جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  203 خواندن  1 نظر 

Re: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1390 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
با پست شماره 2448 فنگ موافقم!و پسندیدم!:D
یک بذارید واسه این جادوگران درخواست دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1390 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اینجانب وینکی،درخواست دارم که درهای تالار ریونکلاو رو به روی من بگشایید!با تشکر!
تو کل کتاب هری پاتر سرجمع چند تا جن بیشتر نبود!معرفی ندارم که!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1387 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی کوییدیچ گریفیندور و راونکلا

تازه وینکی پاشو نذاشته توی چمن پارک و میتینگ که یه دفعه راجر با یه دورخیز صدا(!) بهش میگه: راستی وینکی! چو گفت بیا امشب بازی داری...
وینکی یه نگاه به ساعت..یه نگاه به فردا که میخواد بره مسافرت!
یه گریه

یک ربع بعد:
راجر: پس میری بازی کنی؟

نیم ساعت بعد:
راجر: تمرین کردی؟

چهل و پنج دقیقه بعد:
راجر: میدونی یاراتون کیا هستن ؟

یک ساعت بعد:
راجر: خب خوشحال شدم! خداحافظ
وینکی: راجر جون مادرت! بدبختم..یه بچه ی علیل دارم!یه شوهر فقیر! بیا به دادم برس..چی کار کنم!؟
راجر:من بگم؟
وینکی: اوهوم!
راجر: یکی بود، یکی نبود! زیر گنبد مرلین، غیر از مرلین تیم گریفیندور و ریونکلاو بودن که گویا مسابقه داشتن!

صبح مسابقه:
ریونکلاو:
آلفرد بلک در حالی که مدل موهاش رو تغییر داده و به شدت به خودش رسیده که دل افراد رو بربایه: بچه ها! راسته میگن آلبوس هم تو این بازیه؟
لونا:آره!
آلفرد بلک دوباره با تف موهاشو مرتب میکنه: چه خوب!
همه نگاه مشکوکی به هم میندازن!
چو: حالا ما بدون تمرین چه خاکی بریزیم سرمون؟خاک هاگوارتزو؟
آلفرد بلک: وای آلبوس! بذار ببینمش...


هنگام مسابقه:

گابریل و آلبوس با هم دست میدن و یه نگاه خاک بر سرت ، سوسکی! به هم میندازن!

بازی شروع میشه

گزارشگر: عجب بازی ای! آلفرد بلک چه خوشگل شدی امشب؟
تره‌ورر توپ رو از دست جسیکا در میاره و به لونا پاس می‌ده
آلفرد بلک به سمت آلبوس میره!
آلبوس: اوه مای گاد! ببین خدا چه بزرگه..
و یه چشمک میزنه به آلفرد بلک، از اونجایی که بلد نیس چشمک بزنه..هر دو چشمش بسته میشه و لونا یه گل میزنه!

گزارشگر:گـــــــــــــل!
تد بازی رو آغاز میکنه و با بلاجر فلور متوقف می‌شه! لیلی دنبال تره‌ور حرکت می‌کنه که نزاره گل بزنه
آلفرد بلک که کنار آلبوسه دستش رو میگیره!
آلبوس: اممم..بازی جذابیه!
باز هم توپ دیگه‌ای وارد میشه
آلفرد بلک: بلی!من تشنمه..خیلی
آلبوس: بذار برات آب میارم
و میره و آب بیاره و د راین فرصت بیست و پنج تا گل میخورن!
پرسی فحشی زیر لب میده و نگاهی به آلفرد بلک میندازه! و بلاجر رو به طرفش شوت میکنه!
آلبوس: نههه! دلت میاااد؟ و بین آلفرد و بلاجر قرار می‌گیره! .... با این کار گریفیندور مجبور میشه از ریموس لوپین استفاده کنه که در نتیجه بیست و پنج گل میخوره! تا وقتی که ...
گزارشگر: اوه مثل اینکه جیمز اسنیچ رو دیده! چی دیده شیطون بلا!میره که بگیرتش! چو بدو، جیمز بدو!ولی ...نــــــــــه! جیمز اسنیچو گرفت!
داور از اون ور سرشو میاره توی تصویر: ریون برنده! چون امتیازش بیشتره!
داور میره

