ وجه یه وقت میرن پیش اون من وقتی برگردم نمیدونم باید از کجا پیداشون کنم.آوریل هم که جز بدآموزی چیزی نداره.سرافینا خوبه ها اما خودتون که میدونید از پشت کوه اومده.یه وقت میرن پیش اون بعد وقتی برگردم یهو دیدم که دارن سوپ رو با چنگال میخورن. چو که خیلی خشنه اصلا روح لطیف بچه ها رو درک نمیکنه.مک بون هم که یه وقت بچه هام ببیننش به جای لولوخر خره میگیرن میکشنش.بینز هم که یه روحه اصلا نمیشه بهش اعتماد کرد.یه وقت بچه هام رو بر میداره با خودش میبره.فینیاس هم که جز حرف زدن چیزی بلد نیست.فلور لوسه.گابریل هم خواهرشه پس اونم میشه ننر.آنیتا که به هیچ وجه.یه وقت میرم بر میگردم یهو میبینم که بر میدارن قیافه ی من رو ویرایش میکنن.رزی و پنی هم که ناظر هستن اصلا خوبیت نداره بچه هام رو با اونا ببینن.ققی هم که یهو میزنه چشمشون رو در میاره.راجر که عمرا...اصلا حرفش رو نزن.اصلا ازش خوشم نمیاد.با خودم هم که نمیتونم ببرم چون اصلا وقت بچه بازی ندارم.پس میمونه شما.چون شما یه موجود کوچولو و بی آزاری کار خاصی هم که نمیتونی بکنی.فقط جان جان جون جان. جان جون. یا هر چیز دیگه ای که میشه گفت مراقبشون باش.
فلیت ویک خمیازه ای کشید و گفت.
_تموم شد این نطقتون؟اه...حالا بازم نمیخوای بگی کجا داری میری؟
جان نفسش را از بینی اش خارج کرد.دولا شد و سر فلیت ویک را بوسید که تقریبا از کمر او هم پایین تر بود.و در حالی که دور میشد گفت.
_یعنی شما نمیدونی پروفسور؟فعلا...مراقبشون باش...
جان به کلی از دید خارج شد.فلیت ویک لحظه ای سر جایش ایستاد و بعد از گذشتن دو الی سه دقیقه با دو دستش سرش را پاک کرد.
_سلام پروفسور....
_خداحافظ پروفسور...
بینز و فینیاس مانند یک فشفشه از مقابل او گذشتند.خوشبختانه جان هنوز اونقدر دور نشده بود که آنها نتوانند او را ببینند.به در خروجی هاگوراتز رسیده بود اما آنجا ایستاده بود و از چهره اش انتظار فریاد میکشید.بینز و فینیاس هر دو خود را به پشت یک بوته ی شمشاد مخفی کرده بودندالبته فقط سرشان را.اما با تمام این اوصاف جان به هیچ وجه آنها را نمیدید.
_حالا تو مطمئنی اون ما رو نمیبینه؟بینز؟؟؟؟
_آره بابا...ما هر وقت قایم موشک بازی میکنیم. این طوری قایم میشم هیچ کس هم نمیتونه پیدام کنه.
آمدن شخصی ناشناس توجه آنها را به خود جلب کرد.یک شخص قد بلند با موهای سپید و بلند.با ردای کاملا مشگی که با موهای سپیدش ترکیبی جالب پدید آورده بود.به کنار جان رفت آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند و ماچ و بوسه رد و بدل کردند.
_یعنی اون کی میتونه باشه؟
_اه بابا تو نمیتونی یه دقیقه حرف نزنی...
فینیاس نگاهی به بینز کرد.دستش را بالا برد و با تمام قدرت بر سر بینز فرود آورد اما با همان شتاب از طرف دیگر سر او بیرون آمد.
_من بالاخره تونستم پیداش کنم....اون به ما خیلی کمک میکنه.
_جدی میگی؟اینکه خیلی خوبه...حالا گوش کن.این بار باید بریم چین...فقط چند نفر دیگه موندن تا با ما همکاری کنن.اون وقت گروه بیوه ی سیاه پوش تمام دنیا رو میگیره زیر سلطه اش.
_آره جانی...اما اگر تو این گروه رو رهبری نمیکردی هیچ کدوم از این کارا درست نمیشد.ولی ما هنوز نتونستیم مقابل خرچنگ دووم بیاریم.
چهره ی سرخ شده ی جان به خوبی مشخص بود.
_به خاطر همین هم من گفتم چین.چان تنها کسیه که قدرتش محفوظه.اگر اون رو پیدا کنیم میتونیم دوباره مرلین رو زنده کنیم و اون وقت قدرت اون مال ما میشه.و دیگه هیچ کس نمیتونه در برابرمون مقاومت کنه.حتی اون خرچنگ لعنتی که زن من رو کشت.
_پس برای پیروزی.
دستش را رو به آسمان برد و برای لحظه ای یک عنکبوت بزرگ سیاه رنگ در آسمان پدید آمد
_خب دیگه دلاکوا...باید بریم...
و در یک چشم بر هم زدن از برابر دیدگان محو شدند.
_________________________________________________________
من یه توضیحی بدم.قصد داشتم این گروه بیوه ی سیاه پوش رو تو عقاب طلایی بیارم اما اینجا هم آوردم.بیوه ی سیاه پوش به نوع عنکبوت هست.(البته برای اونایی که نمیدونن توضیح میدم)که وقتی با جفت نرش جفتگیری میکنه . اون رو میکشه و تخم هاش رو تو بدن اون میزاره.نوزاد های بیوه ی سیاه پوش از بدن عنکبوت نر تغذیه میکنن و بزگر میشن . این روند ادامه خواهد داشت.
گروه بیوه ی سیاه پوش یک گروه فوق العاده قویه که تنها هدفش تصاحب دنیا است.رهبر گروه خود جان هست.البته آنیتا جان نمیخوام خود محوری برم جلو...یه سری چیزا هست که جالبش میکنه....در مورد گروه هم جالب تر میشه تو رول بهش بپردازیم.
مطمئنا اعضای ریون به قضیه کشیده میشن...چون بینز و فینیاس همه چیز رو شنیدن.و از همه مهمتر بچه های جان هم از یه طرف میرن دنبال اون.
خب دیگه...اگر مایل هستید ادامه بدیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 29 آبان 1385 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
_نه! بهش بگو قبول میکنم!
وينكي : اوهوم !
وينكي و سرژ تله پاتي رو قطع مي كنن .
وينكي راه ميفته بره فرحناز رو پيدا كنه .
بعد از چند ساعت
وينكي گشنه ، وينكي تشنه ، وينكي خسته مياد تو تالار و ميره تلپ ميشه رو كاناپه .
ملت ميريزن سرش
ققي : چي شد ؟ سرژ مرده ؟
وينكي : چرا بايد مرده باشه ؟
ققي نوكشو مي خارونه و مي گه : خب آخه قيافت خيلي ناله اس .
وينكي : سرژ قبول كرد فرحناز بره نجاتش بده . منم شيش ساعته دارم دنبال فرح مي گردم پيداش نمي كنم .
در اين لحظه در با يه صداي بلند باز مي شه و
_ وينكييييييييي....
رزي هق هق كنان ميپره تو بغل وينكي و
وينكي نمي تونه گريه ي رزي رو تحمل كنه و
ملت هم نمي تونن گريه ي اين دو را تحمل كنن و
در اين لحظه بينز از ديفال وارد تالار ميشه و داد ميزنه : سلام بچه ها جون ... من برگشتم
بينز با خودش : هووم ؟ پس چرا هيچ كس نيومد بپره تو بغلم ؟ ... شايد مي دونن از اونورم ميفتن بيرون
بينز يكم بيشتر كه دقت مي كنه ميبينه ملت همه دارن گريه مي كنن و اونم جوگيزر مي شه و
رزي خودشو به زور از بغل وينكي مي كشه بيرون .
رزي : شماها چتونه ديگه داريد مي گرييد ؟
ملت :
وينكي : خب تو چرا داشتي گريه مي كردي ؟
رزي: فر...فر... فرح...فرح...فرحن... فرحنا... فرحناز ... اممم ... يادم رفت چي مي خواستم بگم
به يك باره تي وي روشن ميشه و فيني ميگه : فرحناز مرد !
رزي : آهان يادم اومد . فرحناز مرده !
ملت : مرده ؟
فيني : اكنون به شرح اين خبر توجه كنيد .
رزي كنترل رو برمي داره و صداي تي وي رو زياد مي كنه : هيس ... الان مي گه...
فيني : دختري ناكام امروز مرد ! فرحناز عاشق دلسوخته ي سرژ نتوانست دوري وي را تحمل كند و خود كشي كرد و جان خود را از دست داد ...
راجر تي وي رو خاموش مي كنه و ميگه : باب اينا همش خاليبنديه !
صداي فيني از تي وي : خودت خاليبندي !
راجر_ از جاش ميپره و به تي وي نگاه مي كنه : اين كه خاموشه !
ققي : حالا كي سرژو نجات ميده ؟
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!