و این روز هرگز فراموش نشد...
قصه ی ما به سر رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: ستایش ققنوس(یادگاری)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 خرداد 1387 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ با خودش:این دقیقا چه درختیه؟من زمانی که نقش مرد تبر زن رو بازی میکردم توی این کتابای قصه شب کلی درخت دیده بودم..ولی گویا این دیگه از منم گولاخ تره!
سرژ رو به درخت: چی هستی تو؟
درخت: چیز خودتی!مسواکم...
سرژ: خوب و تمیز و پاکی..اینو همه میدونن! از اون ققی هم میپرسیدی مرلین بیامرز میدونست!

سرژ چند ثانیه مکث میکنه و تق تق سرش رو چپ و راست میکنه.
سرژ با خودش:توهمی شدم! درخت که صحبت نمیکنه!

سرژ از مکان اومد بیرون!(اتاق بود ، کجا بود؟ حزب بود؟) به سمت درخت رفت..
سرژ با خودش: عجب سگ باقالی ای بوده!ببین تا کجا قد کشیده..بزنم به تخته!
یکدفعه سرژ صدای ققنوس رو شنید..یه صدای فییسسسششت! که موقع حرکت ققنوس میشه حس کرد!در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود و یاد خاطراتش با ققنوس در پشت وانت حزب افتاده بود سرش رو بلند کرد تا به آسمون نگاه کنه!
یه دفعه چشمش به یه موجود نارنجی و زرد افتاد که به در جهت درخت همین طوری بالا رفت که رفت!

سرژ:این هیچ وقت یه آدرس یادش نمیمونه..الان هرچی کفتر توی دنیا هستش راحت جایی که بهش تعلق داره رو پیدا میکنه!بذار برم دنبالش ببینم...بعدشم میایم این باقالی ها رو میفروشیم..میریم تو کار تولید و پخش و تولید به مصرف و این مسائل!
پس افکت کوه نوردی به خودش گرفت ، ریشش رو دور درخت حلقه کرد و سعی کرد که با کمک اون بالا بره از درخته...
رفت و رفت و رفت...
رفت و رفت و رفت
رفت و رفت و رفت
رفت دیگه! چه گیری دادی..اومدیم و درخته فاصله ش از اینجا تا فیلیپین بود من باید همه شو برات بگم؟
وقتی اون بالا رسید..چی دید؟شرک رو دید که با فیونا داشتن اونجا شرک شماره 125 رو میسازن..یه کارخونه ی پرورش غول سبز زدن و بچه هاشون رو اونجا پرورش میدن!!!
سرژ با خودش: این کرم سبز چیه؟!

--
پستم خودمو کشته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: شبی از شبهای ریون کلاو
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-نــــــــــه آلبوس تو نباید بری!...کینه به دل میگیرما!
آلبوس به حالت آمیتا باچان؟بی چان؟برمیگرده و صدای به هم کوبیده شدن ابرها و در نتیجه ایجاد باد و رعد و برق و تندر!! خودروی خانواده...خانواده ی سبز!!و غیره توی فضا پخش میشه!
آلبوس: کی بود مرا صدا زد؟!صداش عین همونی بودش که...
خود خودشه همونی که من میخواستم..به جون خودم هیچ کسی رو این جوریا نخواستم!!
و به سمت صدا رهسپار میشه ..بی خبر از اینکه این صدا از همین نزدیکی در دو قدمی خودش بوده!
گوینده ی جیغ* روشو به سمت آلبوس میکنه و میگه: کینه به دل میگرم! فکر کردی کی میره این فیلمای کینه ی یک و دو و صد رو میسازه؟بابام؟این عفده ی های جوانی منه همه ش!!ای وای لوبیا پلوم سوخت!!!
و گوینده یجیغ میدوئه که ببینه حالا که لوبیا و پلو و اینا سوختن، چی کار میتونه بکنه برای گودبای پارتی شخصی که لازمه!!(همونی که باید بگیره، بگیره خودش!)
در همین لحظه سرژ وارد میشه:ببینم..آلبوسو ندیدی؟
اسکی: غلط کردی با آلبوس کار داری!
سرژ: دهنتو بند!!کی گفته؟
اسکی: خودت گفتی!
سرژ:خب آره خودم گفتم..دلیل نمیشه تو بد صحبت کنی!
وینکی از اون طرف صحنه: در ضمن یادتم باشه اسم کریچر رو درست بنویسی!!
اسکی:ببینم سرژتو دیشب مگه پیش من نبودی؟!؟
سرژ:من غلط بکنم!!ایییش!!
کریچر:منم که پیش تو نبودم...و باز هم منم که پیش دامبلدور نبودم..و باز هم..در کل دیشب من جای خاصی نبودم!!پس کی پیش تو بوده؟کی پیش دامبلدور؟
وینکی سوت زنان وارد مجمع میشه و میگه:یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟؟!
سرژ:کی بوده؟
و هرانکس که رد میشد از اونجا: کی بوده؟


===
*کسی که جیغ را زده!!!
اهداف علمی-فرهنگی:

افزایش غلظت روح!
نت نیومدن...بدبختی...دو تا بچه ی علیل!(!)
بلکه فرجی شد توی کوییدیچ بردیم!
انداختن تکه و متلک به شخص خاص!

اهداف برای فیوچر!!
به عنوان آش پشت پا و آش بعد از پا(بعد از بازگشت)لوبیا پلو نذری بدیم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی ریونکلاو و اسلایترین!

نیمه ی دوم بازی---
گزارشگر: بازی بچه های ریونکلاو حرف نداره...

چو: میدونیم خودمون..ما خیلی خفن و اعتماد به نفسیم!

گزارشگر: کار سرژ حرف نداره!

سرژ:شک داشتی؟!

گزارشگر:ایول گابریل!کارت حرف نداره!

گابریل:بر منکرش لعنت!

گزارشگر:کسی نمیتونه بگه بازی وینکی بده!کی میگه؟

وینکی:زبونت لال!

گزارشگر:کسی...(همین طور به تعریف و تمجید خودش ادامه میده!)
.
.
.
داور:سوووووت!!(با دست به اسکی اشاره میکنه) عالی بود!ده امتیاز به خاطر گلی که زد!ده امتیازم به خاطر گلی که زد دوباره!چون خیلی باهاش حال کردم!

اسکی:مرسی داداش!

داور: سووووووت! (کارت فسفری از توی جیبش درمیاره) اخراجی! چون اسکی میخواست گل بزنه، بعد تیم اسلایترین نذاشت، یکیتون به دلخواه اخراج بشید!!

اسکی: راست میگه!!

داور:سووووت!(با دستش سر فنگ رو نوازش میکنه!)بیا کوچولو! بیا برات یه شکلات دارم...(و اسنیچ رو درمیاره میده به فنگ!!)

فنگ:یعنی منم بزرگ شدم؟!ایول!

چو دست میزنه و میره با داور و گزارشگر دست میده. و با صدای بلندی میگه:خیلی خوب بود!تمرین خیلی خوبی بود..حالا میتونیم توی بازی فردا موفق بشیم!با تشکر از عواملی چون داور و گزارشگر و اسنیچ!!
وینکی: یعنی اینا بازی نبودش؟!!
چو: باهوش!تو یکی باید میدونستی اینو که این تمرینه!کدوم بازی نصفه شب شده که این یکی این طوری بشه!ببین فنگ..فردا توی بازی..بعد از یه مدتی که گذشت و بازی طبیعی جلوه کرد..برو اسنیچو از داور بگیر.اوکی؟

و در جا صحنه تاریک میشه!و همه مجبور میشن بخوابن!


صبح---در زمین بازی و اینا

چو: به به!چه روز خوبی...
نسیم بهاری میاد و برای اینکه چو ضایع نشه ، صورتشو نوازش میکنه و یکی از چوب های چوب جاروی چو رو میشکنه!!

گزارشگر:قدرت برتر چو چانگ!بره با سوسک تیم مقابل دست بده!!
بازی شروع میشه..وینکی به شت جلو میره...اسکی هم میره جلو ...دست بر قضا گابریل و راوانا هم میرن جلو...
اما سرژ مثل کوه سرجاش ایستاده!

اسکی: سرژ تو هم بیا جلو! اینجا دیدش بهتره..ردیف اول و تخمه و اینا!
سرژ: نه من دوربینم!

گزارشگر:ریموس!بله ریموس لوپین شروع به حرکت میکنه..مثل اینکه یه چیزی دیده!ولی ما خوب میدونیم که فنگ اون چیزو دیده و به لوپین نشون داده..اینا همه ش توطئه هستش!بله..و گــــــــل! کی فکرشو میکرد وینکی گل زد!

داور: سووووت!
ملت دور داور جمع میشن.
داور:هیچی خواستم تشویق کنم وینکی رو بگم..کارش درسته!
داور:سوووووووت!

گزارشگر: همه سرجای خودشون برگشتن..گرچه زمین اینجا ازدم نقدا به تیم ریون فروخته شده و اختیارشو دارن و اسلی اینجا جایی نداره..ولی خب این از محبت تیم ریون هستش!گــــــــل!

استر رو به لوپین میکنه.
استر:هووووی! نمیخوای اسنیچو بگیری؟!قرار نیست اینجا غاز بچرونی که!
و شق ،چون حواسش نبود میخوره به کوافل و میفته زمین!
لوپین:اوااا..افتادی؟!
چو: بچه ها! ما میتونیم...این بازی پشه تر از این حرفاست که ما خودمونو به خاطرش اذیت کنیم.


یک ساعت بعد---همون جا!در هوا

چونگاهی به فنگ میندازه. فنگ نشسته و داره تخمه میشکنه و لوپین دورش مثل ستاره های حاصل از ضربه ای مهلک میچرخه!
چو: فنگ..یه تکون بخور!
فنگ: آهسته جا به جا میشه!

یک ساعت بعد از سک ساعت قبل---

چو: فنگ؟فرزندم؟نمیخوای اسنیچو بگیری؟

داور:سوووووووت! آخرین فرد تیم اسلایترین هم اخراجه!!
و لوپین در حالی که سرش رو انداخته پایین از زمین خارج میشه!
سرژ که میبینه فنگ خیلی توی فضاست، خودش میره اسنیچو از داور میگیره و میذاره کف دست فنگ!

گزارشگر: عاااااااااااالی! بــــــه ترین بازیه ممکن..حق ریون بود که ببره...بهتون افتخار میکنم!ی

بچه های تیم ریون: شاد و خوشحال!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1386 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو و اسلایترین

خوابگاه به شدت در فعالیت خواب شرکت سبز داشت.به طوری که همه ی خوابگاه سبز شده بود و به باغهای عاطفه تبدیل شده بود و ملت میرفتن توش میدوئیدن!
اسکاور در بین باغ عاطفه:هی! بچه ها شما فکر می کنید کی دلش میاد باغ رو ول کنه ، فردا بیاد مسابقه بده؟!خز!

چو: پاشــــــــــــــــــــید!!!
فنگ: هاپ بابا!(ترجمه: لال بابا)
ملت با فحش و درود بر زندگی سگی خودشون بیدار میشن!
اسکاور: چی شده چو؟خبر مرگشون اینا خوابیدن! من که بیدار بودم و راز و نیاز میکردم با خدا!
چون: بچه ها! من میدونم که شما خواب بودید و حالا هم نیمه شبه!(لحن مظلوم) اما...اما...یه اتفاقی افتاده!
همه با هم: چه اتفاقی؟
چو: بازی همین الآن شروع میشه!!
گابریل دلاکور: غلط کرده همین الآن شروع شده!!
کورنلیوس آگریپا: خب جریان چیه؟
چو: هیچی دیگه! بازی یه ربع ، نیم ساعت دیگه شروع میشه! توی تاریکی باید بیفتیم دنبال اسنیچ!
اسکاور: همانا ما را یاری خواهند کرد!
وینکی: غلط کرده اند ما را یاری خواهند کرده!ما شرکت نمیکنیم!
همه یکدفعه یادشون میفته که کیتونن آستکبار کنن و برای بازی نرن و مشتی بر دهان هرکی جلوشون اومد بزنن که همین طوری دور هم شاد باشن.
چو در حالی که جوش آورده بود: غلط کرده، مشت بزنن! پاشید،بازی نیم ربع دیگه شروع میشه!
اسکاور: همانا، پاشید بچه ها!لج نکنید. سعی کنید گولاخ(کپی رایت و اینا) باشید!تا رستگار شوید.
چو: ایول!
فنگ: من اسنیچو نمیگیرم!هاپ!
چو میزنه زیر گریه...

صدای گزارشگر توی سالن دچار پیچش میشه:( خب...بازیکن ها بیان وسط ، وسط خالی نباشه! دست دست. یکی بیاد با عروس داماد برقصه!)

چو: بیاید بازی شروع شد!کسی نمیاد بازی کنه؟
اعضای تیم هرکدوم مشغول ساخت سمفونی های جدید بتهوون با سوت میشن.(کنا یه از خود را به آن راه میزنند.)(آن راه: کنایه از کوچه ی علی چپ!) (کوچه ی علی چپ :کنایه از اینا!)
چو: خب من میرم بازی میکنم!
اسکاور: هی..چو! من هم برگزیده شدم. ندایی مرا به سوی زمین فرا میخواند! بپر بریم!


گزارشگر: ( خب ملت بازیکن بریزید وسط ...جشنه ناسلامتی! )
تماشاگران آبادانی که فکر میکردن کورن قراره مهاجمی ف مدافعی باشه توی این بازی: دستــــا بالا...بندری بزن!
و وقتی میبینن که جز اسکی و چو کسی از رختکن بیرون نیومد، هرچی بمب و موشک و لوازم منفجره برای افزایش هیجان بازی آوررده بودن ریختن روی سر ملت و پا شدن رفتن.
گزارشگر: ( میبینم که تیم ریون دو نفرو فرستاده با عروس داماد برقصن!!آهنگو بزن! کاپیتانها با هم دست میدن...جارو ها همه پرید بالا با سوت داور.. از تیم ریون : اسکی: هر کاری غیر از کاپیتانی رو به عهده گرفته و ادعا میکنه متحول شده و یه ندایی بهش میرسه!
چو: همون کاری رو میکنه که اسکی به عهده نگرفته... تیم خوبی نباید باشن..دو نفرم آخه شد بازی؟!!)

اسکاور نگاه اعتماد به نفسی به کراوچ میکنه و زیر لب میگه: ما می بریم.

بازی شروع میشه!

یک ساعت بعد----
گزارشگر: (آتش بس! مدیر هاگوارتز خودش شخصا مجبور شده اتش بس اعلام کنه!)


در خوابگاه شکست و یه تانک مجهز وارد خوابگاه شد. از در تانک اسکاور به همراه انواع لوازم کشتار جمعی اومد بیرون!
اسکی: فقط تونستم بارتی کراوچ و اینگو ایماگو رو بکشم.اسنیپ و سامانتا ولدمورت زخمی شدن.ولی بازی تموم نشده.حالا بازی میکنید؟

ملت: نـــــــه!!!!!
چو: بچه ها..من الان پیش داور بودم ، داور ترسیده ..گفت ما بردیم!!

صدای گزارشگر : ( ریون برد!!!حالا بازم ملت بیاید وسط، عروس تنها مونده...)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1386/11/7 17:19:43
ویرایش شده توسط وینکی در 1386/11/7 17:27:23
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ ساعتی چند مشغول فکر کردن میشه!
سرژ ساعتی چندتر مشغول فکر کردن میشه!
سرژ ساعاتی چند مشغول فکر زدن میشه!
سرژ....متوجه میشه که فکرها تموم میشه!
سرژ دیگه فکری نداره به بخواد راجع بهش فکر بکنه!
سرژ دچار خستگی میشه.
سرژ زیر چشمی به کبریت که سعی میکرد جذاب دیده بشه ، نگاه شدیدی میکنه!
کبریت تلاشش بی فایده شده.

صدای امپراطور از قسمت انتهایی برج دیدبانی: هی! سرژ!اگه تو بخوای اینجا رو بنفجرونی، دیگه قدرت از آن ما نیست..اون وقت دیگه همه چیز تمومه...
سرژ: اما این کبریته میگه قدرت از آن ماست!
امپراطور: ببینمش؟!
سرژ با حالت چوبدستی جادویی کبریتو میگیره به سمت امپراطور.
امپراطور: کبریت غلط کرده واسه من زبون باز کرده. جفت پا بپر روی سرش...سرژ..تو میتونی کبریتو روشن کنی..اما نباید اینجا رو بنفجرونی..اینجا...اینجا...

نگاهی ملتمسانه به افراد قبیله که با حالت مردم مظلوم آفریقا داشتند اونها رو نگاه میکردند میندازه!
سرش رو یک دور کامل میچرخونه. برمیگرده.بووبو...
بووبو باید همین اطراف مشغول گردش باشه..اما نیست. شاید پشت یکی از درختها رفته باشه..بله پشت درخت!
رو به سرژ: سرژژژژ...خودت هیچی..من هیچی..این ژوپساها هیچی! اما، اما چی؟!
سرژ لحظه ای با چشمان پر از اشک نگاهی به اطراف میندازه.

امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم؟!
بووبو : من میخوام برگردم همون زیرزمین سوانح جادویی! اینجا هیچ ربطی نداره...
امپراطور: من فهمیدم اینجا چی کار داریم؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
بووبو: آه..اما که هیچ کاری با من نداشت!
امپراطور: امتحان من چی میشه؟!
سرژ: چی کار داریم؟!
یکی از اعضای قبیله:ژوپسا!
بووبو: نه..دیگه راهی نمونده..من خودمو میکشم!
یکی دیگه از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: من بدبخت میشم. بووبو! اگه الان این طوری پیش بره، فردا امتحانو اینا میپره..من دم در دانشگاه نیستم که بهت دی وی دی رو بدم!خود دانی!
سرژ: برفه..فردا تعطیله!
یکی از اعضای قبیله: ژوپسا!
امپراطور: ما اصلا اینجا چی کار داریم!
بووبو: من خودمو میکشم!
سرژ با فریادی به همون بلندی: یا خفه شید، یا من خودمو با این کبریت آتش میزنم!
امپراطور: اون وقت باید برای مراسمت حاضر بشیم..امتحانم چی بشه؟!

سرژ نگاهی به کبریت میندازه و میگه: این کبریت اعتراف کرده که هری پاتره!
افراد قبیله: هری ژوپسا!
سرژ در حال حرف زدن بود که به ناگه، دست یک شخص با شخصیتی به سمتش دراز میشه ، و به صورتش دست میکشه! بعد کم کم همون شخص با شخصیت قدم به عرصه ی کادر پست میذاره. و در حالی که یک عدد سیگار خاموش در دهانشه به سرژ میگه: ببینم داداش! شما ژوپسا؟!
سرژ که هل شده بود : بله بابا! ژوپسا!جیگر تو..بیا! من خودم از جادوگران هستم..بیا با جادو برات سیگارتو روشن میکنم.
سرژ: آواداکد....
فرد مذبور: جون ژوپسا!اینو ژوپسا!( یعنی جون ژپسا! اینو توی کتابای هری پاتر خوندم..خطرناکه!)
سرژ: ژوپسا؟!!اوکی! سکتوم سمپرا..
و فرد روی زمین پخش و خون هایی در هوا پخش می شود. اما سیگار همچنان خاموش است.
سرژ: اواااا..من کبریت دارم..بذار الآن برات روشنش میکنم.
پق!
کم کم هوا رو تاریکی میره...صدای کسی شنیده نمیشه. خون مرد سیگاری به حرکت در میاد و تمام مردم قبیله توی تاریکی ترسناک شب ، محو میشن...چادرها..دیگه!آتش..همه چیز یکدفعه بی رنگ میشه و تنها سرژ و امپراطور و بووبو باقی میمونن.
بعد از این اتفاقات به سرعت هوا روشن میشه...اطراف اونها رو تماما درخت های بلند فرا گرفته.صدای غرش وحشتناکی رو میشنون..
بووبو به پشت سر خود نگاهی میندازه و ..چشمش به یه دایناسور میفته!
بووبو: ماااااااااا...
امپراطور: بذار ببینم این دایناسور چقدر شبیه کبریته! این کبریت چقدر شبیه هریه!
سرژ: اینجا کجاست؟!
امپراطور: اینو فیلمشو من خیلی وقت پیش با کیفیت دی وی دی دیدم..پارک ژوراسیکه! فقط یادم نمیاد که شماره چندشه! یکه؟دوئه؟یه؟هرچی...ما گیر افتادیم؟!

آیا اینا گیر افتادن؟آیا دایناسوری شبیه اما واتسون خواهد بود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: ستایش ققنوس(یادگاری)
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1386 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
یکدفعه فکری به ذهن قفی رسید.

ققی: یادم رفت!!!
سرژ: چی رو؟!
ققی: فکرو...گفته بودن یه فکری یادم افتاده..هر موقع یادم افتاد میگم بهت..حالا یه ذره به مغزت فشار بیار ببینم چی میشه!!
سرژ بعد از دو ثانیه مکث: فشار آوردم..چیزی نشد!نوبت توئه...
ققی هم دو ثانیه مکث میکنه: هوووم..برای منم چیزی نشد...

سرژ بدون اینکه حرفی بزنه به سمت چارچوب میره و ققی هم دنبالش حرکت میکنه.یه نگاه به هری کتابی که زیر چارچوبه میکنن.

سرژ: ما بالاخره باید یه چیزی به ذهنمون برسه..
ققی: در اینکه ما خفنیم شکی نیست!
سرژ: یه سوال! ربط این چی بود که جمله ی من؟!
ققی:امم..مممم...الآن حضور ذهن ندارم..توی پروژه های بعدی یادم بیفته میگم.تو فکر اهورا باش!
سرژ: تو فکرشم!
ققی: همین؟! فکر میکنی این کافیه؟! اون از ما چیزای دیگه ای خواسته بود!
سرژ: چیزای دیگه؟!
ققی: منظورم...حرفای خودش بود! یاد بیار..همون روزا رو..حالا با مجسمه ی شکسته چی کار کنیم؟!

سرژ از عصبانیت خون جلوی چشمهاش رو میگیره.،یه فریاد به بلندی فریاد خودش میزنه خون از جلوی چمهاش میره کنار و یه لگد به قسمتی از چارچوب که سر هری بهش نزدیکه میزنه!
هری یه لحظه چشماش تار میبینه(ما از کجا فهمیدیم اینو نمیدونم!!) و چپ میشه و بعد از یک ثانیه به حالت اولیه ی خودش برمیگرده!

سرژ: گویا یه فکری به ذهنت رسیده!
ققی:رسیده؟!
سرژ: خب برسه..دیر شد دیگه!
ققی: ها..رسید! من میگم ما میتونیم این هری رو جاسوسی چیزی بفرستیم پیش مدیرا ، بعد یه گزارش کامل از برنامه ی زندگی کوییرل بهمون بده..ببینیم اهورا چی میخواد!
سرژ: آها..ایول!خب..تهدیدش بکنیم!

ققی: با یکی از پرهاش روی صورت هری پر میکشه(؟)(بر وزن دست میکشه!) و نازش میکنه.

ققی:خب...تو حاضری ما رو همراهی کنی؟!
هری: "تو" کیه؟!
ققی: تو؟!
هری: تو گفتی"تو". "تو " کیه؟!
ققی: خب منظورم تو هستی دیگه!
هری: من "تو"ام!
ققی:نمیدونم..بیخیال...همراهی میکنی؟!
هری: می کی هستم؟! اینجا کجاست؟! این چیه روی من؟! وزنش زیاده..دردم میاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven


Re: ماجراهای دامبل و خانواده!!
ارسال شده در: یکشنبه 13 آبان 1386 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
شدت زهر ترک شدن زهرش ترکید و درجا زد !
اون نمیدونست که چی کار بکنه..یه دور این ورو نگاه کرد، یه دوراون طرفو نگاه کرد!(اون طرف= اون یکی طرف!) همزمان با صدای پقی که اومده بود ، زنگ در هم آلبوس رو توی بازی پیچیده ای قرار داده بود...باز هم نگاهی به هر دو طرف انداخت.

مگی : آلبوس....؟!
آنیتا: آلبوس؟!
آرتیکوس: آلبوس؟!

آلبوس که این صدا ها رو شنید ، بدون معطلی تمام سیستم دکوراسیون صورت و موهاش رو که کلی روش زحمت کشیده بود رو به هم زد( خب هری پاتریه دیگه!!) و به طرف صدای خانواده ش رفت.باد دیدن مگی و فرزندانش زیر لب فحش های رنگی زیادی رو نثارشون کرد.روی لب: مگی؟! چی شده؟! دلم براتون تنگ شده بود..اوه...چرا برگشتین؟!پرتقال مکرمه چی؟! خوشتون نیومد؟! چرا؟! بابایی ،آنیتا تو بگو بهم!
آنیتا یه نگاه "بابا فکر کردی ما خریم" به آلبوس میکنه: بابا...هواپیما سقوط کرد! نگرانت شدیم که یه وقت تو دوباره....
شق!
مگی یک ضربه ی کاری بر مغز این بشر فرود آورد!
مگی: دوباره حالت بد بشه...امم..و حالت بندری بهت دست بده..بمیری!
آلبوس:اوه...من خوبم عزیزانم!..ای وای دره..بذارید ببینم کی در میزنه؟!
در حین رفتن:" یعنی کی میتنونه باشه این موقع شب!"

با حرکت جهشی در رو باز میکنه.
گریندی: اوه..مای لاو...جاستین! جاستین؟! کدوم گوری رفتی؟!
به ناگه از میان تاریکی جاستین تیمبرلیک سر بر میاوره و میکروفون رو میگیره دستش!
گریندی: آماده؟! زود بخون آهنگو...دوست عزیزم منتظره!
و با دست اشاره ی میکنه...
جاستین:My Love!!!!...
در حالی که صدا به صدا نمیرسه، گریندی میگه: اینو گفتم برای تو بخونه آلبوس! قشنگه عزیزم؟!
آلبوس که نمیدونه سرش رو به کجا بکوبه ، با دست به گریندی اشاره میکنه تا ساکت باشه، و برای خفه کردن جاستین دستش رو تا آرنج توی حلقش فرو میکنه!
شق..جاستین میمیره و سکوت برقرار میشه!
آلبوس: هیـــــــس! خواهش میکنم عزیزان من...خواهش میکنم! من متاسفانه باید بگم که زن و بچه هام برگشتن خونه و مهمونی و جشن و سرور ما کنسل شده...
رون: نـــــــــه! من نمیخوام....
گریندی: آلبوس...خب ما مجبور نیستیم حتما خونه ی شما باشیم..تو جای دیگه ای به ذهنت نمیرسه!؟
آلبوس برای لحظاتی میره توی فکر. صدای خوف ناک طبلی از درون مغز آلبوس به گوش میرسه.
آلبوس: نترسید...این صداهه یعنی یه ایده به ذهنم رسید...من دوستانی دارم که میتونن ازمون حمایت کنن..یعنی اونا امشب قراره یه جایی برنامه اجرا کنن...و باید بگم که منم جزو همکارهای اونا هستم...میخواستم توی جشن بهتون بگم که یه کار خوب پیدا کردم...اونم این همکاری با این دو دوست بود، اما گلچین روزگار نذاشت من بگم بهتون و من آلآن قضیه رو لو دادم!
هاگرید: من این گراپو نمیتونم جمعش کنم، نمیتونه بایسته...زود آدرس بده آلبوس..بعد میریم با همکارات آشنا میشیم!
آلبوس فورا از توی جیبش یه دسته ی صدتایی کارت که روش آدرس و اسم و اینا نوشته در میاره و بینشون پخش میکنه.
آلبوس: من تا زن و بچه م رو بپیچونم ..شما فورا خودتونو برسونید اونجا!


آلبوس سوت زنان برمیگرده پیش مگی.
مگی: چی بود؟کی بود؟مشکوک بود!
آلبوس: هیچی..قبض جادومون رو آورده بودن!!!(نکته: یه چیزی تو مایه های پول تلفن میمونه
مگی: آهان! من خیلی خسته هستم..میرم بخوابم...ازت خواهش میکنم که این بار خواستی بلیط بگیره، یه بلیط معتبر بگیر..هواپیما روی سرمون خراب نشه..
آلبوس: فردا براتون یه هواپیمای گولاخ میگیرم!

مگی به سمت اتاق میره و آلبوس هم میره آشپزخانه، برای لحظاتی میشینه و فکر میکنه...یه مقدار نوشیدنی مخصوص مادام رزمرتا میخوره و درست زمانی که مطمئن میشه همه خواب هستن..آهسته از خانه خارج میشه...
(چه طوری اسکی؟)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven